=== بخش ۱ - سر آغاز === مدتی این مثنوی تأخیر شد / مهلتی بایست تا خون شیر شد تا نزاید بخت تو فرزند نو / خون نگردد شیر‌ِ شیرین‌، خوش شنو چون ضیاء‌الحق حسام‌الدین عنان / باز گردانید ز اوج آسمان چون به معراج حقایق رفته بود / بی‌بهارش غنچه‌ها ناکَفته بود چون ز دریا سوی ساحل بازگشت / چنگ شعر مثنوی با‌ساز گشت مثنوی که صیقل ارواح بود / بازگشتش روز استفتاح بود مطلع تاریخ این سودا و سود / سال اندر ششصد و شصت و دو بود بلبلی زینجا برفت و بازگشت / بهر صید این معانی باز گشت ساعد شَه مسکن این باز باد / تا ابد بر خلق این در باز باد آفت این در هوا و شهوت است / ورنه اینجا شربت اندر شربت است این دهان بربند تا بینی عیان / چشم‌بند آن جهان حلق و دهان ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی / وی جهان تو بر مثال برزخی نور باقی پهلوی دنیای دون / شیر صافی پهلوی جوهای خون چون درو گامی زنی بی احتیاط / شیر تو خون می‌شود از اختلاط یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس / شد فراق صدر جنّت طوق نفس همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت / بهر نانی چند آب چشم ریخت گرچه یک مو بُد گنه کو جسته بود / لیک آن مو در دو دیده رسته بود بود آدم دیدهٔ نور قدیم / موی در دیده بود کوه عظیم گر در آن آدم بکردی مشورت / در پشیمانی نگفتی معذرت زانک با عقلی چو عقلی جفت شد / مانع بد فعلی و بد گفت شد نفس با نفس دگر چون یار شد / عقل جزوی عاطل و بی‌کار شد چون ز تنهایی تو نومیدی شوی / زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی رو بجو یار خدایی را تو زود / چون چنان کردی خدا یار تو بود آنک در خلوت نظر بر دوخته‌ست / آخر آن را هم ز یار آموخته‌ست خلوت از اغیار باید نه ز یار / پوستین بهر دی آمد نه بهار عقل با عقل دگر دوتا شود / نور افزون گشت و ره پیدا شود نفس با نفس دگر خندان شود / ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود یار چشم تست ای مرد شکار / از خس و خاشاک او را پاک دار هین به جاروبِ زبان گردی مکن / چشم را از خس ره‌آوردی مکن چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود / روی او ز آلودگی ایمن بود یار آیینه‌ست جان را در حزن / در رخ آیینه ای جان دم مزن تا نپوشد روی خود را در دمت / دم فرو خوردن بباید هر دمت کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت / از بهاری صد هزار انوار یافت آن درختی کو شود با یار جفت / از هوای خوش ز سر تا پا شکفت در خزان چون دید او یار خلاف / در کشید او رو و سر زیر لحاف گفت یار بد بلا آشفتن است / چونک او آمد طریقم خفتن است پس بخسپم باشم از اصحاب کهف / به ز دقیانوس آن محبوس لهف یقظه‌شان مصروف دقیانوس بود / خوابشان سرمایهٔ ناموس بود خواب بیداری‌ست چون با دانش‌است / وای بیداری که با نادان نشست چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند / بلبلان پنهان شدند و تن زدند زانک بی‌گلزار بلبل خامش است / غیبت خورشید بیداری‌کش است آفتابا ترک این گلشن کنی / تا که تحت‌الارض را روشن کنی آفتاب معرفت را نقل نیست / مشرق او غیر جان و عقل نیست خاصه خورشید ِ‌کمالی کان سری‌ست / روز و شب کردار او روشن‌گری‌ست مطلع شمس آی گر اسکندری / بعد از آن هرجا روی نیکو فری بعد از آن هر‌جا روی مشرق شود / شرق‌ها بر مغربت عاشق شود حس خفاشت سوی مغرب دوان / حس درپاشت سوی مشرق روان راه حس راه خرانست ای سوار / ای خران را تو مزاحم‌، شرم دار پنج حسی هست جز این پنج حس / آن چو زر سرخ و این حسها چو مس اندر آن بازار که‌اهل محشرند / حس مس را چون حس زر کی خرند‌؟ حس ابدان قوُت ظلمت می‌خورد / حس جان از آفتابی می‌چرد ای ببرده رخت حسها سوی غیب / دست چون موسی برون آور ز جیب ای صفاتت آفتاب معرفت / و آفتاب چرخ بند یک صفت گاه خورشیدی و گه دریا شوی / گاه کوه قاف و گه عنقا شوی تو نه این باشی نه آن در ذات خویش / ای فزون از وهم‌ها وز بیش بیش روح با علمست و با عقلست یار / روح را با تازی و ترکی چه کار‌؟ از تو ای بی‌نقش با چندین صور / هم مشبه هم موحد خیره‌سر گه مشبه را موحد می‌کند / گه موحد را صور ره می‌زند گه ترا گوید ز مستی بوالحسن / یا صغیر السن یا رطب البدن گاه نقش خویش ویران می‌کند / آن پی تنزیه جانان می‌کند چشم حس را هست مذهب اعتزال / دیدهٔ عقلست سنی در وصال سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزال / خویش را سنی نمایند از ضلال هر که بیرون شد ز حس سنی وی‌است / اهل بینش چشم عقل خوش‌پی‌است گر بدیدی حس حیوان شاه را / پس بدیدی گاو و خر الله را گر نبودی حس دیگر مر ترا / جز حس حیوان ز بیرون هوا پس بنی‌آدم مکرم کی بدی‌؟ / کی به حس مشترک محرم شدی‌؟ نامصور یا مصور گفتنت / باطل آمد بی ز صورت رَستنت نامصور یا مصور پیش اوست / کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج / ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج پرده‌های دیده را داروی صبر / هم بسوزد هم بسازد شرح صدر آینهٔ دل چون شود صافی و پاک / نقش‌ها بینی برون از آب و خاک هم ببینی نقش و هم نقاش را / فرش دولت را و هم فراش را چون خلیل آمد خیال یار من / صورتش بت‌، معنی او بت‌شکن شکر یزدان را که چون او شد پدید / در خیالش جان خیال خود بدید خاک درگاهت دلم را می‌فریفت / خاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت گفتم ار خوبم پذیرم این ازو / ورنه خود خندید بر من زشت‌رو چاره آن باشد که خود را بنگرم / ورنه او خندد مرا من کی خرم او جمیلست و محب للجمال / کی جوان نو گزیند پیر زال خوب خوبی را کند جذب این بدان / طیبات و طیبین بر وی بخوان در جهان هر چیز چیزی جذب کرد / گرم گرمی را کشید و سرد سرد قسم باطل باطلان را می‌کشند / باقیان از باقیان هم سرخوشند ناریان مر ناریان را جاذب‌اند / نوریان مر نوریان را طالب‌اند چشم چون بستی ترا جان کندنیست / چشم را از نور روزن صبر نیست چشم چون بستی تو را تاسه گرفت / نور چشم از نور روزن کی شکفت‌؟ تاسهٔ تو جذب نور چشم بود / تا بپیوندد به نور روز زود چشم باز ار تاسه گیرد مر تو را / دان‌که چشم دل ببستی‌، بر گشا آن تقاضای دو چشم دل شناس / کو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس چون فراق آن دو نور بی‌ثبات / تاسه آوردت گشادی چشمهات پس فراق آن دو نور پایدار / تاسه می‌آرد مر آن را پاس دار او چو می‌خواند مرا من بنگرم / لایق جذبم و یا بد پیکرم گر لطیفی زشت را در پی کند / تسخری باشد که او بر وی کند کی ببینم روی خود را ای عجب‌؟ / تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب‌؟ نقش جان خویش من جستم بسی / هیچ می‌ننمود نقشم از کسی گفتم آخر آینه از بهر چیست / تا بداند هر کسی کو چیست و کیست آینهٔ آهن برای پوست‌هاست / آینهٔ سیمای جان سنگی‌بهاست آینهٔ جان نیست الا روی یار / روی آن یاری که باشد زان دیار گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو / رو به دریا‌، کار بر ناید به‌جو زین طلب بنده به کوی تو رسید / درد مریم را به خرمابن کشید دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد / شد دل نادیده غرق دیده شد آینهٔ کلی ترا دیدم ابد / دیدم اندر چشم تو من نقش خود گفتم آخر خویش را من یافتم / در دو چشمش راه روشن یافتم گفت وهمم کان خیال تست هان / ذات خود را از خیال خود بدان نقش من از چشم تو آواز داد / که منم تو تو منی در اتحاد کاندرین چشم منیر بی زوال / از حقایق راه کی یابد خیال‌؟ در دو چشم غیر من تو نقش خود / گر ببینی آن خیالی دان و رد زانک سرمهٔ نیستی در می‌کشد / باده از تصویر شیطان می‌چشد چشمشان خانهٔ خیالست و عدم / نیست‌ها را هست بیند لاجرم چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال / خانهٔ هستی‌ست نه خانهٔ خیال تا یکی مو باشد از تو پیش چشم / در خیالت گوهری باشد چو یشم یشم را آنگه شناسی از گهر / کز خیال خود کنی کلی عبر یک حکایت بشنو ای گوهر‌شناس / تا بدانی تو عیان را از قیاس === بخش ۲ - هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر رضی الله عنه === ماه روزه گشت در عهد عمر / بر سر کوهی دویدند آن نفر تا هلال روزه را گیرند فال / آن یکی گفت ای عمر اینک هلال چون عمر بر آسمان مه را ندید / گفت کین مه از خیال تو دمید ورنه من بیناترم افلاک را / چون نمی‌بینم هلال پاک را گفت تر کن دست و بر ابرو بمال / آنگهان تو در نگر سوی هلال چونکه او تر کرد ابرو‌، مه ندید / گفت ای شه نیست مه شد ناپدید گفت آری موی ابرو شد کمان / سوی تو افکند تیری از گمان چون یکی مو کژ شد‌، او را راه زد / تا به‌دعوی لاف‌ِ دید‌ِ ماه زد موی کژ چون پردهٔ گردون بود / چون همه اجزات کژ شد‌، چون بوَد‌؟ راست کن اجزات را از راستان / سر مکش ای راست‌رو ز آن آستان هم ترازو را ترازو راست کرد / هم ترازو را ترازو کاست کرد هر که با ناراستان هم‌سنگ شد / در کمی افتاد و عقلش دنگ شد رو اشداء علی‌الکفار باش / خاک بر دلداری اغیار پاش بر سر اغیار چون شمشیر باش / هین مکن روباه‌بازی شیر باش تا ز غیرت از تو یاران نسکلند / زانکه آن خاران عدو این گلند آتش اندر زن به گرگان چون سپند / زانکه آن گرگان عدو یوسفند «‌جان بابا‌» گویدت ابلیس هین / تا به دَم بفریبدت دیو لعین این چنین تلبیس با بابات کرد / آدمی را این سیه‌رخ مات کرد بر سر شطرنجْ چُست است این غراب / تو مبین بازی به چشم نیم‌خواب زانکه فرزین‌بندها داند بسی / که بگیرد در گلویت چون خسی در گلو ماند خس او سال‌ها / چیست آن خس، مِهر جاه و مال‌ها مال خس باشد چو هست ای بی‌ثبات / در گلویت مانع آب حیات گر برد مالت عدوی پر فنی / ره‌زنی را برده باشد ره‌زنی === بخش ۳ - دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر === دزدکی از مارگیری مار برد / ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد وا رهید آن مارگیر از زخم مار / مار کشت آن دزدِ او را زار زار مارگیرش دید پس بشناختش / گفت از جان مار من پرداختش در دعا می‌خواستی جانم ازو / کش بیابم مار بستانم ازو شکر حق را کان دعا مردود شد / من زیان پنداشتم آن سود شد بس دعاها کان زیانست و هلاک / وز کرم می‌نشنود یزدان پاک === بخش ۴ - التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام === گشت با عیسی یکی ابله رفیق / استخوانها دید در حفرهٔ عمیق گفت ای همراه آن نام سنی / که بدان مرده تو زنده می‌کنی مر مرا آموز تا احسان کنم / استخوانها را بدان با جان کنم گفت خامش کن که آن کار تو نیست / لایق انفاس و گفتار تو نیست کان نَفَس خواهد ز باران پاک‌تر / وز فرشته در روش دراک‌تر عمرها بایست تا دم پاک شد / تا امین مخزن افلاک شد خود گرفتی این عصا در دست راست / دست را دستان موسی از کجاست گفت اگر من نیستم اسرارخوان / هم تو بر خوان نام را بر استخوان گفت عیسی یا رب این اسرار چیست / میل این ابله درین بیگار چیست چون غم خود نیست این بیمار را / چون غم جان نیست این مردار را مردهٔ خود را رها کردست او / مردهٔ بیگانه را جوید رفو گفت حق ادبار اگر ادبارجوست / خار روییده جزای کشت اوست آنک تخم خار کارد در جهان / هان و هان او را مجو در گلستان گر گلی گیرد به کف خاری شود / ور سوی یاری رود ماری شود کیمیای زهر و مارست آن شقی / بر خلاف کیمیای متقی === بخش ۵ - اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم === صوفیی می‌گشت در دور افق / تا شبی در خانقاهی شد قنق یک بهیمه داشت در آخُر ببست / او به صدر صفه با یاران نشست پس مراقب گشت با یاران خویش / دفتری باشد حضور یار پیش دفتر صوفی سواد حرف نیست / جز دل اسپیدِ همچون برف نیست زاد دانشمند آثار قلم / زاد صوفی چیست آثار قَدَم همچو صیادی سوی اشکار شد / گام آهو دید و بر آثار شد چندگاهش گام آهو در خورست / بعد از آن خود ناف آهو رهبرست چونک شکر گام کرد و ره برید / لاجرم زان گام در کامی رسید رفتن یک منزلی بر بوی ناف / بهتر از صد منزلِ گام و طواف آن دلی کو مطلع مهتاب‌هاست / بهر عارف فتحت ابواب‌هاست با تو دیوارست و با ایشان درست / با تو سنگ و با عزیزان گوهرست آنچ تو در آینه بینی عیان / پیر اندر خشت بیند بیش از آن پیر ایشانند کین عالم نبود / جان ایشان بود در دریای جود پیش ازین تن عمرها بگذاشتند / پیشتر از کشت بر برداشتند پیشتر از نقش جان پذرفته‌اند / پیشتر از بحر درها سفته‌اند === بخش ۶ - حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق === مشورت می‌رفت در ایجاد خلق / جانشان در بحر قدرت تا به حلق چون ملایک مانع آن می‌شدند / بر ملایک خفیه خنبک می‌زدند مطلع بر نقش هر که هست شد / پیش از آن کین نفس کل پابست شد پیشتر ز افلاک کیوان دیده‌اند / پیشتر از دانه‌ها نان دیده‌اند بی دماغ و دل پر از فکرت بدند / بی سپاه و جنگ بر نصرت زدند آن عیان نسبت بایشان فکرتست / ورنه خود نسبت بدوران رؤیتست فکرت از ماضی و مستقبل بود / چون ازین دو رست مشکل حل شود دیده چون بی‌کیف هر باکیف را / دیده پیش از کان صحیح و زیف را پیشتر از خلقت انگورها / خورده میها و نموده شورها در تموز گرم می‌بینند دی / در شعاع شمس می‌بینند فی در دل انگور می را دیده‌اند / در فنای محض شی را دیده‌اند آسمان در دور ایشان جرعه‌نوش / آفتاب از جودشان زربفت‌پوش چون ازیشان مجتمع بینی دو یار / هم یکی باشند و هم ششصد هزار بر مثال موجها اعدادشان / در عدد آورده باشد بادشان مفترق شد آفتاب جانها / در درون روزن ابدان ما چون نظر در قرص داری خود یکیست / وانک شد محجوب ابدان در شکیست تفرقه در روح حیوانی بود / نفس واحد روح انسانی بود چونک حق رش علیهم نوره / مفترق هرگز نگردد نور او یک زمان بگذار ای همره ملال / تا بگویم وصف خالی زان جمال در بیان ناید جمال حال او / هر دو عالم چیست عکس خال او چونک من از خال خوبش دم زنم / نطق می‌خواهد که بشکافد تنم همچو موری اندرین خرمن خوشم / تا فزون از خویش باری می‌کشم === بخش ۷ - بسته شدن تقریر معنی حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت === کی گذارد آنک رشک روشنیست / تا بگویم آنچ فرض و گفتنیست بحر کف پیش آرد و سدی کند / جر کند وز بعد جر مدی کند این زمان بشنو چه مانع شد مگر / مستمع را رفت دل جای دگر خاطرش شد سوی صوفی قنق / اندر آن سودا فرو شد تا عنق لازم آمد باز رفتن زین مقال / سوی آن افسانه بهر وصف حال صوفی آن صورت مپندار ای عزیز / همچو طفلان تا کی از جوز و مویز جسم ما جوز و مویزست ای پسر / گر تو مردی زین دو چیز اندر گذر ور تو اندر نگذری اکرام حق / بگذراند مر ترا از نه طبق بشنو اکنون صورت افسانه را / لیک هین از که جداکن دانه را === بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن === حلقهٔ آن صوفیان مستفید / چونک در وجد و طرب آخر رسید خوان بیاوردند بهر میهمان / از بهیمه یاد آورد آن زمان گفت خادم را که در آخُر برو / راست کن بهر بهیمه کاه و جو گفت لا حول این چه افزون گفتنست / از قدیم این کارها کار منست گفت تر کن آن جوش را از نخست / کان خر پیرست و دندانهاش سست گفت لا حول این چه می‌گویی مها / از من آموزند این ترتیبها گفت پالانش فرو نه پیش پیش / داروی منبل بنه بر پشت ریش گفت لا حول آخر ای حکمت‌گزار / جنس تو مهمانم آمد صد هزار جمله راضی رفته‌اند از پیش ما / هست مهمان جان ما و خویش ما گفت آبش ده ولیکن شیر گرم / گفت لا حول از توم بگرفت شرم گفت اندر جو تو کمتر کاه‌کن / گفت لا حول این سخن کوتاه کن گفت جایش را بروب از سنگ و پشک / ور بود تر ریز بر وی خاک خشک گفت لا حول ای پدر لا حول کن / با رسول اهل کمتر گو سخن گفت بستان شانه پشت خر بخار / گفت لا حول ای پدر شرمی بدار خادم این گفت و میان را بست چست / گفت رفتم کاه و جو آرم نخست رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد / خواب خرگوشی بدان صوفی بداد رفت خادم جانب اوباش چند / کرد بر اندرز صوفی ریش‌خند صوفی از ره مانده بود و شد دراز / خوابها می‌دید با چشم فراز کان خرش در چنگ گرگی مانده بود / پاره‌ها از پشت و رانش می‌ربود گفت لا حول این چه مالیخولیاست / ای عجب آن خادم مشفق کجاست باز می‌دید آن خرش در راه‌رو / گه به چاهی می‌فتاد و گه بگو گونه‌گون می‌دید ناخوش واقعه / فاتحه می‌خواند او والقارعه گفت چاره چیست یاران جسته‌اند / رفته‌اند و جمله درها بسته‌اند باز می‌گفت ای عجب آن خادمک / نه که با ما گشت هم‌نان و نمک من نکردم با وی الا لطف و لین / او چرا با من کند برعکس کین هر عداوت را سبب باید سند / ورنه جنسیت وفا تلقین کند باز می‌گفت آدم با لطف و جود / کی بر آن ابلیس جوری کرده بود آدمی مر مار و کزدم را چه کرد / کو همی‌خواهد مرورا مرگ و درد گرگ را خود خاصیت بدریدنست / این حسد در خلق آخر روشنست باز می‌گفت این گمان بد خطاست / بر برادر این چنین ظنم چراست باز گفتی حزم سؤ الظن تست / هر که بدظن نیست کی ماند درست صوفی اندر وسوسه وان خر چنان / که چنین بادا جزای دشمنان آن خر مسکین میان خاک و سنگ / کژ شده پالان دریده پالهنگ کشته از ره جملهٔ شب بی علف / گاه در جان کندن و گه در تلف خر همه شب ذکر می‌کرد ای اله / جو رها کردم کم از یک مشت کاه با زبان حال می‌گفت ای شیوخ / رحمتی که سوختم زین خام شوخ آنچ آن خر دید از رنج و عذاب / مرغ خاکی بیند اندر سیل آب بس به پهلو گشت آن شب تا سحر / آن خر بیچاره از جوع البقر روز شد خادم بیامد بامداد / زود پالان جست بر پشتش نهاد خر فروشانه دو سه زخمش بزد / کرد با خر آنچ زان سگ می‌سزد خر جهنده گشت از تیزی نیش / کو زبان تا خر بگوید حال خویش === بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست === چونک صوفی بر نشست و شد روان / رو در افتادن گرفت او هر زمان هر زمانش خلق بر می‌داشتند / جمله رنجورش همی‌پنداشتند آن یکی گوشش همی‌پیچید سخت / وان دگر در زیر کامش جست لخت وان دگر در نعل او می‌جست سنگ / وان دگر در چشم او می‌دید زنگ باز می‌گفتند ای شیخ این ز چیست / دی نمی‌گفتی که شکر این خر قویست گفت آن خر کو بشب لا حول خورد / جز بدین شیوه نداند راه کرد چونک قوت خر به شب لا حول بود / شب مسبح بود و روز اندر سجود آدمی خوارند اغلب مردمان / از سلام علیکشان کم جو امان خانهٔ دیوست دلهای همه / کم پذیر از دیومردم دمدمه از دم دیو آنک او لا حول خورد / همچو آن خر در سر آید در نبرد هر که در دنیا خورد تلبیس دیو / وز عدو دوست‌رو تعظیم و ریو در ره اسلام و بر پول صراط / در سر آید همچو آن خر از خباط عشوه‌های یار بد منیوش هین / دام بین ایمن مرو تو بر زمین صد هزار ابلیس لا حول آر بین / آدما ابلیس را در مار بین دم دهد گوید ترا ای جان و دوست / تا چو قصابی کشد از دوست پوست دم دهد تا پوستت بیرون کشد / وای او کز دشمنان افیون چشد سر نهد بر پای تو قصاب‌وار / دم دهد تا خونت ریزد زار زار همچو شیری صید خود را خویش کن / ترک عشوهٔ اجنبی و خویش کن همچو خادم دان مراعات خسان / بی‌کسی بهتر ز عشوهٔ ناکسان در زمین مردمان خانه مکن / کار خود کن کار بیگانه مکن کیست بیگانه تن خاکی تو / کز برای اوست غمناکی تو تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی / جوهر خود را نبینی فربهی گر میان مُشک تن را جا شود / روز مردن گَند او پیدا شود مُشک را بر تن مزن، بر دل بمال / مُشک چه‌بْوَد نام پاک ذوالجلال آن منافق مُشک بر تن می‌نهد / روح را در قعر گُلخَن می‌نهد بر زبان نام حق و، در جان او / گَندها از فکر بی ایمان او ذکر با او همچو سبزهٔ گلخنست / بر سر مبرز گلست و سوسنست آن نبات آنجا یقین عاریتست / جای آن گل مجلسست و عشرتست طیبات آید به سوی طیبین / للخبیثین الخبیثات است هین کین مدار؛ آنها که از کین گمرهند / گورشان پهلوی کین‌داران نهند اصل کینه دوزخست و کین تو / جزو آن کلست و خصم دین تو چون تو جزو دوزخی پس هوش دار / جزو سوی کل خود گیرد قرار ور تو جزو جنتی ای نامدار / عیش تو باشد ز جنت پایدار تلخ با تلخان یقین ملحق شود / کی دم باطل قرین حق شود ای برادر تو همان اندیشه‌ای / ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای گر گُلَست اندیشهٔ تو، گلشنی / وَر بُوَد خاری، تو هیمهٔ گُلخَنی گر گلابی، بر سر جیبت زنند / ور تو چون بولی، برونت افکنند طبله‌ها در پیش عطاران ببین / جنس را با جنس خود کرده قرین جنسها با جنسها آمیخته / زین تجانس زینتی انگیخته گر در آمیزند عود و شِکّرش / برگزیند یک‌یک از یک‌دیگرش طبله‌ها بشکست و جانها ریختند / نیک و بد درهمدگر آمیختند حق فرستاد انبیا را با ورق / تا گزید این دانه‌ها را بر طبق پیش از ایشان ما همه یکسان بُدیم / کَس ندانستی که ما نیک و بدیم قلب و نیکو در جهان بودی روان / چون همه شب بود و ما چون شب‌روان تا بر آمد آفتاب انبیا / گفت ای غش دور شو، صافی بیا چشم داند فرق کردن رنگ را / چشم داند لعل را و سنگ را چشم داند گوهر و خاشاک را / چشم را زان می‌خلد خاشاکها دشمن روزند این قلابکان / عاشق روزند آن زرهای کان زانک روزست آینهٔ تعریف او / تا ببیند اشرفی تشریف او حق قیامت را لقب زان روز کرد / روز بنماید جمال سرخ و زرد پس حقیقت روز سر اولیاست / روز پیش ماهشان چون سایه‌هاست عکس راز مرد حق دانید روز / عکس ستاریش شام چشم‌دوز زان سبب فرمود یزدان والضحی / والضحی نور ضمیر مصطفی قول دیگر کین ضحی را خواست دوست / هم برای آنک این هم عکس اوست ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست / خود فنا چه لایق گفت خداست از خلیلی لا احب الافلین / پس فنا چون خواست رب العالمین لا احب افلین گفت آن خلیل / کی فنا خواهد ازین رب جلیل باز واللیل است ستاری او / وان تن خاکی زنگاری او آفتابش چون برآمد زان فلک / با شب تن گفت هین ما ودعک وصل پیدا گشت از عین بلا / زان حلاوت شد عبارت ما قلی هر عبارت خود نشان حالتیست / حال چون دست و عبارت آلتیست آلت زرگر به دست کفشگر / همچو دانهٔ کشت کرده ریگ در و آلت اِسکاف پیش برزگر / پیش سگ کَه، استخوان در پیش خر بود انا الحق در لب منصور نور / بود انا الله در لب فرعون زور شد عصا اندر کف موسی گوا / شد عصا اندر کف ساحر هبا زین سبب عیسی بدان همراه خود / در نیاموزید آن اسم صمد کو نداند نقص بر آلت نهد / سنگ بر گل زن تو آتش کی جهد دست و آلت همچو سنگ و آهنست / جفت باید جفت شرط زادنست آنک بی جفتست و بی آلت یکیست / در عدد شکست و آن یک بی‌شکیست آنک دو گفت و سه گفت و بیش ازین / متفق باشند در واحد یقین احولی چون دفع شد یکسان شوند / دو سه گویان هم یکی گویان شوند گر یکی گویی تو در میدان او / گرد بر می‌گرد از چوگان او گوی آنگه راست و بی نقصان شود / کو ز زخم دست شه رقصان شود گوش دار ای احول اینها را بهوش / داروی دیده بکش از راه گوش پس کلام پاک در دلهای کور / می‌نپاید می‌رود تا اصل نور وان فسون دیو در دلهای کژ / می‌رود چون کفش کژ در پای کژ گرچه حکمت را به تکرار آوری / چون تو نااهلی شود از تو بری ورچه بنویسی نشانش می‌کنی / ورچه می‌لافی بیانش می‌کنی او ز تو رو در کشد ای پر ستیز / بندها را بگسلد وز تو گریز ور نخوانی و ببیند سوز تو / علم باشد مرغ دست‌آموز تو او نپاید پیش هر نااوستا / همچو طاووسی به خانهٔ روستا === بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن === دین نه آن بازیست کو از شه گریخت / سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت تا که تتماجی پزد اولاد را / دید آن باز خوش خوش‌زاد را پایکش بست و پرش کوتاه کرد / ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد گفت نااهلان نکردندت بساز / پر فزود از حد و ناخن شد دراز دست هر نااهل بیمارت کند / سوی مادر آ که تیمارت کند مهر جاهل را چنین دان ای رفیق / کژ رود جاهل همیشه در طریق روزِ شه در جست و جو بی‌گاه شد / سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد دید ناگه باز را در دود و گرد / شه برو بگریست زار و نوحه کرد گفت هرچند این جزای کار تست / که نباشی در وفای ما درست چون کنی از خلد زی دوزخ فرار؟ / غافل از «لا‌یستوی اصحاب نار» این سزای آنک از شاه خبیر / خیره بگریزد به خانهٔ گنده‌پیر باز می‌مالید پر بر دست شاه / بی‌زبان می‌گفت من کردم گناه پس کجا زارد کجا نالد لئیم؟ / گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم لطف شه جان را جنایت‌جو کند / زانک شه هر زشت را نیکو کند رو مکن زشتی که نیکی‌های ما / زشت آمد پیش آن زیبای ما خدمت خود را سزا پنداشتی / تو لوای جرم از آن افراشتی چون ترا ذکر و دعا دستور شد / زان دعا کردن دلت مغرور شد هم‌سخن دیدی تو خود را با خدا / ای بسا کو زین گمان افتد جدا گرچه با تو شه نشیند بر زمین / خویشتن بشناس و نیکوتر نشین باز گفت ای شه پشیمان می‌شوم / توبه کردم نومسلمان می‌شوم آنک تو مستش کنی و شیرگیر / گر ز مستی کژ رود عذرش پذیر گرچه ناخن رفت چون باشی مرا / بر‌کنم من پرچم خورشید را ورچه پرم رفت چون بنوازی‌ام / چرخ بازی گم کند در بازی‌ام گر کمر بخشیم کُه را برکنم / گر دهی کلکی علمها بشکنم آخر از پشه نه کم باشد تنم / مُلک نمرودی به پر برهم زنم در ضعیفی تو مرا بابیل گیر / هر یکی خصم مرا چون پیل گیر قدر فندق افکنم بندق حریق / بندقم در فعل صد چون منجنیق گرچه سنگم هست مقدار نخود / لیک در هیجا نه سر ماند نه خود موسی آمد در وغا با یک عصاش / زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش هر رسولی یک‌تنه کان در زدست / بر همه آفاق تنها بر زدست نوح چون شمشیر در خواهید ازو / موج طوفان گشت ازو شمشیرخو احمدا خود کیست اسپاه زمین؟ / ماه بین بر چرخ و بشکافش جبین تا بداند سعد و نحس بی‌خبر / دور تست این دور نه دور قمر دور تست ایرا که موسی کلیم / آرزو می‌برد زین دورت مقیم چونک موسی رونق دور تو دید / کاندرو صبح تجلی می‌دمید گفت یارب آن چه دور رحمتست / آن گذشت از رحمت آنجا رؤیتست غوطه ده موسی خود را در بحار / از میان دورهٔ احمد بر آر گفت یا موسی بدان بنمودمت / راه آن خلوت بدان بگشودمت که تو زان دوری درین دور ای کلیم / پا بکش زیرا درازست این گلیم من کریمم نان نمایم بنده را / تا بگریاند طمع آن زنده را بینی طفلی بمالد مادری / تا شود بیدار و وا جوید خوری کو گرسنه خفته باشد بی‌خبر / وان دو پستان می‌خلد زو مهر در کنت کنزا رحمة مخفیة / فابتعثت امة مهدیة هر کراماتی که می‌جویی بجان / او نمودت تا طمع کردی در آن چند بت بشکست احمد در جهان / تا که یا رب گوی گشتند امتان گر نبودی کوشش احمد تو هم / می‌پرستیدی چو اجدادت صنم این سرت وا رَست از سجدهٔ صنم / تا بدانی حق او را بر امم گر بگویی شکرِ این رَستن بگو / کز بُتِ باطن هَمَت برهاند او مر سرت را چون رهانید از بتان / هم بدان قوّت تو دل را وا رهان سر ز شکر دین از آن برتافتی / کز پدر میراث مفتش یافتی مرد میراثی چه داند قدر مال؟ / رستمی جان کند و مجان یافت زال چون بگریانم، بجوشد رحمتم / آن خروشنده بنوشد نعمتم گر نخواهم داد، خود ننمایمش / چونش کردم بسته دل بگشایمش رحمتم موقوفِ آن خوش‌گریه‌هاست / چون گریست، از بحرِ رحمت موج خاست === بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی === بود شیخی دایما او وامدار / از جوانمردی که بود آن نامدار ده هزاران وام کردی از مهان / خرج کردی بر فقیران جهان هم به وام او خانقاهی ساخته / جان و مال و خانقه در باخته وام او را حق ز هر جا می‌گزارد / کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد گفت پیغامبر که در بازارها / دو فرشته می‌کنند ایدر دعا کای خدا تو منفقان را ده خلف / ای خدا تو ممسکان را ده تلف خاصه آن منفق که جان انفاق کرد / حلق خود قربانی خلاق کرد حلق پیش آورد اسمعیل‌وار / کارد بر حلقش نیارد کرد کار پس شهیدان زنده زین رویند و خوش / تو بدان قالب بمنگر گبروش چون خلف دادستشان جان بقا / جان ایمن از غم و رنج و شقا شیخ وامی سالها این کار کرد / می‌ستد می‌داد همچون پای‌مرد تخمها می‌کاشت تا روز اجل / تا بود روز اجل میر اجل چونک عمر شیخ در آخر رسید / در وجود خود نشان مرگ دید وام‌داران گرد او بنشسته جمع / شیخ بر خود خوش گدازان همچو شمع وام‌داران گشته نومید و ترش / درد دلها یار شد با درد شش شیخ گفت این بدگمانان را نگر / نیست حق را چارصد دینار زر!؟ کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد / لاف حلوا بر امید دانگ زد شیخ اشارت کرد خادم را به سَر / که برو آن جمله حلوا را بخر تا غریمان چونک آن حلوا خورند / یک زمانی تلخ در من ننگرند در زمان خادم برون آمد به دَر / تا خرد او جمله حلوا را به زَر گفت او را کوترو حلوا به چَند / گفت کودک نیم دینار و ادند گفت نه از صوفیان افزون مجو / نیم دینارت دهم دیگر مگو او طبق بنهاد اندر پیش شیخ / تو ببین اسرار سِرّ اندیش شیخ کرد اشارت با غریمان کین نوال / نک تبرک خوش خورید این را حلال چون طبق خالی شد آن کودک ستَد / گفت دینارم بده ای با خرَد شیخ گفتا از کجا آرم درم / وامدارم می‌روم سوی عدم کودک از غم زد طبق را بر زمین / ناله و گریه بر آورد و حنین می‌گریست از غبن کودک های های / کای مرا بشکسته بودی هر دو پای کاشکی من گرد گلخن گشتمی / بر در این خانقه نگذشتمی صوفیان طبل‌خوار لقمه‌جو / سگ‌دلان و همچو گربه روی‌شو از غریو کودک آنجا خیر و شر / گرد آمد گشت بر کودک حشر پیش شیخ آمد که ای شیخ درشت / تو یقین دان که مرا استاد کشت گر روم من پیش او دست تهی / او مرا بُکْشَد، اجازت می‌دهی؟ وان غریمان هم به انکار و جحود / رو به شیخ آورده کین باری چه بود؟ مال ما خوردی مظالم می‌بری / از چه بود این ظلم ِ دیگر بر سری؟ تا نماز دیگر آن کودک گریست / شیخ دیده بست و در وی ننگریست شیخ فارغ از جفا و از خلاف / در کشیده روی چون مه در لحاف با ازل خوش با اجل خوش شادکام / فارغ از تشنیع و گفتِ خاص و عام آنک جان در روی او خندد چو قند / از ترش‌روییِ خَلقش چه گزند؟ آنک جان بوسه دهد بر چشم او / کی خورد غم از فلک وز خشم او؟ در شب مهتاب مه را بر سماک / از سگان و وعوعِ ایشان چه باک؟ سگ وظیفهٔ خود بجا می‌آورد / مه وظیفهٔ خود به رخ می‌گسترد کارک خود می‌گزارد هر کسی / آب نگذارد صفا بهرِ خسی خس، خسانه می‌رود بر روی آب / آب صافی می‌رود بی اضطراب مصطفی مه می‌شکافد نیم‌شب / ژاژ می‌خاید ز کینه بولهب آن مسیحا مرده زنده می‌کند / وان جهود از خشم سبلت می‌کند بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه؟ / خاصه ماهی کو بود خاص اله؟ مَی خورد شه بر لب جو تا سحر / در سماع از بانگ چغزان بی خبر هم شدی توزیع کودک دانگ چند / همت شیخ آن سخا را کرد بند تا کسی ندهد به کودک هیچ چیز / قوت پیران ازین بیش است نیز شد نماز دیگر آمد خادمی / یک طبق بر کف ز پیش حاتمی صاحب مالی و حالی پیشِ پیر / هدیه بفرستاد کز وی بُد خبیر چارصد دینار بر گوشهٔ طبق / نیم دینار دگر اندر ورق خادم آمد شیخ را اکرام کرد / وان طبق بنهاد پیش شیخ فرد چون طبق را از غطا وا کرد رو / خلق دیدند آن کرامت را ازو آه و افغان از همه برخاست زود / کای سر شیخان و شاهان این چه بود این چه سرست این چه سلطانیست باز / ای خداوند خداوندانِ راز ما ندانستیم ما را عفو کن / بس پراکنده که رفت از ما سخن ما که کورانه عصاها می‌زنیم / لاجرم قندیلها را بشکنیم ما چو کران ناشنیده یک خطاب / هرزه گویان از قیاس خود جواب ما ز موسی پند نگرفتیم کاو / گشت از انکار خضری زردرو با چنان چشمی که بالا می‌شتافت / نور چشمش آسمان را می‌شکافت کرده با چشمت تعصب موسیا / از حماقت چشم موش آسیا شیخ فرمود آن همه گفتار و قال / من بحل کردم شما را آن حلال سِر این آن بود کز حق خواستم / لاجرم بنمود راه راستم گفت آن دینار اگر چه اندکست / لیک موقوف غریو کودکست تا نگرید کودک حلوا فروش / بحر رحمت در نمی‌آید به جوش ای برادر طفل، طفلِ چشم تست / کام خود موقوف زاری دان درست گر همی‌خواهی که آن خلعت رسد / پس بگریان طفل دیده بر جسد === بخش ۱۲ - ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی === زاهدی را گفت یاری در عمل / کم گری تا چشم را ناید خلل گفت زاهد از دو بیرون نیست حال / چشم بیند یا نبیند آن جمال گر ببیند نور حق خود چه غمست / در وصال حق دو دیده چه کمست ور نخواهد دید حق را گو برو / این چنین چشم شقی گو کور شو غم مخور از دیده، کان عیسی تراست / چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست عیسی روح تو با تو حاضرست / نصرت از وی خواه کو خوش ناصرست لیک بیگار تن پر استخوان / بر دل عیسی منه تو هر زمان همچو آن ابله که اندر داستان / ذکر او کردیم بهر راستان زندگی تن مجو از عیسی‌ات / کام فرعونی مخواه از موسی‌ات بر دل خود کم نه اندیشهٔ معاش / عیش کم ناید تو بر درگاه باش این بدن خرگاه آمد روح را / یا مثال کشتیی مر نوح را تُرک چون باشد بیابد خرگهی / خاصه چون باشد عزیز درگهی === بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام === خواند عیسی نام حق بر استخوان / از برای التماس آن جوان حکم یزدان از پی آن خام مرد / صورت آن استخوان را زنده کرد از میان بر جست یک شیر سیاه / پنجه‌ای زد کرد نقشش را تباه کله‌اش بر کند مغزش ریخت زود / مغز جوزی کاندرو مغزی نبود گر ورا مغزی بدی اشکستنش / خود نبودی نقص الا بر تنش گفت عیسی چون شتابش کوفتی / گفت زان رو که تو زو آشوفتی گفت عیسی چون نخوردی خون مرد / گفت در قسمت نبودم رزق خورد ای بسا کس همچو آن شیر ژیان / صید خود ناخورده رفته از جهان قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه / وجه نه و کرده تحصیل وجوه ای میسر کرده بر ما در جهان / سخره و بیگار ما را وا رهان طعمه بنموده بما وان بوده شست / آنچنان بنما بما آن را که هست گفت آن شیر ای مسیحا این شکار / بود خالص از برای اعتبار گر مرا روزی بدی اندر جهان / خود چه کارستی مرا با مردگان این سزای آنک یابد آب صاف / همچو خر در جو بمیزد از گزاف گر بداند قیمت آن جوی خر / او به جای پا نهد در جوی سر او بیابد آنچنان پیغامبری / میر آبی زندگانی‌پروری چون نمیرد پیش او کز امر کن / ای امیر آب ما را زنده کن هین سگ نفس ترا زنده مخواه / کو عدو جان تست از دیرگاه خاک بر سر استخوانی را که آن / مانع این سگ بود از صید جان سگ نه‌ای بر استخوان چون عاشقی / دیوچه‌وار از چه بر خون عاشقی آن چه چشمست آن که بیناییش نیست / ز امتحانها جز که رسواییش نیست سهو باشد ظنها را گاه گاه / این چه ظنست این که کور آمد ز راه دیده آ بر دیگران نوحه‌گری / مدتی بنشین و بر خود می‌گری ز ابر گریان شاخ سبز و تر شود / زانک شمع از گریه روشن‌تر شود هر کجا نوحه کنند آنجا نشین / زانک تو اولیتری اندر حنین زانک ایشان در فراق فانی‌اند / غافل از لعل بقای کانی‌اند زانک بر دل نقش تقلیدست بند / رو به آب چشم بندش را برند زانک تقلید آفت هر نیکویست / کَه بود تقلید اگر کوه قویست گر ضریری لمترست و تیز خشم / گوشت‌پاره‌ش دان چو او را نیست چشم گر سخن گوید ز مو باریکتر / آن سرش را زان سخن نبود خبر مستیی دارد ز گفت خود ولیک / از بَرِ وی تا به مَی راهیست نیک همچو جویست او نه او آبی خورد / آب ازو بر آب‌خوران بگذرد آب در جو زان نمی‌گیرد قرار / زانک آن جو نیست تشنه و آب‌خوار همچو نایی نالهٔ زاری کند / لیک بیگار خریداری کند نوحه‌گر باشد مقلد در حدیث / جز طمع نبود مراد آن خبیث نوحه‌گر گوید حدیث سوزناک / لیک کو سوز دل و دامان چاک از محقق تا مقلد فرقهاست / کین چو داوودست و آن دیگر صداست منبع گفتار این سوزی بود / وان مقلد کهنه‌آموزی بود هین مشو غره بدان گفت حزین / بار بر گاوست و بر گردون حنین هم مقلد نیست محروم از ثواب / نوحه‌گر را مزد باشد در حساب کافر و مؤمن خدا گویند لیک / درمیان هر دو فرقی هست نیک آن گدا گوید خدا از بهر نان / متقی گوید خدا از عین جان گر بدانستی گدا از گفت خویش / پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش سالها گوید خدا آن نان‌خواه / همچو خر مصحف کشد از بهر کاه گر به دل در تافتی گفت لبش / ذره ذره گشته بودی قالبش نام دیوی ره برد در ساحری / تو به نام حق پشیزی می‌بری === بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست === روستایی گاو در آخر ببست / شیر گاوش خورد و بر جایش نشست روستایی شد در آخر سوی گاو / گاو را می‌جست شب آن کنج‌کاو دست می‌مالید بر اعضای شیر / پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر گفت شیر ار روشنی افزون شدی / زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی این چنین گستاخ زان می‌خاردم / کو درین شب گاو می‌پنداردم حق همی‌گوید که ای مغرور کور / نه ز نامم پاره پاره گشت طور که لو انزلنا کتابا للجبل / لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل از من ار کوه احد واقف بدی / پاره گشتیّ و دلش پرخون شدی از پدر وز مادر این بشنیده‌ای / لاجرم غافل درین پیچیده‌ای گر تو بی‌تقلید ازین واقف شوی / بی نشان از لطف چون هاتف شوی بشنو این قصه پی تهدید را / تا بدانی آفت تقلید را === بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع === صوفیی در خانقاه از ره رسید / مرکب خود برد و در آخُر کشید آبکش داد و علف از دست خویش / نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش احتیاطش کرد از سهو و خباط / چون قضا آید چه سودست احتیاط صوفیان تقصیر بودند و فقیر / کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر ای توانگر که تو سیری هین مخند / بر کژی آن فقیر دردمند از سر تقصیر آن صوفی رمه / خرفروشی در گرفتند آن همه کز ضرورت هست مرداری مباح / بس فسادی کز ضرورت شد صلاح هم در آن دم آن خرک بفروختند / لوت آوردند و شمع افروختند ولوله افتاد اندر خانقه / کامشبان لوت و سماعست و وله چند ازین صبر و ازین سه روزه چند / چند ازین زنبیل و این دریوزه چند ما هم از خلقیم و جان داریم ما / دولت امشب میهمان داریم ما تخم باطل را از آن می‌کاشتند / کانک آن جان نیست جان پنداشتند وان مسافر نیز از راه دراز / خسته بود و دید آن اقبال و ناز صوفیانش یک به یک بنواختند / نرد خدمتهای خوش می‌باختند گفت چون می‌دید میلانش به وی / گر طرب امشب نخواهم کرد کی لوت خوردند و سماع آغاز کرد / خانقه تا سقف شد پر دود و گرد دود مطبخ گرد آن پا کوفتن / ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتند / گه به سجده صفه را می‌روفتند دیر یابد صوفی آز از روزگار / زان سبب صوفی بود بسیارخوار جز مگر آن صوفیی کز نور حق / سیر خورد او فارغست از ننگ دق از هزاران اندکی زین صوفیند / باقیان در دولت او می‌زیند چون سماع آمد ز اول تا کران / مطرب آغازید یک ضرب گران خر برفت و خر برفت آغاز کرد / زین حرارت جمله را انباز کرد زین حرارت پای‌کوبان تا سحر / کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر از ره تقلید آن صوفی همین / خر برفت آغاز کرد اندر حنین چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع / روز گشت و جمله گفتند الوداع خانقه خالی شد و صوفی بماند / گرد از رخت آن مسافر می‌فشاند رخت از حجره برون آورد او / تا به خر بر بندد آن همراه‌جو تا رسد در همرهان او می‌شتافت / رفت در آخُر خر خود را نیافت گفت آن خادم به آبش برده است / زانک خر دوش آب کمتر خورده است خادم آمد گفت صوفی خر کجاست / گفت خادم ریش بین، جنگی بخاست گفت من خر را به تو بسپرده‌ام / من تو را بر خر موکل کرده‌ام از تو خواهم آنچ من دادم به تو / باز ده آنچ فرستادم به تو بحث با توجیه کن حجت میار / آنچ من بسپردمت وا پس سپار گفت پیغمبر که دستت هر چه برد / بایدش در عاقبت وا پس سپرد ور نه‌ای از سرکشی راضی بدین / نک من و تو خانهٔ قاضی دین گفت من مغلوب بودم صوفیان / حمله آوردند و بودم بیم جان تو جگربندی میان گربگان / اندر اندازی و جویی زان نشان در میان صد گرسنه گرده‌ای / پیش صد سگ گربهٔ پژمرده‌ای گفت گیرم کز تو ظلما بستدند / قاصد خون من مسکین شدند تو نیایی و نگویی مر مرا / که خرت را می‌برند ای بی‌نوا تا خر از هر که بود من وا خرم / ورنه توزیعی کنند ایشان زرم صد تدارک بود چون حاضر بدند / این زمان هر یک به اقلیمی شدند من که را گیرم که را قاضی برم / این قضا خود از تو آمد بر سرم چون نیایی و نگویی ای غریب / پیش آمد این چنین ظلمی مهیب گفت والله آمدم من بارها / تا ترا واقف کنم زین کارها تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسر / از همه گویندگان با ذوق‌تر باز می‌گشتم که او خود واقفست / زین قضا راضیست مردی عارفست گفت آن را جمله می‌گفتند خوش / مر مرا هم ذوق آمد گفتنش مر مرا تقلیدشان بر باد داد / که دو صد لعنت بر آن تقلید باد خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان / خشم ابراهیم با بر آفلان عکس ذوق آن جماعت می‌زدی / وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی عکس چندان باید از یاران خوش / که شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش عکس کاول زد تو آن تقلید دان / چون پیاپی شد شود تحقیق آن تا نشد تحقیق از یاران مبر / از صدف مگسل نگشت آن قطره در صاف خواهی چشم و عقل و سمع را / بر دران تو پرده‌های طمع را زانک آن تقلید صوفی از طمع / عقل او بر بست از نور و لمع طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع / مانع آمد عقل او را ز اطلاع گر طمع در آینه بر خاستی / در نفاق آن آینه چون ماستی گر ترازو را طمع بودی به مال / راست کی گفتی ترازو وصف حال هر نبیی گفت با قوم از صفا / من نخواهم مزد پیغام از شما من دلیلم حق شما را مشتری / داد حق دلالیم هر دو سری چیست مزد کار من دیدار یار / گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار چل هزار او نباشد مزد من / کی بود شِبهِ شَبَه دُر عَدَن یک حکایت گویمت بشنو بهوش / تا بدانی که طمع شد بند گوش هر که را باشد طمع الکن شود / با طمع کی چشم و دل روشن شود پیش چشم او خیال جاه و زر / همچنان باشد که موی اندر بصر جز مگر مستی که از حق پُر بود / گرچه بدهی گنجها او حُر بود هر که از دیدار برخوردار شد / این جهان در چشم او مردار شد لیک آن صوفی ز مستی دور بود / لاجرم در حرص او شبکور بود صد حکایت بشنود مدهوش حرص / در نیاید نکته‌ای در گوش حرص === بخش ۱۶ - تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر === بود شخصی مفلسی بی خان و مان / مانده در زندان و بند بی امان لقمهٔ زندانیان خوردی گزاف / بر دل خلق از طمع چون کوه قاف زهره نه کس را که لقمهٔ نان خورد / زانک آن لقمه‌ربا گاوش برد هر که دور از دعوت رحمان بود / او گداچشمست اگر سلطان بود مر مروت را نهاده زیر پا / گشته زندان دوزخی زان نان‌ربا گر گریزی بر امید راحتی / زان طرف هم پیشت آید آفتی هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست / جز بخلوتگاه حق آرام نیست کنج زندان جهان ناگزیر / نیست بی پامزد و بی دق الحصیر والله ار سوراخ موشی در روی / مبتلای گربه چنگالی شوی آدمی را فربهی هست از خیال / گر خیالاتش بود صاحب‌جمال ور خیالاتش نماید ناخوشی / می‌گدازد همچو موم از آتشی در میان مار و کزدم گر ترا / با خیالات خوشان دارد خدا مار و کزدم مر ترا مونس بود / کان خیالت کیمیای مس بود صبر شیرین از خیال خوش شدست / کان خیالات فرج پیش آمدست آن فرج آید ز ایمان در ضمیر / ضعف ایمان ناامیدی و زحیر صبر از ایمان بیابد سر کله / حیث لا صبر فلا ایمان له گفت پیغامبر خداش ایمان نداد / هر که را صبری نباشد در نهاد آن یکی در چشم تو باشد چو مار / هم وی اندر چشم آن دیگر نگار زانک در چشمت خیال کفر اوست / وان خیال مؤمنی در چشم دوست کاندرین یک شخص هر دو فعل هست / گاه ماهی باشد او و گاه شست نیم او مؤمن بود نیمیش گبر / نیم او حرص‌آوری نیمیش صبر گفت یزدانت فمنکم مؤمن / باز منکم کافر گبر کهن همچو گاوی نیمهٔ چپش سیاه / نیمهٔ دیگر سپید همچو ماه هر که این نیمه ببیند رد کند / هر که آن نیمه ببیند کد کند یوسف اندر چشم اخوان چون ستور / هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور از خیال بد مرورا زشت دید / چشم فرع و چشم اصلی ناپدید چشم ظاهر سایهٔ آن چشم دان / هرچه آن بیند بگردد این بدان تو مکانی اصل تو در لامکان / این دکان بر بند و بگشا آن دکان شش جهت مگریز زیرا در جهات / ششدره‌ست و ششدره ماتست مات === بخش ۱۷ - شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس === با وکیل قاضی ادراک‌مند / اهل زندان در شکایت آمدند که سلام ما به قاضی بر، کنون / بازگو آزار ما زین مرد دون کندرین زندان بماند او مستمر / یاوه‌تاز و طبل‌خوارست و مضر چون مگس حاضر شود در هر طعام / از وقاحت بی صلا و بی سلام پیش او هیچست لوت شصت کس / کر کند خود را اگر گوییش بس مرد زندان را نیاید لقمه‌ای / ور به صد حیلت گشاید طعمه‌ای در زمان پیش آید آن دوزخ گلو / حجتش این که خدا گفتا کلوا زین چنین قحط سه‌ساله داد داد / ظل مولانا ابد پاینده باد یا ز زندان تا رود این گاومیش / یا وظیفه کن ز وقفی لقمه‌ایش ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث / داد کن المستغاث المستغاث سوی قاضی شد وکیل با نمک / گفت با قاضی شکایت یک به یک خواند او را قاضی از زندان به پیش / پس تفحص کرد از اعیان خویش گشت ثابت پیش قاضی آن همه / که نمودند از شکایت آن رمه گفت قاضی خیز ازین زندان برو / سوی خانهٔ مردریگ خویش شو گفت خان و مان من احسان تست / همچو کافر جنتم زندان تست گر ز زندانم برانی تو به رد / خود بمیرم من ز تقصیری و کد همچو ابلیسی که می‌گفت ای سلام / رب انظرنی الی یوم القیام کاندرین زندان دنیا من خوشم / تا که دشمن‌زادگان را می‌کشم هر که او را قوت ایمانی بود / وز برای زادِ ره نانی بود می‌ستانم گه به مکر و گه به ریو / تا بر آرند از پشیمانی غریو گه به درویشی کنم تهدیدشان / گه به زلف و خال بندم دیدشان قوت ایمانی درین زندان کمست / وانک هست از قصد این سگ در خمست از نماز و صوم و صد بیچارگی / قوت ذوق آید برد یکبارگی استعیذ الله من شیطانه / قد هلکنا آه من طغیانه یک سگست و در هزاران می‌رود / هر که در وی رفت او او می‌شود هر که سردت کرد می‌دان کو دروست / دیو پنهان گشته اندر زیر پوست چون نیابد صورت آید در خیال / تا کشاند آن خیالت در وبال گه خیال فرجه و گاهی دکان / گه خیال علم و گاهی خان و مان هان بگو لا حولها اندر زمان / از زبان تنها نه بلک از عین جان === بخش ۱۸ - تتمهٔ قصهٔ مفلس === گفت قاضی مفلسی را وا نما / گفت اینک اهل زندانت گوا گفت ایشان متهم باشند چون / می‌گریزند از تو می‌گریند خون وز تو می‌خواهند هم تا وارهند / زین غرض باطل گواهی می‌دهند جمله اهل محکمه گفتند ما / هم بر ادبار و بر افلاسش گوا هر که را پرسید قاضی حال او / گفت مولا دست ازین مفلس بشو گفت قاضی که‌ش بگردانید فاش / گرد شهر این مفلس است و بس قلاش کو به‌کو او را منادی‌ها زنید / طبل افلاسش عیان هر جا زنید هیچ کس نسیه بنفروشد بدو / قرض ندهد هیچ کس او را تسو هر که دعوی آرَدَش اینجا به‌فن / بیش زندانش نخواهم کرد من پیش من افلاس او ثابت شده‌ست / نقد و کالا نیستش چیزی به‌دست آدمی در حبس دنیا ز‌آن بود / تا بوَد که‌افلاس او ثابت شود مفلسیِ دیو را یزدان ما / هم منادی کرد در قرآن ما کاو دغا و مفلس است و بد سخن / هیچ با او شرکت و سودا مکن ور کنی او را بهانه آوری / مفلس است او، صرفه از وی کی بری‌‌؟ حاضر آوردند چون فتنه فروخت / اشتر کُردی که هیزم می‌فروخت کُرد بیچاره بسی فریاد کرد / هم موکل را به دانگی شاد کرد اشترش بردند از هنگام چاشت / تا شب و افغان او سودی نداشت بر شتر بنشست آن قحط گران / صاحب اشتر پی اشتر دوان سو به سو و کو به کو می‌تاختند / تا همه شهرش عیان بشناختند پیش هر حمام و هر بازار‌گه‌ / کرده مردم جمله در شکلش نگه دَه منادی‌گر بلند آوازیان / ترک و کرد و رومیان و تازیان مفلس است این و ندارد هیچ چیز / قرض تا ندهد کس او را یک پشیز ظاهر و باطن ندارد حبه‌ای / مفلسی قلبی دغایی دبه‌ای هان و هان با او حریفی کم کنید / چونک گاو آرد گره محکم کنید ور به‌حکم آرید این پژمرده را / من نخواهم کرد زندان مرده را خوش‌دَمست او و گلویش بس فراخ / با شِعار نو دِثار شاخ شاخ گر بپوشد بهر مکر آن جامه را / عاریه‌ست آن تا فریبد عامه را حرف حکمت بر زبان نا‌حکیم / حله‌های عاریت دان ای سلیم گرچه دزدی حله‌ای پوشیده است / دست تو چون گیرد آن ببریده‌دست چون شبانه از شتر آمد به زیر / کُرد گفتش منزلم دورست و دیر بر نشستی اشترم را از پگاه / جو رها کردم کم از اخراج کاه گفت تا اکنون چه می‌کردیم پس‌‌؟! / هوش تو کو‌‌؟ نیست اندر خانه کس‌‌‌؟ طبل افلاسم به چرخ سابعه / رفت و تو نشنیده‌ای بد واقعه گوش تو پر بوده‌است از طمْعِ خام / پس طمَع کر می‌کند کور ای غلام تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان / مفلس‌ست و مفلس‌ست این قلتبان تا به شب گفتند و در صاحب شتر / بر نزد کاو از طمع پر بود پر هست بر سمع و بصر مُهر خدا / در حجب بس صورت‌ست و بس صدا آنچ او خواهد رساند آن به چشم / از جمال و از کمال و از کرشم و آنچ او خواهد رساند آن به گوش / از سماع و از بشارت وز خروش کون پر چاره‌ست، هیچت چاره نی / تا که نگشاید خدایت روزنی گرچه تو هستی کنون غافل از آن / وقت حاجت حق کند آن را عیان گفت پیغامبر که یزدان مجید / از پی هر درد درمان آفرید لیک زان درمان نبینی رنگ و بو / بهر درد خویش بی فرمان او چشم را ای چاره‌جو در لامکان / هین بنه چون چشم‌ کشته سوی جان این جهان از بی جهت پیدا شده‌ست / که ز بی‌جایی جهان را جا شده‌ست باز گرد از هست سوی نیستی / طالب ربی و ربانیستی جای دخل‌ست این عدم از وی مرم / جای خرج‌ست این وجود بیش و کم کارگاه صنع حق چون نیستی‌ست / جز معطل در جهانِ هست کیست‌‌‌؟ یاد ده ما را سخن‌های دقیق / که ترا رحم آورد آن ای رفیق هم دعا از تو اجابت هم ز تو / ایمنی از تو مهابت هم ز تو گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن / مصلحی تو ای تو سلطان سخن کیمیا داری که تبدیلش کنی / گرچه جوی خون بود نیلش کنی این چنین مینا‌گر‌ی‌ها کار تست / این چنین اکسیر‌ها اسرار تست آب را و خاک را بر هم زدی / ز آب و گل نقش تن آدم زدی نسبتش دادی و جفت و خال و عم / با هزار اندیشه و شادی و غم باز بعضی را رهایی داده‌ای / زین غم و شادی جدایی داده‌ای برده‌ای از خویش و پیوند و سرشت / کرده‌ای در چشم او هر خوب زشت هر چه محسوس است او رد می‌کند / وانچ ناپیدا‌ست مسند می‌کند عشق او پیدا و معشوقش نهان / یار بیرون فتنهٔ او در جهان این رها کن عشق‌های صورتی / نیست بر صورت نه بر روی ستی آنچ معشوق‌ست صورت نیست آن / خواه عشق این جهان خواه آن جهان آنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ای / چون برون شد جان چرایش هشته‌ای‌‌؟ صورت‌ش بر جاست این سیری ز چیست‌؟ / عاشقا وا جو که معشوق تو کیست‌‌؟ آنچ محسوس‌ست اگر معشوقه است / عاشق‌ستی هر که او را حس هست چون وفا آن عشق افزون می‌کند / کی وفا صورت دگرگون می‌کند‌‌؟ پرتو خورشید بر دیوار تافت / تابش عاریتی دیوار یافت بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم‌؟! / وا طلب اصلی که تابد او مقیم ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش / خویش بر صورت‌پرستان دیده بیش پرتو عقل‌ست آن بر حس تو / عاریت می‌دان ذهب بر مس تو چون زر‌اندود‌ست خوبی در بشر / ورنه چون شد شاهد تَر پیره‌خر‌؟ چون فرشته بود همچون دیو شد / کان ملاحت اندرو عاریه بد اندک اندک می‌ستانند آن جمال / اندک اندک خشک می‌گردد نهال رو نعمره ننکسه بخوان / دل طلب کن دل منه بر استخوان کآن جمال دل جمال باقی‌ است / دولتش از آب حیوان ساقی است خود هم او آبست و هم ساقی و مست / هر سه یک شد چون طلسم تو شکست آن یکی را تو ندانی از قیاس / بندگی کن، ژاژ کم خا ناشناس معنی تو صورت‌ست و عاریت / بر مناسب شادی و بر قافیت معنی آن باشد که بستاند ترا / بی نیاز از نقش گرداند ترا معنی آن نبود که کور و کر کند / مرد را بر نقش عاشق‌تر کند کور را قسمت خیال غم‌فزا‌ست / بهرهٔ چشم این خیالاتِ فنا‌ست حرف قرآن را ضریران معدن‌ند / خر نبینند و به پالان بر زنند چون تو بینایی پی خر رو که جَست / چند پالان‌دوزی ای پالان‌پرست‌؟! خر چو هست آید یقین پالان ترا / کم نگردد نان‌، چو باشد جان ترا پشت خر دکان و مال و مکسب است / دُر قلبت مایهٔ صد قالب است خر برهنه بر نشین ای بوالفضول / خر برهنه نی که راکب شد رسول النبی قد رکب معروریا / والنبی قیل سافر ماشیا شد خر نفس تو‌، بر میخی‌ش بند / چند بگریزد ز کار و بار چند‌‌؟ بار صبر و شکر او را بردنی‌ست / خواه در صد سال و خواهی سی و بیست هیچ وازر وزر غیری بر نداشت / هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت طمع خامست آن مخور خام ای پسر / خام خوردن علت آرد در بشر کان فلانی یافت گنجی ناگهان / من همان خواهم مه کار و مه دکان کار بخت‌ست آن و آن هم نادر‌ست / کسب باید کرد تا تن قادر‌ست کسب کردن گنج را مانع کی است‌‌؟ / پا مکش از کار آن خود در پی است تا نگردی تو گرفتارِ اگر / که اگر این کردمی یا آن دگر کز اگر گفتن رسول با وفاق / منع کرد و گفت آن هست از نفاق کان منافق در اگر گفتن بمرد / وز اگر گفتن به جز حسرت نبرد === بخش ۱۹ - مثل === آن غریبی خانه می‌جست از شتاب / دوستی بردش سوی خانهٔ خراب گفت او این را اگر سقفی بدی / پهلوی من مر تو را مسکن شدی هم عیال تو بیاسودی اگر / در میانه داشتی حجرهٔ دگر گفت آری پهلوی یاران بهست / لیک ای جان در اگر نتوان نشست این همه عالم طلب‌کار خوشند / وز خوش تزویر اندر آتشند طالب زر گشته جمله پیر و خام / لیک قلب از زر نداند چشم عام پرتوی بر قلب زد خالص ببین / بی محک زر را مکن از ظن گزین گر محک داری گزین کن ور نه رو / نزد دانا خویشتن را کن گرو یا محک باید میان جان خویش / ور ندانی ره مرو تنها تو پیش بانگ غولان هست بانگ آشنا / آشنایی که کشد سوی فنا بانگ می‌دارد که هان ای کاروان / سوی من آیید نک راه و نشان نام هر یک می‌برد غول ای فلان / تا کند آن خواجه را از آفلان چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر / عمر ضایع راه دور و روز دیر چون بود آن بانگ غول آخر بگو / مال خواهم جاه خواهم و آب رو از درون خویش این آوازها / منع کن تا کشف گردد رازها ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز / چشم نرگس را ازین کرکس بدوز صبح کاذب را ز صادق وا شناس / رنگ می را باز دان از رنگ کاس تا بود کز دیدگان هفت رنگ / دیده‌ای پیدا کند صبر و درنگ رنگها بینی به جز این رنگها / گوهران بینی به جای سنگها گوهر چه بلک دریایی شوی / آفتاب چرخ‌پیمایی شوی کارکن در کارگه باشد نهان / تو برو در کارگه بینش عیان کار چون بر کارکن پرده تنید / خارج آن کار نتوانیش دید کارگه چون جای باش عاملست / آنک بیرونست از وی غافلست پس در آ در کارگه یعنی عدم / تا ببینی صنع و صانع را بهم کارگه چون جای روشن‌دیدگیست / پس برون کارگه پوشیدگیست رو بهستی داشت فرعون عنود / لاجرم از کارگاهش کور بود لاجرم می‌خواست تبدیل قدر / تا قضا را باز گرداند ز در خود قضا بر سبلت آن حیله‌مند / زیر لب می‌کرد هر دم ریش‌خند صد هزاران طفل کشت او بی‌گناه / تا بگردد حکم و تقدیر اله تا که موسی نبی ناید برون / کرد در گردن هزاران ظلم و خون آن همه خون کرد و موسی زاده شد / وز برای قهر او آماده شد گر بدیدی کارگاه لایزال / دست و پایش خشک گشتی ز احتیال اندرون خانه‌اش موسی معاف / وز برون می‌کشت طفلان را گزاف همچو صاحب‌نفس کو تن پرورد / بر دگر کس ظن حقدی می‌برد کین عدو و آن حسود و دشمنست / خود حسود و دشمن او آن تنست او چو فرعون و تنش موسی او / او به بیرون می‌دود که کو عدو نفسش اندر خانهٔ تن نازنین / بر دگر کس دست می‌خاید به کین === بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت === آن یکی از خشم، مادر را بِکُشْت / هم به زخمِ خَنْجَر و هم زخمِ مُشْت آن یکی گفتش که: از بدگوهری / یاد ناوردی تو حقِ مادری؟ هی تو مادر را چرا کُشتی؟ بگو / او چه کرد آخر بگو ای زشت‌خو؟ گفت: کاری کرد کان عار وی است / کشتمش کان خاک، سَتّار وی است گفت: آن‌کس را بِکُش ای مُحْتَشَم / گفت: پس هر روز مَردی را کُشَم کُشْتَم او را رَستم از خون‌های خلق / نای او بُرَّم بِه است از نای خلق نَفْسِ توست آن مادرِ بدخاصیت / که فساد اوست در هر ناحیت هین بِکُش او را که بهرِ آن دَنی / هر دمی، قصدِ عزیزی می‌کنی از وی این دنیای خوش بر توست تنگ / از پیِ او، با حق و با خلق، جنگ نَفْس کُشتی باز رَستی ز اعْتِذار / کس، تو را دشمن نَمانَد در دیار گر شکال آرد کسی بر گفتِ ما / از برای انبیا و اولیا کانبیا را نی که نَفْسِ کُشْته بود / پس چراشان دشمنان بود و حسود؟ گوش نِه تو، ای طلب‌کار صواب / بشنو این اشکال و شُبْهَت را جواب دشمنِ خود بوده‌اند آن مُنْکِران / زخم، بر خود می‌زدند ایشان، چنان دشمن، آن باشد که قصدِ جان کند / دشمن، آن نَبْوَد که خود، جان می‌کَنَد نیست خفاشک، عدوی آفتاب / او، عدوی خویش آمد در حجاب تابشِ خورشید او را می‌کُشَد / رنجِ او، خورشید هرگز کِی کَشَد؟ دشمن، آن باشد کز او آید عذاب / مانع آید لعل را از آفتاب مانعِ خویش‌اند جملهٔ کافران / از شعاعِ جوهرِ پیغمبران کِی حجابِ چشمِ آن فردند خلق؟ / چشم خود را کور و کژ کردند خلق چون غلام هندوی کو کین کِشَد / از ستیزهٔ خواجه، خود را می‌کُشَد سرنگون می‌افتد از بامِ سرا / تا زیانی کرده باشد خواجه را گر شود بیمار، دشمن با طبیب / ور کند کودک، عداوت با ادیب در حقیقت، رهزنِ جانِ خَودند / راهِ عقل و جانِ خود را خود زَدند گازُری گر خشم گیرد ز آفتاب / ماهیی گر خشم می‌گیرد ز آب تو یکی بنگر که را دارد زیان / عاقبت کِبْوَد سیه‌اختر از آن؟ گر تو را حق آفریند زشت‌رو / هان مَشو هم زشت‌رو، هم زشت‌خو ور بَرَد کَفْشَت مَرو در سنگلاخ / ور دو شاخه‌ستت مشو تو چار شاخ تو، حَسودی کز فلان، من، کم‌ترم / می‌فَزاید کم‌تری در اخترم خود، حَسَد، نقصان و عیبی دیگر است / بلک از جمله کمی‌ها بتّر است آن بلیس از ننگ و عارِ کم‌تری / خویش را افکند در صد اَبْتَری از حَسَد می‌خواست تا بالا بُوَد / خود چه بالا بلک خون‌پالا بُوَد آن ابوجهل از محمّد ننگ داشت / وز حَسَد خود را به بالا می‌فَراشت بوالحِکَم نامش بُد و بوجَهْل شد / ای بسا اهل از حَسَد، نااهل شد من ندیدم در جهانِ جست‌وجو / هیچ اهلیّت، بِه از خوی نکو انبیا را واسطه زان کرد حق / تا پدید آیَد حَسَدها در قَلَق زانک کس را از خدا عاری نبود / حاسِدِ حق، هیچ دَیّاری نبود آن کسی کش مِثْلِ خود پنداشتی / زان سَبَب با او، حَسَد برداشتی چون مُقَرَّر شد بزرگی رسول / پس حَسَد نایَد کسی را از قبول پس به هر دوری، ولیی قائم است / تا قیامت، آزمایش، دائم است هر که را خوی نکو باشد بِرَست / هرکسی کاو شیشه‌دل باشد شِکَسْت پس امامِ حیِّ قائم، آن ولی‌ست / خواه از نسلِ عُمَر خواه از عَلی‌ست مهدی و هادی، وی‌ست ای راه‌جو / هم نهان و هم نشسته، پیشِ رو او چو نور است و خرد، جبریل اوست / وان ولیِ کم از او، قندیلِ اوست وانک زین قندیلِ کم‌مشکاتِ ماست / نور را در مرتبه، ترتیب‌هاست زانک هفصد پرده دارد نورِ حق / پرده‌های نور دان چندین طَبَق از پس هر پرده، قومی را مقام / صف‌صف‌اند این پرده‌هاشان تا امام اهلِ صفِ آخرین از ضعفِ خویش / چشمشان طاقت ندارد نورِ بیش وان صفِ پیش از ضعیفی بصر / تاب نارَد روشنایی، بیش‌تر روشنایی کاو حیاتِ اول است / رنجِ جان و فتنهٔ این اَحْوَل است اَحْوَلی‌ها اندک‌اندک کم شود / چون ز هفصد بگذرد او یَم شود آتشی کاصلاحِ آهن یا زَر است / کی صَلاحِ آبی و سیبِ تر است؟ سیب و آبی، خامیی دارد خفیف / نِی چو آهن، تابشی خواهد لطیف لیک آهن را لطیف، آن شعله‌هاست / کو جذوبِ تابشِ آن اژدهاست هست آن آهن، فقیرِ سخت‌کش / زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش حاجِبِ آتش بُوَد بی‌واسطه / در دلِ آتش رَوَد بی‌رابطه بی‌حجاب آب و فرزندان آب / پختگی ز آتش نیابند و خطاب واسطه دیگی بود یا تابه‌ای / همچو پا را در روش پاتابه‌ای یا مکانی در میان تا آن هوا / می‌شود سوزان و می‌آرد بما پس فقیر آنست کو بی واسطه‌ست / شعله‌ها را با وجودش رابطه‌ست پس دل عالم ویست ایرا که تن / می‌رسد از واسطهٔ این دل به فن دل نباشد تن چه داند گفت و گو / دل نجوید تن چه داند جست و جو پس نظرگاه شعاع آن آهنست / پس نظرگاه خدا دل نه تنست بس مثال و شرح خواهد این کلام / لیک ترسم تا نلغزد وهم عام تا نگردد نیکوی ما بدی / اینک گفتم هم نبد جز بی‌خودی پای کژ را کفش کژ بهتر بود / مر گدا را دستگه بر در بود === بخش ۲۱ - امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود === پادشاهی دو غلام ارزان خرید / با یکی زان دو سخن گفت و شنید یافتش زیرک‌دل و شیرین جواب / از لب شِکر چه زاید شکرآب آدمی مخفیست در زیر زبان / این زبان پرده‌ست بر درگاه جان چونک بادی پرده را در هم کشید / سِرّ صحن خانه شد بر ما پدید کاندر آن خانه گهر یا گندمست / گنج زر یا جمله مار و کزدمست یا درو گنجست و ماری بر کران / زانک نبود گنج زر بی پاسبان بی تامل او سخن گفتی چنان / کز پس پانصد تامل دیگران گفتیی در باطنش دریاستی / جمله دریا گوهر گویاستی نور هر گوهر کزو تابان شدی / حق و باطل را ازو فرقان شدی نور فرقان فرق کردی بهر ما / ذره ذره حق و باطل را جدا نور گوهر نور چشم ما شدی / هم سؤال و هم جواب از ما بدی چشم کژ کردی دو دیدی قرص ماه / چون سؤالست این نظر در اشتباه راست گردان چشم را در ماهتاب / تا یکی بینی تو مه را نک جواب فکرتت گو، کژ مبین نیکو نگر / هست هم نور و شعاع آن گهر هر جوابی کان ز گوش آید بدل / چشم گفت از من شنو آن را بهل گوش دلاله‌ست و چشم اهل وصال / چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال در شنود گوش تبدیل صفات / در عیان دیده‌ها تبدیل ذات ز آتش ار علمت یقین شد از سخن / پختگی جو در یقین منزل مکن تا نسوزی نیست آن عین الیقین / این یقین خواهی در آتش در نشین گوش چون نافذ بود دیده شود / ورنه قل در گوش پیچیده شود این سخن پایان ندارد باز گرد / تا که شه با آن غلامانش چه کرد === بخش ۲۲ - به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن === آن غلامک را چو دید اهل ذکا / آن دگر را کرد اشارت که بیا کاف رحمت گفتمش تصغیر نیست / جد گود فرزندکم تحقیر نیست چون بیامد آن دوم در پیش شاه / بود او گنده‌دهان دندان سیاه گرچه شه ناخوش شد از گفتار او / جست و جویی کرد هم ز اسرار او گفت با این شکل و این گند دهان / دور بنشین لیک آن سوتر مران که تو اهل نامه و رقعه بدی / نه جلیس و یار و هم‌بقعه بدی تا علاج آن دهان تو کنیم / تو حبیب و ما طبیب پر فنیم بهر کیکی نو گلیمی سوختن / نیست لایق از تو دیده دوختن با همه بنشین دو سه دستان بگو / تا ببینم صورت عقلت نکو آن ذکی را پس فرستاد او به کار / سوی حمامی که رو خود را بخار وین دگر را گفت خه تو زیرکی / صد غلامی در حقیقت نه یکی آن نه‌ای که خواجه‌تاش تو نمود / از تو ما را سرد می‌کرد آن حسود گفت او دزد و کژست و کژنشین / حیز و نامرد و چنینست و چنین گفت پیوسته بدست او راست‌گو / راست‌گویی من ندیدستم چو او راست‌گویی در نهادش خلقتیست / هرچه گوید من نگویم آن تهیست کژ ندانم آن نکواندیش را / متهم دارم وجود خویش را باشد او در من ببیند عیبها / من نبینم در وجود خود شها هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش / کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش غافل‌اند این خلق از خود ای پدر / لاجرم گویند عیب همدگر من نبینم روی خود را ای شمن / من ببینم روی تو تو روی من آنکسی که او ببیند روی خویش / نور او از نور خلقانست بیش گر بمیرد دید او باقی بود / زانک دیدش دید خلاقی بود نور حسی نبود آن نوری که او / روی خود محسوس بیند پیش رو گفت اکنون عیبهای او بگو / آنچنان که گفت او از عیب تو تا بدانم که تو غمخوار منی / کدخدای ملکت و کار منی گفت ای شه من بگویم عیبهاش / گرچه هست او مر مرا خوش خواجه‌تاش عیب او مهر و وفا و مردمی / عیب او صدق و ذکا و همدمی کمترین عیبش جوامردی و داد / آن جوامردی که جان را هم بداد صد هزاران جان خدا کرده پدید / چه جوامردی بود کان را ندید ور بدیدی کی به جان بخلش بدی؟ / بهر یک جان کی چنین غمگین شدی؟ بر لب جو بخل آب آن را بود / کو ز جوی آب نابینا بود گفت پیغامبر که هر که از یقین / داند او پاداش خود در یوم دین که یکی را ده عوض می‌آیدش / هر زمان جودی دگرگون زایدش جود جمله از عوضها دیدنست / پس عوض دیدن ضد ترسیدنست بخل نادیدن بود اعواض را / شاد دارد دید در خواض را پس بعالم هیچ کس نبود بخیل / زانک کس چیزی نبازد بی بدیل پس سخا از چشم آمد نه ز دست / دید دارد کار جز بینا نرست عیب دیگر این که خودبین نیست او / هست او در هستی خود عیب‌جو عیب‌گوی و عیب‌جوی خود بدست / با همه نیکو و با خود بد بدست گفت شه جلدی مکن در مدح یار / مدح خود در ضمن مدح او میار زانک من در امتحان آرم ورا / شرمساری آیدت در ماورا === بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود === گفت نه والله بالله العظیم / مالک الملک و به رحمان و رحیم آن خدایی که فرستاد انبیا / نه بحاجت بل بفضل و کبریا آن خداوندی که از خاک ذلیل / آفرید او شهسواران جلیل پاکشان کرد از مزاج خاکیان / بگذرانید از تک افلاکیان بر گرفت از نار و نور صاف ساخت / وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت آن سنابرقی که بر ارواح تافت / تا که آدم معرفت زان نور یافت آن کز آدم رست و دست شیث چید / پس خلیفه‌ش کرد آدم کان بدید نوح از آن گوهر که برخوردار بود / در هوای بحر جان دربار بود جان ابراهیم از آن انوار زفت / بی حذر در شعله‌های نار رفت چونک اسمعیل در جویش فتاد / پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد جان داوود از شعاعش گرم شد / آهن اندر دست‌بافش نرم شد چون سلیمان بد وصالش را رضیع / دیو گشتش بنده فرمان و مطیع در قضا یعقوب چون بنهاد سر / چشم روشن کرد از بوی پسر یوسف مه‌رو چو دید آن آفتاب / شد چنان بیدار در تعبیر خواب چون عصا از دست موسی آب خورد / ملکت فرعون را یک لقمه کرد نردبانش عیسی مریم چو یافت / بر فراز گنبد چارم شتافت چون محمد یافت آن ملک و نعیم / قرص مه را کرد او در دم دو نیم چون ابوبکر آیت توفیق شد / با چنان شه صاحب و صدیق شد چون عمر شیدای آن معشوق شد / حق و باطل را چو دل فاروق شد چونک عثمان آن عیان را عین گشت / نور فایض بود و ذی النورین گشت چون ز رویش مرتضی شد درفشان / گشت او شیر خدا در مرج جان چون جنید از جند او دید آن مدد / خود مقاماتش فزون شد از عدد بایزید اندر مزیدش راه دید / نام قطب العارفین از حق شنید چونک کرخی کرخ او را شد حرس / شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس پور ادهم مرکب آن سو راند شاد / گشت او سلطان سلطانان داد وان شقیق از شق آن راه شگرف / گشت او خورشید رای و تیز طرف صد هزاران پادشاهان نهان / سر فرازانند زان سوی جهان نامشان از رشک حق پنهان بماند / هر گدایی نامشان را بر نخواند حق آن نور و حق نورانیان / کاندر آن بحرند همچون ماهیان بحر جان و جان بحر ار گویمش / نیست لایق نام نو می‌جویمش حق آن آنی که این و آن ازوست / مغزها نسبت بدو باشند پوست که صفات خواجه‌تاش و یار من / هست صد چندان که این گفتار من آنچ می‌دانم ز وصف آن ندیم / باورت ناید چه گویم ای کریم شاه گفت اکنون از آنِ خود بگو / چند گویی آنِ این و آنِ او تو چه داری و چه حاصل کرده‌ای / از تک دریا چه دُر آورده‌ای روز مرگ این حس تو باطل شود / نور جان داری که یار دل شود در لحد کین چشم را خاک آگند / هست آنچ گور را روشن کند آن زمان که دست و پایت بر درد / پر و بالت هست تا جان بر پرد آن زمان کین جان حیوانی نماند / جان باقی بایدت بر جا نشاند شرط من جا بالحسن نه کردنست / این حسن را سوی حضرت بردنست جوهری داری ز انسان یا خری / این عرضها که فنا شد چون بری این عرضهای نماز و روزه را / چونک لایبقی زمانین انتفی نقل نتوان کرد مر اعراض را / لیک از جوهر برند امراض را تا مبدل گشت جوهر زین عرض / چون ز پرهیزی که زایل شد مرض گشت پرهیز عرض جوهر بجهد / شد دهان تلخ از پرهیز شهد از زراعت خاکها شد سنبله / داروی مو کرد مو را سلسله آن نکاح زن عرض بد شد فنا / جوهر فرزند حاصل شد ز ما جفت کردن اسپ و اشتر را عرض / جوهر کره بزاییدن غرض هست آن بستان نشاندن هم عرض / کشت جوهر گشت بستان نک غرض هم عرض دان کیمیا بردن به کار / جوهری زان کیمیا گر شد بیار صیقلی کردن عرض باشد شها / زین عرض جوهر همی‌زاید صفا پس مگو که من عملها کرده‌ام / دخل آن اعراض را بنما مرم این صفت کردن عرض باشد خمش / سایهٔ بز را پی قربان مکش گفت شاها بی قنوط عقل نیست / گر تو فرمایی عرض را نقل نیست پادشاها جز که یاس بنده نیست / گر عرض کان رفت باز آینده نیست گر نبودی مر عرض را نقل و حشر / فعل بودی باطل و اقوال فشر این عرضها نقل شد لونی دگر / حشر هر فانی بود کونی دگر نقل هر چیزی بود هم لایقش / لایق گله بود هم سایقش وقت محشر هر عرض را صورتیست / صورت هر یک عرض را نوبتیست بنگر اندر خود نه تو بودی عرض / جنبش جفتی و جفتی با غرض بنگر اندر خانه و کاشانه‌ها / در مهندس بود چون افسانه‌ها آن فلان خانه که ما دیدیم خوش / بود موزون صفه و سقف و درش از مهندس آن عرض و اندیشه‌ها / آلت آورد و ستون از بیشه‌ها چیست اصل و مایهٔ هر پیشه‌ای / جز خیال و جز عرض و اندیشه‌ای جمله اجزای جهان را بی غرض / در نگر حاصل نشد جز از عرض اول فکر آخر آمد در عمل / بُنیَت عالم چنان دان در ازل میوه‌ها در فکر دل اول بود / در عمل ظاهر به آخر می‌شود چون عمل کردی شجر بنشاندی / اندر آخر حرف اول خواندی گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست / آن همه از بهر میوه مرسلست پس سِری که مغز آن افلاک بود / اندر آخر خواجهٔ لولاک بود نقل اعراضست این بحث و مقال / نقل اعراضست این شیر و شگال جمله عالم خود عرض بودند تا / اندرین معنی بیامد هل اتی این عرضها از چه زاید از صور / وین صور هم از چه زاید از فکر این جهان یک فکرتست از عقل کل / عقل چون شاهست و صورتها رسل عالم اول جهان امتحان / عالم ثانی جزای این و آن چاکرت شاها جنایت می‌کند / آن عرض زنجیر و زندان می‌شود بنده‌ات چون خدمت شایسته کرد / آن عرض نی خلعتی شد در نبرد این عرض با جوهر آن بیضست و طیر / این از آن و آن ازین زاید به سیر گفت شاهنشه چنین گیر المراد / این عرضهای تو یک جوهر نزاد گفت مخفی داشتست آن را خرد / تا بود غیب این جهان نیک و بد زانک گر پیدا شدی اشکال فکر / کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر پس عیان بودی نه غیب ای شاه این / نقش دین و کفر بودی بر جبین کی درین عالم بت و بتگر بدی / چون کسی را زهره تسخر بدی پس قیامت بودی این دنیای ما / در قیامت کی کند جرم و خطا گفت شه پوشید حق پاداش بد / لیک از عامه نه از خاصان خود گر به دامی افکنم من یک امیر / از امیران خفیه دارم نه از وزیر حق به من بنمود پس پاداش کار / وز صورهای عملها صد هزار تو نشانی ده که من دانم تمام / ماه را بر من نمی‌پوشد غمام گفت پس از گفت من مقصود چیست / چون تو می‌دانی که آنچ بود چیست گفت شه حکمت در اظهار جهان / آنک دانسته برون آید عیان آنچ می‌دانست تا پیدا نکرد / بر جهان ننهاد رنج طلق و درد یک زمان بی کار نتوانی نشست / تا بدی یا نیکیی از تو نجست این تقاضاهای کار از بهر آن / شد موکل تا شود سرت عیان پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود / چون سر رشتهٔ ضمیرش می‌کشد تاسهٔ تو شد نشان آن کشش / بر تو بی کاری بود چون جان‌کنش این جهان و آن جهان زاید ابد / هر سبب مادر اثر از وی ولد چون اثر زایید آن هم شد سبب / تا بزاید او اثرهای عجب این سببها نسل بر نسلست لیک / دیده‌ای باید منور نیک نیک شاه با او در سخن اینجا رسید / یا بدید از وی نشانی یا ندید گر بدید آن شاه جویا دور نیست / لیک ما را ذکر آن دستور نیست چون ز گرمابه بیامد آن غلام / سوی خویشش خواند آن شاه و همام گفت صحا لک نعیم دائم / بس لطیفی و ظریف و خوب‌رو ای دریغا گر نبودی در تو آن / که همی‌گوید برای تو فلان شاد گشتی هر که رویت دیدیی / دیدنت ملک جهان ارزیدیی گفت رمزی زان بگو ای پادشاه / کز برای من بگفت آن دین‌تباه گفت اول وصف دوروییت کرد / کاشکارا تو دوایی خفیه درد خبث یارش را چو از شه گوش کرد / در زمان دریای خشمش جوش کرد کف برآورد آن غلام و سرخ گشت / تا که موج هجو او از حد گذشت کو ز اول دم که با من یار بود / همچو سگ در قحط بس گه‌خوار بود چون دمادم کرد هجوش چون جرس / دست بر لب زد شهنشاهش که بس گفت دانستم ترا از وی بدان / از تو جان گنده‌ست و از یارت دهان پس نشین ای گنده‌جان از دور تو / تا امیر او باشد و مامور تو در حدیث آمد که تسبیح از ریا / همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا پس بدان که صورت خوب و نکو / با خصال بد نیرزد یک تسو ور بود صورت حقیر و ناپذیر / چون بود خلقش نکو در پاش میر صورت ظاهر فنا گردد بدان / عالم معنی بماند جاودان چند بازی عشق با نقش سبو / بگذر از نقش سبو رو آب جو صورتش دیدی ز معنی غافلی / از صدف دُری گزین گر عاقلی این صدفهای قوالب در جهان / گرچه جمله زنده‌اند از بحر جان لیک اندر هر صدف نبود گهر / چشم بگشا در دل هر یک نگر کان چه دارد وین چه دارد می‌گزین / زانک کم‌یابست آن در ثمین گر به صورت می‌روی کوهی به شکل / در بزرگی هست صد چندان که لعل هم به صورت دست و پا و پشم تو / هست صد چندان که نقش چشم تو لیک پوشیده نباشد بر تو این / کز همه اعضا دو چشم آمد گزین از یک اندیشه که آید در درون / صد جهان گردد به یک دم سرنگون جسم سلطان گر به صورت یک بود / صد هزاران لشکرش در پی دود باز شکل و صورت شاه صفی / هست محکوم یکی فکر خفی خلق بی‌پایان ز یک اندیشه بین / گشته چون سیلی روانه بر زمین هست آن اندیشه پیش خلق خرد / لیک چون سیلی جهان را خورد و برد پس چو می‌بینی که از اندیشه‌ای / قایمست اندر جهان هر پیشه‌ای خانه‌ها و قصرها و شهرها / کوهها و دشتها و نهرها هم زمین و بحر و هم مهر و فلک / زنده از وی همچو کز دریا سمک پس چرا از ابلهی پیش تو کور / تن سلیمانست و اندیشه چو مور می‌نماید پیش چشمت کُه بزرگ / هست اندیشه چو موش و کوه گرگ عالم اندر چشم تو هول و عظیم / ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم وز جهان فکرتی ای کم ز خر / ایمن و غافل چو سنگ بی‌خبر زانک نقشی وز خرد بی‌بهره‌ای / آدمی خو نیستی خرکره‌ای سایه را تو شخص می‌بینی ز جهل / شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل باش تا روزی که آن فکر و خیال / بر گشاید بی‌حجابی پر و بال کوهها بینی شده چون پشم نرم / نیست گشته این زمین سرد و گرم نه سما بینی نه اختر نه وجود / جز خدای واحد حی ودود یک فسانه راست آمد یا دروغ / تا دهد مر راستیها را فروغ === بخش ۲۴ - حسد کردن حشم بر غلام خاص === پادشاهی بنده‌ای را از کرم / بر گزیده بود بر جملهٔ حشم جامگی او وظیفهٔ چل امیر / ده یک قدرش ندیدی صد وزیر از کمال طالع و اقبال و بخت / او ایازی بود و شه محمودِ وقت روح او با روح شه در اصل خویش / پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش کار آن دارد که پیش از تن بُدَست / بگذر از این‌ها که نو حادث شدست کار عارف‌ راست کو نه احول است / چشم او بر کِشت‌های اول است آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو / چشم او آنجاست روز و شب گرو آنچ آبستست شب جز آن نزاد / حیله‌ها و مکرها بادست باد کی کند دل خوش به حیلت‌های گش / آنک بیند حیلهٔ حق بر سرش او درون دام و دامی می‌نهد / جان تو نی آن جهَد نی این جهَد گر بروید ور بریزد صد گیاه / عاقبت بر روید آن کِشتهٔ اله کشت نو کارند بر کشت نخست / این دوم فانی‌ست وان اول درست تخم اول کامل و بگزیده است / تخم ثانی فاسد و پوسیده است افکن این تدبیر خود را پیش دوست / گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست کار آن دارد که حق افراشت است / آخر آن روید که اول کاشت است هرچه کاری از برای او بکار / چون اسیر دوستی ای دوستدار گرد نفس دزد و کار او مپیچ / هرچه آن نه کار حق هیچست هیچ پیش از آنک روز دین پیدا شود / نزد مالک دزد شب رسوا شود رختِ دزدیده به تدبیر و فنش / مانده روز داوری بر گردنش صد هزاران عقل با هم بر جهند / تا به غیر دامِ او دامی نهند دام خود را سخت‌تر یابند و بس / کی نماید قوَتی با باد، خس گر تو گویی فایدهٔ هستی چه بود / در سؤالت فایده هست ای عنود گر ندارد این سؤالت فایده / چه شنویم این را عبث بی‌عایده ور سؤالت را بسی فایده‌هاست / پس جهان بی‌فایده آخر چراست؟ ور جهان از یک جهت بی فایده‌ است / از جهت‌های دگر پر عایده‌ است فایدهٔ تو گر مرا فایده نیست / مر ترا چون فایده‌ست از وی مَایست حُسن یوسف عالمی را فایده / گرچه بر اخوان عبث بد زایده لحن داوودی چنان محبوب بود / لیک بر محروم بانگِ چوب بود آب نیل از آب حیوان بُد فزون / لیک بر محروم و منکر بود خون هست بر مؤمن شهیدی زندگی / بر منافق مردنست و ژندگی چیست در عالم بگو یک نعمتی / که نه محرومند از وی امتی گاو و خر را فایده چه در شِکر / هست هر جان را یکی قوتی دگر لیک گر آن قوت بر وی عارضیست / پس نصیحت کردن او را رایضی‌ست چون کسی کو از مرض گِل داشت دوست / گرچه پندارد که آن خود قوت اوست قوت اصلی را فرامش کرده است / روی در قوت مرض آورده است نوش را بگذاشته سم خورده است / قوت علت را چو چربش کرده است قوت اصلیِّ بشر نور خداست / قوت حیوانی مر او را ناسزاست لیک از علت درین افتاد دل / که خورَد او روز و شب زین آب و گِل روی زرد و پای سست و دل سبک / کو غذای والسَّما ذاتِ الحُبُک؟ آن غذای خاصگان دولت است / خوردن آن بی گلو و آلت است شد غذای آفتاب از نور عرش / مر حسود و دیو را از دودِ فرش در شهیدان یُرزَقون فرمود حق / آن غذا را نی دهان بُد، نی طبق دل ز هر یاری غذایی می‌خورد / دل ز هر علمی صفایی می‌برد صورت هر آدمی چون کاسه‌ای‌ست / چشم از معنیِّ او حساسه‌ای‌ست از لقای هر کسی چیزی خوری / وز قِران هر قرین چیزی بَری چون ستاره با ستاره شد قرین / لایق هر دو اثر زاید یقین چون قرانِ مرد و زن زاید بشر / وز قران سنگ و آهن شد شرر وز قران خاک با باران‌ها / میوه‌ها و سبزه و ریحان‌ها وز قران سبزه‌ها با آدمی / دلخوشی و بی‌غمی و خرمی وز قران خرمی با جان ما / می‌بزاید خوبی و احسان ما قابل خوردن شود اجسام ما / چون بر آید از تفرج کام ما سرخ‌رویی از قران خون بود / خون ز خورشیدِ خوشِ گلگون بود بهترینِ رنگ‌ها سرخی بود / وان ز خورشید است و از وی می‌رسد هر زمینی کان قرین شد با زحل / شوره گشت و کِشت را نبود محل قوت اندر فعل آید ز اتفاق / چون قران دیو با اهل نفاق این معانی راست از چرخ نهم / بی همه طاق و طُرُم، طاق و طُرُم خلق را طاق و طرم عاریت است / امر را طاق و طرم ماهیت است از پی طاق و طرم خواری کشند / بر امیدِ عزّ در خواری خَوشند بر امید عز ده‌روزه‌ی خُدوک / گردن خود کرده‌اند از غم چو دوک چون نمی‌آیند اینجا که منم / کاندرین عز آفتاب روشنم مشرق خورشید برج قیرگون / آفتاب ما ز مشرق‌ها برون مشرق او نسبت ذرات او / نه بر آمد نه فرو شد ذات او ما که واپس ماندِ ذرات وی‌ایم / در دو عالم آفتاب بی فَی‌ایم باز گِرد شمس می‌گردم عجب / هم ز فرِّ شمس باشد این سبب شمس باشد بر سبب‌ها مطّلع / هم ازو حبلِ سبب‌ها منقطع صد هزاران بار بُبریدم امید / از کی؟ از شمس؟ این شما باور کنید؟ تو مرا باور مکن کز آفتاب / صبر دارم من و یا ماهی ز آب ور شوم نومید نومیدیّ من / عین صنع آفتاب است ای حَسن عین صنع از نفس صانع چون برد / هیچ هست از غیر هستی چون چرد جمله هستی‌ها ازین روضه چرند / گر براق و تازیان ور خود خَرند وانک گردش‌ها از آن دریا ندید / هر دم آرد رو به محرابی جدید او ز بحر عذب آبِ شور خورد / تا که آب شور او را کور کرد بحر می‌گوید به دست راست خَور / ز آب من، ای کور، تا یابی بصر هست دست راست اینجا ظن راست / کو بداند نیک و بد را کز کجاست نیزه‌گردانی‌ست ای نیزه، که تو / راست می‌گردی گهی گاهی دوتو ما ز عشق شمس دین بی‌ناخنیم / ورنه ما آن کور را بینا کنیم هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود / دارُوَش کن کوری چشم حسود توتیای کبریای تیزفعل / داروی ظلمت‌کُشِ استیزفعل آنک گر بر چشم اعمی برزنَد / ظلمت صد ساله را زو برکند جمله کوران را دوا کن جز حسود / کز حسودی بر تو می‌آرد جحود مر حسودت را اگر چه آن منم / جان مده تا همچنین جان می‌کنم آنک او باشد حسود آفتاب / وانک می‌رنجد ز بود آفتاب اینت درد بی‌دوا کاو راست آه / اینت افتاده ابد در قعر چاه نفی خورشید ازل بایستِ او / کی برآید این مراد او بگو باز آن باشد که باز آید به شاه / بازِ کور است آنک شد گم‌کرده راه راه را گم کرد و در ویران فتاد / باز در ویران برِ جغدان فتاد او همه نور است از نور رضا / لیک کورش کرد سرهنگ قضا خاک در چشمش زد و از راه برد / در میان جغد و ویرانش سپرد بر سری جغدانش بر سر می‌زنند / پرّ و بال نازنینش می‌کَنند ولوله افتاد در جغدان که ها / باز آمد تا بگیرد جای ما چون سگان کوی پر خشم و مهیب / اندر افتادند در دلق غریب باز گوید من چه در خوردم به جغد / صد چنین ویران فدا کردم به جغد من نخواهم بود اینجا می‌روم / سوی شاهنشاه راجع می‌شوم خویشتن مکشید ای جغدان که من / نه مقیمم می‌روم سوی وطن این خراب آباد در چشم شماست / ورنه ما را ساعد شه ناز جاست جغد گفتا باز حیلت می‌کند / تا ز خان و مان شما را بر کند خانه‌های ما بگیرد او به مکر / برکند ما را به سالوسی ز وکر می‌نماید سیری این حیلت‌پرست / والله از جمله حریصان بدترست او خورد از حرص طین را همچو دبس / دنبه مسپارید ای یاران به خرس لاف از شه می‌زند وز دست شه / تا برد او ما سلیمان را ز ره خود چه جنس شاه باشد مرغکی / مشنوش گر عقل داری اندکی جنس شاهست او و یا جنس وزیر / هیچ باشد لایق گوزینه سیر آنچ می‌گوید ز مکر و فعل و فن / هست سلطان با حشم جویای من اینت مالیخولیای ناپذیر / اینت لاف خام و دام گول‌گیر هر که این باور کند از ابلهیست / مرغک لاغر چه درخورد شهیست کمترین جغد ار زند بر مغز او / مر ورا یاری‌گری از شاه کو گفت باز ار یک پر من بشکند / بیخ جغدستان شهنشه بر کند جغد چه بود خود اگر بازی مرا / دل برنجاند کند با من جفا شه کند توده به هر شیب و فراز / صد هزاران خرمن از سرهای باز پاسبان من عنایات ویست / هر کجا که من روم شه در پیست در دل سلطان خیال من مقیم / بی خیال من دل سلطان سقیم چون بپراند مرا شه در روش / می‌پرم بر اوج دل چون پرتوش همچو ماه و آفتابی می‌پرم / پرده‌های آسمانها می‌درم روشنی عقلها از فکرتم / انفطار آسمان از فطرتم بازم و حیران شود در من هما / جغد کی بود تا بداند سر ما شه برای من ز زندان یاد کرد / صد هزاران بسته را آزاد کرد یک دمم با جغدها دمساز کرد / از دم من جغدها را باز کرد ای خنک جغدی که در پرواز من / فهم کرد از نیکبختی راز من در من آویزید تا نازان شوید / گرچه جغدانید شهبازان شوید آنک باشد با چنان شاهی حبیب / هر کجا افتد چرا باشد غریب هر که باشد شاه دردش را دوا / گر چو نی نالد نباشد بی نوا مالک ملک نیم من طبل‌خوار / طبل بازم می‌زند شه از کنار طبل باز من ندای ارجعی / حق گواه من به رغم مدعی من نیم جنس شهنشه دور ازو / لیک دارم در تجلی نور ازو نیست جنسیت ز روی شکل و ذات / آب جنس خاک آمد در نبات باد جنس آتش آمد در قوام / طبع را جنس آمدست آخر مدام جنس ما چون نیست جنس شاه ما / مای ما شد بهر مای او فنا چون فنا شد مای ما او ماند فرد / پیش پای اسپ او گردم چو گرد خاک شد جان و نشانیهای او / هست بر خاکش نشان پای او خاک پایش شو برای این نشان / تا شوی تاج سر گردن‌کشان تا که نفریبد شما را شکل من / نُقلِ من نوشید پیش از نَقلِ من ای بسا کس را که صورت راه زد / قصد صورت کرد و بر الله زد آخر این جان با بدن پیوسته است / هیچ این جان با بدن مانند هست تاب نور چشم با پیهست جفت / نور دل در قطرهٔ خونی نهفت شادی اندر گرده و غم در جگر / عقل چون شمعی درون مغز سر این تعلقها نه بی کیفست و چون / عقلها در دانش چونی زبون جان کل با جان جزو آسیب کرد / جان ازو دُرّی ستد در جیب کرد همچو مریم، جان از آن آسیب جیب / حامله شد از مسیح دلفریب آن مسیحی نه که بر خشک و ترست / آن مسیحی کز مساحت برترست پس ز جان جان چو حامل گشت جان / از چنین جانی شود حامل جهان پس جهان زاید جهانی دیگری / این حشر را وا نماید محشری تا قیامت گر بگویم بشمرم / من ز شرح این قیامت قاصرم این سخنها خود به معنی یا ربیست / حرفها دام دم شیرین‌لبیست چون کند تقصیر پس چون تن زند / چونک لبیکش به یارب می‌رسد هست لبیکی که نتوانی شنید / لیک سر تا پای بتوانی چشید === بخش ۲۵ - کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب === بر لب جو بوده دیواری بلند / بر سر دیوار تشنهٔ دردمند مانعش از آب آن دیوار بود / از پی آب او چو ماهی زار بود ناگهان انداخت او خشتی در آب / بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب چون خطاب یار شیرین لذیذ / مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ از صفای بانگ آب آن ممتحن / گشت خشت‌انداز از آنجا خشت‌کن آب می‌زد بانگ یعنی هی ترا / فایده چه زین زدن خشتی مرا تشنه گفت آبا مرا دو فایده‌ست / من ازین صنعت ندارم هیچ دست فایدهٔ اول سماع بانگ آب / کو بود مر تشنگان را چون رباب بانگ او چون بانگ اسرافیل شد / مرده را زین زندگی تحویل شد یا چو بانگ رعد ایام بهار / باغ می‌یابد ازو چندین نگار یا چو بر درویش ایام زکات / یا چو بر محبوس پیغام نجات چون دم رحمان بود کان از یمن / می‌رسد سوی محمد بی دهن یا چو بوی احمد مرسل بود / کان به عاصی در شفاعت می‌رسد یا چو بوی یوسف خوب لطیف / می‌زند بر جان یعقوب نحیف فایدهٔ دیگر که هر خشتی کزین / بر کنم آیم سوی ماء معین کز کمی خشت دیوار بلند / پست‌تر گردد به هر دفعه که کند پستی دیوار قربی می‌شود / فصل او درمان وصلی می‌بود سجده آمد کندن خشت لزب / موجب قربی که واسجد واقترب تا که این دیوار، عالی‌گردنست / مانع این سر فرود آوردنست سجده نتوان کرد بر آب حیات / تا نیابم زین تن خاکی نجات بر سر دیوار هر کو تشنه‌تر / زودتر بر می‌کند خشت و مدر هر که عاشقتر بود بر بانگ آب / او کلوخ زفت‌تر کند از حجاب او ز بانگ آب پُر مَی تا عُنُق / نشنود بیگانه جز بانگ بُلُق ای خنک آن را که او ایام پیش / مغتنم دارد گزارد وام خویش اندر آن ایام کش قدرت بود / صحت و زور دل و قوت بود وان جوانی همچو باغ سبز و تر / می‌رساند بی دریغی بار و بر چشمه‌های قوت و شهوت روان / سبز می‌گردد زمین تن بدان خانهٔ معمور و سقفش بس بلند / معتدل ارکان و بی تخلیط و بند پیش از آن کایام پیری در رسد / گردنت بندد به حبل من مسد خاک شوره گردد و ریزان و سست / هرگز از شوره نبات خوش نرست آب زور و آب شهوت منقطع / او ز خویش و دیگران نا منتفع ابروان چون پالدُم زیر آمده / چشم را نم آمده تاری شده از تشنج رو چو پشت سوسمار / رفته نطق و طعم و دندانها ز کار روز بیگه، لاشه لنگ و ره دراز / کارگه ویران عمل رفته ز ساز بیخهای خوی بد محکم شده / قوت بر کندن آن کم شده === بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن === همچو آن شخص درشت خوش‌سخن / در میان ره نشاند او خاربن ره گذریانش ملامت‌گر شدند / پس بگفتندش بکن این را نکند هر دمی آن خاربن افزون شدی / پای خلق از زخم آن پر خون شدی جامه‌های خلق بدریدی ز خار / پای درویشان بخستی زار زار چون به جِد حاکم بدو گفت این بِکن / گفت آری بر کنم روزیش من مدتی فردا و فردا وعده داد / شد درختِ خارِ او محکم نهاد گفت روزی حاکمش ای وعده کژ / پیش آ در کار ما واپس مغژ گفت الایام یا عم بیننا / گفت عجل لا تماطل دیننا تو که می‌گویی که فردا این بدان / که به هر روزی که می‌آید زمان آن درخت بَد جوان‌تر می‌شود / وین کننده پیر و مضطر می‌شود خاربن در قوت و برخاستن / خارکن در پیری و در کاستن خاربن هر روز و هر دم سبز و تر / خارکن هر روز زار و خشک تر او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر / زود باش و روزگار خود مبر خاربن دان هر یکی خوی بدت / بارها در پای خار آخر زدت بارها از خوی خود خسته شدی / حس نداری سخت بی‌حس آمدی گر ز خسته گشتن دیگر کسان / که ز خُلق زشت تو هست آن رسان غافلی باری ز زخم خود نه‌ای / تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای یا تبر بر گیر و مردانه بزن / تو علی‌وار این در خیبر بکن یا به گلبن وصل کن این خار را / وصل کن با نار نور یار را تا که نور او کُشد نار تو را / وصل او گلشن کند خار تو را تو مثال دوزخی او مؤمنست / کشتن آتش به مؤمن ممکنست مصطفی فرمود از گفت جحیم / کو به مؤمن لابه‌گر گردد ز بیم گویدش بگذر ز من ای شاه زود / هین که نورت سوز نارم را ربود پس هلاک نار، نور مؤمنست / زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست نار ضد نور باشد روز عدل / کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل گر همی خواهی تو دفع شر نار / آب رحمت بر دل آتش گمار چشمهٔ آن آب رحمت مؤمنست / آب حیوان روح پاک محسنست بس گریزانست نفس تو ازو / زانک تو از آتشی او آب جو ز آب آتش زان گریزان می‌شود / کآتشش از آب ویران می‌شود حس و فکر تو همه از آتشست / حس شیخ و فکر او نور خوشست آب نور او چو بر آتش چکد / چک چک از آتش بر آید برجهد چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد / تا شود این دوزخ نفس تو سرد تا نسوزد او گلستان ترا / تا نسوزد عدل و احسان ترا بعد از آن چیزی که کاری بر دهد / لاله و نسرین و سیسنبر دهد باز پهنا می‌رویم از راه راست / باز گرد ای خواجه راه ما کجاست اندر آن تقریر بودیم ای حسود / که خرت لنگست و منزل دور زود سال بیگه گشت وقت کشت نی / جز سیه‌رویی و فعل زشت نی کرم در بیخ درخت تن فتاد / بایدش بر کند و در آتش نهاد هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد / آفتاب عمر سوی چاه شد این دو روزک را که زورت هست زود / پیر افشانی بکن از راه جود این قدر تخمی که ماندستت بباز / تا بروید زین دو دم عمر دراز تا نمردست این چراغ با گهر / هین فتیلش ساز و روغن زودتر هین مگو فردا که فرداها گذشت / تا بکلی نگذرد ایام کشت پند من بشنو که تن بند قویست / کهنه بیرون کن گرت میل نویست لب ببند و کف پر زر بر گشا / بخل تن بگذار و پیش آور سخا ترک شهوتها و لذتها سخاست / هر که در شهوت فرو شد برنخاست این سخا شاخیست از سرو بهشت / وای او کز کف چنین شاخی بهشت عروة الوثقاست این ترک هوا / برکشد این شاخ جان را بر سما تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش / مر ترا بالاکشان تا اصل خویش یوسف حسنی و این عالم چو چاه / وین رسن صبرست بر امر اله یوسفا آمد رسن در زن دو دست / از رسن غافل مشو بیگه شدست حمد لله کین رسن آویختند / فضل و رحمت را بهم آمیختند تا ببینی عالم جان جدید / عالم بس آشکار ناپدید این جهان نیست چون هستان شده / وان جهان هست بس پنهان شده خاک بر بادست و بازی می‌کند / کژنمایی پرده‌سازی می‌کند اینک بر کارست بی‌کارست و پوست / وانک پنهانست مغز و اصل اوست خاک همچون آلتی در دست باد / باد را دان عالی و عالی‌نژاد چشم خاکی را به خاک افتد نظر / بادبین چشمی بود نوعی دگر اسپ داند اسپ را کو هست یار / هم سواری داند احوال سوار چشم حس اسپست و نور حق سوار / بی‌سواره اسپ خود ناید به کار پس ادب کن اسپ را از خوی بد / ورنه پیش شاه باشد اسپ رد چشم اسپ از چشم شه رهبر بود / چشم او بی‌چشم شه مضطر بود چشم اسپان جز گیاه و جز چرا / هر کجا خوانی بگوید نی چرا نور حق بر نور حس راکب شود / آنگهی جان سوی حق راغب شود اسپ بی راکب چه داند رسم راه / شاه باید تا بداند شاه‌راه سوی حسی رو که نورش راکبست / حس را آن نور نیکو صاحبست نور حس را نور حق تزیین بود / معنی نور علی نور این بود نور حسی می‌کشد سوی ثری / نور حقش می‌برد سوی علی زانک محسوسات دونتر عالمیست / نور حق دریا و حس چون شب‌نمیست لیک پیدا نیست آن راکب برو / جز به آثار و به گفتار نکو نور حسی کو غلیظست و گران / هست پنهان در سواد دیدگان چونک نور حس نمی‌بینی ز چشم / چون ببینی نور آن دینی ز چشم نور حس با این غلیظی مختفیست / چون خفی نبود ضیائی کان صفیست این جهان چون خس به دست باد غیب / عاجزی پیش گرفت و داد غیب گه بلندش می‌کند گاهیش پست / گه درستش می‌کند گاهی شکست گه یمینش می‌برد گاهی یسار / گه گلستانش کند گاهیش خار دست پنهان و قلم بین خط‌گزار / اسپ در جولان و ناپیدا سوار تیر پران بین و ناپیدا کمان / جانها پیدا و پنهان جان جان تیر را مشکن که این تیر شهیست / نیست پرتاوی ز شصت آگهیست ما رمیت اذ رمیت گفت حق / کار حق بر کارها دارد سبق خشم خود بشکن تو مشکن تیر را / چشم خشمت خون شمارد شیر را بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر / تیر خون‌آلود از خون تو تر آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون / وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون ما شکاریم این چنین دامی کراست / گوی چوگانیم چوگانی کجاست می‌درد می‌دوزد این خیاط کو / می‌دمد می‌سوزد این نفاط کو ساعتی کافر کند صدیق را / ساعتی زاهد کند زندیق را زانک مُخلِص در خطر باشد ز دام / تا ز خود خالص نگردد او تمام زانک در راهست و ره‌زن بی‌حدست / آن رهد کو در امان ایزدست آینه خالص نگشت او مُخلِص است / مرغ را نگرفته است او مُقنِص است چونک مُخلَص گشت مُخلِص باز رست / در مقام امن رفت و برد دست هیچ آیینه دگر آهن نشد / هیچ نانی گندم خرمن نشد هیچ انگوری دگر غوره نشد / هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد پخته گرد و از تَغیُّر دور شو / رو چو برهان محقق نور شو چون ز خود رستی همه برهان شدی / چونک بنده نیست شد سلطان شدی ور عیان خواهی صلاح الدین نمود / دیده‌ها را کرد بینا و گشود فقر را از چشم و از سیمای او / دید هر چشمی که دارد نور هو شیخ فعالست بی‌آلت چو حق / با مریدان داده بی گفتی سبق دل به دست او چو موم نرم رام / مهر او گه ننگ سازد گاه نام مهر مومش حاکی انگشتریست / باز آن نقش نگین حاکی کیست حاکی اندیشهٔ آن زرگرست / سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست این صدا در کوه دلها بانگ کیست / گه پرست از بانگ این کُه گه تهیست هر کجا هست او حکیمست اوستاد / بانگ او زین کوه دل خالی مباد هست کُه کآوا مثنا می‌کند / هست کُه کآواز صدتا می‌کند می‌زهاند کوه از آن آواز و قال / صد هزاران چشمهٔ آب زلال چون ز کُه آن لطف بیرون می‌شود / آبها در چشمه‌ها خون می‌شود زان شهنشاه همایون‌نعل بود / که سراسر طور سینا لعل بود جان پذیرفت و خرد اجزای کوه / ما کم از سنگیم آخر ای گروه نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود / نه بدن از سبزپوشان می‌شود نی صدای بانگ مشتاقی درو / نی صفای جرعهٔ ساقی درو کو حمیت تا ز تیشه وز کلند / این چنین کُه را بکلی بر کنند بوک بر اجزای او تابد مهی / بوک در وی تاب مه یابد رهی چون قیامت کوهها را برکند / بر سر ما سایه کی می‌افکند این قیامت زان قیامت کی کمست / آن قیامت زخم و این چون مرهمست هر که دید این مرهم از زخم ایمنست / هر بدی کین حسن دید او محسنست ای خنک زشتی که خوبش شد حریف / وای گل‌رویی که جفتش شد خریف نان مرده چون حریف جان شود / زنده گردد نان و عین آن شود هیزم تیره حریف نار شد / تیرگی رفت و همه انوار شد در نمکلان چون خر مرده فتاد / آن خری و مردگی یکسو نهاد صبغة الله هست خُم رنگ هو / پیسها یک رنگ گردد اندرو چون در آن خُم افتد و گوییش قُم / از طرب گوید منم خُم لا تلم آن «منم خُم» خود انا الحق گفتنست / رنگ آتش دارد الا آهنست رنگ آهن محو رنگ آتشست / ز آتشی می‌لافد و خامش وشست چون به سرخی گشت همچون زر کان / پس انا النارست لافش بی زبان شد ز رنگ و طبع آتش محتشم / گوید او من آتشم من آتشم آتشم من گر ترا شکیست و ظن / آزمون کن دست را بر من بزن آتشم من بر تو گر شد مشتبه / روی خود بر روی من یک‌دم بنه آدمی چون نور گیرد از خدا / هست مسجود ملایک ز اجتبا نیز مسجود کسی کو چون ملک / رسته باشد جانش از طغیان و شک آتش چِه آهن چِه لب ببند / ریش تَشبیه مُشبه را مخند پای در دریا منه کم‌گوی از آن / بر لب دریا خمش کن لب گزان گرچه صد چون من ندارد تاب بحر / لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر جان و عقل من فدای بحر باد / خونبهای عقل و جان این بحر داد تا که پایم می‌رود رانم درو / چون نماند پا چو بطانم درو بی‌ادب حاضر ز غایب خوشترست / حلقه گرچه کژ بود نی بر دَرست؟ ای تن‌آلوده بگرد حوض گرد / پاک کی گردد برون حوض مرد پاک کو از حوض مهجور اوفتاد / او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد پاکی این حوض بی‌پایان بود / پاکی اجسام کم میزان بود زانک دل حوضست لیکن در کمین / سوی دریا راه پنهان دارد این پاکی محدود تو خواهد مدد / ورنه اندر خرج کم گردد عدد آب گفت آلوده را در من شتاب / گفت آلوده که دارم شرم از آب گفت آب این شرم بی من کی رود / بی من این آلوده زایل کی شود ز آب هر آلوده کو پنهان شود / الحیاء یمنع الایمان بود دل ز پایهٔ حوض تن گِلناک شد / تن ز آب حوض دلها پاک شد گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر / هان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذر بحر تن بر بحر دل بر هم زنان / در میانشان برزخ لا یبغیان گر تو باشی راست ور باشی تو کژ / پیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ پیش شاهان گر خطر باشد به جان / لیک نشکیبند ازو با همتان شاه چون شیرین‌تر از شکر بود / جان به شیرینی رود خوشتر بود ای ملامت‌گر سلامت مر تو را / ای سلامت‌جو رها کن تو مرا جان من کوره‌ست با آتش خوشست / کوره را این بس که خانهٔ آتشست همچو کوره عشق را سوزیدنیست / هر که او زین کور باشد کوره نیست برگ بی برگی ترا چون برگ شد / جان باقی یافتی و مرگ شد چون تو را غم شادی افزودن گرفت / روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت آنچ خوف دیگران آن امن تست / بط قوی از بحر و مرغ خانه سست باز دیوانه شدم من ای طبیب / باز سودایی شدم من ای حبیب حلقه‌های سلسلهٔ تو ذو فنون / هر یکی حلقه دهد دیگر جنون داد هر حلقه فنونی دیگرست / پس مرا هر دم جنونی دیگرست پس فنون باشد جنون این شد مثل / خاصه در زنجیر این میر اجل آنچنان دیوانگی بگسست بند / که همه دیوانگان پندم دهند === بخش ۲۷ - آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه === این چنین ذالنون مصری را فتاد / کاندرو شور و جنونی نو بزاد شور چندان شد که تا فوق فلک / می‌رسید از وی جگرها را نمک هین منه تو شور خود ای شوره‌خاک / پهلوی شور خداوندان پاک خلق را تاب جنون او نبود / آتش او ریشهاشان می‌ربود چونک در ریش عوام آتش فتاد / بند کردندش به زندانی نهاد نیست امکان واکشیدن این لگام / گرچه زین ره تنگ می‌آیند عام دیده این شاهان ز عامه خوف جان / کین گره کورند و شاهان بی‌نشان چونک حکم اندر کف رندان بود / لاجرم ذاالنون در زندان بود یکسواره می‌رود شاه عظیم / دَر کف طفلان چنین دُرّ یتیم دُرّ چِه؟ دریا نهان در قطره‌ای / آفتابی مخفی اندر ذره‌ای آفتابی خویش را ذره نمود / واندک اندک روی خود را بر گشود جملهٔ ذرات در وی محو شد / عالم از وی مست گشت و صحو شد چون قلم در دست غداری بود / بی گمان منصور بر داری بود چون سفیهان‌راست این کار و کیا / لازم آمد یقتلون الانبیا انبیا را گفته قومی راه گم / از سفه انا تطیرنا بکم جهل ترسا بین امان انگیخته / زان خداوندی که گشت آویخته چون بقول اوست مصلوب جهود / پس مرورا امن کی تاند نمود چون دل آن شاه زیشان خون بود / عصمت و انت فیهم چون بود زر خالص را و زرگر را خطر / باشد از قلاب خاین بیشتر یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند / کز عدو خوبان در آتش می‌زیند یوسفان از مکر اخوان در چهند / کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند از حسد بر یوسف مصری چِه رفت؟ / این حسد اندر کمین گرگیست زفت لاجرم زین گرگ، یعقوب حلیم / داشت بر یوسف، همیشه خوف و بیم گرگ ظاهر گِرد یوسف خود نگشت / این حسد در فعل از گرگان گذشت رحم کرد این گرگ وز عذر لبق / آمده که انا ذهبنا نستبق صد هزاران گرگ را این مکر نیست / عاقبت رسوا شود این گرگ بیست زانک حشر حاسدان روز گزند / بی گمان بر صورت گرگان کنند حشر پر حرص خس مردارخوار / صورت خوکی بود روز شمار زانیان را گند اندام نهان / خمرخواران را بود گند دهان گند مخفی کان به دلها می‌رسید / گشت اندر حشر محسوس و پدید بیشه‌ای آمد وجود آدمی / بر حذر شو زین وجود ار زان دمی در وجود ما هزاران گرگ و خوک / صالح و ناصالح و خوب و خشوک حکم آن خو راست کان غالبترست / چونک زر بیش از مس آمد آن زرست سیرتی کان بر وجودت غالبست / هم بر آن تصویر حشرت واجبست ساعتی گرگی در آید در بشر / ساعتی یوسف‌رخی همچون قمر می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها / از ره پنهان صلاح و کینه‌ها بلک خود از آدمی در گاو و خر / می‌رود دانایی و علم و هنر اسپ سُکسُک می‌شود رهوار و رام / خرس بازی می‌کند بُز هم سلام رفت اندر سگ ز آدمیان هوس / تا شبان شد یا شکاری یا حرس در سگ اصحاب خویی زان وفود / رفت تا جویای الله گشته بود هر زمان در سینه نوعی سر کند / گاه دیو و گه ملک گه دام و دد زان عجب بیشه که هر شیر آگهست / تا به دام سینه‌ها پنهان رهست دزدیی کن از درون مرجان جان / ای کم از سگ از درون عارفان چونک دزدی باری آن دُر لطیف / چونک حامل می‌شوی باری شریف === بخش ۲۸ - فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است === دوستان در قصهٔ ذاالنون شدند / سوی زندان و در آن رایی زدند کین مگر قاصد کند یا حکمتیست / او درین دین قبله‌ای و آیتیست دور دور از عقل چون دریای او / تا جنون باشد سفه‌فرمای او حاش لله از کمال جاه او / کابر بیماری بپوشد ماه او او ز شر عامه اندر خانه شد / او ز ننگ عاقلان دیوانه شد او ز عار عقلِ کُندِ تن‌پرست / قاصدا رفتست و دیوانه شدست که ببندیدم قوی وز ساز گاو / بر سر و پشتم بزن وین را مکاو تا ز زخم لَخت یابم من حیات / چون قتیل از گاو موسی ای ثقات تا ز زخم لَخت گاوی خوش شوم / همچو کشته و گاو موسی گش شوم زنده شد کشته ز زخم دم گاو / همچو مس از کیمیا شد زر ساو کشته بر جست و بگفت اسرار را / وا نمود آن زمرهٔ خون‌خوار را گفت روشن کین جماعت کشته‌اند / کین زمان در خصمیم آشفته‌اند چونک کشته گردد این جسم گران / زنده گردد هستی اسراردان جان او بیند بهشت و نار را / باز داند جملهٔ اسرار را وا نماید خونیان دیو را / وا نماید دام خدعه و ریو را گاو کشتن هست از شرط طریق / تا شود از زخم دمش جان مُفیق گاو نفس خویش را زوتر بکش / تا شود روح خفی زنده و بهش === بخش ۲۹ - رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه === چون رسیدند آن نفر نزدیک او / بانگ بر زد هی کیانید اتقو با ادب گفتند ما از دوستان / بهر پرسش آمدیم اینجا بجان چونی ای دریای عقل ذو فنون / این چه بهتانست بر عقلت جنون دود گلخن کی رسد در آفتاب / چون شود عنقا شکسته از غراب وا مگیر از ما بیان کن این سخن / ما محبانیم با ما این مکن مر محبان را نشاید دور کرد / یا بروپوش و دغل مغرور کرد راز را اندر میان آور شها / رو مکن در ابر پنهانی مها ما محب و صادق و دل خسته‌ایم / در دو عالم دل به تو در بسته‌ایم فحش آغازید و دشنام از گزاف / گفت او دیوانگانه زی و قاف بر جهید و سنگ پران کرد و چوب / جملگی بگریختند از بیم کوب قهقهه خندید و جنبانید سر / گفت باد ریش این یاران نگر دوستان بین کو نشان دوستان / دوستان را رنج باشد همچو جان کی کران گیرد ز رنج دوست دوست / رنج مغز و دوستی آن را چو پوست نی نشان دوستی شد سرخوشی / در بلا و آفت و محنت‌کشی دوست همچون زر بلا چون آتشست / زر خالص در دل آتش خوشست === بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را === نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود / روز و شب در بندگی چالاک بود خواجه‌اش می‌داشتی در کار پیش / بهترش دیدی ز فرزندان خویش زانک لقمان گرچه بنده‌زاد بود / خواجه بود و از هوا آزاد بود گفت شاهی شیخ را اندر سخن / چیزی از بخشش ز من درخواست کن گفت ای شه شرم ناید مر ترا / که چنین گویی مرا زین برتر آ من دو بنده دارم و ایشان حقیر / وآن دو بر تو حاکمانند و امیر گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست / گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست شاه آن دان کو ز شاهی فارغست / بی مه و خورشید نورش بازغست مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست / هستی او دارد که با هستی عدوست خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه‌وش / در حقیقت بنده لقمان خواجه‌اش در جهان بازگونه زین بسیست / در نظرشان گوهری کم از خسیست مر بیابان را مفازه نام شد / نام و رنگی عقلشان را دام شد یک گُرُه را خود مُعَرِف جامه است / در قبا گویند کو از عامه است یک گُرُه را ظاهر سالوس زهد / نور باید تا بود جاسوس زهد نور باید پاک از تقلید و غول / تا شناسد مرد را بی فعل و قول در رود در قلب او از راه عقل / نقد او بیند نباشد بند نقل بندگان خاص علام الغیوب / در جهان جان جواسیس القلوب در درون دل در آید چون خیال / پیش او مکشوف باشد سر حال در تن گنجشک چیست از برگ و ساز / که شود پوشیده آن بر عقل باز آنک واقف گشت بر اسرار هو / سر مخلوقات چه بود پیش او آنک بر افلاک رفتارش بود / بر زمین رفتن چه دشوارش بود در کف داود کاهن گشت موم / موم چه بود در کف او ای ظلوم بود لقمان بنده‌شکلی خواجه‌ای / بندگی بر ظاهرش دیباجه‌ای چون رود خواجه به جای ناشناس / در غلام خویش پوشاند لباس او بپوشد جامه‌های آن غلام / مر غلام خویش را سازد امام در پیش چون بندگان در ره شود / تا نباید زو کسی آگه شود گوید ای بنده تو رو بر صدر شین / من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین تو درشتی کن مرا دشنام ده / مر مرا تو هیچ توقیری منه ترک خدمت خدمت تو داشتم / تا به غربت تخم حیلت کاشتم خواجگان این بندگیها کرده‌اند / تا گمان آید که ایشان بنده‌اند چشم‌پر بودند و سیر از خواجگی / کارها را کرده‌اند آمادگی وین غلامان هوا بر عکس آن / خویشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان آید از خواجه ره افکندگی / ناید از بنده به غیر بندگی پس از آن عالم بدین عالم چنان / تعبیتها هست بر عکس این بدان خواجهٔ لقمان ازین حال نهان / بود واقف دیده بود از وی نشان راز می‌دانست و خوش می‌راند خر / از برای مصلحت آن راه‌بر مر ورا آزاد کردی از نخست / لیک خشنودی لقمان را بجست زانک لقمان را مراد این بود تا / کس نداند سر آن شیر و فتی چه عجب گر سِر ز بد پنهان کنی / این عجب که سِر ز خود پنهان کنی کار پنهان کن تو از چشمان خود / تا بود کارت سلیم از چشم بد خویش را تسلیم کن بر دام مزد / وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد می‌دهند افیون به مرد زخم‌مند / تا که پیکان از تنش بیرون کنند وقت مرگ از رنج او را می‌درند / او بدان مشغول شد جان می‌برند چون به هر فکری که دل خواهی سپرد / از تو چیزی در نهان خواهند برد پس بدان مشغول شو کان بهترست / تا ز تو چیزی برد کان کهترست هرچه تحصیلی کنی ای معتنی / می در آید دزد از آن سو کایمنی بار بازرگان چو در آب اوفتد / دست اندر کالهٔ بهتر زند چونک چیزی فوت خواهد شد در آب / ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب === بخش ۳۱ - ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان === هر طعامی کآوریدندی به وی / کس سوی لقمان فرستادی ز پی تا که لقمان دست سوی آن برد / قاصدا تا خواجه پس‌خوردش خورد سؤر او خوردی و شور انگیختی / هر طعامی کو نخوردی ریختی ور بخوردی بی دل و بی اشتها / این بود پیوندی بی انتها خربزه آورده بودند ارمغان / گفت رو فرزند لقمان را بخوان چون برید و داد او را یک برین / همچو شکر خوردش و چون انگبین از خوشی که خورد داد او را دوم / تا رسید آن گرچها تا هفدهم ماند گرچی گفت این را من خورم / تا چه شیرین خربزه‌ست این بنگرم او چنین خوش می‌خورد کز ذوق او / طبعها شد مشتهی و لقمه‌جو چون بخورد از تلخیش آتش فروخت / هم زبان کرد آبله هم حلق سوخت ساعتی بی‌خود شد از تلخی آن / بعد از آن گفتش که ای جان و جهان نوش چون کردی تو چندین زهر را / لطف چون انگاشتی این قهر را این چه صبرست این صبوری ازچه روست / یا مگر پیش تو این جانت عدوست چون نیاوردی به حیلت حجتی / که مرا عذریست بس کن ساعتی گفت من از دست نعمت‌بخش تو / خورده‌ام چندان که از شرمم دوتو شرمم آمد که یکی تلخ از کفت / من ننوشم ای تو صاحب‌معرفت چون همه اجزام از انعام تو / رسته‌اند و غرق دانه و دام تو گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد / خاک صد ره بر سر اجزام باد لذت دست شکربخشت بداشت / اندرین بطیخ تلخی کی گذاشت از محبت تلخها شیرین شود / از محبت مسها زرین شود از محبت دردها صافی شود / از محبت دردها شافی شود از محبت مرده زنده می‌کنند / از محبت شاه بنده می‌کنند این محبت هم نتیجهٔ دانشست / کی گزافه بر چنین تختی نشست دانش ناقص کجا این عشق زاد / عشق زاید ناقص اما بر جماد بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید / از صفیری بانگ محبوبی شنید دانش ناقص نداند فرق را / لاجرم خورشید داند برق را چونک ملعون خواند ناقص را رسول / بود در تاویل نقصان عقول زانک ناقص‌تن بود مرحوم رحم / نیست بر مرحوم لایق لعن و زخم نقص عقلست آن که بد رنجوریست / موجب لعنت سزای دوریست زانک تکمیل خردها دور نیست / لیک تکمیل بدن مقدور نیست کفر و فرعونی هر گبر بعید / جمله از نقصان عقل آمد پدید بهر نقصان بدن آمد فرج / در نبی که ما علی الاعمی حرج برق آفل باشد و بس بی وفا / آفل از باقی ندانی بی صفا برق خندد بر کی می‌خندد بگو / بر کسی که دل نهد بر نور او نورهای چرخ ببریده‌پیست / آن چو لا شرقی و لا غربی کیست برق را خو یخطف الابصار دان / نور باقی را همه انصار دان بر کف دریا فرس را راندن / نامه‌ای در نور برقی خواندن از حریصی عاقبت نادیدنست / بر دل و بر عقل خود خندیدنست عاقبت بینست عقل از خاصیت / نفس باشد کو نبیند عاقبت عقل کو مغلوب نفس، او نفس شد / مشتری مات زحل شد نحس شد هم درین نحسی بگردان این نظر / در کسی که کرد نحست در نگر آن نظر که بنگرد این جر و مد / او ز نحسی سوی سعدی نقب زد زان همی‌گرداندت حالی به حال / ضد به ضد پیداکنان در انتقال تا که خوفت زاید از ذات الشمال / لذت ذات الیمین یرجی الرجال تا دو پر باشی که مرغ یک پره / عاجز آید از پریدن ای سره یا رها کن تا نیایم در کلام / یا بده دستور تا گویم تمام ورنه این خواهی نه آن فرمان تراست / کس چه داند مر ترا مقصد کجاست جان ابراهیم باید تا به نور / بیند اندر نار فردوس و قصور پایه پایه بر رود بر ماه و خور / تا نماند همچو حلقه بند در چون خلیل از آسمان هفتمین / بگذرد که لا احب الافلین این جهان تن غلط‌انداز شد / جز مر آن را کو ز شهوت باز شد === بخش ۳۲ - تتمهٔ حسد آن حشم بر آن غلام خاص === قصهٔ شاه و امیران و حسد / بر غلام خاص و سلطان خرد دور ماند از جر جرار کلام / باز باید گشت و کرد آن را تمام باغبان ملک با اقبال و بخت / چون درختی را نداند از درخت آن درختی را که تلخ و رد بود / و آن درختی که یکش هفصد بود کی برابر دارد اندر تربیت / چون ببیندشان به چشم عاقبت کان درختان را نهایت چیست بر / گرچه یکسانند این دم در نظر شیخ کو ینظر بنور الله شد / از نهایت وز نخست آگاه شد چشم آخُربین ببست از بهر حق / چشم آخِربین گشاد اندر سبق آن حسودان بد درختان بوده‌اند / تلخ گوهر شوربختان بوده‌اند از حسد جوشان و کف می‌ریختند / در نهانی مکر می‌انگیختند تا غلام خاص را گردن زنند / بیخ او را از زمانه بر کنند چون شود فانی چو جانش شاه بود / بیخ او در عصمت الله بود شاه از آن اسرار واقف آمده / همچو بوبکر ربابی تن زده در تماشای دل بدگوهران / می‌زدی خنبک بر آن کوزه‌گران مکر می‌سازند قومی حیله‌مند / تا که شه را در فقاعی در کنند پادشاهی بس عظیمی بی کران / در فقاعی کی بگنجد ای خران از برای شاه دامی دوختند / آخر این تدبیر ازو آموختند نحس شاگردی که با استاد خویش / همسری آغازد و آید به پیش با کدام استاد استاد جهان / پیش او یکسان هویدا و نهان چشم او ینظر بنور الله شده / پرده‌های جهل را خارق بده از دل سوراخ چون کهنه گلیم / پرده‌ای بندد به پیش آن حکیم پرده می‌خندد برو با صد دهان / هر دهانی گشته اشکافی بر آن گوید آن استاد مر شاگرد را / ای کم از سگ نیستت با من وفا خود مرا استا مگیر آهن‌گسل / همچو خود شاگرد گیر و کوردل نه از منت یاریست در جان و روان / بی منت آبی نمی‌گردد روان پس دل من کارگاه بخت تست / چه شکنی این کارگاه ای نادرست گوییش پنهان زنم آتش‌زنه / نی به قلب از قلب باشد روزنه آخر از روزن ببیند فکر تو / دل گواهیی دهد زین ذکر تو گیر در رویت نمالد از کرم / هرچه گویی خندد و گوید نعم او نمی‌خندد ز ذوق مالشت / او همی‌خندد بر آن اسگالشت پس خداعی را خداعی شد جزا / کاسه زن کوزه بخور اینک سزا گر بدی با تو ورا خندهٔ رضا / صد هزاران گل شکفتی مر ترا چون دل او در رضا آرد عمل / آفتابی دان که آید در حمل زو بخندد هم نهار و هم بهار / در هم آمیزد شکوفه و سبزه‌زار صد هزاران بلبل و قمری نوا / افکنند اندر جهان بی‌نوا چونک برگ روح خود زرد و سیاه / می‌ببینی چون ندانی خشم شاه آفتاب شاه در برج عتاب / می‌کند روها سیه همچون کتاب آن عطارد را ورقها جان ماست / آن سپیدی و آن سیه میزان ماست باز منشوری نویسد سرخ و سبز / تا رهند ارواح از سودا و عجز سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار / چون خط قوس و قزح در اعتبار === بخش ۳۳ - عکس تعظیم پیغام سلیمان در دل بلقیس از صورت حقیر هدهد === رحمت صد تو بر آن بلقیس باد / که خدایش عقل صد مرده بداد هدهدی نامه بیاورد و نشان / از سلیمان چند حرفی با بیان خواند او آن نکته‌های با شمول / با حقارت ننگرید اندر رسول جسم هدهد دید و جان عنقاش دید / حس چو کفی دید و دل دریاش دید عقل با حس زین طلسمات دو رنگ / چون محمد با ابوجهلان به جنگ کافران دیدند احمد را بشر / چون ندیدند از وی انشق القمر خاک زن در دیدهٔ حس‌بین خویش / دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش دیدهٔ حس را خدا اعماش خواند / بت‌پرستش گفت و ضد ماش خواند زانک او کف دید و دریا را ندید / زانک حالی دید و فردا را ندید خواجهٔ فردا و حالی پیش او / او نمی‌بیند ز گنجی جز تسو ذره‌ای زان آفتاب آرد پیام / آفتاب آن ذره را گردد غلام قطره‌ای کز بحر وحدت شد سفیر / هفت بحر آن قطره را باشد اسیر گر کف خاکی شود چالاک او / پیش خاکش سر نهد افلاک او خاک آدم چونک شد چالاک حق / پیش خاکش سر نهند املاک حق السماء انشقت آخر از چه بود / از یکی چشمی که خاکیی گشود خاک از دردی نشیند زیر آب / خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب آن لطافت پس بدان کز آب نیست / جز عطای مبدع وهاب نیست گر کند سفلی هوا و نار را / ور ز گل او بگذراند خار را حاکمست و یفعل الله ما یشا / کو ز عین درد انگیزد دوا گر هوا و نار را سفلی کند / تیرگی و دردی و ثفلی کند ور زمین و آب را علوی کند / راه گردون را به پا مطوی کند پس یقین شد که تعز من تشا / خاکیی را گفت پرها بر گشا آتشی را گفت رو ابلیس شو / زیر هفتم خاک با تلبیس شو آدم خاکی برو تو بر سها / ای بلیس آتشی رو تا ثری چار طبع و علت اولی نیم / در تصرف دایما من باقیم کار من بی علتست و مستقیم / هست تقدیرم نه علت ای سقیم عادت خود را بگردانم بوقت / این غبار از پیش بنشانم بوقت بحر را گویم که هین پر نار شو / گویم آتش را که رو گلزار شو کوه را گویم سبک شو همچو پشم / چرخ را گویم فرو در پیش چشم گویم ای خورشید مقرون شو به ماه / هر دو را سازم چو دو ابر سیاه چشمهٔ خورشید را سازیم خشک / چشمهٔ خون را به فن سازیم مشک آفتاب و مه چو دو گاو سیاه / یوغ بر گردن ببنددشان اله === بخش ۳۴ - انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا === مقریی می‌خواند از روی کتاب / ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب آب را در غورها پنهان کنم / چشمه‌ها را خشک و خشکستان کنم آب را در چشمه کی آرد دگر / جز من بی مثل و با فضل و خطر فلسفی منطقی مستهان / می‌گذشت از سوی مکتب آن زمان چونک بشنید آیت او از ناپسند / گفت آریم آب را ما با کلند ما به زخم بیل و تیزی تبر / آب را آریم از پستی زبر شب بخفت و دید او یک شیرمرد / زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد گفت زین دو چشمهٔ چشم ای شقی / با تبر نوری بر آر ار صادقی روز بر جست و دو چشم کور دید / نور فایض از دو چشمش ناپدید گر بنالیدی و مستغفر شدی / نورِ رفته از کرم ظاهر شدی لیک استغفار هم در دست نیست / ذوق توبه نُقل هر سرمست نیست زشتی اعمال و شومی جحود / راه توبه بر دل او بسته بود از نیاز و اعتقاد آن خلیل / گشت ممکن امر صعب و مستحیل همچنین بر عکس آن انکار مرد / مس کند زر را و صلحی را نبرد دل بسختی همچو روی سنگ گشت / چون شکافد توبه آن را بهر کشت چون شعیبی کو که تا او از دعا / بهر کشتن خاک سازد کوه را یا به دریوزه مقوقس از رسول / سنگ‌لاخی مزرعی شد با اصول کهربای مسخ آمد این دغا / خاک قابل را کند سنگ و حصا هر دلی را سجده هم دستور نیست / مزد رحمت قسم هر مزدور نیست هین به پشت آن مکن جرم و گناه / که کنم توبه در آیم در پناه می‌بباید تاب و آبی توبه را / شرط شد برق و سحابی توبه را آتش و آبی بباید میوه را / واجب آید ابر و برق این شیوه را تا نباشد برق دل و ابر دو چشم / کی نشیند آتش تهدید و خشم کی بروید سبزهٔ ذوق وصال / کی بجوشد چشمه‌ها ز آب زلال کی گلستان راز گوید با چمن / کی بنفشه عهد بندد با سمن کی چناری کف گشاید در دعا / کی درختی سر فشاند در هوا کی شکوفه آستین پر نثار / بر فشاندن گیرد ایام بهار کی فروزد لاله را رخ همچو خون / کی گل از کیسه بر آرد زر برون کی بیاید بلبل و گل بو کند / کی چو طالب فاخته کوکو کند کی بگوید لک‌لک آن لک‌لک بجان / لک چه باشد ملک تست ای مستعان کی نماید خاک اسرار ضمیر / کی شود بی آسمان بستان منیر از کجا آورده‌اند آن حله‌ها / من کریم من رحیم کلها آن لطافتها نشان شاهدیست / آن نشان پای مرد عابدیست آن شود شاد از نشان کو دید شاه / چون ندید او را نباشد انتباه روح آنکس کو بهنگام الست / دید رب خویش و شد بی‌خویش مست او شناسد بوی می کو می بخورد / چون نخورد او می چه داند بوی کرد زانک حکمت همچو ناقهٔ ضاله است / همچو دلاله شهان را داله است تو ببینی خواب در یک خوش‌لقا / کو دهد وعده و نشانی مر ترا که مراد تو شود و اینک نشان / که به پیش آید ترا فردا فلان یک نشانی آن که او باشد سوار / یک نشانی که ترا گیرد کنار یک نشانی که بخندد پیش تو / یک نشان که دست بندد پیش تو یک نشانی آنک این خواب از هوس / چون شود فردا نگویی پیش کس زان نشان هم زکریا را بگفت / که نیایی تا سه روز اصلا بگفت تا سه شب خامش کن از نیک و بدت / این نشان باشد که یحیی آیدت دم مزن سه روز اندر گفت و گو / کین سکوتست آیت مقصود تو هین میاور این نشان را تو بگفت / وین سخن را دار اندر دل نهفت این نشانها گویدش همچون شکر / این چه باشد صد نشانی دگر این نشان آن بود کان مُلک و جاه / که همی‌جویی بیابی از اله آنک می‌گریی به شبهای دراز / وانک می‌سوزی سحرگه در نیاز آنک بی آن روز تو تاریک شد / همچو دوکی گردنت باریک شد وآنچ دادی هرچه داری در زکات / چون زکات پاک‌بازان رختهات رختها دادی و خواب و رنگ رو / سر فدا کردی و گشتی همچو مو چند در آتش نشستی همچو عود / چند پیش تیغ رفتی همچو خود زین چنین بیچارگیها صد هزار / خوی عشاقست و ناید در شمار چونک شب این خواب دیدی روز شد / از امیدش روز تو پیروز شد چشم گردان کرده‌ای بر چپ و راست / کان نشان و آن علامتها کجاست بر مثال برگ می‌لرزی که وای / گر رود روز و نشان ناید بجای می‌دوی در کوی و بازار و سرا / چون کسی کو گم کند گوساله را خواجه خیرست این دوادو چیستت / گم شده اینجا که داری کیستت گوییش خیرست لیکن خیر من / کس نشاید که بداند غیر من گر بگویم نک نشانم فوت شد / چون نشان شد فوت وقت موت شد بنگری در روی هر مرد سوار / گویدت منگر مرا دیوانه‌وار گوییش من صاحبی گم کرده‌ام / رو به جست و جوی او آورده‌ام دولتت پاینده بادا ای سوار / رحم کن بر عاشقان معذور دار چون طلب کردی به جِد آمد نظر / جِد خطا نکند چنین آمد خبر ناگهان آمد سواری نیکبخت / پس گرفت اندر کنارت سخت سخت تو شدی بیهوش و افتادی به طاق / بی‌خبر گفت اینت سالوس و نفاق او چه می‌بیند درو این شور چیست / او نداند کان نشان وصل کیست این نشان در حق او باشد که دید / آن دگر را کی نشان آید پدید هر زمان کز وی نشانی می‌رسید / شخص را جانی به جانی می‌رسید ماهی بیچاره را پیش آمد آب / این نشانها تلک آیات الکتاب پس نشانیها که اندر انبیاست / خاص آن جان را بود کو آشناست این سخن ناقص بماند و بی‌قرار / دل ندارم بی‌دلم معذور دار ذره‌ها را کی تواند کس شمرد / خاصه آن کو عشق از وی عقل برد می‌شمارم برگهای باغ را / می‌شمارم بانگ کبک و زاغ را در شمار اندر نیاید لیک من / می‌شمارم بهر رشد ممتحن نحس کیوان یا که سعد مشتری / ناید اندر حصر گرچه بشمری لیک هم بعضی ازین هر دو اثر / شرح باید کرد یعنی نفع و ضر تا شود معلوم آثار قضا / شمه‌ای مر اهل سعد و نحس را طالع آنکس که باشد مشتری / شاد گردد از نشاط و سروری وانک را طالع زحل از هر شرور / احتیاطش لازم آید در امور اذکروا الله شاه ما دستور داد / اندر آتش دید ما را نور داد گفت اگرچه پاکم از ذکر شما / نیست لایق مر مرا تصویرها لیک هرگز مست تصویر و خیال / در نیابد ذات ما را بی مثال ذکر جسمانه خیال ناقصست / وصف شاهانه از آنها خالصست شاه را گوید کسی جولاه نیست / این چه مدحست این مگر آگاه نیست === بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان === دید موسی یک شبانی را به راه / کو همی‌گفت ای گزیننده اله تو کجایی تا شوم من چاکرت / چارقت دوزم کنم شانه سرت جامه‌ات شویم شپشهاات کُشم / شیر پیشت آورم ای محتشم دستکت بوسم بمالم پایکت / وقت خواب آید بروبم جایکت ای فدای تو همه بزهای من / ای بیادت هیهی و هیهای من این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان / گفت موسی با کی است این ای فلان گفت با آنکس که ما را آفرید / این زمین و چرخ ازو آمد پدید گفت موسی های بس مُدبِر شدی / خود مسلمان ناشده کافر شدی این چه ژاژست این چه کفرست و فُشار / پنبه‌ای اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد / کفر تو دیبای دین را ژنده کرد چارق و پاتابه لایق مر تراست / آفتابی را چنینها کی رواست گر نبندی زین سخن تو حلق را / آتشی آید بسوزد خلق را آتشی گر نامدست این دود چیست / جان سیه گشته روان مردود چیست گر همی‌دانی که یزدان داورست / ژاژ و گستاخی ترا چون باورست دوستی بی‌خرد خود دشمنیست / حق تعالی زین چنین خدمت غنیست با کی می‌گویی تو این با عم و خال / جسم و حاجت در صفات ذوالجلال شیر او نوشد که در نشو و نماست / چارق او پوشد که او محتاج پاست ور برای بنده‌شست این گفت تو / آنک حق گفت او منست و من خود او آنک گفت انی مرضت لم تعد / من شدم رنجور او تنها نشد آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست / در حق آن بنده این هم بیهده‌ست بی ادب گفتن سخن با خاص حق / دل بمیراند سیه دارد ورق گر تو مردی را بخوانی فاطمه / گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکنست / گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست فاطمه مدحست در حق زنان / مرد را گویی بود زخم سنان دست و پا در حق ما استایش است / در حق پاکی حق آلایش است لم یلد لم یولد او را لایق است / والد و مولود را او خالق است هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست / هرچه مولودست او زین سوی جوست زانک از کون و فساد است و مهین / حادثست و محدثی خواهد یقین گفت ای موسی دهانم دوختی / وز پشیمانی تو جانم سوختی جامه را بدرید و آهی کرد تفت / سر نهاد اندر بیابانی و رفت === بخش ۳۶ - عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان === وحی آمد سوی موسی از خدا / بندهٔ ما را ز ما کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی / یا برای فَصل کردن آمدی؟ تا توانی پا مَنِه اندر فِراق / اَبْغَضُ الْاَشْیاء عِندی اَلْطََّلاق هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام / هر کسی را اصطلاحی داده‌ام در حقِ او مَدح و در حقِّ تو ذَم / در حقِ او شَهد و در حقِّ تو سَم ما بَریّ از پاک و ناپاکی همه / از گِرانجانی و چالاکی همه من نکردم امر تا سودی کنم / بَلکه تا بر بندگان جودی کنم هندوان را اصطلاحِ هند، مَدْح / سِندیان را اصطلاحِ سِند، مَدْح من نگردم پاک از تسبیحِشان / پاک، هم ایشان شوند و دُر فِشان ما زبان را نَنْگریم و قال را / ما روان را بنگریم و حال را ناظرِ قلبیم اگر خاشِع بُوَد / گرچه گفتِ لَفظ، ناخاضِع رُوَد زانکه دل جوهر بُوَد، گفتن عَرَض / پس طُفَیل آمد عَرَض، جوهرْ غَرَض چند ازین اَلفاظ و اِضْمار و مَجاز؟ / سوزْ خواهمْ سوز، با آن سوزْ ساز آتشی از عشق در جانْ بَر فُروز / سَر بِسَر فکر و عبارت را بسوز موسیا! آداب‌دانان دیگرند / سوختهْ جان و روانان دیگرند عاشقان را هر نَفَسْ سوزیدَنیست / بر دِهِ ویران، خَراج و عُشْر نیست گر خطا گوید، وِرا خاطی مَگو / گر بُوَد پُرخون شهید، او را مَشو خون، شهیدان را ز آب اَولیٰ تَرَست / این خطا، از صد صَواب اَولیٰ تَرَست در درونِ کعبه رَسْمِ قبله نیست / چه غم اَر غَوّاص را پاچیله نیست؟ تو ز سَرمَستان قَلاویزی مَجو / جامه‌ْچاکان را چه فرمایی رُفو؟ ملّتِ عشق از همه دین‌ها جُداست / عاشقان را مِلّت و مذهب خداست لَعْل را گر مُهر نَبْوَد، باک نیست / عشقْ در دریای غم، غمناک نیست === بخش ۳۷ - وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان === بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفت / رازهایی گفت کان ناید به گفت بر دل موسی سخن‌ها ریختند / دیدن و گفتن به هم آمیختند چند بی‌خود گشت و چند آمد به خوَد / چند پَرّید از ازل سوی ابد بعد از این گر شرح گویم ابلهیست / زانک شرح این ورای آگهیست ور بگویم عقل‌ها را برکَند / ور نویسم بس قلم‌ها بشکند چون که موسی این عتاب از حق شنید / در بیابان در پی چوپان دوید بر نشان پای آن سرگشته راند / گرد از پرّهٔ بیابان برفشاند گام پای مردم شوریده خوَد / هم ز گام دیگران پیدا بوَد یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب / یک قدم چون پیل رفته بر وریب گاه چون موجی بر افرازان عَلَم / گاه چون ماهی روانه بر شکم گاه بر خاکی نبشته حال خْوَد / همچو رمالی که رملی بر زند عاقبت دریافت او را و بدید / گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آدابی و ترتیبی مجو / هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو کفر تو دین است و دینت نور جان / آمنی وز تو جهانی در امان ای معاف یفعل الله ما یشا / بی‌محابا رو زبان را برگشا گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام / من کنون در خون دل آغشته‌ام من ز سدرهٔ منتهی بگذشته‌ام / صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام تازیانه بر زدی اسپم بگشت / گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت محرم ناسوت ما لاهوت باد / آفرین بر دست و بر بازوت باد حال من اکنون برون از گفتن است / اینچ می‌گویم نه احوال من است نقش می‌بینی که در آیینه‌ای‌ست / نقش توست آن نقش آن آیینه نیست دم که مرد نایی اندر نای کرد / درخور نایست نه درخورد مرد هان و هان گر حمد گویی گر سپاس / همچو نافرجام آن چوپان شناس حمد تو نسبت بدان گر بهترست / لیک آن نسبت به حق هم ابترست چند گویی چون غطا برداشتند / کاین نبوده‌ست آنک می‌پنداشتند این قبول ذکر تو از رحمت است / چون نماز مستحاضه رخصت است با نماز او بیالوده‌ست خون / ذکر تو آلودهٔ تشبیه و چون خون پلید است و به آبی می‌رود / لیک باطن را نجاست‌ها بود کان به غیر آب لطف کردگار / کم نگردد از درون مرد کار در سجودت کاش روگردانیی / معنی سبحان ربی دانیی کای سجودم چون وجودم ناسزا / مر بدی را تو نکویی ده جزا این زمین از حلمِ حق دارد اثر / تا نجاست بُرد و گل‌ها داد بَر تا بپوشد او پلیدی‌های ما / در عوض بر روید از وی غنچه‌ها پس چو کافر دید کاو در داد و جود / کم‌تر و بی‌مایه‌تر از خاک بود از وجود او گل و میوه نَرُست / جز فساد جمله پاکی‌ها نجُست گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب / حَسْرَتا، یا لَیْتَنی کُنْتُ تُراب کاش از خاکی سفر نگزیدمی / همچو خاکی دانه‌ای می‌چیدمی چون سفر کردم، مرا راه آزمود / زین سفرکردن ره‌آوردم چه بود؟ زان همه میلش سوی خاک است کو / در سفر سودی نبیند پیش رو روی واپس کردنش آن حرص و آز / روی در ره کردنش صدق و نیاز هر گیا را کش بود میلِ عُلا / در مَزید است و حیات و در نُما چونک گردانید سر سوی زمین / در کمی و خشکی و نقص و غبین میل روحت چون سوی بالا بود / در تَزایُد مرجعت آنجا بود ور نگوساری سرت سوی زمین / آفِلی، حَق لا یُحِبُّ الْآفِلین === بخش ۳۸ - پرسیدن موسی از حق سر غلبهٔ ظالمان را === گفت موسی ای کریم کارساز / ای که یکدم ذکر تو عمر دراز نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل / چون ملایک اعتراضی کرد دل که چه مقصودست نقشی ساختن / واندرو تخم فساد انداختن آتش ظلم و فساد افروختن / مسجد و سجده‌کنان را سوختن مایهٔ خونابه و زردآبه را / جوش دادن از برای لابه را من یقین دانم که عین حکمتست / لیک مقصودم عیان و رؤیتست آن یقین می‌گویدم خاموش کن / حرص رؤیت گویدم نه جوش کن مر ملایک را نمودی سر خویش / کین چنین نوشی همی ارزد به نیش عرضه کردی نور آدم را عیان / بر ملایک گشت مشکلها بیان حشر تو گوید که سر مرگ چیست / میوه‌ها گویند سر برگ چیست سر خون و نطفهٔ حسن آدمیست / سابق هر بیشیی آخر کمیست لوح را اول بشوید بی وقوف / آنگهی بر وی نویسد او حروف خون کند دل را و اشک مستهان / بر نویسد بر وی اسرار آنگهان وقت شستن لوح را باید شناخت / که مر آن را دفتری خواهند ساخت چون اساس خانه‌ای می‌افکنند / اولین بنیاد را بر می‌کنند گل بر آرند اول از قعر زمین / تا به آخر بر کشی ماء معین از حجامت کودکان گریند زار / که نمی‌دانند ایشان سر کار مرد خود زر می‌دهد حجام را / می‌نوازد نیش خون آشام را می دود حمال زی بار گران / می‌رباید بار را از دیگران جنگ حمالان برای بار بین / این چنین است اجتهاد کاربین چون گرانیها اساس راحتست / تلخها هم پیشوای نعمتست حفت الجنه بمکروهاتنا / حفت النیران من شهواتنا تخم مایهٔ آتشت شاخ ترست / سوختهٔ آتش قرین کوثرست هر که در زندان قرین محنتیست / آن جزای لقمه‌ای و شهوتیست هر که در قصری قرین دولتیست / آن جزای کارزار و محنتیست هر که را دیدی بزر و سیم فرد / دانک اندر کسب کردن صبر کرد بی سبب بیند چو دیده شد گذار / تو که در حسی سبب را گوش دار آنک بیرون از طبایع جان اوست / منصب خرق سببها آن اوست بی سبب بیند نه از آب و گیا / چشم چشمهٔ معجزات انبیا این سبب همچون طبیب است و علیل / این سبب همچون چراغست و فتیل شب چراغت را فتیل نو بتاب / پاک دان زینها چراغ آفتاب رو تو کهگل ساز بهر سقف خان / سقف گردون را ز کهگل پاک دان آه که چون دلدار ما غمسوز شد / خلوت شب در گذشت و روز شد جز به شب جلوه نباشد ماه را / جز به درد دل مجو دلخواه را ترک عیسی کرده خر پروده‌ای / لاجرم چون خر برون پرده‌ای طالع عیسیست علم و معرفت / طالع خر نیست ای تو خر صفت نالهٔ خر بشنوی رحم آیدت / پس ندانی خر خری فرمایدت رحم بر عیسی کن و بر خر مکن / طبع را بر عقل خود سرور مکن طبع را هِل تا بگرید زار زار / تو ازو بستان و وام جان گزار سالها خر بنده بودی بس بود / زانک خربنده ز خر واپس بود ز اخروهن مرادش نفس تست / کو به آخر باید و عقلت نخست هم‌مزاج خر شدست این عقل پست / فکرش این که چون علف آرم به دست آن خر عیسی مزاج دل گرفت / در مقام عاقلان منزل گرفت زانک غالب عقل بود و خر ضعیف / از سوار زفت گردد خر نحیف وز ضعیفی عقل تو ای خربها / این خر پژمرده گشتست اژدها گر ز عیسی گشته‌ای رنجوردل / هم ازو صحت رسد او را مهل چونی ای عیسی عیسی‌دم ز رنج / که نبود اندر جهان بی مار گنج چونی ای عیسی ز دیدار جهود / چونی ای یوسف ز مکار و حسود تو شب و روز از پی این قوم غمر / چون شب و روزی مددبخشای عمر چونی از صفراییان بی‌هنر / چه هنر زاید ز صفرا درد سر تو همان کن که کند خورشید شرق / با نفاق و حیله و دزدی و زرق تو عسل ما سرکه در دنیا و دین / دفع این صفرا بود سرکنگبین سرکه افزودیم ما قوم زحیر / تو عسل بفزا کرم را وا مگیر این سزید از ما چنان آمد ز ما / ریگ اندر چشم چه فزاید عمی آن سزد از تو ایا کحل عزیز / که بیابد از تو هر ناچیز چیز ز آتش این ظالمانت دل کباب / از تو جمله اهد قومی بد خطاب کان عودی در تو گر آتش زنند / این جهان از عطر و ریحان آگنند تو نه آن عودی کز آتش کم شود / تو نه آن روحی که اسیر غم شود عود سوزد کان عود از سوز دور / باد کی حمله برد بر اصل نور ای ز تو مر آسمانها را صفا / ای جفای تو نکوتر از وفا زانک از عاقل جفایی گر رود / از وفای جاهلان آن به بود گفت پیغامبر عداوت از خرد / بهتر از مهری که از جاهل رسد === بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفته‌ای را کی مار در دهانش رفته بود === عاقلی بر اسپ می‌آمد سوار / در دهان خفته‌ای می‌رفت مار آن سوار آن را بدید و می‌شتافت / تا رماند مار را فرصت نیافت چونکه از عقلش فراوان بد مدد / چند دبوسی قوی بر خفته زد برد او را زخم آن دبوس سخت / زو گریزان تا به‌زیر یک درخت سیب پوسیده بسی بد ریخته / گفت ازین خور ای به‌درد آویخته سیب چندان مر ورا در خورد داد / کز دهانش باز بیرون می‌فتاد بانگ می‌زد کای امیر آخر چرا‌؟ / قصد من کردی تو نادیده جفا‌؟ گر ترا ز اصل‌ست با جانم ستیز / تیغ زن یکبارگی خونم بریز شوم ساعت که شدم بر تو پدید / ای خنک آن را که روی تو ندید بی‌جنایت بی‌گنه بی بیش و کم / ملحدان جایز ندارند این ستم می‌جهد خون از دهانم با سخن / ای خدا آخر مکافاتش تو کن هر زمان می‌گفت او نفرین نو / اوش می‌زد کاندرین صحرا بدو زخم دبوس و سوار همچو باد / می‌دوید و باز در رو می‌فتاد ممتلی و خوابناک و سست بد / پا و رویش صد هزاران زخم شد تا شبانگه می‌کشید و می‌گشاد / تا ز صفرا قی شدن بر وی فتاد زو بر آمد خورده‌ها زشت و نکو / مار با آن خورده بیرون جست ازو چون بدید از خود برون آن مار را / سجده آورد آن نکو‌کردار را سهم آن مار سیاه زشت زفت / چون بدید آن دردها از وی برفت گفت خود تو جبرئیل رحمتی / یا خدایی که ولی نعمتی‌! ای مبارک ساعتی که دیدی‌ام / مرده بودم جان نو بخشیدی‌ام تو مرا جویان مثال مادران / من گریزان از تو مانند خران خر گریزد از خداوند از خری / صاحبش در پی ز نیکو گوهری نه از پی سود و زیان می‌جویدش / لیک تا گرگش ندرد یا ددش ای خنک آن را که بیند روی تو / یا در افتد ناگهان در کوی تو ای روان پاک بستوده تو را / چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را ای خداوند و شهنشاه و امیر / من نگفتم جهل من گفت آن مگیر شمه‌ای زین حال اگر دانستمی / گفتن بیهوده کی تانستمی بس ثنایت گفتمی ای خوش خصال / گر مرا یک رمز می‌گفتی ز حال لیک خامش کرده می‌آشوفتی / خامشانه بر سرم می‌کوفتی شد سرم کالیوه عقل از سر بجست / خاصه این سر را که مغزش کمترست عفو کن ای خوب‌روی خوب‌کار / آنچه گفتم از جنون اندر گذار گفت اگر من گفتمی رمزی از آن / زهرهٔ تو آب گشتی آن زمان گر ترا من گفتمی اوصاف مار / ترس از جانت بر آوردی دمار مصطفی فرمود اگر گویم به‌راست / شرح آن دشمن که در جان شماست زهره‌های پردلان هم بر درَد / نی رود ره‌، نی غم کاری خورد نه دلش را تاب مانَد در نیاز / نه تنش را قوت روزه و نماز همچو موشی پیش گربه لا شود / همچو بره پیش گرگ از جا رود اندرو نه حیله ماند نه روش / پس کنم ناگفته‌تان من پرورش همچو بوبکر ربابی تن زنم / دست چون داود در آهن زنم تا محال از دست من حالی شود / مرغ پر بر کنده را بالی شود چون یدالله فوق ایدیهم بود / دست ما را دست خود فرمود احد پس مرا دست دراز آمد یقین / بر گذشته ز آسمان هفتمین دست من بنمود بر گردون هنر / مقریا بر خوان که انشق القمر این صفت هم بهر ضعف عقل‌هاست / با ضعیفان شرح قدرت کی رواست خود بدانی چون بر آری سر ز خواب / ختم شد والله اعلم بالصواب مر تو را نه قوت خوردن بدی / نه ره و پروای قی کردن بدی می‌شنیدم فحش و خر می‌راندم / رب یسر زیر لب می‌خواندم از سبب گفتن مرا دستور نی / ترک تو گفتن مرا مقدور نی هر زمان می‌گفتم از درد درون / اهد قومی انهم لا یعلمون سجده‌ها می‌کرد آن رسته ز رنج / کای سعادت ای مرا اقبال و گنج از خدا یابی جزاها ای شریف / قوت شکرت ندارد این ضعیف شکر حق گوید ترا ای پیشوا / آن لب و چانه ندارم و آن نوا دشمنی عاقلان زین سان بود / زهر ایشان ابتهاج جان بود دوستی ابله بود رنج و ضلال / این حکایت بشنو از بهر مثال === بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس === اژدهایی خرس را درمی‌کشید / شیرمردی رفت و فریادش رسید شیرمردانند در عالم مدد / آن زمان کافغان مظلومان رسد بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند / آن طرف چون رحمت حق می‌دوند آن ستونهای خللهای جهان / آن طبیبان مرضهای نهان محض مهر و داوری و رحمتند / همچو حق بی علت و بی رشوتند این چه یاری می‌کنی یکبارگیش / گوید از بهر غم و بیچارگیش مهربانی شد شکار شیرمرد / در جهان دارو نجوید غیر درد هر کجا دردی دوا آنجا رود / هر کجا پستیست آب آنجا دود آبِ رحمت بایدت، رو پست شو / وانگهان خور خمر رحمت، مست شو رحمت اندر رحمت آمد تا به سر / بر یکی رحمت فرو مای ای پسر چرخ را در زیر پا آر ای شجاع / بشنو از فوق فلک بانگ سماع پنبهٔ وسواس بیرون کن ز گوش / تا به گوشت آید از گردون خروش پاک کن دو چشم را از موی عیب / تا ببینی باغ و سروستان غیب دفع کن از مغز و از بینی زَکام / تا که ریح الله در آید در مشام هیچ مگذار از تب و صفرا اثر / تا بیابی از جهان طعم شکر داروی مردی کُن و عَنین مپوی / تا برون آیند صد گونِ خوب‌روی کُندهٔ تن را ز پای جان بِکَن / تا کُند جولان به گردت انجمن غَلِّ بُخل از دست و گردن دور کن / بختِ نو دریاب در چرخِ کهن ور نمی‌توانی به کعبهٔ لطف پر / عرضه کن بیچارگی بر چاره‌گر زاری و گریه قوی سرمایه‌ایست / رحمتِ کلّی قوی‌تر دایه‌ایست دایه و مادر بهانه‌جو بود / تا که کی آن طفلِ او گریان شود طفل حاجاتِ شما را آفرید / تا بنالید و شود شیرش پدید گفت ادعوا الله بی زاری مباش / تا بجوشد شیرهای مهرهاش هوی هوی باد و شیرافشان ابر / در غم ما اند یک ساعت تو صبر فی السماءِ رزقُکُم بشنیده‌ای / اندرین پستی چه بر چُفسیده‌ای ترس و نومیدیت دان آوازِ غول / می‌کِشد گوش تو تا قعرِ سفول هر ندایی که ترا بالا کشید / آن ندا می‌دان که از بالا رسید هر ندایی که ترا حرص آورد / بانگ گرگی دان که او مردم درد این بلندی نیست از روی مکان / این بلندیهاست سوی عقل و جان هر سبب بالاتر آمد از اثر / سنگ و آهن فایق آمد بر شرر آن فلانی فوقِ آن سرکش نشست / گرچه در صورت به پهلویش نشست فوقی آنجاست از روی شرف / جای دور از صدر باشد مُستَخَف سنگ و آهن زین جهت که سابق است / در عمل فوقیِ این دو لایق است وآن شرر از روی مقصودیِ خویش / ز آهن و سنگست زین رو پیش و پیش سنگ و آهن اول و پایان شرر / لیک این هر دو تنند و جان شرر در زمان شاخ از ثَمر سابق‌ترست / در هنر از شاخ او فایق‌ترست چونکِ مقصود از شجر آمد ثَمَر / پس ثمر اول بود وآخر شجر خرس چون فریاد کرد از اژدها / شیرمردی کرد از چنگش جدا حیلت و مردی به هم دادند پُشت / اژدها را او بدین قوَّت بکُشت اژدها را هست قوّت، حیله نیست / نیز فوقِ حیلهٔ تو حیله‌ایست حیلهٔ خود را چو دیدی باز رو / کز کجا آمد، سوی آغاز رو هر چه در پستیست آمد از عَلا / چشم را سوی بلندی نه هَلا روشنی بخشد نظر اندر علیٰ / گرچه اول خیرگی آرد بلیٰ چشم را در روشنایی خوی کُن / گر نه خفاشی نظر آن سوی کُن عاقبت‌بینی نشانِ نورِ تست / شهوتِ حالی حقیقت گورِ تست عاقبت‌بینی که صد بازی بدید / مثلِ آن نبود که یک بازی شنید زان یکی بازی چنان مغرور شد / کز تکّبر ز اوستادان دور شد سامری‌وار آن هنر در خود چو دید / او ز موسی از تکّبر سر کشید او ز موسی آن هنر آموخته / وز معلم چشم را بر دوخته لاجرم موسی دگر بازی نمود / تا که آن بازی و جانش را ربود ای بسا دانش که اندر سر دَوَد / تا شود سرور، بدان خود سر رود سر نخواهی که رود، تو پای باش / در پناهِ قطبِ صاحب‌راٰی باش گرچه شاهی، خویش فوقِ او مبین / گرچه شهدی، جز نباتِ او مچین فکر تو نقش است و فکر اوست جان / نقد تو قلبست و نقد اوست کان او توی خود را بجو، در اوی او / کو و کو گو، فاخته شو سوی او ور نخواهی خدمت ابناء جِنس / در دهانِ اژدهایی همچو خرس بوک، استادی رهاند مر تو را / وز خطر بیرون کشاند مر تو را زاریی می‌کن چو زورت نیست هین / چونک کوری سر مکش از راه‌بین تو کم از خرسی نمی‌نالی ز درد / خرس رست از درد، چون فریاد کرد ای خدا این سنگِ دل را موم کن / ناله‌اش را تو خوش و مرحوم کن === بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم === بود کوری کو همی‌گفت الامان / من دو کوری دارم ای اهل زمان پس دوباره رحمتم آرید هان / چون دو کوری دارم و من در میان گفت یک کوریت می‌بینیم ما / آن دگر کوری چه باشد وا نما گفت زشت‌آوازم و ناخوش نوا / زشت‌آوازی و کوری شد دوتا بانگ زشتم مایهٔ غم می‌شود / مهر خلق از بانگ من کم می‌شود زشت آوازم بهر جا که رود / مایهٔ خشم و غم و کین می‌شود بر دو کوری رحم را دوتا کنید / این چنین ناگنج را گنجا کنید زشتی آواز کم شد زین گله / خلق شد بر وی برحمت یک‌دله کرد نیکو چون بگفت او راز را / لطف آواز دلش آواز را وانک آواز دلش هم بد بود / آن سه کوری دوری سرمد بود لیک وهابان که بی علت دهند / بوک دستی بر سر زشتش نهند چونک آوازش خوش و مظلوم شد / زو دل سنگین‌دلان چون موم شد نالهٔ کافر چو زشتست و شهیق / زان نمی‌گردد اجابت را رفیق اخسؤا بر زشت آواز آمدست / کو ز خون خلق چون سگ بود مست چونک نالهٔ خرس رحمت‌کش بود / ناله‌ات نبود چنین ناخوش بود دان که با یوسف تو گرگی کرده‌ای / یا ز خون بی گناهی خورده‌ای توبه کن وز خورده استفراغ کن / ور جراحت کهنه شد رو داغ کن === بخش ۴۲ - تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله کی بر وفای او اعتماد کرده بود === خرس هم از اژدها چون وا رهید / وآن کرم زان مرد مردانه بدید چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار / شد ملازم در پی آن بردبار آن مسلمان سر نهاد از خستگی / خرس حارس گشت از دل‌بستگی آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست / ای برادر مر ترا این خرس کیست قصه وا گفت و حدیث اژدها / گفت بر خرسی منه دل ابلها دوستی ابله بتر از دشمنیست / او بهر حیله که دانی راندنیست گفت والله از حسودی گفت این / ورنه خرسی چه نگری این مهر بین گفت مهر ابلهان عشوه‌ده است / این حسودی من از مهرش به است هی بیا با من بران این خرس را / خرس را مگزین مهل هم‌جنس را گفت رو رو کار خود کن ای حسود / گفت کارم این بد و رزقت نبود من کم از خرسی نباشم ای شریف / ترک او کن تا منت باشم حریف بر تو دل می‌لرزدم ز اندیشه‌ای / با چنین خرسی مرو در بیشه‌ای این دلم هرگز نلرزید از گزاف / نور حقست این نه دعوی و نه لاف مؤمنم ینظر بنور الله شده / هان و هان بگریز ازین آتشکده این همه گفت و به گوشش در نرفت / بدگمانی مرد سدیست زفت دست او بگرفت و دست از وی کشید / گفت رفتم چون نه‌ای یار رشید گفت رو بر من تو غمخواره مباش / بوالفضولا معرفت کمتر تراش باز گفتش من عدوی تو نیم / لطف باشد گر بیابی در پیم گفت خوابستم مرا بگذار و رو / گفت آخر یار را منقاد شو تا بخسپی در پناه عاقلی / در جوار دوستی صاحب‌دلی در خیال افتاد مرد از جد او / خشمگین شد زود گردانید رو کین مگر قصد من آمد خونیست / یا طمع دارد گدا و تونیست یا گرو بستست با یاران بدین / که بترساند مرا زین همنشین خود نیامد هیچ از خبث سرش / یک گمان نیک اندر خاطرش ظن نیکش جملگی بر خرس بود / او مگر مر خرس را هم‌جنس بود عاقلی را از سگی تهمت نهاد / خرس را دانست اهل مهر و داد === بخش ۴۳ - گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را کی «آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست؟» === گفت موسی با یکی مست خیال / کای بداندیش از شقاوت وز ضلال صد گمانت بود در پیغامبریم / با چنین برهان و این خلق کریم صد هزاران معجزه دیدی ز من / صد خیالت می‌فزود و شک و ظن از خیال و وسوسه تنگ آمدی / طعن بر پیغامبری‌ام می‌زدی گرد از دریا بر آوردم عیان / تا رهیدیت از شر فرعونیان ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید / وز دعاام جوی از سنگی دوید این و صد چندین و چندین گرم و سرد / از تو ای سرد آن توهم کم نکرد بانگ زد گوساله‌ای از جادوی / سجده کردی که «خدای من توی» آن توهمهات را سیلاب برد / زیرکیِ باردت را خواب برد چون نبودی بدگمان در حق او؟ / چون نهادی سر چنان؟ ای زشت‌خو چون خیالت نامد از تزویر او؟ / وز فساد سحر احمق‌گیر او؟ سامریی خود که باشد ای سگان!؟ / که خدایی بر تراشد در جهان؟ چون درین تزویر او یک‌دل شدی؟ / وز همه اشکال‌ها عاطل شدی؟ گاو می‌شاید خدایی را بلاف / در رسولی‌ام تو چون کردی خلاف؟ پیش گاوی سجده کردی از خری / گشت عقلت صید سحر سامری چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال / اینت جهل وافر و عین ضلال شه بر آن عقل و گزینش که تراست / چون تو کان جهل را کشتن سزاست گاو زرین بانگ کرد، آخر چه گفت؟ / کاحمقان را این همه رغبت شکفت؟ زان عجب‌تر دیده‌ایت از من بسی / لیک حق را کی پذیرد هر خسی؟ باطلان را چه رباید؟ باطلی / عاطلان را چه خوش آید؟ عاطلی زانک هر جنسی رباید جنس خود / گاو سوی شیر نر کی رو نهد؟ گرگ بر یوسف کجا عشق آوَرَد؟ / جز مگر از مکر تا او را خورد چون ز گرگی وا رهد محرم شود / چون سگ کهف از بنی‌آدم شود چون ابوبکر از محمد برد بو / گفت هذا لیس وجه کاذب چون نبد بوجهل از اصحاب درد / دید صد شق قمر باور نکرد دردمندی کش ز بام افتاد طشت / زو نهان کردیم حق پنهان نگشت وانک او جاهل بُد از دردش بعید / چند بنمودند و او آن را ندید آینهٔ دل صاف باید تا درو / وا شناسی صورت زشت از نکو === بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را === آن مسلمان ترک ابله کرد و تفت / زیر لب لاحول گویان باز رفت گفت چون از جد و بندم وز جدال / در دل او بیش می‌زاید خیال پس ره پند و نصیحت بسته شد / امر اعرض عنهم پیوسته شد چون دوایت می‌فزاید درد پس / قصه با طالب بگو بر خوان عبس چونک اعمی طالب حق آمدست / بهر فقر او را نشاید سینه خست تو حریصی بر رشاد مهتران / تا بیاموزند عام از سروران احمدا دیدی که قومی از ملوک / مستمع گشتند گشتی خوش که بوک این رئیسان یار دین گردند خوش / بر عرب اینها سرند و بر حبش بگذرد این صیت از بصره و تبوک / زانک الناس علی دین الملوک زین سبب تو از ضریر مهتدی / رو بگردانیدی و تنگ آمدی کندرین فرصت کم افتد این مناخ / تو ز یارانی و وقت تو فراخ مزدحم می‌گردیم در وقت تنگ / این نصیحت می‌کنم نه از خشم و جنگ احمدا نزد خدا این یک ضریر / بهتر از صد قیصرست و صد وزیر یاد الناس معادن هین بیار / معدنی باشد فزون از صد هزار معدن لعل و عقیق مکتنس / بهترست از صد هزاران کان مس احمدا اینجا ندارد مال سود / سینه باید پر ز عشق و درد و دود اعمیی روشن‌دل آمد در مبند / پند او را ده که حق اوست پند گر دو سه ابله ترا منکر شدند / تلخ کی گردی چو هستی کان قند گر دو سه ابله ترا تهمت نهد / حق برای تو گواهی می‌دهد گفت از اقرار عالم فارغم / آنک حق باشد گواه او را چه غم گر خفاشی را ز خورشیدی خوریست / آن دلیل آمد که آن خورشید نیست نفرت خفاشکان باشد دلیل / که منم خورشید تابان جلیل گر گلابی را جعل راغب شود / آن دلیل ناگلابی می‌کند گر شود قلبی خریدار محک / در محکی‌اش در آید نقص و شک دزد شب خواهد نه روز این را بدان / شب نیم روزم که تابم در جهان فارقم فاروقم و غلبیروار / تا کِه کَهْ از من نمی‌یابد گذار آرد را پیدا کنم من از سبوس / تا نمایم کین نقوشست آن نفوس من چو میزان خدایم در جهان / وا نمایم هر سبک را از گران گاو را داند خدا گوساله‌ای / خر خریداری و در خور کاله‌ای من نه گاوم تا که گوسالم خرد / من نه خارم که اشتری از من چرد او گمان دارد که با من جور کرد / بلک از آیینهٔ من روفت گرد === بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس === گفت جالینوس با اصحاب خود / مر مرا تا آن فلان دارو دهد پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون / این دوا خواهند از بهر جنون دور از عقل تو این دیگر مگو / گفت در من کرد یک دیوانه رو ساعتی در روی من خوش بنگرید / چشمکم زد آستین من درید گرنه جنسیت بدی در من ازو / کی رخ آوردی به من آن زشت‌رو گر ندیدی جنس خود کی آمدی / کی به غیر جنس خود را بر زدی چون دو کس بر هم زند بی‌هیچ شک / در میانشان هست قدر مشترک کی پرد مرغی مگر با جنس خود / صحبت ناجنس گورست و لحد === بخش ۴۶ - سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود === آن حکیمی گفت دیدم هم تکی / در بیابان زاغ را با لکلکی در عجب ماندم بجستم حالشان / تا چه قدر مشترک یابم نشان چون شدم نزدیک من حیران و دنگ / خود بدیدم هر دوان بودند لنگ خاصه شه‌بازی که او عرشی بود / با یکی جغدی که او فرشی بود آن یکی خورشید علیین بود / وین دگر خفاش کز سجین بود آن یکی نوری ز هر عیبی بری / وین یکی کوری گدای هر دری آن یکی ماهی که بر پروین زند / وین یکی کرمی که در سرگین زید آن یکی یوسف‌رخی عیسی‌نفس / وین یکی گرگی و یا خر با جرس آن یکی پران شده در لامکان / وین یکی در کاهدان همچون سگان با زبان معنوی گل با جعل / این همی‌گوید که ای گنده‌بغل گر گریزانی ز گلشن بی گمان / هست آن نفرت کمال گلستان غیرت من بر سر تو دورباش / می‌زند کای خس ازینجا دور باش ور بیامیزی تو با من ای دنی / این گمان آید که از کان منی بلبلان را جای می‌زیبد چمن / مر جعل را در چمین خوشتر وطن حق مرا چون از پلیدی پاک داشت / چون سزد بر من پلیدی را گماشت یک رگم زیشان بد و آن را برید / در من آن بدرگ کجا خواهد رسید یک نشان آدم آن بود از ازل / که ملایک سر نهندش از محل یک نشان دیگر آنک آن بلیس / ننهدش سر که منم شاه و رئیس پس اگر ابلیس هم ساجد شدی / او نبودی آدم او غیری بدی هم سجود هر ملک میزان اوست / هم جحود آن عدو برهان اوست هم گواه اوست اقرار ملک / هم گواه اوست کفران سگک === بخش ۴۷ - تتمهٔ اعتماد آن مغرور بر تملق خرس === شخص خفت و خرس می‌راندش مگس / وز ستیز آمد مگس زو باز پس چند بارش راند از روی جوان / آن مگس زو باز می‌آمد دوان خشمگین شد با مگس خرس و برفت / بر گرفت از کوه سنگی سخت زفت سنگ آورد و مگس را دید باز / بر رخ خفته گرفته جای و ساز بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد / بر مگس تا آن مگس وا پس خزد سنگ روی خفته را خشخاش کرد / این مثل بر جمله عالم فاش کرد مهر ابله مهر خرس آمد یقین / کین او مهرست و مهر اوست کین عهد او سستست و ویران و ضعیف / گفت او زفت و وفای او نحیف گر خورد سوگند هم باور مکن / بشکند سوگند مرد کژسخن چونک بی‌سوگند گفتش بد دروغ / تو میفت از مکر و سوگندش به دوغ نفس او میرست و عقل او اسیر / صد هزاران مصحفش خود خورده گیر چونک بی سوگند پیمان بشکند / گر خورد سوگند هم آن بشکند زانک نفس آشفته‌تر گردد از آن / که کنی بندش به سوگند گران چون اسیری بند بر حاکم نهد / حاکم آن را بر درد بیرون جهد بر سرش کوبد ز خشم آن بند را / می‌زند بر روی او سوگند را تو ز اوفوا بالعقودش دست شو / احفظوا ایمانکم با او مگو وانک حق را ساخت در پیمان سند / تن کند چون تار و گرد او تند === بخش ۴۸ - رفتن مصطفی علیه السلام به عیادت صحابی و بیان فایدهٔ عیادت === از صحابه خواجه‌ای بیمار شد / واندر آن بیماریش چون تار شد مصطفی آمد عیادت سوی او / چون همه لطف و کرم بد خوی او در عیادت رفتن تو فایده‌ست / فایدهٔ آن باز با تو عاید است فایدهٔ اول که آن شخص علیل / بوک قطبی باشد و شاه جلیل چون دو چشم دل نداری ای عنود / که نمی‌دانی تو هیزم را ز عود چونک گنجی هست در عالم مرنج / هیچ ویران را مدان خالی ز گنج قصد هر درویش می‌کن از گزاف / چون نشان یابی به جد می‌کن طواف چون تو را آن چشم باطن‌بین نبود / گنج می‌پندار اندر هر وجود ور نباشد قطب، یار ره بوَد / شه نباشد، فارِسِ اِسپَه بوَد پس صلهٔ یارانِ ره لازم شمار / هر که باشد گر پیاده گر سوار ور عدو باشد همین احسان نکوست / که به احسان بس عدو گشته‌ست دوست ور نگردد دوست کینش کم شود / زانک احسان کینه را مرهم شود بس فواید هست غیر این ولیک / از درازی خایفم ای یار نیک حاصلْ این آمد که یارِ جمع باش / همچو بُتگر از حجر یاری تراش زانک انبوهی و جمع کاروان / ره‌زنان را بشکند پشت و سنان === بخش ۴۹ - وحی کردن حق تعالی به موسی علیه السلام کی چرا به عیادت من نیامدی === آمد از حق سوی موسی این عتاب / کای طلوع ماه دیده تو ز جیب مشرقت کردم ز نور ایزدی / من حقم رنجور گشتم نامدی گفت سبحانا تو پاکی از زیان / این چه رمزست این بکن یا رب بیان باز فرمودش که در رنجوریم / چون نپرسیدی تو از روی کرم گفت یا رب نیست نقصانی تو را / عقل گم شد این سخن را برگشا گفت آری بندهٔ خاص گزین / گشت رنجور، او منم نیکو ببین هست معذوریش معذوری من / هست رنجوریش رنجوری من هر که خواهد همنشینی خدا / تا نشیند در حضور اولیا از حضور اولیا گر بسکلی / تو هلاکی زانک جزوی بی کلی هر که را دیو از کریمان وا برد / بی کسش یابد سرش را او خورد یک بدست از جمع رفتن یک زمان / مکر دیوست بشنو و نیکو بدان === بخش ۵۰ - تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر === باغبانی چون نظر در باغ کرد / دید چون دزدان به باغ خود سه مرد یک فقیه و یک شریف و صوفی‌ای / هر یکی شوخی بُدی، لایوفی‌ای گفت با این‌ها مرا صد حجت است / لیک جمع‌اند و جماعت قوت است برنیایم یک‌تنه با سه نفر / پس بِبُرَّمْشان نخست از همدگر هر یکی را من به سویی افکنم / چونک تنها شد، سِبیلش برکنم حیله کرد و کرد صوفی را به راه / تا کند یارانْش را با او تباه گفت صوفی را: برو سوی وثاق / یک گلیم آور برای این رفاق رفت صوفی، گفت خلوت با دو یار: / تو فقیه‌ای، وین شریفِ نامدار ما به فتوی تو نانی می‌خوریم / ما به پرّ دانش تو می‌پریم وین دگر شه‌زاده و سلطان ماست / سید است، از خاندان مصطفاست کیست آن صوفی، شکم‌خوار خسیس / تا بود با چون شما شاهان جلیس؟ چون بیاید، مر ورا پنبه کنید / هفته‌ای بر باغ و راغ من زنید باغ چه بْوَد؟ جان من آنِ شماست / ای شما بوده مرا چون چشمِ راست وسوسه کرد و مر ایشان را فریفت / آه، کز یاران نمی‌باید شکیفت چون به ره کردند صوفی را و رفت / خصم شد اندر پیش با چوب زفت گفت: ای سگ! صوفئی باشد که تیز / اندر آیی باغ ما تو از ستیز؟ این جُنَیدت ره نمود و بایزید؟ / از کدامین شیخ و پیرت این رسید؟ کوفت صوفی را چو تنها یافتش / نیم کشتش کرد و سر بشکافتش گفت صوفی آن من بگذشت، لیک / ای رفیقان! پاس خود دارید نیک مر مرا اغیار دانستید، هان / نیستم اغیارتر زین قَلتَبان اینچ من خوردم، شما را خوردنی‌ست / وین چنین شربت جزای هر دنی‌ست این جهان کوه است و گفت‌وگوی تو / از صدا هم باز آید سوی تو چون ز صوفی گشت فارغ باغبان / یک بهانه کرد زان پس جنس آن کای شریف من برو سوی وثاق / که ز بهر چاشت پختم من رُقاق بر در خانه بگو قیماز را / تا بیارد آن رُقاق و قاز را چون به ره کردش، بگفت: ای تیزبین / تو فقیه‌ای، ظاهر است این و یقین او شریفی می‌کند دعوی سرد / مادر او را که داند تا که کرد؟ بر زن و بر فعل زن دل می‌نهید؟ / عقلِ ناقص وانگهانی اعتمید؟ خویشتن را بر علی و بر نبی / بسته است اندر زمانه بس غَبی هر که باشد از زنا و زانیان / این برد ظن در حق ربّانیان هر که برگردد سرش از چرخ‌ها / همچو خود گردنده بیند خانه را آنچ گفت آن باغبان بوالفضول / حال او بُد، دور از اولاد رسول گر نبودی او نتیجهٔ مرتدان / کی چنین گفتی برای خاندان؟ خواند افسون‌ها، شنید آن را فقیه / در پی‌اش رفت آن ستمکار سفیه گفت: ای خر! اندر این باغت که خواند؟ / دزدی از پیغمبرت میراث ماند؟ شیر را بچه همی‌ماند بدو / تو به پیغمبر به چه مانی؟ بگو! با شریف آن کرد مرد ملتجی / که کند با آل یاسین خارجی تا چه کین دارند دایم دیو و غول / چون یزید و شمر با آل رسول؟ شد شریف از زخم آن ظالم خراب / با فقیه او گفت: ما جَستیم از آب پای دار اکنون که ماندی فرد و کم / چون دهل شو،  زخم می‌خور در شکم گر شریف و لایق و همدم نیم / از چنین ظالم تو را من کم نیم مر مرا دادی بدین صاحب غرض / احمقی کردیِ تو را بئس العوض شد از او فارغ، بیامد کای فقیه / چه فقیه‌ای، ای تو ننگ هر سفیه؟ فتوی‌ات این است ای بُبْریده‌دست؟ / کاندر آیی و نگویی امر هست؟ این چنین رخصت بخواندی در وسیط؟ / یا بُدست این مساله اندر محیط؟ گفت حق استت، بزن، دستت رسید / این سزای آنک از یاران برید === بخش ۵۱ - رجعت به قصهٔ مریض و عیادت پیغامبر علیه السلام === این عیادت از برای این صله‌ست / وین صله از صد محبت حامله‌ست در عیادت شد رسول بی ندید / آن صحابی را بحال نزع دید چون شوی دور از حضور اولیا / در حقیقت گشته‌ای دور از خدا چون نتیجهٔ هجر همراهان غمست / کی فراق روی شاهان زان کمست سایهٔ شاهان طلب هر دم شتاب / تا شوی زان سایه بهتر ز آفتاب گر سفر داری بدین نیت برو / ور حضر باشد ازین غافل مشو === بخش ۵۲ - گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی می‌کن === سوی مکه شیخ امت بایزید / از برای حج و عمره می‌دوید او به هر شهری که رفتی از نخست / مر عزیزان را بکردی بازجست گرد می‌گشتی که اندر شهر کیست / کو بر ارکان بصیرت متکیست گفت حق اندر سفر هر جا روی / باید اول طالب مردی شوی قصد گنجی کن که این سود و زیان / در تبع آید تو آن را فرع دان هر که کارد قصد گندم باشدش / کاه خود اندر تبع می‌آیدش کَه بکاری بر نیاید گندمی / مردمی جو مردمی جو مردمی قصد کعبه کن چو وقت حج بود / چونک رفتی مکه هم دیده شود قصد در معراج دید دوست بود / درتبع عرش و ملایک هم نمود === بخش ۵۳ - حکایت === خانه‌ای نو ساخت روزی نو مرید / پیر آمد خانهٔ او را بدید گفت شیخ آن نو مرید خویش را / امتحان کرد آن نکو اندیش را روزن از بهر چه کردی ای رفیق / گفت تا نور اندر آید زین طریق گفت آن فرعست این باید نیاز / تا ازین ره بشنوی بانگ نماز بایزید اندر سفر جستی بسی / تا بیابد خضر وقت خود کسی دید پیری با قدی همچون هلال / دید در وی فر و گفتار رجال دیده نابینا و دل چون آفتاب / همچو پیلی دیده هندستان به خواب چشم بسته خفته بیند صد طرب / چون گشاید آن نبیند ای عجب بس عجب در خواب روشن می‌شود / دل درون خواب روزن می‌شود آنک بیدارست و بیند خواب خوش / عارفست او خاک او در دیده‌کش پیش او بنشست و می‌پرسید حال / یافتش درویش و هم صاحب‌عیال گفت عزم تو کجا ای بایزید / رخت غربت را کجا خواهی کشید گفت قصد کعبه دارم از پگه / گفت هین با خود چه داری زاد ره گفت دارم از درم نقره دویست / نک ببسته سخت بر گوشهٔ ردیست گفت طوفی کن بگردم هفت بار / وین نکوتر از طواف حج شمار و آن درمها پیش من نه ای جواد / دان که حج کردی و حاصل شد مراد عمره کردی عمر باقی یافتی / صاف گشتی بر صفا بشتافتی حق آن حقی که جانت دیده است / که مرا بر بیت خود بگزیده است کعبه هرچندی که خانهٔ بر اوست / خلقت من نیز خانهٔ سر اوست تا بکرد آن خانه را در وی نرفت / واندرین خانه به جز آن حی نرفت چون مرا دیدی خدا را دیده‌ای / گرد کعبهٔ صدق بر گردیده‌ای خدمت من طاعت و حمد خداست / تا نپنداری که حق از من جداست چشم نیکو باز کن در من نگر / تا ببینی نور حق اندر بشر بایزید آن نکته‌ها را هوش داشت / همچو زرین حلقه‌اش در گوش داشت آمد از وی بایزید اندر مزید / منتهی در منتها آخر رسید === بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا === چون پیمبر دید آن بیمار را / خوش نوازش کرد یار غار را زنده شد او چون پیمبر را بدید / گوییا آن دم مر او را آفرید گفت بیماری مرا این بخت داد / کآمد این سلطان بر من بامداد تا مرا صحت رسید و عافیت / از قدوم این شه بی حاشیت ای خجسته رنج و بیماری و تب / ای مبارک درد و بیداری شب نک مرا در پیری از لطف و کرم / حق چنین رنجوریی داد و سقم درد پشتم داد هم تا من ز خواب / بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب تا نخسپم جمله شب چون گاومیش / دردها بخشید حق از لطف خویش زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد / دوزخ از تهدید من خاموش کرد رنج گنج آمد که رحمتها دروست / مغز تازه شد چو بخراشید پوست ای برادر موضع تاریک و سرد / صبر کردن بر غم و سستی و درد چشمهٔ حیوان و جام مستی است / کان بلندیها همه در پستی است آن بهاران مضمرست اندر خزان / در بهارست آن خزان مگریز از آن همره غم باش و با وحشت بساز / می‌طلب در مرگ خود عمر دراز آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست / مشنوش چون کار او ضد آمدست تو خلافش کن که از پیغامبران / این چنین آمد وصیت در جهان مشورت در کارها واجب شود / تا پشیمانی در آخر کم بود حیله‌ها کردند بسیار انبیا / تا که گردان شد برین سنگ آسیا نفس می‌خواهد که تا ویران کند / خلق را گمراه و سرگردان کند گفت امت مشورت با کی کنیم / انبیا گفتند با عقل امیم گفت گر کودک در آید یا زنی / کو ندارد عقل و رای روشنی گفت با او مشورت کن وانچ گفت / تو خلاف آن کن و در راه افت نفس خود را زن شناس از زن بتر / زانک زن جزویست نفست کل شر مشورت با نفس خود گر می‌کنی / هرچه گوید کن خلاف آن دنی گر نماز و روزه می‌فرمایدت / نفس مکارست مکری زایدت مشورت با نفس خویش اندر فعال / هرچه گوید عکس آن باشد کمال برنیایی با وی و استیز او / رو بر یاری بگیر آمیز او عقل قوت گیرد از عقل دگر / نیشکر کامل شود از نیشکر من ز مکر نفس دیدم چیزها / کو برد از سحر خود تمییزها وعده‌ها بدهد تو را تازه به دست / که هزاران بار آنها را شکست عمر اگر صد سال خود مهلت دهد / اوت هر روزی بهانهٔ نو نهد گرم گوید وعده‌های سرد را / جادوی مردی ببندد مرد را ای ضیاء الحق حسام الدین بیا / که نروید بی تو از شوره گیا از فلک آویخته شد پرده‌ای / از پی نفرین دل آزرده‌ای این قضا را هم قضا داند علیج / عقل خلقان در قضا گیجست گیج اژدها گشتست آن مار سیاه / آنک کرمی بود افتاده به راه اژدها و مار اندر دست تو / شد عصا ای جان موسی مست تو حکم خذها لا تخف دادت خدا / تا به دستت اژدها گردد عصا هین ید بیضا نما ای پادشاه / صبح نو بگشا ز شبهای سیاه دوزخی افروخت بر وی دم فسون / ای دم تو از دم دریا فزون بحر مکارست بنموده کفی / دوزخست از مکر بنموده تفی زان نماید مختصر در چشم تو / تا زبون بینیش جنبد خشم تو همچنانک لشکر انبوه بود / مر پیمبر را به چشم اندک نمود تا بریشان زد پیمبر بی خطر / ور فزون دیدی از آن کردی حذر آن عنایت بود و اهل آن بدی / احمدا ورنه تو بد دل می‌شدی کم نمود او را و اصحاب ورا / آن جهاد ظاهر و باطن خدا تا میسر کرد یسری را برو / تا ز عسری او بگردانید رو کم نمودن مر ورا پیروز بود / که حقش یار و طریق‌آموز بود آنک حق پشتش نباشد از ظفر / وای اگر گربه‌ش نماید شیر نر وای اگر صد را یکی بیند ز دور / تا به چالش اندر آید از غرور زان نماید ذوالفقاری حربه‌ای / زان نماید شیر نر چون گربه‌ای تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ / واندر آردشان بدین حیلت به چنگ تا به پای خویش باشند آمده / آن فلیوان جانب آتشکده کاه برگی می‌نماید تا تو زود / پف کنی کو را برانی از وجود هین که آن که کوهها بر کنده است / زو جهان گریان و او در خنده است می‌نماید تا بکعب این آب جو / صد چو عاج ابن عنق شد غرق او می‌نماید موج خونش تل مشک / می‌نماید قعر دریا خاک خشک خشک دید آن بحر را فرعون کور / تا درو راند از سر مردی و زور چون در آید در تک دریا بود / دیدهٔ فرعون کی بینا بود دیده بینا از لقای حق شود / حق کجا همراز هر احمق شود قند بیند خود شود زهر قتول / راه بیند خود بود آن بانگ غول ای فلک در فتنهٔ آخر زمان / تیز می‌گردی بده آخر زمان خنجر تیزی تو اندر قصد ما / نیش زهرآلوده‌ای در فصد ما ای فلک از رحم حق آموز رحم / بر دل موران مزن چون مار زخم حق آنک چرخهٔ چرخ تو را / کرد گردان بر فراز این سرا که دگرگون گردی و رحمت کنی / پیش از آن که بیخ ما را بر کنی حق آنک دایگی کردی نخست / تا نهال ما ز آب و خاک رست حق آن شه که تو را صاف آفرید / کرد چندان مشعله در تو پدید آنچنان معمور و باقی داشتت / تا که دهری از ازل پنداشتت شکر دانستیم آغاز تو را / انبیا گفتند آن راز تو را آدمی داند که خانه حادثست / عنکبوتی نه که در وی عابثست پشه کی داند که این باغ از کی‌ست / کو بهاران زاد و مرگش در دی‌ست کرم کاندر چوب زاید سست‌حال / کی بداند چوب را وقت نهال ور بداند کرم از ماهیتش / عقل باشد کرم باشد صورتش عقل خود را می‌نماید رنگها / چون پری دورست از آن فرسنگها از ملک بالاست چه جای پری / تو مگس‌پری بپستی می‌پری گرچه عقلت سوی بالا می‌پرد / مرغ تقلیدت بپستی می‌چرد علم تقلیدی وبال جان ماست / عاریه‌ست و ما نشسته کان ماست زین خرد جاهل همی باید شدن / دست در دیوانگی باید زدن هرچه بینی سود خود زان می‌گریز / زهر نوش و آب حیوان را بریز هر که بستاید تو را دشنام ده / سود و سرمایه به مفلس وام ده ایمنی بگذار و جای خوف باش / بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش آزمودم عقل دور اندیش را / بعد ازین دیوانه سازم خویش را === بخش ۵۵ - عذر گفتن دلقک با سید اجل کی چرا فاحشه را نکاح کرد === گفت با دلقک شبی سید اجل / قحبه‌ای را خواستی تو از عجل با من این را باز می‌بایست گفت / تا یکی مستور کردیمیت جفت گفت نه مستور صالح خواستم / قحبه گشتند و ز غم تن کاستم خواستم این قحبه را بی معرفت / تا ببینم چون شود این عاقبت عقل را من آزمودم هم بسی / زین سپس جویم جنون را مغرسی === بخش ۵۶ - به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را کی خود را دیوانه ساخته بود === آن یکی می‌گفت خواهم عاقلی / مشورت آرم بدو در مشکلی آن یکی گفتش که اندر شهر ما / نیست عاقل جز که آن مجنون‌نما بر نیی گشته سواره نک فلان / می‌دواند در میان کودکان صاحب رایست و آتش‌پاره‌ای / آسمان قدرست و اخترباره‌ای فر او کروبیان را جان شدست / او درین دیوانگی پنهان شدست لیک هر دیوانه را جان نشمری / سر منه گوساله را چون سامری چون ولیی آشکارا با تو گفت / صد هزاران غیب و اسرار نهفت مر ترا آن فهم و آن دانش نبود / وا ندانستی تو سرگین را ز عود از جنون خود را ولی چون پرده ساخت / مر ورا ای کور کی خواهی شناخت گر ترا بازست آن دیدهٔ یقین / زیر هر سنگی یکی سرهنگ بین پیش آن چشمی که باز و رهبرست / هر گلیمی را کلیمی در برست مر ولی را هم ولی شهره کند / هر که را او خواست با بهره کند کس نداند از خرد او را شناخت / چونک او مر خویش را دیوانه ساخت چون بدزدد دزد بینایی ز کور / هیچ یابد دزد را او در عبور کور نشناسد که دزد او که بود / گرچه خود بر وی زند دزد عنود چون گزد سگ کور صاحب‌ژنده را / کی شناسد آن سگ درنده را === بخش ۵۷ - حمله بردن سگ بر کور گدا === یک سگی در کوی بر کور گدا / حمله می‌آورد چون شیر وغا سگ کند آهنگ درویشان بخشم / در کشد مه خاک درویشان بچشم کور عاجز شد ز بانگ و بیم سگ / اندر آمد کور در تعظیم سگ کای امیر صید و ای شیر شکار / دست دست تست دست از من بدار کز ضرورت دم خر را آن حکیم / کرد تعظیم و لقب دادش کریم گفت او هم از ضرورت کای اسد / از چو من لاغر شکارت چه رسد گور می‌گیرند یارانت به دشت / کور می‌گیری تو در کوچه بگشت گور می‌جویند یارانت بصید / کور می‌جویی تو در کوچه بکید آن سگ عالم شکار گور کرد / وین سگ بی‌مایه قصد کور کرد علم چون آموخت سگ رست از ضلال / می‌کند در بیشه‌ها صید حلال سگ چو عالم گشت شد چالاک زحف / سگ چو عارف گشت شد اصحاب کهف سگ شناسا شد که میر صید کیست / ای خدا آن نور اشناسنده چیست کور نشناسد نه از بی چشمی است / بلک این زانست کز جهلست مست نیست خود بی‌چشم‌تر کور از زمین / این زمین از فضل حق شد خصم بین نور موسی دید و موسی را نواخت / خسف قارون کرد و قارون را شناخت رجف کرد اندر هلاک هر دعی / فهم کرد از حق که یاارض ابلعی خاک و آب و باد و نار با شرر / بی‌خبر با ما و با حق با خبر ما بعکس آن ز غیر حق خبیر / بی‌خبر از حق و از چندین نذیر لاجرم اشفقن منها جمله‌شان / کند شد ز آمیز حیوان حمله‌شان گفت بیزاریم جمله زین حیات / کو بود با خلق حی با حق موات چون بماند از خلق گردد او یتیم / انس حق را قلب می‌باید سلیم چون ز کوری دزد دزدد کاله‌ای / می‌کند آن کور عمیا ناله‌ای تا نگوید دزد او را کان منم / کز تو دزدیدم که دزد پر فنم کی شناسد کور دزد خویش را / چون ندارد نور چشم و آن ضیا چون بگوید هم بگیر او را تو سخت / تا بگوید او علامتهای رخت پس جهاد اکبر آمد عصر دزد / تا بگوید که چه برد آن زن بمزد اولا دزدید کحل دیده‌ات / چون ستانی باز یابی تبصرت کالهٔ حکمت که گم کردهٔ دلست / پیش اهل دل یقین آن حاصلست کوردل با جان و با سمع و بصر / می‌نداند دزد شیطان را ز اثر ز اهل دل جو از جماد آن را مجو / که جماد آمد خلایق پیش او مشورت جوینده آمد نزد او / کای اب کودک شده رازی بگو گفت رو زین حلقه کین در باز نیست / باز گرد امروز روز راز نیست گر مکان را ره بدی در لامکان / همچو شیخان بودمی من بر دکان === بخش ۵۸ - خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان === محتسب در نیم شب جایی رسید / در بن دیوار مستی خفته دید گفت هی مستی چه خوردستی بگو / گفت ازین خوردم که هست اندر سبو گفت آخر در سبو واگو که چیست / گفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست گفت آنچ خورده‌ای آن چیست آن / گفت آنک در سبو مخفیست آن دُور می‌شد این سؤال و این جواب / ماند چون خر محتسب اندر خلاب گفت او را محتسب هین آه کن / مست هوهو کرد هنگام سخن گفت گفتم آه کن هو می‌کنی / گفت من شاد و تو از غم منحنی آه از درد و غم و بیدادیست / هوی هوی می‌خوران از شادیست محتسب گفت این ندانم خیز خیز / معرفت متراش و بگذار این ستیز گفت رو تو از کجا من از کجا / گفت مستی خیز تا زندان بیا گفت مست ای محتسب بگذار و رو / از برهنه کی توان بردن گرو گر مرا خود قوت رفتن بدی / خانهٔ خود رفتمی وین کی شدی من اگر با عقل و با امکانمی / همچو شیخان بر سر دکانمی === بخش ۵۹ - دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را تا حال او معلوم‌تر گردد === گفت آن طالب که آخر یک نفس / ای سواره بر نی این سو ران فرس راند سوی او که هین زوتر بگو / کاسپ من بس توسن‌ست و تندخو تا لگد بر تو نکوبد زود باش / از چه می‌پرسی بیانش کن تو فاش او مجال راز دل گفتن ندید / زو برون شو کرد و در لاغش کشید گفت می‌خواهم درین کوچه زنی / کیست لایق از برای چون منی گفت سه گونه زن‌اند اندر جهان / آن دو رنج و این یکی گنج روان آن یکی را چون بخواهی کُل تراست / وآن دگر نیمی ترا‌، نیمی جداست وآن سیم هیچ او ترا نبود بدان / این شنودی دور شو‌، رفتم روان تا ترا اسپم نپراند لگد / که بیفتی بر نخیزی تا ابد شیخ راند اندر میان کودکان / بانگ زد بار دگر او را جوان که بیا آخر بگو تفسیر این / این زنان سه نوع گفتی بر گزین راند سوی او و گفتش بکر خاص / کل ترا باشد ز غم یابی خلاص وانک نیمی آن‌ِ تو‌، بیوه بود / وانک هیچ‌ست‌، آن عیال با ولد چون ز شوی اولش کودک بود / مهر و کل خاطرش آن سو رود دور شو تا اسپ نندازد لگد / سم اسپ توسنم بر تو رسد های هویی کرد شیخ باز راند / کودکان را باز سوی خویش خواند باز بانگش کرد آن سایل بیا / یک سؤالم ماند ای شاه کیا باز راند این سو بگو زوتر چه بود / که ز میدان آن بچه گویم ربود گفت ای شه با چنین عقل و ادب / این چه شیدست این چه فعلست ای عجب تو ورای عقل کلی در بیان / آفتابی‌، در جنون چونی نهان‌؟ گفت این اوباش رایی می‌زنند / تا درین شهر خودم قاضی کنند دفع می‌گفتم مرا گفتند نی / نیست چون تو عالمی صاحب فنی با وجود تو حرام است و خبیث / که کم از تو در قضا گوید حدیث در شریعت نیست دستوری که ما / کمتر از تو شه کنیم و پیشوا زین ضرورت گیج و دیوانه شدم / لیک در باطن همانم که بدم عقل من گنج‌ست و من ویرانه‌ام / گنج اگر پیدا کنم دیوانه‌ام اوست دیوانه که دیوانه نشد / این عسس را دید و در خانه نشد دانش من جوهر آمد نه عرض / این بهایی نیست بهر هر غرض کان قندم‌، نیستان شکرم / هم ز من می‌روید و من می‌خورم علم تقلیدی و تعلیمی‌ست آن / کز نفور مستمع دارد فغان چون پی دانه نه بهر روشنی‌ست / همچو طالب‌علم دنیای دنی‌ست طالب علم است بهر عام و خاص / نه که تا یابد ازین عالم خلاص همچو موشی هر طرف سوراخ کرد / چونک نورش راند از در گفت برد چونک سوی دشت و نورش ره نبود / هم در آن ظلمات جهدی می‌نمود گر خدایش پَر دهد‌، پر‌ خرد / برهد از موشی و چون مرغان پرد ور نجوید پر‌، بمانَد زیر خاک / ناامید از رفتن راه سماک علم گفتاری که آن بی جان بود / عاشق روی خریداران بود گرچه باشد وقت بحث علم زفت / چون خریدارش نباشد مرد و رفت مشتری من خدایست او مرا / می‌کشد بالا که الله اشتری خون‌بهای من جمال ذوالجلال / خون‌بهای خود خورم کسب حلال این خریداران مفلس را بهل / چه خریداری کند یک مشت گِل‌؟ گِل مخور گِل را مخر گِل را مجو / زانک گِل‌خوار است دایم زردرو دل بخور تا دایما باشی جوان / از تجلی چهره‌ات چون ارغوان یا رب این بخشش نه حد کار ماست / لطف تو لطف خفی را خود سزاست دست گیر از دست ما، ما را بخر / پرده را بر دار و پردهٔ ما مدر باز خر ما را ازین نفس پلید / کاردش تا استخوان ما رسید از چو ما بیچارگان این بند سخت / کی گشاید ای شه بی‌تاج و تخت این چنین قفل گران را ای ودود / کی تواند جز که فضل تو گشود ما ز خود سوی تو گردانیم سر / چون توی از ما به ما نزدیکتر این دعا هم بخشش و تعلیم تست / گرنه در گلخن گلستان از چه رُست در میان خون و روده فهم و عقل / جز ز اکرام تو نتوان کرد نقل از دو پاره پیه این نور روان / موج نورش می‌زند بر آسمان گوشت‌پاره که زبان آمد ازو / می‌رود سیلاب حکمت همچو جو سوی سوراخی که نامش گوش‌هاست / تا به باغ جان که میوه‌ش هوش‌هاست شاه‌راه باغ جان‌ها شرع اوست / باغ و بستان‌های عالم فرع اوست اصل و سرچشمهٔ خوشی آنست آن / زود تجری تحتها الانهار خوان === بخش ۶۰ - تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را === گفت پیغامبر مر آن بیمار را / چون عیادت کرد یار زار را که مگر نوعی دعایی کرده‌ای / از جهالت زهربایی خورده‌ای یاد آور چه دعا می‌گفته‌ای / چون ز مکر نفس می‌آشفته‌ای گفت یادم نیست الا همتی / دار با من یادم آید ساعتی از حضور نوربخش مصطفی / پیش خاطر آمد او را آن دعا تافت زان روزن که از دل تا دلست / روشنی که فرق حق و باطلست گفت اینک یادم آمد ای رسول / آن دعا که گفته‌ام من بوالفضول چون گرفتار گنه می‌آمدم / غرقه دست اندر حشایش می‌زدم از تو تهدید و وعیدی می‌رسید / مجرمان را از عذاب بس شدید مضطرب می‌گشتم و چاره نبود / بند محکم بود و قفل ناگشود نی مقام صبر و نی راه گریز / نی امید توبه نی جای ستیز من چو هاروت و چو ماروت از حزن / آه می‌کردم که ای خلاق من از خطر هاروت و ماروت آشکار / چاه بابل را بکردند اختیار تا عذاب آخرت اینجا کشند / گربزند و عاقل و ساحروشند نیک کردند و بجای خویش بود / سهل‌تر باشد ز آتش رنج دود حد ندارد وصف رنج آن جهان / سهل باشد رنج دنیا پیش آن ای خنک آن کو جهادی می‌کند / بر بدن زجری و دادی می‌کند تا ز رنج آن جهانی وا رهد / بر خود این رنج عبادت می‌نهد من همی‌گفتم که یا رب آن عذاب / هم درین عالم بران بر من شتاب تا در آن عالم فراغت باشدم / در چنین درخواست حلقه می‌زدم این چنین رنجوریی پیدام شد / جان من از رنج بی آرام شد مانده‌ام از ذکر و از اوراد خود / بی‌خبر گشتم ز خویش و نیک و بد گر نمی‌دیدم کنون من روی تو / ای خجسته وی مبارک بوی تو می‌شدم از بند من یکبارگی / کردیم شاهانه این غمخوارگی گفت هی هی این دعا دیگر مکن / بر مکن تو خویش را از بیخ و بن تو چه طاقت داری ای مور نژند / که نهد بر تو چنان کوه بلند گفت توبه کردم ای سلطان که من / از سر جلدی نلافم هیچ فن این جهان تیه ست و تو موسی و ما / از گنه در تیه مانده مبتلا قوم موسی راه می‌پیموده‌اند / آخر اندر گام اول بوده‌اند سالها ره می‌رویم و در اخیر / همچنان در منزل اول اسیر گر دل موسی ز ما راضی بدی / تیه را راه و کران پیدا شدی ور بکل بیزار بودی او ز ما / کی رسیدی خوانمان هیچ از سما کی ز سنگی چشمه‌ها جوشان شدی / در بیابان‌مان امان جان شدی بل به جای خوان خود آتش آمدی / اندرین منزل لهب بر ما زدی چون دو دل شد موسی اندر کار ما / گاه خصم ماست و گاهی یار ما خشمش آتش می‌زند در رخت ما / حلم او رد می‌کند تیر بلا کی بود که حلم گردد خشم نیز / نیست این نادر ز لطفت ای عزیز مدح حاضر وحشتست از بهر این / نام موسی می‌برم قاصد چنین ورنه موسی کی روا دارد که من / پیش تو یاد آورم از هیچ تن عهد ما بشکست صد بار و هزار / عهد تو چون کوه ثابت بر قرار عهد ما کاه و به هر بادی زبون / عهد تو کوه و ز صد کُه هم فزون حق آن قوت که بر تلوین ما / رحمتی کن ای امیر لونها خویش را دیدیم و رسوایی خویش / امتحان ما مکن ای شاه بیش تا فضیحتهای دیگر را نهان / کرده باشی ای کریم مستعان بی‌حدی تو در جمال و در کمال / در کژی ما بی‌حدیم و در ضلال بی حدی خویش بگمار ای کریم / بر کژی بی حد مشتی لئیم هین که از تقطیع ما یک تار ماند / مصر بودیم و یکی دیوار ماند البقیه البقیه ای خدیو / تا نگردد شاد کلی جان دیو بهر ما نی بهر آن لطف نخست / که تو کردی گمرهان را باز جست چون نمودی قدرتت بنمای رحم / ای نهاده رحمها در لحم و شحم این دعا گر خشم افزاید تو را / تو دعا تعلیم فرما مهترا آنچنان کآدم بیفتاد از بهشت / رجعتش دادی که رست از دیو زشت دیو کی بود کو ز آدم بگذرد / بر چنین نطعی ازو بازی بَرد در حقیقت نفع آدم شد همه / لعنت حاسد شده آن دمدمه بازیی دید و دو صد بازی ندید / پس ستون خانهٔ خود را برید آتشی زد شب بکشت دیگران / باد آتش را بکشت او بران چشم‌بندی بود لعنت دیو را / تا زیان خصم دید آن ریو را خود زیان جان او شد ریو او / گویی آدم بود دیو دیو او لعنت این باشد که کژبینش کند / حاسد و خودبین و پر کینش کند تا نداند که هر آنک کرد بد / عاقبت باز آید و بر وی زند جمله فرزین‌بندها بیند بعکس / مات بر وی گردد و نقصان و وکس زانک گر او هیچ بیند خویش را / مهلک و ناسور بیند ریش را درد خیزد زین چنین دیدن درون / درد او را از حجاب آرد برون تا نگیرد مادران را درد زه / طفل در زادن نیابد هیچ ره این امانت در دل و دل حامله‌ست / این نصیحتها مثال قابله‌ست قابله گوید که زن را درد نیست / درد باید درد کودک را رهیست آنک او بی‌درد باشد ره‌زنست / زانک بی‌دردی انا الحق گفتنست آن انا بی وقت گفتن لعنتست / آن انا در وقت گفتن رحمتست آن انا منصور رحمت شد یقین / آن انا فرعون لعنت شد ببین لاجرم هر مرغ بی‌هنگام را / سر بریدن واجبست اعلام را سر بریدن چیست کشتن نفس را / در جهاد و ترک گفتن تفس را آنچنانک نیش کزدم بر کنی / تا که یابد او ز کشتن ایمنی بر کنی دندان پر زهری ز مار / تا رهد مار از بلای سنگسار هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر / دامن آن نفس‌کش را سخت گیر چون بگیری سخت آن توفیق هوست / در تو هر قوت که آید جذب اوست ما رمیت اذ رمیت راست دان / هر چه کارد جان بود از جان جان دست گیرنده ویست و بردبار / دم بدم آن دم ازو اومید دار نیست غم گر دیر بی او مانده‌ای / دیرگیر و سخت‌گیرش خوانده‌ای دیر گیرد سخت گیرد رحمتش / یک دمت غایب ندارد حضرتش ور تو خواهی شرح این وصل و ولا / از سر اندیشه می‌خوان والضحی ور تو گویی هم بدیها از ویست / لیک آن نقصان فضل او کیست آن بدی دادن کمال اوست هم / من مثالی گویمت ای محتشم کرد نقاشی دو گونه نقشها / نقشهای صاف و نقشی بی صفا نقش یوسف کرد و حور خوش‌سرشت / نقش عفریتان و ابلیسان زشت هر دو گونه نقش استادی اوست / زشتی او نیست آن رادی اوست زشت را در غایت زشتی کند / جمله زشتیها به گردش بر تند تا کمال دانشش پیدا شود / منکر استادیش رسوا شود ور نداند زشت کردن ناقص است / زین سبب خلاق گبر و مخلص است پس ازین رو کفر و ایمان شاهدند / بر خداوندیش و هر دو ساجدند لیک مؤمن دان که طوعا ساجدست / زانک جویای رضا و قاصدست هست کرها گبر هم یزدان‌پرست / لیک قصد او مرادی دیگرست قلعهٔ سلطان عمارت می‌کند / لیک دعوی امارت می‌کند گشته یاغی تا که ملک او بود / عاقبت خود قلعه سلطانی شود مؤمن آن قلعه برای پادشاه / می‌کند معمور نه از بهر جاه زشت گوید ای شه زشت‌آفرین / قادری بر خوب و بر زشت مهین خوب گوید ای شه حسن و بها / پاک گردانیدیم از عیبها === بخش ۶۱ - وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش === گفت پیغامبر مر آن بیمار را / این بگو کای سهل‌کن دشوار را آتنا فی دار دنیانا حسن / آتنا فی دار عقبانا حسن راه را بر ما چو بستان کن لطیف / منزل ما خود تو باشی ای شریف مؤمنان در حشر گویند ای ملک / نی که دوزخ بود راه مشترک مؤمن و کافر برو یابد گذار / ما ندیدیم اندرین ره دود و نار نک بهشت و بارگاه آمنی / پس کجا بود آن گذرگاه دنی پس ملک گوید که آن روضهٔ خضر / که فلان جا دیده‌اید اندر گذر دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت / بر شما شد باغ و بستان و درخت چون شما این نفس دوزخ‌خوی را / آتشی گبر فتنه‌جوی را جهدها کردید و او شد پر صفا / نار را کشتید از بهر خدا آتش شهوت که شعله می‌زدی / سبزهٔ تقوی شد و نور هدی آتش خشم از شما هم حلم شد / ظلمت جهل از شما هم علم شد آتش حرص از شما ایثار شد / و آن حسد چون خار بد گلزار شد چون شما این جمله آتشهای خویش / بهر حق کشتید جمله پیش پیش نفس ناری را چو باغی ساختید / اندرو تخم وفا انداختید بلبلان ذکر و تسبیح اندرو / خوش سرایان در چمن بر طرف جو داعی حق را اجابت کرده‌اید / در جحیم نفس آب آورده‌اید دوزخ ما نیز در حق شما / سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا چیست احسان را مکافات ای پسر / لطف و احسان و ثواب معتبر نی شما گفتید ما قربانییم / پیش اوصاف بقا ما فانییم ما اگر قلاش و گر دیوانه‌ایم / مست آن ساقی و آن پیمانه‌ایم بر خط و فرمان او سر می‌نهیم / جان شیرین را گروگان می‌دهیم تا خیال دوست در اسرار ماست / چاکری و جانسپاری کار ماست هر کجا شمع بلا افروختند / صد هزاران جان عاشق سوختند عاشقانی کز درون خانه‌اند / شمع روی یار را پروانه‌اند ای دل آنجا رو که با تو روشنند / وز بلاها مر تو را چون جوشنند بر جنایاتت مواسا می‌کنند / در میان جان ترا جا می‌کنند زان میان جان تو را جا می‌کنند / تا تو را پر باده چون جامی‌ کنند در میان جان ایشان خانه گیر / در فلک خانه کن ای بدر منیر چون عطارد دفتر دل وا کنند / تا که بر تو سرها پیدا کنند پیش خویشان باش چون آواره‌ای / بر مه کامل زن ار مه پاره‌ای جزو را از کل خود پرهیز چیست / با مخالف این همه آمیز چیست جنس را بین نوع گشته در روش / غیبها بین عین گشته در رهش تا چو زن عشوه خری ای بی‌خرد / از دروغ و عشوه کی یابی مدد چاپلوس و لفظ شیرین و فریب / می‌ستانی می‌نهی چون زن به جیب مر تو را دشنام و سیلی شهان / بهتر آید از ثنای گمرهان صفع شاهان خور مخور شهد خسان / تا کسی گردی ز اقبال کسان زانک ازیشان خلعت و دولت رسد / در پناه روح جان گردد جسد هر کجا بینی برهنه و بی‌نوا / دان که او بگریختست از اوستا تا چنان گردد که می‌خواهد دلش / آن دل کور بد بی‌حاصلش گر چنان گشتی که استا خواستی / خویش را و خویش را آراستی هر که از استا گریزد در جهان / او ز دولت می‌گریزد این بدان پیشه‌ای آموختی در کسب تن / چنگ اندر پیشهٔ دینی بزن در جهان پوشیده گشتی و غنی / چون برون آیی ازینجا چون کنی پیشه‌ای آموز کاندر آخرت / اندر آید دخل کسب مغفرت آن جهان شهریست پر بازار و کسب / تا نپنداری که کسب اینجاست حسب حق تعالی گفت کین کسب جهان / پیش آن کسبست لعب کودکان همچو آن طفلی که بر طفلی تند / شکل صحبت‌کن مساسی می‌کند کودکان سازند در بازی دکان / سود نبود جز که تعبیر زمان شب شود در خانه آید گرسنه / کودکان رفته بمانده یک تنه این جهان بازی‌گهست و مرگ شب / باز گردی کیسه خالی پر تعب کسب دین عشقست و جذب اندرون / قابلیت نور حق را ای حرون کسب فانی خواهدت این نفس خس / چند کسب خس کنی بگذار بس نفس خس گر جویدت کسب شریف / حیله و مکری بود آن را ردیف === بخش ۶۲ - بیدار کردن ابلیس معاویه را کی خیز وقت نمازست === در خبر آمد که آن معّاویه / خفته بد در قصر در یک زاویه قصر را از اندرون در بسته بود / کز زیارتهای مردم خسته بود ناگهان مردی ورا بیدار کرد / چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد گفت اندر قصر کس را ره نبود / کیست کین گستاخی و جرات نمود گرد برگشت و طلب کرد آن زمان / تا بیاید زان نهان گشته نشان او پس در مدبری را دید کو / در پس پرده نهان می‌کرد رو گفت هی تو کیستی نام تو چیست / گفت نامم فاش ابلیس شقیست گفت بیدارم چرا کردی بجد / راست گو با من مگو بر عکس و ضد === بخش ۶۳ - از خر افکندن ابلیس معاویه را و روپوش و بهانه کردن و جواب گفتن معاویه او را === گفت هنگام نماز آخر رسید / سوی مسجد زود می‌باید دوید عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت / مصطفی چون در معنی می‌بسفت گفت نی نی این غرض نبود تو را / که بخیری ره‌نما باشی مرا دزد آید از نهان در مسکنم / گویدم که پاسبانی می‌کنم من کجا باور کنم آن دزد را / دزد کی داند ثواب و مزد را === بخش ۶۴ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را === گفت ما اول فرشته بوده‌ایم / راه طاعت را بجان پیموده‌ایم سالکان راه را محرم بدیم / ساکنان عرش را همدم بدیم پیشهٔ اول کجا از دل رود / مهر اول کی ز دل بیرون شود در سفر گر روم بینی یا ختن / از دل تو کی رود حب الوطن ما هم از مستان این می بوده‌ایم / عاشقان درگه وی بوده‌ایم ناف ما بر مهر او ببریده‌اند / عشق او در جان ما کاریده‌اند روز نیکو دیده‌ایم از روزگار / آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار نی که ما را دست فضلش کاشتست / از عدم ما را نه او بر داشتست ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم / در گلستان رضا گردیده‌ایم بر سر ما دست رحمت می‌نهاد / چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو / گاهوارم را کی جنبانید او از کی خوردم شیر غیر شیر او / کی مرا پرورد جز تدبیر او خوی کان با شیر رفت اندر وجود / کی توان آن را ز مردم واگشود گر عتابی کرد دریای کرم / بسته کی گردند درهای کرم اصل نقدش داد و لطف و بخششست / قهر بر وی چون غباری از غشست از برای لطف عالم را بساخت / ذره‌ها را آفتاب او نواخت فرقت از قهرش اگر آبستنست / بهر قدر وصل او دانستنست تا دهد جان را فراقش گوشمال / جان بداند قدر ایام وصال گفت پیغامبر که حق فرموده است / قصد من از خلق احسان بوده است آفریدم تا ز من سودی کنند / تا ز شهدم دست‌آلودی کنند نه برای آنک تا سودی کنم / وز برهنه من قبایی بر کنم چند روزی که ز پیشم رانده‌ست / چشم من در روی خوبش مانده‌ست کز چنان رویی چنین قهر ای عجب / هر کسی مشغول گشته در سبب من سبب را ننگرم کان حادثست / زانک حادث حادثی را باعثست لطف سابق را نظاره می‌کنم / هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم ترک سجده از حسد گیرم که بود / آن حسد از عشق خیزد نه از جحود هر حسد از دوستی خیزد یقین / که شود با دوست غیری همنشین هست شرط دوستی غیرت‌پزی / همچو شرط عطسه گفتن دیر زی چونک بر نطعش جز این بازی نبود / گفت بازی کن چه دانم در فزود آن یکی بازی که بد من باختم / خویشتن را در بلا انداختم در بلا هم می‌چشم لذات او / مات اویم مات اویم مات او چون رهاند خویشتن را ای سره / هیچ کس در شش جهت از ششدره جزو شش از کل شش چون وا رهد / خاصه که بی چون مرورا کژ نهد هر که در شش او درون آتشست / اوش برهاند که خلاق ششست خود اگر کفرست و گر ایمان او / دست‌باف حضرتست و آن او === بخش ۶۵ - باز تقریر کردن معاویه با ابلیس مکر او را === گفت امیر او را که اینها راستست / لیک بخش تو ازینها کاستست صد هزاران را چو من تو ره زدی / حفره کردی در خزینه آمدی آتشی از تو نسوزم چاره نیست / کیست کز دست تو جامه‌ش پاره نیست طبعت ای آتش چو سوزانیدنیست / تا نسوزانی تو چیزی چاره نیست لعنت این باشد که سوزانت کند / اوستاد جمله دزدانت کند با خدا گفتی شنیدی روبرو / من چه باشم پیش مکرت ای عدو معرفتهای تو چون بانگ صفیر / بانگ مرغانست لیکن مرغ گیر صد هزاران مرغ را آن ره زدست / مرغ غره کآشنایی آمدست در هوا چون بشنود بانگ صفیر / از هوا آید شود اینجا اسیر قوم نوح از مکر تو در نوحه‌اند / دل کباب و سینه شرحه شرحه‌اند عاد را تو باد دادی در جهان / در فکندی در عذاب و اندهان از تو بود آن سنگسار قوم لوط / در سیاهابه ز تو خوردند غوط مغز نمرود از تو آمد ریخته / ای هزاران فتنه‌ها انگیخته عقل فرعون ذکی فیلسوف / کور گشت از تو نیابید او وقوف بولهب هم از تو نااهلی شده / بوالحکم هم از تو بوجهلی شده ای برین شطرنج بهر یاد را / مات کرده صد هزار استاد را ای ز فرزین‌بندهای مشکلت / سوخته دلها سیه گشته دلت بحر مکری تو خلایق قطره‌ای / تو چو کوهی وین سلیمان ذره‌ای کی رهد از مکر تو ای مختصم / غرق طوفانیم الا من عصم بس ستارهٔ سعد از تو محترق / بس سپاه و جمع از تو مفترق === بخش ۶۶ - باز جواب گفتن ابلیس معاویه را === گفت ابلیسش گشای این عقد را / من محکم قلب را و نقد را امتحان شیر و کلبم کرد حق / امتحان نقد و قلبم کرد حق قلب را من کی سیه‌رو کرده‌ام / صیرفی‌ام قیمت او کرده‌ام نیکوان را رهنمایی می‌کنم / شاخه‌های خشک را بر می‌کنم این علفها می‌نهم از بهر چیست / تا پدید آید که حیوان جنس کیست گرگ از آهو چو زاید کودکی / هست در گرگیش و آهویی شکی تو گیاه و استخوان پیشش بریز / تا کدامین سو کند او گام تیز گر به سوی استخوان آید سگست / ور گیا خواهد یقین آهو رگست قهر و لطفی جفت شد با همدگر / زاد ازین هر دو جهانی خیر و شر تو گیاه و استخوان را عرضه کن / قوت نفس و قوت جان را عرضه کن گر غذای نفس جوید ابترست / ور غذای روح خواهد سرورست گر کند او خدمت تن هست خر / ور رود در بحر جان یابد گهر گرچه این دو مختلف خیر و شرند / لیک این هر دو به یک کار اندرند انبیا طاعات عرضه می‌کنند / دشمنان شهوات عرضه می‌کنند نیک را چون بد کنم یزدان نیم / داعیم من خالق ایشان نیم خوب را من زشت سازم رب نه‌ام / زشت را و خوب را آیینه‌ام سوخت هندو آینه از درد را / کین سیه‌رو می‌نماید مرد را گفت آیینه گناه از من نبود / جرم او را نه که روی من زدود او مرا غماز کرد و راست‌گو / تا بگویم زشت کو و خوب کو من گواهم بر گوا زندان کجاست / اهل زندان نیستم ایزد گواست هر کجا بینم نهال میوه‌دار / تربیتها می‌کنم من دایه‌وار هر کجا بینم درخت تلخ و خشک / می‌برم من تا رهد از پشک مشک خشک گوید باغبان را کای فتی / مر مرا چه می‌بری سر بی خطا باغبان گوید خمش ای زشت‌خو / بس نباشد خشکی تو جرم تو خشک گوید راستم من کژ نیم / تو چرا بی‌جرم می‌بری پیم باغبان گوید اگر مسعودیی / کاشکی کژ بودیی تر بودیی جاذب آب حیاتی گشتیی / اندر آب زندگی آغشتیی تخم تو بد بوده است و اصل تو / با درخت خوش نبوده وصل تو شاخ تلخ ار با خوشی وصلت کند / آن خوشی اندر نهادش بر زند === بخش ۶۷ - عنف کردن معاویه با ابلیس === گفت امیر ای راه‌زن حجت مگو / مر تو را ره نیست در من ره مجو ره‌زنی و من غریب و تاجرم / هر لباساتی که آری کی خرم گرد رخت من مگرد از کافری / تو نه‌ای رخت کسی را مشتری مشتری نبود کسی را راه‌زن / ور نماید مشتری مکرست و فن تا چه دارد این حسود اندر کدو / ای خدا فریاد ما را زین عدو گر یکی فصلی دگر در من دمد / در رباید از من این ره‌زن نمد === بخش ۶۸ - نالیدن معاویه به حضرت حق تعالی از ابلیس و نصرت خواستن === این حدیثش همچو دودست ای اله / دست گیر ار نه گلیمم شد سیاه من به حجت بر نیایم با بلیس / کوست فتنهٔ هر شریف و هر خسیس آدمی کو علم الاسما بگست / در تک چون برق این سگ بی تکست از بهشت انداختش بر روی خاک / چون سمک در شست او شد از سماک نوحهٔ انا ظلمنا می‌زدی / نیست دستان و فسونش را حدی اندرون هر حدیث او شرست / صد هزاران سحر در وی مضمرست مردی مردان ببندد در نفس / در زن و در مرد افروزد هوس ای بلیس خلق‌سوز فتنه‌جو / بر چیم بیدار کردی راست گو === بخش ۶۹ - باز تقریر ابلیس تلبیس خود را === گفت هر مردی که باشد بد گمان / نشنود او راست را با صد نشان هر درونی که خیال‌اندیش شد / چون دلیل آری خیالش بیش شد چون سخن در وی رود علت شود / تیغ غازی دزد را آلت شود پس جواب او سکوت است و سکون / هست با ابله سخن گفتن جنون تو ز من با حق چه نالی ای سلیم؟ / تو بنال از شر آن نفس لئیم تو خوری حلوا تو را دنبل شود / تب بگیرد طبع تو مختل شود بی‌گنه لعنت کنی ابلیس را / چون نبینی از خود آن تلبیس را نیست از ابلیس، از تست ای غوی / که چو روبه سوی دنبه می‌روی چونک در سبزه ببینی دنبه‌ها / دام باشد، این ندانی تو چرا؟ زان ندانی کت ز دانش دور کرد / میل دنبه چشم و عقلت کور کرد حبک الاشیاء یعمیک یصم / نفسک السودا جنت لا تختصم تو گنه بر من منه کژ کژ مبین / من ز بد بیزارم و از حرص و کین من بدی کردم پشیمانم هنوز / انتظارم تا دیَم گردد تموز متهم گشتم میان خلق من / فعل خود بر من نهد هر مرد و زن گرگ بیچاره اگرچه گُرْسِنه‌ست / متهم باشد که او در طَنْطَنه‌ست از ضعیفی چون نتواند راه رفت / خلق گوید تُخَمه‌ست از لوت زفت === بخش ۷۰ - باز الحاح کردن معاویه ابلیس را === گفت غیر راستی نرهاندت / داد سوی راستی می‌خواندت راست گو تا وا رهی از چنگ من / مکر ننشاند غبار جنگ من گفت چون دانی دروغ و راست را / ای خیال اندیش پر اندیشه‌ها گفت پیغامبر نشانی داده است / قلب و نیکو را محک بنهاده است گفته است الکذب ریب فی القلوب / گفت الصدق طمانین طروب دل نیارامد ز گفتار دروغ / آب و روغن هیچ نفروزد فروغ در حدیث راست آرام دلست / راستیها دانهٔ دام دلست دل مگر رنجور باشد بد دهان / که نداند چاشنی این و آن چون شود از رنج و علت دل سلیم / طعم کذب و راست را باشد علیم حرص آدم چون سوی گندم فزود / از دل آدم سلیمی را ربود پس دروغ و عشوه‌ات را گوش کرد / غره گشت و زهر قاتل نوش کرد کزدم از گندم ندانست آن نفس / می‌پرد تمییز از مست هوس خلق مست آرزواند و هوا / زان پذیرااند دستان تو را هر که خود را از هوا خو باز کرد / چشم خود را آشنای راز کرد === بخش ۷۱ - شکایت قاضی از آفت قضا و جواب گفتن نایب او را === قاضیی بنشاندند و می‌گریست / گفت نایب قاضیا گریه ز چیست این نه وقت گریه و فریاد تست / وقت شادی و مبارک‌باد تست گفت اه چون حکم راند بی‌دلی / در میان آن دو عالم جاهلی آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند / قاضی مسکین چه داند زان دو بند جاهلست و غافلست از حالشان / چون رود در خونشان و مالشان گفت خصمان عالم‌اند و علتی / جاهلی تو لیک شمع ملتی زانک تو علت نداری در میان / آن فراغت هست نور دیدگان وان دو عالم را غرضشان کور کرد / علمشان را علت اندر گور کرد جهل را بی‌علتی عالم کند / علم را علت کژ و ظالم کند تا تو رشوت نستدی بیننده‌ای / چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای از هوا من خوی را وا کرده‌ام / لقمه‌های شهوتی کم خورده‌ام چاشنی‌گیر دلم شد با فروغ / راست را داند حقیقت از دروغ === بخش ۷۲ - به اقرار آوردن معاویه ابلیس را === تو چرا بیدار کردی مر مرا / دشمن بیداریی تو ای دغا همچو خشخاشی همه خواب آوری / همچو خمری عقل و دانش را بری چارمیخت کرده‌ام هین راست گو / راست را دانم تو حیلتها مجو من ز هر کس آن طمع دارم که او / صاحب آن باشد اندر طبع و خو من ز سرکه می‌نجویم شکری / مر مخنث را نگیرم لشکری همچو گبران من نجویم از بتی / کو بود حق یا خود از حق آیتی من ز سرگین می‌نجویم بوی مشک / من در آب جو نجویم خشت خشک من ز شیطان این نجویم کوست غیر / کو مرا بیدار گرداند بخیر گفت بسیار آن بلیس از مکر و غدر / میر ازو نشنید کرد استیز و صبر === بخش ۷۳ - راست گفتن ابلیس ضمیر خود را به معاویه === از بن دندان بگفتش بهر آن / کردمت بیدار می‌دان ای فلان تا رسی اندر جماعت در نماز / از پی پیغامبر دولت‌فراز گر نماز از وقت رفتی مر تو را / این جهان تاریک گشتی بی ضیا از غبین و درد رفتی اشکها / از دو چشم تو مثال مشکها ذوق دارد هر کسی در طاعتی / لاجرم نشکیبد از وی ساعتی آن غبین و درد بودی صد نماز / کو نماز و کو فروغ آن نیاز === بخش ۷۴ - فضیلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت === آن یکی می‌رفت در مسجد درون / مردم از مسجد همی‌آمد برون گشت پرسان که جماعت را چه بود / که ز مسجد می برون آیند زود آن یکی گفتش که پیغامبر نماز / با جماعت کرد و فارغ شد ز راز تو کجا در می‌روی ای مرد خام / چونک پیغامبر بدادست السلام گفت آه و دود از آن اه شد برون / آه او می‌داد از دل بوی خون آن یکی گفتا بده آن آه را / وین نماز من تو را بادا عطا گفت دادم آه و پذرفتم نماز / او ستد آن آه را با صد نیاز شب بخواب اندر بگفتش هاتفی / که خریدی آب حیوان و شفا حرمت این اختیار و این دخول / شد نماز جملهٔ خلقان قبول === بخش ۷۵ - تتمهٔ اقرار ابلیس به معاویه مکر خود را === پس عزازیلش بگفت ای میر راد / مکر خود اندر میان باید نهاد گر نمازت فوت می‌شد آن زمان / می‌زدی از درد دل آه و فغان آن تاسف و آن فغان و آن نیاز / درگذشتی از دو صد ذکر و نماز من تو را بیدار کردم از نهیب / تا نسوزاند چنان آهی حجاب تا چنان آهی نباشد مر تو را / تا بدان راهی نباشد مر تو را من حسودم از حسد کردم چنین / من عدوم کار من مکرست و کین گفت اکنون راست گفتی صادقی / از تو این آید تو این را لایقی عنکبوتی تو مگس داری شکار / من نیم ای سگ مگس زحمت میار باز اسپیدم شکارم شه کند / عنکبوتی کی بگرد ما تند رو مگس می‌گیر تا توانی هلا / سوی دوغی زن مگسها را صلا ور بخوانی تو به سوی انگبین / هم دروغ و دوغ باشد آن یقین تو مرا بیدار کردی خواب بود / تو نمودی کشتی آن گرداب بود تو مرا در خیر زان می‌خواندی / تا مرا از خیر بهتر راندی === بخش ۷۶ - فوت شدن دزد به آواز دادن آن شخص صاحب‌خانه را که نزدیک آمده بود که دزد را دریابد و بگیرد === این بدان ماند که شخصی دزد دید / در وثاق اندر پی او می‌دوید تا دو سه میدان دوید اندر پیش / تا در افکند آن تعب اندر خویش اندر آن حمله که نزدیک آمدش / تا بدو اندر جهد در یابدش دزد دیگر بانگ کردش که بیا / تا ببینی این علامات بلا زود باش و باز گرد ای مرد کار / تا ببینی حال اینجا زار زار گفت باشد کان طرف دزدی بود / گر نگردم زود این بر من رود در زن و فرزند من دستی زند / بستن این دزد سودم کی کند این مسلمان از کرم می‌خواندم / گر نگردم زود پیش آید ندم بر امید شفقت آن نیکخواه / دزد را بگذاشت باز آمد به راه گفت ای یار نکو احوال چیست / این فغان و بانگ تو از دست کیست گفت اینک بین نشان پای دزد / این طرف رفتست دزد زن‌بمزد نک نشان پای دزد قلتبان / در پی او رو بدین نقش و نشان گفت ای ابله چه می‌گویی مرا / من گرفته بودم آخر مر ورا دزد را از بانگ تو بگذاشتم / من تو خر را آدمی پنداشتم این چه ژاژست و چه هرزه ای فلان / من حقیقت یافتم چه بود نشان گفت من از حق نشانت می‌دهم / این نشانست از حقیقت آگهم گفت طراری تو یا خود ابلهی / بلک تو دزدی و زین حال آگهی خصم خود را می‌کشیدم من کشان / تو رهانیدی ورا کاینک نشان تو جهت‌گو من برونم از جهات / در وصال آیات کو یا بینات صنع بیند مرد محجوب از صفات / در صفات آنست کو گم کرد ذات واصلان چون غرق ذات‌اند ای پسر / کی کنند اندر صفات او نظر چونک اندر قعر جو باشد سرت / کی به رنگ آب افتد منظرت ور به رنگ آب باز آیی ز قعر / پس پلاسی بستدی دادی تو شعر طاعت عامه گناه خاصگان / وصلت عامه حجاب خاص دان مر وزیری را کند شه محتسب / شه عدو او بود نبود محب هم گناهی کرده باشد آن وزیر / بی سبب نبود تغیر ناگزیر آنک ز اول محتسب بد خود ورا / بخت و روزی آن بدست از ابتدا لیک آنک اول وزیر شه بدست / محتسب کردن سبب فعل بدست چون تو را شه ز آستانه پیش خواند / باز سوی آستانه باز راند تو یقین می‌دان که جرمی کرده‌ای / جبر را از جهل پیش آورده‌ای که مرا روزی و قسمت این بدست / پس چرا دی بودت آن دولت به دست قسمت خود خود بریدی تو ز جهل / قسمت خود را فزاید مرد اهل === بخش ۷۷ - قصهٔ منافقان و مسجد ضرار ساختن ایشان === یک مثال دیگر اندر کژروی / شاید ار از نقل قرآن بشنوی این چنین کژ بازیی در جفت و طاق / با نبی می‌باختند اهل نفاق کز برای عز دین احمدی / مسجدی سازیم و بود آن مرتدی این چنین کژ بازیی می‌باختند / مسجدی جز مسجد او ساختند سقف و فرش و قبه‌اش آراسته / لیک تفریق جماعت خواسته نزد پیغامبر به لابه آمدند / همچو اشتر پیش او زانو زدند کای رسول حق برای محسنی / سوی آن مسجد قدم رنجه کنی تا مبارک گردد از اقدام تو / تا قیامت تازه بادا نام تو مسجد روز گلست و روز ابر / مسجد روز ضرورت وقت فقر تا غریبی یابد آنجا خیر و جا / تا فراوان گردد این خدمت‌سرا تا شعار دین شود بسیار و پر / زانک با یاران شود خوش کار مر ساعتی آن جایگه تشریف ده / تزکیه‌مان کن ز ما تعریف ده مسجد و اصحاب مسجد را نواز / تو مهی ما شب دمی با ما بساز تا شود شب از جمالت همچو روز / ای جمالت آفتاب جان‌فروز ای دریغا کان سخن از دل بدی / تا مراد آن نفر حاصل شدی لطف کاید بی دل و جان در زبان / همچو سبزهٔ تون بود ای دوستان هم ز دورش بنگر و اندر گذر / خوردن و بو را نشاید ای پسر سوی لطف بی وفایان هین مرو / کان پل ویران بود‌، نیکو شنو گر قدم را جاهلی بر وی زند / بشکند پل و آن قدم را بشکند هر کجا لشکر شکسته می‌شود / از دو سه سست مخنث می‌بود در صف آید با سلاح او مردوار / دل برو بنهند کاینک یار غار رو بگرداند چو بیند زخم را / رفتن او بشکند پشت تو را این درازست و فراوان می‌شود / وآنچ مقصودست پنهان می‌شود === بخش ۷۸ - فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند === بر رسول حق فسونها خواندند / رخش دستان و حیل می‌راندند آن رسول مهربان رحم‌کیش / جز تبسم جز بلی ناورد پیش شکرهای آن جماعت یاد کرد / در اجابت قاصدان را شاد کرد می‌نمود آن مکر ایشان پیش او / یک به یک زان سان که اندر شیر مو موی را نادیده می‌کرد آن لطیف / شیر را شاباش می‌گفت آن ظریف صد هزاران موی مکر و دمدمه / چشم خوابانید آن دم زان همه راست می‌فرمود آن بحر کرم / بر شما من از شما مشفق‌ترم من نشسته بر کنار آتشی / با فروغ و شعلهٔ بس ناخوشی همچو پروانه شما آن سو دوان / هر دو دست من شده پروانه‌ران چون بر آن شد تا روان گردد رسول / غیرت حق بانگ زد مشنو ز غول کاین خبیثان مکر و حیلت کرده‌اند / جمله مقلوبست آنچ آورده‌اند قصد ایشان جز سیه‌رویی نبود / خیر دین کی جست ترسا و جهود مسجدی بر جسر دوزخ ساختند / با خدا نرد دغاها باختند قصدشان تفریق اصحاب رسول / فضل حق را کی شناسد هر فضول تا جهودی را ز شام اینجا کشند / که به وعظ او جهودان سرخوشند گفت پیغامبر که آری لیک ما / بر سر راهیم و بر عزم غزا زین سفر چون باز گردم آنگهان / سوی آن مسجد روان گردم روان دفعشان گفت و به سوی غزو تاخت / با دغایان از دغا نردی بباخت چون بیامد از غزا باز آمدند / چنگ اندر وعدهٔ ماضی زدند گفت حقش ای پیمبر فاش گو / عذر را ور جنگ باشد باش گو گفتشان بس بد درون و دشمنید / تا نگویم رازهاتان تن زنید چون نشانی چند از اسرارشان / در بیان آورد بد شد کارشان قاصدان زو باز گشتند آن زمان / حاش لله حاش لله دم‌زنان هر منافق مصحفی زیر بغل / سوی پیغامبر بیاورد از دغل بهر سوگندان که ایمان جنتی‌ست / زانک سوگند آن کژان را سنتی‌ست چون ندارد مرد کژ در دین وفا / هر زمانی بشکند سوگند را راستان را حاجت سوگند نیست / زانک ایشان را دو چشم روشنی‌ست نقض میثاق و عهود از احمقی‌ست / حفظ ایمان و وفا کار تقی‌ست گفت پیغامبر که سوگند شما / راست گیرم یا که سوگند خدا باز سوگندی دگر خوردند قوم / مصحف اندر دست و بر لب مهر صوم که به حق این کلام پاک راست / کان بنای مسجد از بهر خداست اندر آنجا هیچ حیله و مکر نیست / اندر آنجا ذکر و صدق و یاربی‌ست گفت پیغامبر که آواز خدا / می‌رسد در گوش من همچون صدا مهر بر گوش شما بنهاد حق / تا به آواز خدا نارد سبق نک صریح آواز حق می‌آیدم / همچو صاف از درد می‌پالایدم همچنانکه موسی از سوی درخت / بانگ حق بشنید کای مسعودبخت از درخت انی انا الله می‌شنید / با کلام انوار می‌آمد پدید چون ز نور وحی در می‌ماندند / باز نو سوگندها می‌خواندند چون خدا سوگند را خواند سپر / کی نهد اسپر ز کف پیگارگر باز پیغامبر به تکذیب صریح / قد کذبتم گفت با ایشان فصیح === بخش ۷۹ - اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی‌کند === تا یکی یاری ز یاران رسول / در دلش انکار آمد زان نکول که چنین پیران با شیب و وقار / می‌کندشان این پیمبر شرمسار کو کرم کو سترپوشی کو حیا / صد هزاران عیب پوشند انبیا باز در دل زود استغفار کرد / تا نگردد ز اعتراض او روی‌زرد شومی یاری اصحاب نفاق / کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق باز می‌زارید کای علام سر / مر مرا مگذار بر کفران مصر دل به دستم نیست همچون دید چشم / ورنه دل را سوزمی این دم ز خشم اندرین اندیشه خوابش در ربود / مسجد ایشانش پر سرگین نمود سنگهاش اندر حدث جای تباه / می‌دمید از سنگها دود سیاه دود در حلقش شد و حلقش بخست / از نهیب دود تلخ از خواب جست در زمان در رو فتاد و می‌گریست / کای خدا اینها نشان منکریست خلم بهتر از چنین حلم ای خدا / که کند از نور ایمانم جدا گر بکاوی کوشش اهل مجاز / تو بتو گنده بود همچون پیاز هر یکی از یکدگر بی مغزتر / صادقان را یک ز دیگر نغزتر صد کمر آن قوم بسته بر قبا / بهر هدم مسجد اهل قبا همچو آن اصحاب فیل اندر حبش / کعبه‌ای کردند حق آتش زدش قصد کعبه ساختند از انتقام / حالشان چون شد فرو خوان از کلام مر سیه‌رویان دین را خود جهیز / نیست الا حیلت و مکر و ستیز هر صحابی دید زان مسجد عیان / واقعه تا شد یقینشان سر آن واقعات ار باز گویم یک بیک / پس یقین گردد صفا بر اهل شک لیک می‌ترسم ز کشف رازشان / نازنینانند و زیبد نازشان شرع بی تقلید می‌پذرفته‌اند / بی محک آن نقد را بگرفته‌اند حکمت قرآن چو ضالهٔ مؤمن است / هر کسی در ضالهٔ خود موقن است === بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید === اشتری گم کردی و جُستیش چُست / چون بیابی چون ندانی کان تُست؟ ضاله چه بود ناقهٔ گم کرده‌ای / از کفت بگریخته در پرده‌ای آمده در بار کردن کاروان / اشتر تو زان میان گشته نهان می‌دوی این سو و آن سو خشک‌لب / کاروان شد دور و نزدیکست شب رخت مانده بر زمین در راه خوف / تو پی اشتر دوان گشته به‌طوف کای مسلمانان که دیده‌ست اشتری / جَسته بیرون بامداد از آخُری هر که بر گوید نشان از اشترم / مژدگانی می‌دهم چندین درم باز می‌جویی نشان از هر کسی / ریش‌خندت می‌کند زین هر خسی که اشتری دیدیم می‌رفت این طرف / اشتری سرخی به سوی آن علف آن یکی گوید بریده‌گوش بود / وآن دگر گوید جُلش منقوش بود آن یکی گوید شتر یک‌چشم بود / وآن دگر گوید ز گر بی‌پشم بود از برای مژدگانی صد نشان / از گزافه هر خسی کرده بیان === بخش ۸۱ - متردد شدن در میان مذهبهای مخالف و بیرون‌شو و مخلص یافتن === همچنانک هر کسی در معرفت / می‌کند موصوف غیبی را صفت فلسفی از نوع دیگر کرده شرح / باحثی مر گفت او را کرده جرح وآن دگر در هر دو طعنه می‌زند / وآن دگر از زرق جانی می‌کند هر یک از ره این نشانها زان دهند / تا گمان آید که ایشان زان ده‌اند این حقیقت دان نه حق‌اند این همه / نه به کلی گمرهانند این رمه زانک بی حق باطلی ناید پدید / قلب را ابله به بوی زر خرید گر نبودی در جهان نقدی روان / قلبها را خرج کردن کی توان تا نباشد راست کی باشد دروغ / آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ بر امید راست کژ را می‌خرند / زهر در قندی رود آنگه خورند گر نباشد گندم محبوب‌نوش / چه برد گندم‌نمای جو فروش پس مگو کین جمله دمها باطل‌اند / باطلان بر بوی حق دام دل‌اند پس مگو جمله خیالست و ضلال / بی‌حقیقت نیست در عالم خیال حق شب قدرست در شبها نهان / تا کند جان هر شبی را امتحان نه همه شبها بود قدر ای جوان / نه همه شبها بود خالی از آن در میان دلق‌پوشان یک فقیر / امتحان کن وانک حقست آن بگیر مؤمن کیس ممیز کو که تا / باز داند حیزکان را از فتی گرنه معیوبات باشد در جهان / تاجران باشند جمله ابلهان پس بود کالاشناسی سخت سهل / چونک عیبی نیست چه نااهل و اهل ور همه عیبست دانش سود نیست / چون همه چوبست اینجا عود نیست آنکه گوید جمله حق‌اند احمقی‌ست / وانکه گوید جمله باطل او شقی‌ست تاجران انبیا کردند سود / تاجران رنگ و بو کور و کبود می‌نماید مار اندر چشم مال / هر دو چشم خویش را نیکو بمال منگر اندر غبطهٔ این بیع و سود / بنگر اندر خسر فرعون و ثمود اندرین گردون مکرر کن نظر / زانک حق فرمود ثم ارجع بصر === بخش ۸۲ - امتحان هر چیزی تا ظاهر شود خیر و شری کی در ویست === یک نظر قانع مشو زین سقف نور / بارها بنگر ببین هل من فطور چونک گفتت کاندرین سقف نکو / بارها بنگر چو مرد عیب‌جو پس زمین تیره را دانی که چند / دیدن و تمییز باید در پسند تا بپالاییم صافان را ز درد / چند باید عقل ما را رنج برد امتحانهای زمستان و خزان / تاب تابستان بهار همچو جان بادها و ابرها و برقها / تا پدید آرد عوارض فرقها تا برون آرد زمین خاک‌رنگ / هرچه اندر جیب دارد لعل و سنگ هرچه دزدیده‌ست این خاک دژم / از خزانهٔ حق و دریای کرم شحنهٔ تقدیر گوید راست گو / آنچ بردی شرح وا ده مو به مو دزد یعنی خاک گوید هیچ هیچ / شحنه او را در کشد در پیچ پیچ شحنه گاهش لطف گوید چون شکر / گه بر آویزد کند هر چه بتر تا میان قهر و لطف آن خفیه‌ها / ظاهر آید ز آتش خوف و رجا آن بهاران لطف شحنهٔ کبریاست / و آن خزان تهدید و تخویف خداست و آن زمستان چارمیخ معنوی / تا تو ای دزد خفی ظاهر شوی پس مجاهد را زمانی بسط دل / یک زمانی قبض و درد و غش و غل زانک این آب و گلی کابدان ماست / منکر و دزد ضیای جانهاست حق تعالی گرم و سرد و رنج و درد / بر تن ما می‌نهد ای شیرمرد خوف و جوع و نقص اموال و بدن / جمله بهر نقد جان ظاهر شدن این وعید و وعده‌ها انگیختست / بهر این نیک و بدی کآمیختست چونک حق و باطلی آمیختند / نقد و قلب اندر حرمدان ریختند پس محک می‌بایدش بگزیده‌ای / در حقایق امتحانها دیده‌ای تا شود فاروق این تزویرها / تا بود دستور این تدبیرها شیر ده ای مادر موسی ورا / واندر آب افکن میندیش از بلا هر که در روز الست آن شیر خورد / همچو موسی شیر را تمییز کرد گر تو بر تمییز طفلت مولعی / این زمان یا ام موسی ارضعی تا ببیند طعم شیر مادرش / تا فرو ناید بدایهٔ بد سرش === بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده === اشتری گم کرده‌ای ای معتمد / هر کسی ز اشتر نشانت می‌دهد تو نمی‌دانی که آن اشتر کجاست / لیک دانی کین نشانیها خطاست وانک اشتر گم نکرد او از مری / همچو آن گم کرده جوید اشتری که بلی من هم شتر گم کرده‌ام / هر که یابد اجرتش آورده‌ام تا در اشتر با تو انبازی کند / بهر طمع اشتر این بازی کند او نشان کژ بنشناسد ز راست / لیک گفتت آن مقلد را عصاست هرچه را گویی خطا بود آن نشان / او به تقلید تو می‌گوید همان چون نشان راست گویند و شبیه / پس یقین گردد تو را لا ریب فیه آن شفای جان رنجورت شود / رنگ روی و صحت و زورت شود چشم تو روشن شود پایت دوان / جسم تو جان گردد و جانت روان پس بگویی راست گفتی ای امین / این نشانیها بلاغ آمد مبین فیه آیات ثقات بینات / این براتی باشد و قدر نجات این نشان چون داد گویی پیش رو / وقت آهنگست پیش‌آهنگ شو پی روی تو کنم ای راست‌گو / بوی بردی ز اشترم بنما که کو پیش آنکس که نه صاحب اشتریست / کو درین جست شتر بهر مریست زین نشان راست نفزودش یقین / جز ز عکس ناقه‌جوی راستین بوی برد از جد و گرمیهای او / که گزافه نیست این هیهای او اندرین اشتر نبودش حق ولی / اشتری گم کرده است او هم بلی طمع ناقهٔ غیر روپوشش شده / آنچ ازو گم شد فراموشش شده هر کجا او می‌دود این می‌دود / از طمع هم‌درد صاحب می‌شود کاذبی با صادقی چون شد روان / آن دروغش راستی شد ناگهان اندر آن صحرا که آن اشتر شتافت / اشتر خود نیز آن دیگر بیافت چون بدیدش یاد آورد آن خویش / بی طمع شد ز اشتر آن یار و خویش آن مقلد شد محقق چون بدید / اشتر خود را که آنجا می‌چرید او طلب‌کار شتر آن لحظه گشت / می‌نجستش تا ندید او را بدشت بعد از آن تنهاروی آغاز کرد / چشم سوی ناقهٔ خود باز کرد گفت آن صادق مرا بگذاشتی / تا باکنون پاس من می‌داشتی گفت تا اکنون فسوسی بوده‌ام / وز طمع در چاپلوسی بوده‌ام این زمان هم درد تو گشتم که من / در طلب از تو جدا گشتم به تن از تو می‌دزدیدمی وصف شتر / جان من دید آن خود شد چشم‌پر تا نیابیدم نبودم طالبش / مس کنون مغلوب شد زر غالبش سیاتم شد همه طاعات شکر / هزل شد فانی و جد اثبات شکر سیاتم چون وسیلت شد بحق / پس مزن بر سیاتم هیچ دق مر تو را صدق تو طالب کرده بود / مر مرا جد و طلب صدقی گشود صدق تو آورد در جستن تو را / جستنم آورد در صدقی مرا تخم دولت در زمین می‌کاشتم / سخره و بیگار می‌پنداشتم آن نبد بیگار کسبی بود چست / هر یکی دانه که کشتم صد برست دزد سوی خانه‌ای شد زیر دست / چون در آمد دید کان خانهٔ خودست گرم باش ای سرد تا گرمی رسد / با درشتی ساز تا نرمی رسد آن دو اشتر نیست آن یک اشترست / تنگ آمد لفظ معنی بس پرست لفظ در معنی همیشه نارسان / زان پیمبر گفت قد کل لسان نطق اصطرلاب باشد در حساب / چه قدر داند ز چرخ و آفتاب خاصه چرخی کین فلک زو پره‌ایست / آفتاب از آفتابش ذره‌ایست === بخش ۸۴ - بیان آنک در هر نفسی فتنهٔ مسجد ضرار هست === چون پدید آمد که آن مسجد نبود / خانهٔ حیلت بد و دام جهود پس نبی فرمود کان را بر کنند / مطرحهٔ خاشاک و خاکستر کنند صاحب مسجد چو مسجد قلب بود / دانه‌ها بر دام ریزی نیست جود گوشت اندر شست تو ماهی‌رباست / آنچنان لقمه نه بخشش نه سخاست مسجد اهل قبا کان بد جماد / آنچ کفو او نبد راهش نداد در جمادات این چنین حیفی نرفت / زد در آن ناکفو امیر داد نفت پس حقایق را که اصل اصلهاست / دان که آنجا فرقها و فصلهاست نه حیاتش چون حیات او بود / نه مماتش چون ممات او بود گور او هرگز چو گور او مدان / خود چه گویم حال فرق آن جهان بر محک زن کار خود ای مرد کار / تا نسازی مسجد اهل ضرار بس در آن مسجدکنان تسخر زدی / چون نظر کردی تو خود زیشان بدی === بخش ۸۵ - حکایت هندو کی با یار خود جنگ می‌کرد بر کاری و خبر نداشت کی او هم بدان مبتلاست === چار هندو در یکی مسجد شدند / بهر طاعت راکع و ساجد شدند هر یکی بر نیتی تکبیر کرد / در نماز آمد به مسکینی و درد مؤذن آمد از یکی لفظی بجست / کای مؤذن بانگ کردی وقت هست گفت آن هندوی دیگر از نیاز / هی سخن گفتی و باطل شد نماز آن سیم گفت آن دوم را ای عمو / چه زنی طعنه برو خود را بگو آن چهارم گفت حمد الله که من / در نیفتادم به چَه چون آن سه تن پس نماز هر چهاران شد تباه / عیب‌گویان بیشتر گم کرده راه ای خنک جانی که عیب خویش دید / هر که عیبی گفت آن بر خود خرید زانک نیم او ز عیبستان بدست / وآن دگر نیمش ز غیبستان بدست چونک بر سر مر تو را ده ریش هست / مرهمت بر خویش باید کار بست عیب کردن خویش را داروی اوست / چون شکسته گشت جای ارحمواست گر همان عیبت نبود ایمن مباش / بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش لا تخافوا از خدا نشنیده‌ای / پس چه خود را ایمن و خوش دیده‌ای سالها ابلیس نیکونام زیست / گشت رسوا بین که او را نام چیست در جهان معروف بد علیای او / گشت معروفی بعکس ای وای او تا نه‌ای ایمن تو معروفی مجو / رو بشوی از خوف پس بنمای رو تا نروید ریش تو ای خوب من / بر دگر ساده‌زنخ طعنه مزن این نگر که مبتلا شد جان او / در چهی افتاد تا شد پند تو تو نیفتادی که باشی پند او / زهر او نوشید تو خور قند او === بخش ۸۶ - قصد کردن غزان بکشتن یک مردی تا آن دگر بترسد === آن غزان ترک خون‌ریز آمدند / بهر یغما بر دهی ناگه زدند دو کس از اعیان آن ده یافتند / در هلاک آن یکی بشتافتند دست بستندش که قربانش کنند / گفت ای شاهان و ارکان بلند در چَه مرگم چرا می‌افکنید / از چه آخر تشنهٔ خون منید چیست حکمت چه غرض در کشتنم / چون چنین درویشم و عریان‌تنم گفت تا هیبت برین یارت زند / تا بترسد او و زر پیدا کند گفت آخر او ز من مسکین‌ترست / گفت قاصد کرده است او را زرست گفت چون وهمست ما هر دو یکیم / در مقام احتمال و در شکیم خود ورا بکشید اول ای شهان / تا بترسم من دهم زر را نشان پس کرمهای الهی بین که ما / آمدیم آخر زمان در انتها آخرین قرنها پیش از قرون / در حدیثست آخرون السابقون تا هلاک قوم نوح و قوم هود / عارض رحمت بجان ما نمود کشت ایشان را که ما ترسیم ازو / ور خود این بر عکس کردی وای تو === بخش ۸۷ - بیان حال خودپرستان و ناشکران در نعمت وجود انبیا و اولیا علیهم السلام === هر که زیشان گفت از عیب و گناه / وز دل چون سنگ وز جان سیاه وز سبک‌داری فرمانهای او / وز فراغت از غم فردای او وز هوس وز عشق این دنیای دون / چون زنان مر نفس را بودن زبون وان فرار از نکته‌های ناصحان / وان رمیدن از لقای صالحان با دل و با اهل دل بیگانگی / با شهان تزویر و روبه‌شانگی سیر چشمان را گدا پنداشتن / از حسدشان خفیه دشمن داشتن گر پذیرد چیز تو گویی گداست / ورنه گویی زرق و مکرست و دغاست گر در آمیزد تو گویی طامعست / ورنی گویی در تکبر مولعست یا منافق‌وار عذر آری که من / مانده‌ام در نفقهٔ فرزند و زن نه مرا پروای سر خاریدنست / نه مرا پروای دین ورزیدنست ای فلان ما را بهمت یاد دار / تا شویم از اولیا پایان کار این سخن نی هم ز درد و سوز گفت / خوابناکی هرزه گفت و باز خفت هیچ چاره نیست از قوت عیال / از بن دندان کنم کسپ حلال چه حلال ای گشته از اهل ضلال / غیر خونِ تو نمی‌بینم حلال از خدا چاره‌ستش و از قوت نی / چاره‌ش است از دین و از طاغوت نی ای که صبرت نیست از دنیای دون / صبر چون داری ز نعم الماهدون ای که صبرت نیست از ناز و نعیم / صبر چون داری از الله کریم ای که صبرت نیست از پاک و پلید / صبر چون داری از آن کین آفرید کو خلیلی کو برون آمد ز غار / گفت هذا رب هان کو کردگار من نخواهم در دو عالم بنگریست / تا نبینم این دو مجلس آن کیست بی تماشای صفتهای خدا / گر خورم نان در گلو ماند مرا چون گوارد لقمه بی دیدار او / بی تماشای گل و گلزار او جز بر اومید خدا زین آب و خور / کی خورد یک لحظه غیر گاو و خر آنک کالانعام بد بل هم اضل / گرچه پر مکرست آن گنده‌بغل مکر او سرزیر و او سرزیر شد / روزگارک برد و روزش دیر شد فکرگاهش کُند شد عقلش خرف / عمر شد چیزی ندارد چون الف آنچ می‌گوید درین اندیشه‌ام / آن هم از دستان آن نفسست هم وآنچ می‌گوید غفورست و رحیم / نیست آن جز حیلهٔ نفس لئیم ای ز غم مُرده که دست از نان تهیست / چون غفورست و رحیم این ترس چیست === بخش ۸۸ - شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را === گفت پیری مر طبیبی را که من / در زحیرم از دماغ خویشتن گفت از پیریست آن ضعف دماغ / گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ گفت از پیریست ای شیخ قدیم / گفت پشتم درد می‌آید عظیم گفت از پیریست ای شیخ نزار / گفت هر چه می‌خورم نبود گوار گفت ضعف معده هم از پیریست / گفت وقت دم مرا دمگیریست گفت آری انقطاع دم بود / چون رسد پیری دو صد علت شود گفت ای احمق برین بر دوختی / از طبیبی تو همین آموختی ای مدمغ عقلت این دانش نداد / که خدا هر رنج را درمان نهاد تو خر احمق ز اندک‌مایگی / بر زمین ماندی ز کوته‌پایگی پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت / این غضب وین خشم هم از پیریست چون همه اوصاف و اجزا شد نحیف / خویشتن‌داری و صبرت شد ضعیف بر نتابد دو سخن زو هی کند / تاب یک جرعه ندارد قی کند جز مگر پیری که از حقست مست / در درون او حیات طیبه‌ست از برون پیرست و در باطن صبی / خود چه چیزست آن ولی و آن نبی گر نه پیدااند پیش نیک و بد / چیست با ایشان خسان را این حسد ور نمی‌دانندشان علم الیقین / چیست این بغض و حیل‌سازی و کین ور بدانندی جزای رستخیز / چون زنندی خویش بر شمشیر تیز بر تو می‌خندد مبین او را چنان / صد قیامت در درونستش نهان دوزخ و جنت همه اجزای اوست / هرچه اندیشی تو او بالای اوست هرچه اندیشی پذیرای فناست / آنک در اندیشه ناید آن خداست بر در این خانه گستاخی ز چیست / گر همی‌دانند کاندر خانه کیست ابلهان تعظیم مسجد می‌کنند / در جفای اهل دل جد می‌کنند آن مجازست این حقیقت ای خران / نیست مسجد جز درون سروران مسجدی کان اندرون اولیاست / سجده‌گاه جمله است آنجا خداست تا دل مرد خدا نآمد به درد / هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد قصد جنگ انبیا می‌داشتند / جسم دیدند آدمی پنداشتند در تو هست اخلاق آن پیشینیان / چون نمی‌ترسی که تو باشی همان آن نشانیها همه چون در تو هست / چون تو زیشانی کجا خواهی برست === بخش ۸۹ - قصهٔ جوحی و آن کودک کی پیش جنازهٔ پدر خویش نوحه می‌کرد === کودکی در پیش تابوت پدر / زار می‌نالید و بر می‌کوفت سر کای پدر آخر کجاات می‌برند / تا تو را در زیر خاکی آورند می‌برندت خانه‌ای تنگ و زحیر / نی درو قالی و نه در وی حصیر نی چراغی در شب و نه روز نان / نه درو بوی طعام و نه نشان نی درش معمور نی بر بام راه / نی یکی همسایه کو باشد پناه چشم تو که بوسه‌گاه خلق بود / چون شود در خانهٔ کور و کبود خانهٔ بی‌زینهار و جای تنگ / که درو نه روی می‌ماند نه رنگ زین نسق اوصاف خانه می‌شمرد / وز دو دیده اشک خونین می‌فشرد گفت جوحی با پدر ای ارجمند / والله این را خانهٔ ما می‌برند گفت جوحی را پدر ابله مشو / گفت ای بابا نشانیها شنو این نشانیها که گفت او یک بیک / خانهٔ ما راست بی تردید و شک نه حصیر و نه چراغ و نه طعام / نه درش معمور و نه صحن و نه بام زین نمط دارند بر خود صد نشان / لیک کی بینند آن را طاغیان خانهٔ آن دل که ماند بی ضیا / از شعاع آفتاب کبریا تنگ و تاریکست چون جان جهود / بی نوا از ذوق سلطان ودود نه در آن دل تافت نور آفتاب / نه گشاد عرصه و نه فتح باب گور خوشتر از چنین دل مر تو را / آخر از گور دل خود برتر آ زنده‌ای و زنده‌زاد ای شوخ و شنگ / دم نمی‌گیرد تو را زین گور تنگ یوسف وقتی و خورشید سما / زین چه و زندان بر آ و رو نما یونست در بطن ماهی پخته شد / مخلصش را نیست از تسبیح بد گر نبودی او مسبح بطن نون / حبس و زندانش بدی تا یبعثون او بتسبیح از تن ماهی بجست / چیست تسبیح آیت روز الست گر فراموشت شد آن تسبیح جان / بشنو این تسبیحهای ماهیان هر که دید الله را اللهیست / هر که دید آن بحر را آن ماهیست این جهان دریاست و تن ماهی و روح / یونس محجوب از نور صبوح گر مسبح باشد از ماهی رهید / ورنه در وی هضم گشت و ناپدید ماهیان جان درین دریا پرند / تو نمی‌بینی که کوری ای نژند بر تو خود را می‌زنند آن ماهیان / چشم بگشا تا ببینیشان عیان ماهیان را گر نمی‌بینی پدید / گوش تو تسبیحشان آخر شنید صبر کردن جان تسبیحات تست / صبر کن کانست تسبیح درست هیچ تسبیحی ندارد آن درج / صبر کن الصبر مفتاح الفرج صبر چون پول صراط آن سو بهشت / هست با هر خوب یک لالای زشت تا ز لالا می‌گریزی وصل نیست / زانک لالا را ز شاهد فصل نیست تو چه دانی ذوق صبر ای شیشه‌دل / خاصه صبر از بهر آن نقش چگل مرد را ذوق از غزا و کر و فر / مر مخنث را بود ذوق از ذکر جز ذکر نه دین او و ذکر او / سوی اسفل برد او را فکر او گر برآید تا فلک از وی مترس / کو به عشق سفل آموزید درس او به سوی سفل می‌راند فرس / گرچه سوی علو جنباند جرس از علمهای گدایان ترس چیست / کان علمها لقمهٔ نان را رهیست === بخش ۹۰ - ترسیدن کودک از آن شخص صاحب جثه و گفتن آن شخص کی ای کودک مترس کی من نامردم === کنگ زفتی کودکی را یافت فرد / زرد شد کودک ز بیم قصد مرد گفت ایمن باش ای زیبای من / که تو خواهی بود بر بالای من من اگر هولم مخنث دان مرا / همچو اشتر بر نشین می‌ران مرا صورت مردان و معنی این چنین / از برون آدم درون دیو لعین آن دهل را مانی ای زفت چو عاد / که برو آن شاخ را می‌کوفت باد روبهی اشکار خود را باد داد / بهر طبلی همچو خیک پر ز باد چون ندید اندر دهل او فربهی / گفت خوکی به ازین خیک تهی روبهان ترسند ز آواز دهل / عاقلش چندان زند که لا تقل === بخش ۹۱ - قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه می‌رفت === یک سواری با سلاح و بس مهیب / می‌شد اندر بیشه بر اسپی نجیب تیراندازی بحکم او را بدید / پس ز خوف او کمان را در کشید تا زند تیری سوارش بانگ زد / من ضعیفم گرچه زفتستم جسد هان و هان منگر تو در زفتی من / که کمم در وقت جنگ از پیرزن گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش / بر تو می‌انداختم از ترس خویش بس کسان را کآلت پیگار کشت / بی رجولیت چنان تیغی به مشت گر بپوشی تو سلاح رستمان / رفت جانت چون نباشی مرد آن جان سپر کن تیغ بگذار ای پسر / هر که بی سر بود ازین شه برد سر آن سلاحت حیله و مکر توست / هم ز تو زایید و هم جان تو خست چون نکردی هیچ سودی زین حیل / ترک حیلت کن که پیش آید دول چون یکی لحظه نخوردی بر ز فن / ترک فن گو می‌طلب رب المنن چون مبارک نیست بر تو این علوم / خویشتن گولی کن و بگذر ز شوم چون ملایک گو که لا علم لنا / یا الهی غیر ما علمتنا === بخش ۹۲ - قصهٔ اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را === یک عرابی بار کرده اشتری / دو جوال زفت از دانه پری او نشسته بر سر هر دو جوال / یک حدیث‌انداز کرد او را سؤال از وطن پرسید و آوردش بگفت / واندر آن پرسش بسی درها بسفت بعد از آن گفتش که این هر دو جوال / چیست آکنده بگو مصدوق حال گفت اندر یک جوالم گندمست / در دگر ریگی نه قوت مردمست گفت تو چون بار کردی این رمال / گفت تا تنها نماند آن جوال گفت نیم گندم آن تنگ را / در دگر ریز از پی فرهنگ را تا سبک گردد جوال و هم شتر / گفت شاباش ای حکیم اهل و حر این چنین فکر دقیق و رای خوب / تو چنین عریان پیاده در لغوب رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد / کش بر اشتر بر نشاند نیک‌مرد باز گفتش ای حکیم خوش‌سخن / شمه‌ای از حال خود هم شرح کن این چنین عقل و کفایت که توراست / تو وزیری یا شهی بر گوی راست گفت این هر دو نیم از عامه‌ام / بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام گفت اشتر چند داری چند گاو / گفت نه این و نه آن ما را مکاو گفت رختت چیست باری در دکان / گفت ما را کو دکان و کو مکان گفت پس از نقد پرسم نقد چند / که توی تنهارو و محبوب‌پند کیمیای مس عالم با تو است / عقل و دانش را گهر توبرتو است گفت والله نیست یا وجه العرب / در همه ملکم وجوه قوت شب پا برهنه تن برهنه می‌دوم / هر که نانی می‌دهد آنجا روم مر مرا زین حکمت و فضل و هنر / نیست حاصل جز خیال و درد سر پس عرب گفتش که رو دور از برم / تا نبارد شومی تو بر سرم دور بر آن حکمت شومت ز من / نطق تو شومست بر اهل زمن یا تو آن سو رو من این سو می‌دوم / ور تو را ره پیش من وا پس روم یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ / به بود زین حیله‌های مرده‌ریگ احمقی‌ام بس مبارک احمقیست / که دلم با برگ و جانم متقیست گر تو خواهی کت شقاوت کم شود / جهد کن تا از تو حکمت کم شود حکمتی کز طبع زاید وز خیال / حکمتی بی فیض نور ذوالجلال حکمت دنیا فزاید ظن و شک / حکمت دینی پرد فوق فلک زوبعان زیرک آخر زمان / بر فزوده خویش بر پیشینیان حیله‌آموزان جگرها سوخته / فعلها و مکرها آموخته صبر و ایثار و سخای نفس و جود / باد داده کان بود اکسیر سود فکر آن باشد که بگشاید رهی / راه آن باشد که پیش آید شهی شاه آن باشد که از خود شه بود / نه به مخزنها و لشکر شه شود تا بماند شاهی او سرمدی / همچو عز ملک دین احمدی === بخش ۹۳ - کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا === هم ز ابراهیم ادهم آمدست / کو ز راهی بر لب دریا نشست دلق خود می‌دوخت آن سلطان جان / یک امیری آمد آنجا ناگهان آن امیر از بندگان شیخ بود / شیخ را بشناخت سجده کرد زود خیره شد در شیخ و اندر دلق او / شکل دیگر گشته خلق و خلق او کو رها کرد آنچنان ملکی شگرف / بر گزید آن فقر بس باریک‌حرف ترک کرد او ملک هفت اقلیم را / می‌زند بر دلق سوزن چون گدا شیخ واقف گشت از اندیشه‌اش / شیخ چون شیرست و دلها بیشه‌اش چون رجا و خوف در دلها روان / نیست مخفی بر وی اسرار جهان دل نگه دارید ای بی حاصلان / در حضور حضرت صاحب‌دلان پیش اهل تن ادب بر ظاهرست / که خدا زیشان نهان را ساترست پیش اهل دل ادب بر باطنست / زانک دلشان بر سرایر فاطنست تو بعکسی پیش کوران بهر جاه / با حضور آیی نشینی پایگاه پیش بینایان کنی ترک ادب / نار شهوت را از آن گشتی حطب چون نداری فطنت و نور هدی / بهر کوران روی را می‌زن جلا پیش بینایان حدث در روی مال / ناز می‌کن با چنین گندیده حال شیخ سوزن زود در دریا فکند / خواست سوزن را به آواز بلند صد هزاران ماهی اللهیی / سوزن زر در لب هر ماهیی سر بر آوردند از دریای حق / که بگیر ای شیخ سوزنهای حق رو بدو کرد و بگفتش ای امیر / ملک دل به یا چنان ملک حقیر این نشان ظاهرست این هیچ نیست / تا بباطن در روی بینی تو بیست سوی شهر از باغ شاخی آورند / باغ و بستان را کجا آنجا برند خاصه باغی کین فلک یک برگ اوست / بلک آن مغزست و این عالم چو پوست بر نمی‌داری سوی آن باغ گام / بوی افزون جوی و کن دفع زکام تا که آن بو جاذب جانت شود / تا که آن بو نور چشمانت شود گفت یوسف ابن یعقوب نبی / بهر بو القوا علی وجه ابی بهر این بو گفت احمد در عظات / دائما قرة عینی فی الصلوة پنج حس با همدگر پیوسته‌اند / رسته این هر پنج از اصلی بلند قوت یک قوت باقی شود / ما بقی را هر یکی ساقی شود دیدن دیده فزاید عشق را / عشق در دیده فزاید صدق را صدق بیداری هر حس می‌شود / حسها را ذوق مونس می‌شود === بخش ۹۴ - آغاز منور شدن عارف بنور غیب‌بین === چون یکی حس در روش بگشاد بند / ما بقی حسها همه مبدل شوند چون یکی حس غیر محسوسات دید / گشت غیبی بر همه حسها پدید چون ز جو جست از گله یک گوسفند / پس پیاپی جمله زان سو برجهند گوسفندان حواست را بران / در چرا از اخرج المرعی چران تا در آنجا سنبل و ریحان چرند / تا به گلزار حقایق ره برند هر حست پیغامبر حسها شود / تا یکایک سوی آن جنت رود حسها با حس تو گویند راز / بی حقیقت بی زبان و بی مجاز کین حقیقت قابل تاویلهاست / وین توهم مایه تخییلهاست آن حقیقت را که باشد از عیان / هیچ تاویلی نگنجد در میان چونک هر حس بندهٔ حس تو شد / مر فلکها را نباشد از تو بد چونک دعویی رود در ملک پوست / مغز آن کی بود قشر آن اوست چون تنازع در فتد در تنگ کاه / دانه آن کیست آن را کن نگاه پس فلک قشرست و نور روح مغز / این پدیدست آن خفی زین رو ملغز جسم ظاهر، روح مخفی آمدست / جسم همچون آستین جان همچو دست باز عقل از روح مخفی‌تر پرد / حس سوی روح زوتر ره برد جنبشی بینی بدانی زنده است / این ندانی که ز عقل آکنده است تا که جنبشهای موزون سر کند / جنبش مس را به دانش زر کند زان مناسب آمدن افعال دست / فهم آید مر تو را که عقل هست روح وحی از عقل پنهان‌تر بود / زانک او غیبیست او زان سر بود عقل احمد از کسی پنهان نشد / روح وحیش مدرک هر جان نشد روح وحیی را مناسبهاست نیز / در نیابد عقل کان آمد عزیز گه جنون بیند گهی حیران شود / زانک موقوفست تا او آن شود چون مناسبهای افعال خضر / عقل موسی بود در دیدش کدر نامناسب می‌نمود افعال او / پیش موسی چون نبودش حال او عقل موسی چون شود در غیب بند / عقل موشی خود کیست ای ارجمند علم تقلیدی بود بهر فروخت / چون بیابد مشتری خوش بر فروخت مشتری علم تحقیقی حقست / دایما بازار او با رونقست لب ببسته مست در بیع و شری / مشتری بی حد که الله اشتری درس آدم را فرشته مشتری / محرم درسش نه دیوست و پری آدم انبئهم باسما درس گو / شرح کن اسرار حق را مو به مو آنچنان کس را که کوته‌بین بود / در تلون غرق و بی تمکین بود موش گفتم زانک در خاکست جاش / خاک باشد موش را جای معاش راهها داند ولی در زیر خاک / هر طرف او خاک را کردست چاک نفس موشی نیست الا لقمه‌رند / قدر حاجت موش را عقلی دهند زانک بی حاجت خداوند عزیز / می‌نبخشد هیچ کس را هیچ چیز گر نبودی حاجت عالم زمین / نافریدی هیچ رب العالمین وین زمین مضطرب محتاج کوه / گر نبودی نافریدی پر شکوه ور نبودی حاجت افلاک هم / هفت گردون ناوریدی از عدم آفتاب و ماه و این استارگان / جز به حاجت کی پدید آمد عیان پس کمند هستها حاجت بود / قدر حاجت مرد را آلت دهد پس بیفزا حاجت ای محتاج زود / تا بجوشد در کرم دریای جود این گدایان بر ره و هر مبتلا / حاجت خود می‌نماید خلق را کوری و شلی و بیماری و درد / تا ازین حاجت بجنبد رحم مرد هیچ گوید نان دهید ای مردمان / که مرا مالست و انبارست و خوان چشم ننهادست حق در کورموش / زانک حاجت نیست چشمش بهر نوش می‌تواند زیست بی چشم و بصر / فارغست از چشم او در خاک تر جز بدزدی او برون ناید ز خاک / تا کند خالق از آن دزدیش پاک بعد از آن پر یابد و مرغی شود / چون ملایک جانب گردون رود هر زمان در گلشن شکر خدا / او بر آرد همچو بلبل صد نوا کای رهاننده مرا از وصف زشت / ای کننده دوزخی را تو بهشت در یکی پیهی نهی تو روشنی / استخوانی را دهی سمع ای غنی چه تعلق آن معانی را به جسم / چه تعلق فهم اشیا را به اسم لفظ چون وکرست و معنی طایرست / جسم جوی و روح آب سایرست او روانست و تو گویی واقفست / او دوانست و تو گویی عاکفست گر نبینی سیر آب از چاکها / چیست بر وی نو به نو خاشاکها هست خاشاک تو صورتهای فکر / نو بنو در می‌رسد اشکال بکر روی آب و جوی فکر اندر روش / نیست بی خاشاک محبوب و وحش قشرها بر روی این آب روان / از ثمار باغ غیبی شد دوان قشرها را مغز اندر باغ جو / زانک آب از باغ می‌آید به جو گر نبینی رفتن آب حیات / بنگر اندر جوی و این سیر نبات آب چون انبُه‌تر آید در گذر / زو کند قشر صور زوتر گذر چون بغایت تیز شد این جو روان / غم نپاید در ضمیر عارفان چون بغایت ممتلی بود و شتاب / پس نگنجید اندرو الا که آب === بخش ۹۵ - طعن زدن بیگانه در شیخ و جواب گفتن مرید شیخ او را === آن یکی یک شیخ را تهمت نهاد / کو بدست و نیست بر راه رشاد شارب خمرست و سالوس و خبیث / مر مریدان را کجا باشد مغیث آن یکی گفتش ادب را هوش دار / خرد نبود این چنین ظن بر کبار دور ازو و دور از آن اوصاف او / که ز سیلی تیره گردد صاف او این چنین بهتان منه بر اهل حق / کین خیال تست برگردان ورق این نباشد ور بود ای مرغ خاک / بحر قلزم را ز مرداری چه باک نیست دون القلتین و حوض خرد / که تواند قطره‌ایش از کار برد آتش ابراهیم را نبود زیان / هر که نمرودیست گو می‌ترس از آن نفس نمرودست و عقل و جان خلیل / روح در عینست و نفس اندر دلیل این دلیل راه ره‌رو را بود / کو بهر دم در بیابان گم شود واصلان را نیست جز چشم و چراغ / از دلیل و راهشان باشد فراغ گر دلیلی گفت آن مرد وصال / گفت بهر فهم اصحاب جدال بهر طفل نو، پدر تی‌تی کند / گرچه عقلش هندسهٔ گیتی کند کم نگردد فضل استاد از علو / گر الف چیزی ندارد گوید او از پی تعلیم آن بسته‌دهن / از زبان خود برون باید شدن در زبان او بباید آمدن / تا بیاموزد ز تو او علم و فن پس همه خلقان چو طفلان ویند / لازمست این پیر را در وقت پند آن مرید شیخ بد گوینده را / آن به کفر و گمرهی آکنده را گفت خود را تو مزن بر تیغ تیز / هین مکن با شاه و با سلطان ستیز حوض با دریا اگر پهلو زند / خویش را از بیخ هستی بر کند نیست بحری کو کران دارد که تا / تیره گردد او ز مردار شما کفر را حدست و اندازه بدان / شیخ و نور شیخ را نبود کران پیش بی حد هرچه محدودست لاست / کل شیء غیر وجه الله فناست کفر و ایمان نیست آنجایی که اوست / زانک او مغزست و این دو رنگ و پوست این فناها پردهٔ آن وجه گشت / چون چراغ خفیه اندر زیر طشت پس سر این تن حجاب آن سرست / پیش آن سر این سر تن کافرست کیست کافر غافل از ایمان شیخ / کیست مرده بی خبر از جان شیخ جان نباشد جز خبر در آزمون / هر که را افزون خبر جانش فزون جان ما از جان حیوان بیشتر / از چه زان رو که فزون دارد خبر پس فزون از جان ما جان ملک / کو منزه شد ز حس مشترک وز ملک جان خداوندان دل / باشد افزون تو تحیر را بهل زان سبب آدم بود مسجودشان / جان او افزونترست از بودشان ورنه بهتر را سجود دون‌تری / امر کردن هیچ نبود در خوری کی پسندد عدل و لطف کردگار / که گلی سجده کند در پیش خار جان چو افزون شد گذشت از انتها / شد مطیعش جان جمله چیزها مرغ و ماهی و پری و آدمی / زانک او بیشست و ایشان در کمی ماهیان سوزن‌گر دلقش شوند / سوزنان را رشته‌ها تابع بوند === بخش ۹۶ - بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا === چون نفاذ امر شیخ آن میر دید / ز آمد ماهی شدش وجدی پدید گفت اه ماهی ز پیران آگهست / شه تنی را کو لعین درگهست ماهیان از پیر آگه ما بعید / ما شقی زین دولت و ایشان سعید سجده کرد و رفت گریان و خراب / گشت دیوانه ز عشق فتح باب پس تو ای ناشسته‌رو در چیستی / در نزاع و در حسد با کیستی با دم شیری تو بازی می‌کنی / بر ملایک ترک‌تازی می‌کنی بد چه می‌گویی تو خیر محض را / هین ترفع کم شمر آن خفض را بد چه باشد مس محتاج مهان / شیخ کی بود کیمیای بی‌کران مس اگر از کیمیا قابل نبد / کیمیا از مس هرگز مس نشد بد چه باشد سرکشی آتش‌عمل / شیخ کی بود عین دریای ازل دایم آتش را بترسانند از آب / آب کی ترسید هرگز ز التهاب در رخ مه عیب‌بینی می‌کنی / در بهشتی خارچینی می‌کنی گر بهشت اندر روی تو خارجو / هیچ خار آنجا نیابی غیر تو می‌بپوشی آفتابی در گلی / رخنه می‌جویی ز بدر کاملی آفتابی که بتابد در جهان / بهر خفاشی کجا گردد نهان عیبها از رد پیران عیب شد / غیبها از رشک ایشان غیب شد باری ار دوری ز خدمت یار باش / در ندامت چابک و بر کار باش تا از آن راهت نسیمی می‌رسد / آب رحمت را چه بندی از حسد گرچه دوری دور می‌جنبان تو دم / حیث ما کنتم فولوا وجهکم چون خری در گل فتد از گام تیز / دم بدم جنبد برای عزم خیز جای را هموار نکند بهر باش / داند او که نیست آن جای معاش حس تو از حس خر کمتر بدست / که دل تو زین وحلها بر نجست در وحل تاویل و رخصت می‌کنی / چون نمی‌خواهی کز آن دل بر کنی کین روا باشد مرا من مضطرم / حق نگیرد عاجزی را از کرم خود گرفتستت تو چون کفتار کور / این گرفتن را نبینی از غرور می‌گوند اینجایگه کفتار نیست / از برون جویید کاندر غار نیست این همی‌گویند و بندش می‌نهند / او همی‌گوید ز من بی آگهند گر ز من آگاه بودی این عدو / کی ندا کردی که آن کفتار کو === بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا === آن یکی می‌گفت در عهد شعیب / که خدا از من بسی دیدست عیب چند دید از من گناه و جرمها / وز کرم یزدان نمی‌گیرد مرا حق تعالی گفت در گوش شعیب / در جواب او فصیح از راه غیب که بگفتی چند کردم من گناه / وز کرم نگرفت در جرمم اله عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه / ای رها کرده ره و بگرفته تیه چند چندت گیرم و تو بی‌خبر / در سلاسل مانده‌ای پا تا به سر زنگِ توبرتوت ای دیگ سیاه / کرد سیمای درونت را تباه بر دلت زنگار بر زنگارها / جمع شد تا کور شد ز اسرارها گر زند آن دود بر دیگ نوی / آن اثر بنماید ار باشد جوی زانک هر چیزی به ضد پیدا شود / بر سپیدی آن سیه رسوا شود چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود / بعد ازین بر وی که بیند زود زود مرد آهنگر که او زنگی بود / دود را با روش هم‌رنگی بود مرد رومی کو کند آهنگری / رویش ابلق گردد از دودآوری پس بداند زود تاثیر گناه / تا بنالد زود گوید ای اله چون کند اصرار و بد پیشه کند / خاک اندر چشم اندیشه کند توبه نندیشد دگر شیرین شود / بر دلش آن جرم تا بی‌دین شود آن پشیمانی و یا رب رفت ازو / شست بر آیینه زنگ پنج تو آهنش را زنگها خوردن گرفت / گوهرش را زنگ کم کردن گرفت چون نویسی کاغذ اسپید بر / آن نبشته خوانده آید در نظر چون نویسی بر سر بنوشته خط / فهم ناید خواندنش گردد غلط کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد / هر دو خط شد کور و معنیی نداد ور سِیُم باره نویسی بر سرش / پس سیه کردی چو جان پر شرش پس چه چاره جز پناه چاره‌گر / ناامیدی مس و اکسیرش نظر ناامیدیها به پیش او نهید / تا ز درد بی‌دوا بیرون جهید چون شعیب این نکته‌ها با وی بگفت / زان دم جان در دل او گل شکفت جان او بشنید وحی آسمان / گفت اگر بگرفت ما را کو نشان گفت یا رب دفع من می‌گوید او / آن گرفتن را نشان می‌جوید او گفت ستارم نگویم رازهاش / جز یکی رمز از برای ابتلاش یک نشان آنک می‌گیرم ورا / آنک طاعت دارد و صوم و دعا وز نماز و از زکات و غیر آن / لیک یک ذره ندارد ذوق جان می‌کند طاعات و افعال سنی / لیک یک ذره ندارد چاشنی طاعتش نغزست و معنی نغز نی / جوزها بسیار و در وی مغز نی ذوق باید تا دهد طاعات بر / مغز باید تا دهد دانه شجر دانهٔ بی‌مغز کی گردد نهال / صورت بی‌جان نباشد جز خیال === بخش ۹۸ - بقیهٔ قصهٔ طعنه زدن آن مرد بیگانه در شیخ === آن خبیث از شیخ می‌لایید ژاژ / کژنگر باشد همیشه عقل کاژ که منش دیدم میان مجلسی / او ز تقوی عاریست و مفلسی ورکه باور نیستت خیز امشبان / تا ببینی فسق شیخت را عیان شب ببردش بر سر یک روزنی / گفت بنگر فسق و عشرت کردنی بنگر آن سالوس روز و فسق شب / روز همچون مصطفی شب بولهب روز عبدالله او را گشته نام / شب نعوذ بالله و در دست جام دید شیشه در کف آن پیر پر / گفت شیخا مر تو را هم هست غر تو نمی‌گفتی که در جام شراب / دیو می‌میزد شتابان نا شتاب گفت جامم را چنان پر کرده‌اند / کاندرو اندر نگنجد یک سپند بنگر اینجا هیچ گنجد ذره‌ای / این سخن را کژ شنیده غره‌ای جام ظاهر خمر ظاهر نیست این / دور دار این را ز شیخ غیب‌بین جام می هستی شیخست ای فلیو / کاندرو اندر نگنجد بول دیو پر و مالامال از نور حقست / جام تن بشکست نور مطلقست نور خورشید ار بیفتد بر حدث / او همان نورست نپذیرد خبث شیخ گفت این خود نه جامست و نه می / هین بزیر آ منکرا بنگر بوی آمد و دید انگبین خاص بود / کور شد آن دشمن کور و کبود گفت پیر آن دم مرید خویش را / رو برای من بجو می ای کیا که مرا رنجیست مضطر گشته‌ام / من ز رنج از مخمصه بگذشته‌ام در ضرورت هست هر مردار پاک / بر سر منکر ز لعنت باد خاک گرد خمخانه بر آمد آن مرید / بهر شیخ از هر خمی او می‌چشید در همه خمخانه‌ها او می ندید / گشته بد پر از عسل خم نبید گفت ای رندان چه حالست این چه کار / هیچ خمی در نمی‌بینم عقار جمله رندان نزد آن شیخ آمدند / چشم گریان دست بر سر می‌زدند در خرابات آمدی شیخ اجل / جمله میها از قدومت شد عسل کرده‌ای مبدل تو می را از حدث / جان ما را هم بدل کن از خبث گر شود عالم پر از خون مال‌مال / کی خورد بندهٔ خدا الا حلال === بخش ۹۹ - گفتن عایشه رضی‌الله عنها مصطفی را علیه‌السلام کی تو بی مصلی به هر جا نماز می‌کنی، چونست؟ === عایشه روزی به پیغامبر بگفت / یا رسول‌الله تو پیدا و نهفت هر کجا یابی نمازی می‌کنی / می‌دود در خانه ناپاک و دنی گرچه می‌دانی که هر طفل پلید / کرد مستعمل به هرجا که رسید گفت پیغامبر که از بهر مهان / حق نجس را پاک گرداند، بدان سجده‌گاهم را از آن رو لطف حق / پاک گردانید تا هفتم طبق هان و هان ترک حسد کن با شهان / ور نه ابلیسی شوی اندر جهان کاو اگر زهری خورَد شهدی شود / تو اگر شهدی خوری زهری بود کاو بدل گشت و بدل شد کار او / لطف گشت و نور شد هر نارِ او قوّت حق بود مر بابیل را / ور نه مرغی چون کُشد مر پیل را‌؟ لشکری را مرغکی چندی شکست / تا بدانی کان صلابت از حقست گر تو را وسواس آید زین قبیل / رو بخوان تو سورهٔ اصحاب فیل ور کنی با او مری و همسری / کافرم دان گر تو زیشان سر بری === بخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود === موشکی در کفْ مهارِ اشتری / در ربود و شد روان او از مُری اُشتر از چُستی که با او شد روان / موش غَرّه شد که هستم پهلوان‌‌! بر شتر زد پرتوِ اندیشه‌اش / گفت بنمایم تو را تو باش خوش! تا بیامد بر لب جوی بزرگ / کاندرو گشتی زبونْ پیلِ سِتُرگ موش آنجا ایستاد و خشک گشت / گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت این توقف چیست؟ حیرانی چرا‌؟ / پا بنه، مردانه اندر جو در آ تو قلاوزی و پیش‌آهنگِ من‌‌‌! / درمیانِ ره مباش و تن مزن گفت این آبِ شگرفست و عمیق / من همی‌ترسم ز غرقاب ای رفیق گفت اشتر تا ببینم حد آب‌‌؟! / پا درو بنهاد آن اشتر شتاب گفت تا زانوست آب ای کورموش / از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش‌‌؟ گفت مورِ تست و ما را اژدهاست / که ز زانو تا به زانو فرقهاست گر تو را تا زانو است ای پُر هنر / مر مرا صد گز گذشت از فرق سر گفت گستاخی مکن بار دگر / تا نسوزد جسم و جانت زین شرر تو مُری با مثل خود موشان بکن / با شتر مر موش را نبود سخن گفت توبه کردم از بهر خدا / بگذران زین آب مهلک مر مرا رحم آمد مر شتر را گفت هین / برجه و بر کودبانِ من نشین این گذشتن شد مسلم مر مرا / بگذرانم صد هزاران چون تو را چون پیمبر نیستی پس رو به راه / تا رسی از چاهْ روزی سوی جاه تو رعیت باش چون سلطان نه‌ای / خود مران، چون مرد کشتیبان نه‌ای چون نه‌ای کامل دکان تنها مگیر / دست‌خوش می‌باش تا گردی خمیر انصتوا را گوش کن خاموش باش / چون زبان حق نگشتی گوش باش ور بگویی شکل استفسار گو / با شهنشاهان تو مسکین‌وار گو ابتدای کبر و کین از شهوت است / راسخیِ شهوتت از عادت است چون ز عادت گشت محکم خوی بد / خشم آید بر کسی که‌ت واکشد چونک تو گِل‌خوار گشتی هر که‌او / واکشد از گِل تو را، باشد عدو بت‌پرستان چونک گرد بت تنند / مانعانِ راهِ خود را دشمن‌اند چونک کرد ابلیس خو با سروری / دید آدم را حقیر او از خری که به از من سروَری دیگر بوَد‌؟! / تا که او مسجود چون من کس شود‌؟!‌ سروری زهرست جز آن روح را / کاو بود تریاق‌لانی ز ابتدا کوه اگر پر مار شد باکی مدار / کاو بوَد اندر درون تریاق‌زار سروری چون شد دماغت را ندیم / هر که بشکستت شود خصم قدیم چون خلاف خوی تو گوید کسی / کینه‌ها خیزد تو را با او بسی که مرا از خوی من بر می‌کند / خویش را بر من چو سرور می‌کند چون نباشد خوی بد سرکش درو / کی فروزد از خلافْ آتش درو‌؟ با مخالفْ او مدارایی کُند / در دلِ او خویش را جایی کُند زانک خوی بد نگشته‌ست استوار / مور شهوت شد ز عادت همچو مار مار شهوت را بکُش در ابتلا / ورنه اینک گشت مارَت اژدها لیک هر کس مور بیند مار خویش / تو ز صاحب‌دل کن استفسار خویش تا نشد زر مس نداند من مسم / تا نشد شه دل نداند مفلسم خدمت اکسیر کن مس‌وار تو / جور می‌کش ای دل از دلدار تو کیست دلدار‌؟ اهل دل، نیکو بدان / که چو روز و شب جهانند از جهان عیب کم گو بندهٔ الله را / متهم کم کن به دزدی شاه را === بخش ۱۰۱ - کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند === بود درویشی درون کشتیی / ساخته از رخت مردی پشتیی یاوه‌شد همیان زر او خفته بود / جمله را جستند و او را هم نمود کاین فقیر خفته را جوییم هم / کرد بیدارش ز غم صاحب‌درم که درین کشتی حرمدان گم شده‌ست / جمله را جُستیم نتوانی تو رَست دلق بیرون‌کن برهنه شو ز دلق / تا ز تو فارغ شود اوهام خلق گفت یا رب مر غلامت را خسان / متهم کردند فرمان در رسان چون به‌درد آمد دل درویش از آن / سر برون کردند هر سو در زمان صد هزاران ماهی از دریای ژرف / در دهان هر یکی دُری شگرف صد هزاران ماهی از دریای پر / در دهانِ هر یکی دُر و چه دُر هر یکی دُری خراجِ مُلکتی / کز الهست این ندارد شرکتی دُر چند انداخت در کشتی و جَست / مر هوا را ساخت کرسی و نشست خوش مربع چون شهان بر تخت خویش / او فراز اوج و کشتی‌اش به‌پیش گفت رو کشتی شما را حق مرا / تا نباشد با شما دزد گدا تا که را باشد خسارت زین فراق‌‌؟! / من خوشم جفت حق و با خلق طاق نه مرا او تهمت دزدی نهد / نه مهارم را به غمازی دهد بانگ کردند اهل کشتی کای همام / از چه دادندت چنین عالی‌مقام‌‌؟ گفت از تهمت نهادن بر فقیر‌‌‌‌! / وز حق‌آزاری پی چیزی حقیر‌‌‌‌‌‌‌! حاش لله بل ز تعظیم شهان / که نبودم در فقیران بدگمان آن فقیرانِ لطیفِ خوش‌نفس / کز پی تعظیمشان آمد عبس آن فقیری بهر پیچاپیچ نیست / بل پی آن که به جز حق هیچ نیست متهم چون دارم آنها را که حق‌ / کرد امینِ مخزنِ هفتم طبق متهم نفس است نی عقل شریف / متهم حس است نه نور لطیف نفس سوفسطایی آمد می‌زنش / کش زدن سازد نه حجت گفتنش معجزه بیند فروزد آن زمان / بعد از آن گوید خیالی بود آن ور حقیقت بود آن دید عجب / چون مقیم چشم نامد روز و شب آن مقیم چشم پاکان می‌بود / نی قرین چشم حیوان می‌شود کان عجب زین حس دارد عار و ننگ / کی بود طاووس اندر چاهِ تنگ‌‌‌‌؟!‌ تا نگویی مر مرا بسیارگو / من ز صد یک گویم و آن همچو مو === بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می‌گوید === صوفیان بر صوفیی شنعه زدند / پیش شیخ خانقاهی آمدند شیخ را گفتند داد جان ما / تو ازین صوفی بجو ای پیشوا گفت آخر چه گله‌ست ای صوفیان / گفت این صوفی سه خو دارد گران در سخن بسیارگو همچون جرس / در خورش افزون خورد از بیست کس ور بخسپد هست چون اصحاب کهف / صوفیان کردند پیش شیخ زحف شیخ رو آورد سوی آن فقیر / که ز هر حالی که هست اوساط گیر در خبر خیر الامور اوساطها / نافع آمد ز اعتدال اخلاطها گر یکی خلطی فزون شد از عرض / در تن مردم پدید آید مرض بر قرین خویش مفزا در صفت / کان فراق آرد یقین در عاقبت نطق موسی بد بر اندازه ولیک / هم فزون آمد ز گفت یار نیک آن فزونی با خضر آمد شقاق / گفت رو تو مکثری هذا فراق موسیا بسیارگویی دور شو / ور نه با من گنگ باش و کور شو ور نرفتی وز ستیزه شسته‌ای / تو به معنی رفته‌ای بگسسته‌ای چون حدث کردی تو ناگه در نماز / گویدت سوی طهارت رو بتاز ور نرفتی خشک خنبان می‌شوی / خود نمازت رفت پیشین ای غوی رو بر آنها که هم‌جفت توند / عاشقان و تشنهٔ گفت توند پاسبان بر خوابناکان بر فزود / ماهیان را پاسبان حاجت نبود جامه‌پوشان را نظر بر گازرست / جان عریان را تجلی زیورست یا ز عریانان به یکسو باز رو / یا چو ایشان فارغ از تنجامه شو ور نمی‌توانی که کل عریان شوی / جامه کم کن تا ره اوسط روی === بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ === پس فقیر آن شیخ را احوال گفت / عذر را با آن غرامت کرد جفت مر سؤال شیخ را داد او جواب / چون جوابات خضر خوب و صواب آن جوابات سؤالات کلیم / کش خضر بنمود از رب علیم گشت مشکلهاش حل وافزون ز یاد / از پی هر مشکلش مفتاح داد از خضر درویش هم میراث داشت / در جواب شیخ همت بر گماشت گفت راه اوسط ارچه حکمتست / لیک اوسط نیز هم با نسبتست آب جو نسبت باشتر هست کم / لیک باشد موش را آن همچو یم هر که را باشد وظیفه چار نان / دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن ور خورد هر چار دور از اوسط است / او اسیر حرص مانند بط است هر که او را اشتها ده نان بود / شش خورد می‌دان که اوسط آن بود چون مرا پنجاه نان هست اشتها / مر تو را شش گرده هم‌دستیم نی تو به ده رکعت نماز آیی ملول / من به پانصد در نیایم در نحول آن یکی تا کعبه حافی می‌رود / وین یکی تا مسجد از خود می‌شود آن یکی در پاک‌بازی جان بداد / وین یکی جان کند تا یک نان بداد این وسط در با نهایت می‌رود / که مر آن را اول و آخر بود اول و آخر بباید تا در آن / در تصور گنجد اوسط یا میان بی‌نهایت چون ندارد دو طرف / کی بود او را میانه منصرف اول و آخر نشانش کس نداد / گفت لو کان له البحر مداد هفت دریا گر شود کلی مداد / نیست مر پایان شدن را هیچ امید باغ و بیشه گر بود یکسر قلم / زین سخن هرگز نگردد هیچ کم آن همه حبر و قلم فانی شود / وین حدیث بی‌عدد باقی بود حالت من خواب را ماند گهی / خواب پندارد مر آن را گم‌رهی چشم من خفته دلم بیدار دان / شکل بی‌کار مرا بر کار دان گفت پیغامبر که عینای تنام / لا ینام قلبی عن رب الانام چشم تو بیدار و دل خفته بخواب / چشم من خفته دلم در فتح باب مر دلم را پنج حس دیگرست / حس دل را هر دو عالم منظرست تو ز ضعف خود مکن در من نگاه / بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ / عین مشغولی مرا گشته فراغ پای تو در گِل، مرا گِل گشته گُل / مر تو را ماتم مرا سور و دهل در زمینم با تو ساکن در محل / می‌دوم بر چرخ هفتم چون زحل همنشینت من نیم سایهٔ من است / برتر از اندیشه‌ها پایهٔ من است زانک من ز اندیشه‌ها بگذشته‌ام / خارج اندیشه پویان گشته‌ام حاکم اندیشه‌ام محکوم نی / زانک بنّا حاکم آمد بر بنا جمله خلقان سخرهٔ اندیشه‌اند / زان سبب خسته دل و غم‌پیشه‌اند قاصدا خود را به اندیشه دهم / چون بخواهم از میانشان بر جهم من چو مرغ اوجم اندیشه مگس / کی بود بر من مگس را دست‌رس قاصدا زیر آیم از اوج بلند / تا شکسته‌پایگان بر من تنند چون ملالم گیرد از سفلی صفات / بر پرم همچون طیور الصافات پر من رسته‌ست هم از ذات خویش / بر نچفسانم دو پر من با سریش جعفر طیار را پر جاریه‌ست / جعفر طرار را پر عاریه‌ست نزد آنک لم یذق دعویست این / نزد سکان افق معنیست این لاف و دعوی باشد این پیش غراب / دیگ تی و پر یکی پیش ذباب چونک در تو می‌شود لقمه گهر / تن مزن چندانک بتوانی بخور شیخ روزی بهر دفع سؤ ظن / در لگن قی کرد پر دُر شد لگن گوهر معقول را محسوس کرد / پیر بینا بهر کم‌عقلی مرد چونک در معده شود پاکت پلید / قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید هر که در وی لقمه شد نور جلال / هر چه خواهد تا خورد او را حلال === بخش ۱۰۴ - بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است === گر تو هستی آشنای جان من / نیست دعوی گفت معنی‌لان من گر بگویم نیم‌شب پیش توام / هین مترس از شب که من خویش توام این دو دعوی پیش تو معنی بوَد / چون شناسی بانگ خویشاوندِ خوَد پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک / هر دو معنی بود پیش فهم نیک قرب آوازش گواهی می‌دهد / کین دم از نزدیک یاری می‌جهد لذت آواز خویشاوند نیز / شد گُوا بر صدقِ آن خویش عزیز باز بی الهام احمق کو ز جهل / می‌نداند بانگ بیگانه ز اهل پیش او دعوی بود گفتار او / جهل او شد مایهٔ انکار او پیش زیرک کاندرونش نورهاست / عین این آواز معنی بود راست یا به تازی گفت یک تازی‌زبان / که همی‌دانم زبان تازیان عین تازی گفتنش معنی بود / گرچه تازی گفتنش دعوی بود یا نویسد کاتبی بر کاغذی / کاتب و خط‌خوانم و من امجدی این نوشته گرچه خود دعوی بود / هم نوشته شاهد معنی بود یا بگوید صوفیی دیدی تو دوش / در میان خواب سجاده‌بدوش من بدم آن وآنچ گفتم خواب در / با تو اندر خواب در شرح نظر گوش کن چون حلقه اندر گوش کن / آن سخن را پیشوای هوش کن چون تو را یاد آید آن خواب این سخن / معجز نو باشد و زر کهن گرچه دعوی می‌نماید این ولی / جان صاحب‌واقعه گوید بلی پس چو حکمت ضالهٔ مؤمن بود / آن ز هر که بشنود موقن بود چونک خود را پیش او یابد فقط / چون بود شک چون کند او را غلط تشنه‌ای را چون بگویی تو شتاب / در قدح آبست بستان زود آب هیچ گوید تشنه کین دعویست رو / از برم ای مدعی مهجور شو یا گواه و حجتی بنما که این / جنس آبست و از آن ماء معین یا به طفل شیر مادر بانگ زد / که بیا من مادرم هان ای ولد طفل گوید مادرا حجت بیار / تا که با شیرت بگیرم من قرار در دل هر امتی کز حق مزه‌ست / روی و آواز پیمبر معجزه‌ست چون پیمبر از برون بانگی زند / جان امت در درون سجده کند زانک جنس بانگ او اندر جهان / از کسی نشنیده باشد گوش جان آن غریب از ذوق آواز غریب / از زبان حق شنود انی قریب === بخش ۱۰۵ - سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام === مادر یحیی به مریم در نهفت / پیشتر از وضع حمل خویش گفت که یقین دیدم درون تو شهیست / کو اولوا العزم و رسول آگهیست چون برابر اوفتادم با تو من / کرد سجده حمل من ای ذوالفطن این جنین مر آن جنین را سجده کرد / کز سجودش در تنم افتاد درد گفت مریم من درون خویش هم / سجده‌ای دیدم ازین طفل شکم === بخش ۱۰۶ - اشکال آوردن برین قصه === ابلهان گویند کین افسانه را / خط بکش زیرا دروغست و خطا زانک مریم وقت وضع حمل خویش / بود از بیگانه دور و هم ز خویش از برون شهر آن شیرین فسون / تا نشد فارغ نیامد خود درون چون بزادش آنگهانش بر کنار / بر گرفت و برد تا پیش تبار مادر یحیی کجا دیدش که تا / گوید او را این سخن در ماجرا === بخش ۱۰۷ - جواب اشکال === این بداند کانک اهل خاطرست / غایب آفاق او را حاضرست پیش مریم حاضر آید در نظر / مادر یحیی که دورست از بصر دیده‌ها بسته ببیند دوست را / چون مشبک کرده باشد پوست را ور ندیدش نه از برون نه از اندرون / از حکایت گیر معنی ای زبون نی چنان کافسانه‌ها بشنیده بود / همچو شین بر نقش آن چفسیده بود تا همی‌گفت آن کلیله بی‌زبان / چون سخن نوشد ز دمنه بی بیان ور بدانستند لحن همدگر / فهم آن چون مرد بی نطقی بشر در میان شیر و گاو آن دمنه چون / شد رسول و خواند بر هر دو فسون چون وزیر شیر شد گاو نبیل / چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل این کلیله و دمنه جمله افتراست / ورنه کی با زاغ لک‌لک را مریست ای برادر قصه چون پیمانه‌ایست / معنی اندر وی مثال دانه‌ایست دانهٔ معنی بگیرد مرد عقل / ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ماجرای بلبل و گل گوش دار / گرچه گفتی نیست آنجا آشکار === بخش ۱۰۸ - سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن === ماجرای شمع با پروانه تو / بشنو و معنی گزین ز افسانه تو گرچه گفتی نیست سِرّ گفت هست / هین به بالا پر مپر چون جغد پست گفت در شطرنج کین خانهٔ رُخ است / گفت خانه از کجاش آمد به دست؟ خانه را بخرید یا میراث یافت؟ / فرخ آنکس کو سوی معنی شتافت گفت نحوی زید عمروا قد ضرب / گفت چونش کرد بی جرمی ادب عمرو را جرمش چه بد کان زید خام / بی گنه او را بزد همچون غلام گفت این پیمانهٔ معنی بود / گندمی بستان که پیمانه‌ست رد زید و عمروا، ز بهر اعرابست و ساز / گر دروغست آن تو با اعراب ساز گفت نی من آن ندانم عمرو را / زید چون زد بی‌گناه و بی‌خطا گفت از ناچار و لاغی بر گشود / عمرو یک واو فزون دزدیده بود زید واقف گشت دزدش را بزد / چونک از حد برد او را حد سزد === بخش ۱۰۹ - پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان === گفت اینک راست پَذْرُفتم به جان / کَژ نماید راست در پیش کَژان گر بگویی اَحولی را: «مَه، یکی‌ست» / گویدت: «این دُوست و، در وحدت شَکی‌ست» وَر بَرو خندد کسی، گوید: دو است / راست دارد، این سزای بَدخو است بر دروغان، جمع می‌آید دروغ / للخبیثات الخبیثین زد فروغ دل‌فراخان را بُوَد دستِ فراخ / چشم‌کوران را عِثارِ سنگ‌لاخ === بخش ۱۱۰ - جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد === گفت دانایی برای داستان / که درختی هست در هندوستان هر کسی کز میوهٔ او خورد و بُرد / نی شود او پیر نی هرگز بمرد پادشاهی این شنید از صادقی / بر درخت و میوه‌اش شد عاشقی قاصدی دانا ز دیوان ادب / سوی هندوستان روان کرد از طلب سالها می‌گشت آن قاصد ازو / گرد هندوستان برای جست و جو شهر شهر از بهر این مطلوب گشت / نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت هر که را پرسید کردش ریش‌خند / کین کی جوید جز مگر مجنونِ بَند بس کسان صفعش زدند اندر مزاح / بس کسان گفتند ای صاحب‌فلاح جست و جوی چون تو زیرک سینه‌صاف / کی تهی باشد کجا باشد گزاف وین مراعاتش یکی صفع دگر / وین ز صفع آشکارا سخت‌تر می‌ستودندش به تسخر کای بزرگ / در فلان اقلیمِ بس هول و سترگ در فلان بیشه درختی هست سبز / بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز قاصد شه بسته در جستن کمر / می‌شنید از هر کسی نوعی خبر بس سیاحت کرد آنجا سالها / می‌فرستادش شهنشه مالها چون بسی دید اندر آن غربت تعب / عاجز آمد آخر الامر از طلب هیچ از مقصود اثر پیدا نشد / زان غرض غیر خبر پیدا نشد رشتهٔ اومید او بگسسته شد / جستهٔ او عاقبت ناجسته شد کرد عزم بازگشتن سوی شاه / اشک می‌بارید و می‌بُرید راه === بخش ۱۱۱ - شرح کردن شیخ سِرّ آن درخت با آن طالب مقلد === بود شیخی عالمی قطبی کریم / اندر آن منزل که آیس شد ندیم گفت من نومید پیش او روم / ز آستان او به راه اندر شوم تا دعای او بود همراه من / چونک نومیدم من از دلخواه من رفت پیش شیخ با چشم پر آب / اشک می‌بارید مانند سحاب گفت شیخا وقت رحم و رقتست / ناامیدم وقت لطف این ساعتست گفت واگو کز چه نومیدیستت / چیست مطلوب تو رو با چیستت گفت شاهنشاه کردم اختیار / از برای جستن یک شاخسار که درختی هست نادر در جهات / میوهٔ او مایهٔ آب حیات سالها جستم ندیدم یک نشان / جز که طنز و تسخر این سرخوشان شیخ خندید و بگفتش ای سلیم / این درخت علم باشد در علیم بس بلند و بس شگرف و بس بسیط / آب حیوانی ز دریای محیط تو بصورت رفته‌ای ای بی‌خبر / زان ز شاخ معنیی بی بار و بر گه درختش نام شد گه آفتاب / گاه بحرش نام گشت و گه سحاب آن یکی کش صد هزار آثار خاست / کمترین آثار او عمر بقاست گرچه فردست او اثر دارد هزار / آن یکی را نام شاید بی‌شمار آن یکی شخصی تو را باشد پدر / در حق شخصی دگر باشد پسر در حق دیگر بود قهر و عدو / در حق دیگر بود لطف و نکو صد هزاران نام و او یک آدمی / صاحب هر وصفش از وصفی عمی هر که جوید نام گر صاحب ثقه‌ست / همچو تو نومید و اندر تفرقه‌ست تو چه بر چفسی برین نام درخت / تا بمانی تلخ‌کام و شوربخت در گذر از نام و بنگر در صفات / تا صفاتت ره نماید سوی ذات اختلاف خلق از نام اوفتاد / چون به معنی رفت آرام اوفتاد === بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را === چار کس را داد مردی یک درم / آن یکی گفت این به انگوری دهم آن یکی دیگر عرب بُد گفت لا / من عِنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی ترکی بُد و گفت این بنم / من نمی‌خواهم عنب، خواهم ازم آن یکی رومی بگفت این قیل را / تَرک کن خواهیم استافیل را در تنازع آن نفر جنگی شدند / که ز سِرّ نامها غافل بُدند مشت بر هم می‌زدند از ابلهی / پُر بدند از جهل و از دانش تهی صاحب سِرّی عزیزی، صد زبان / گر بدی آنجا بدادی صلحشان پس بگفتی او که من زین یک درم / آرزوی جمله‌تان را می‌دهم چونک بسپارید دل را بی دغل / این درمتان می‌کند چندین عمل یک درمتان می‌شود چار المراد / چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق / گفت من آرد شما را اتفاق پس شما خاموش باشید انصتوا / تا زبانتان من شوم در گفت و گو گر سخنتان می‌نماید یک نمط / در اثر مایهٔ نزاعست و سخط گرمی عاریتی ندهد اثر / گرمی خاصیتی دارد هنر سرکه را گر گرم کردی ز آتش آن / چون خوری سردی فزاید بی گمان زانک آن گرمی او دهلیزیست / طبع اصلش سردیست و تیزیست ور بود یخ‌بسته دوشاب ای پسر / چون خوری گرمی فزاید در جگر پس ریای شیخ به ز اخلاص ماست / کز بصیرت باشد آن وین از عماست از حدیث شیخ جمعیت رسد / تفرقه آرد دم اهل جسد چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت / کو زبان جمله مرغان را شناخت در زمان عدلش آهو با پلنگ / انس بگرفت و برون آمد ز جنگ شد کبوتر آمن از چنگال باز / گوسفند از گرگ ناورد احتراز او میانجی شد میان دشمنان / اتحادی شد میان پرزنان تو چو موری بهر دانه می‌دوی / هین سلیمان جو چه می‌باشی غوی دانه‌جو را دانه‌اش دامی شود / و آن سلیمان‌جوی را هر دو بود مرغ جانها را درین آخر زمان / نیستشان از همدگر یک دم امان هم سلیمان هست اندر دور ما / کو دهد صلح و نماند جور ما قول ان من امة را یاد گیر / تا به الا و خلا فیها نذیر گفت خود خالی نبودست امتی / از خلیفهٔ حق و صاحب‌همتی مرغ جانها را چنان یکدل کند / کز صفاشان بی غش و بی غل کند مشفقان گردند همچون والده / مسلمون را گفت نفس واحده نفس واحد از رسول حق شدند / ور نه هر یک دشمن مطلق بدند === بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام === دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت / یک ز دیگر جان خون‌آشام داشت کینه‌های کهنه‌شان از مصطفی / محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان / همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه به پَند / در شکستند و تنِ واحد شدند صورت انگورها اخوان بود / چون فشردی شیرهٔ واحد شود غوره و انگور ضدانند لیک / چونک غوره پخته شد، شد یارِ نیک غوره‌ای کو سنگ‌بست و خام ماند / در ازل حق کافر اصلیش خواند نه اخی نه نفس واحد باشد او / در شقاوت نحس ملحد باشد او گر بگویم آنچ او دارد نهان / فتنهٔ افهام خیزد در جهان سر گبر کور نامذکور به / دود دوزخ از ارم مهجور به غوره‌های نیک که ایشان قابلند / از دم اهل دل آخر یک دلند سوی انگوری همی‌رانند تیز / تا دوی بر خیزد و کین و ستیز پس در انگوری همی‌درند پوست / تا یکی گردند و وحدت وصف اوست دوست دشمن گردد ایرا هم دواست / هیچ یک با خویش جنگی در نبست آفرین بر عشق کل اوستاد / صد هزاران ذره را داد اتحاد همچو خاک مفترق در ره‌گذر / یک سبوشان کرد دست کوزه‌گر که اتحاد جسمهای آب و طین / هست ناقص جان نمی‌ماند بدین گر نظایر گویم اینجا در مثال / فهم را ترسم که آرد اختلال هم سلیمان هست اکنون لیک ما / از نشاط دوربینی در عمی دوربینی کور دارد مرد را / همچو خفته در سرا کور از سرا مولعیم اندر سخنهای دقیق / در گره ها باز کردن ما عشیق تا گره بندیم و بگشاییم ما / در شکال و در جواب آیین‌فزا همچو مرغی کو گشاید بند دام / گاه بندد تا شود در فن تمام او بود محروم از صحرا و مرج / عمر او اندر گره کاریست خرج خود زبون او نگردد هیچ دام / لیک پرش در شکست افتد مدام با گره کم کوش تا بال و پرت / نسکلد یک یک ازین کر و فرت صد هزاران مرغ پرهاشان شکست / و آن کمین‌گاه عوارض را نبست حال ایشان از نبی خوان ای حریص / نقبوا فیها ببین هل من محیص از نزاع ترک و رومی و عرب / حل نشد اشکال انگور و عنب تا سلیمان لسین معنوی / در نیاید بر نخیزد این دوی جمله مرغان منازع بازوار / بشنوید این طبل باز شهریار ز اختلاف خویش سوی اتحاد / هین ز هر جانب روان گردید شاد حیث ما کنتم فولوا وجهکم / نحوه هذا الذی لم ینهکم کور مرغانیم و بس ناساختیم / کان سلیمان را دمی نشناختیم همچو جغدان دشمن بازان شدیم / لاجرم وا ماندهٔ ویران شدیم می‌کنیم از غایت جهل و عما / قصد آزار عزیزان خدا جمع مرغان کز سلیمان روشنند / پر و بال بی گنه کی برکنند بلک سوی عاجزان چینه کشند / بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند هدهد ایشان پی تقدیس را / می‌گشاید راه صد بلقیس را زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود / باز همت آمد و مازاغ بود لکلک ایشان که لک‌لک می‌زند / آتش توحید در شک می‌زند و آن کبوترشان ز بازان نشکهد / باز سر پیش کبوترشان نهد بلبل ایشان که حالت آرد او / در درون خویش گلشن دارد او طوطی ایشان ز قند آزاد بود / کز درون قند ابد رویش نمود پای طاووسان ایشان در نظر / بهتر از طاووس‌پران دگر منطق الطیر آن خاقانی صداست / منطق الطیر سلیمانی کجاست تو چه دانی بانگ مرغان را همی / چون ندیدستی سلیمان را دمی پر آن مرغی که بانگش مطربست / از برون مشرقست و مغربست هر یک آهنگش ز کرسی تا ثریست / وز ثری تا عرش در کر و فریست مرغ کو بی این سلیمان می‌رود / عاشق ظلمت چو خفاشی بود با سلیمان خو کن ای خفاشِ رَد / تا که در ظلمت نمانی تا ابد یک گزی ره که بدان سو می‌روی / همچو گز قطب مساحت می‌شوی وانک لنگ و لوک آن سو می‌جهی / از همه لنگی و لوکی می‌رهی === بخش ۱۱۴ - قصهٔ بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان === تخمِ بطّی گرچه مرغ خانه‌ات / کرد زیرِ پَر چو دایه تربیت مادرِ تو بطِّ آن دریا بُدست / دایه‌ات خاکی بُد و خشکی‌پرست میل دریا که دل تو اندرست / آن طبیعت جانت را از مادرست میل خشکی مر تو را زین دایه است / دایه را بگذار کو بَدرایه است دایه را بگذار در خشک و بِران / اندر آ در بحر معنی چون بطان گر تو را مادر بترساند ز آب / تو مترس و سوی دریا ران شتاب تو بطی بر خشک و بر تر زنده‌ای / نی چو مرغ خانه، خانه‌گنده‌ای تو ز کرمنا بنی آدم شهی / هم به خشکی هم به دریا پا نهی که حملناهم علی البحر بجان / از حملناهم علی البر پیش ران مر ملایک را سوی بر راه نیست / جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست تو به تَن حیوان، به جانی از ملک / تا رَوی هم بر زمین هم بر فلک تا بظاهر مثلکم باشد بشر / با دل یوحی الیه دیده‌ور قالب خاکی فتاده بر زمین / روح او گردان برین چرخ برین ما همه مرغابیانیم ای غلام / بحر می‌داند زبان ما تمام پس سلیمان بحر آمد ما چو طیر / در سلیمان تا ابد داریم سیر با سلیمان پای در دریا بنه / تا چو داود آب سازد صد زره آن سلیمان پیش جمله حاضرست / لیک غیرت چشم‌بند و ساحرست تا ز جهل و خوابناکی و فضول / او به پیش ما و ما از وی ملول تشنه را درد سر آرد بانگ رعد / چون نداند کو کشاند ابر سعد چشم او ماندست در جوی روان / بی‌خبر از ذوق آب آسمان مرکب همت سوی اسباب راند / از مسبب لاجرم محجوب ماند آنک بیند او مسبب را عیان / کی نهد دل بر سببهای جهان === بخش ۱۱۵ - حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند === زاهدی بُد در میان بادیه / در عبادت غرق چون عبادیه حاجیان آنجا رسیدند از بلاد / دیده‌شان بر زاهد خشک اوفتاد جای زاهد خشک بود او ترمزاج / از سموم بادیه بودش علاج حاجیان حیران شدند از وحدتش / و آن سلامت در میان آفتش در نماز استاده بد بر روی ریگ / ریگ کز تَفش بجوشد آب دیگ گفتیی سرمست در سبزه و گلست / یا سواره بر براق و دلدلست یا که پایش بر حریر و حله‌هاست / یا سموم او را به از باد صباست پس بماندند آن جماعت با نیاز / تا شود درویش فارغ از نماز چون ز استغراق باز آمد فقیر / زان جماعت زندهٔ روشن‌ضمیر دید کآبش می‌چکید از دست و رو / جامه‌اش تر بود از آثار وضو پس بپرسیدش که آبت از کجاست / دست را بر داشت کز سوی سماست گفت هر گاهی که خواهی می‌رسد / بی ز چاه و بی ز حبل من مسد مشکل ما حل کن ای سلطان دین / تا ببخشد حال تو ما را یقین وا نما سری ز اسرارت بما / تا ببریم از میان زنارها چشم را بگشود سوی آسمان / که اجابت کن دعای حاجیان رزق‌جویی را ز بالا خوگرم / تو ز بالا بر گشودستی درم ای نموده تو مکان از لامکان / فی السماء رزقکم کرده عیان در میان این مناجات ابر خوش / زود پیدا شد چو پیل آب‌کش همچو آب از مشک باریدن گرفت / در گو و در غارها مسکن گرفت ابر می‌بارید چون مشک اشکها / حاجیان جمله گشاده مشکها یک جماعت زان عجایب کارها / می‌بریدند از میان زنارها قوم دیگر را یقین در ازدیاد / زین عجب والله اعلم بالرشاد قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام / ناقصان سرمدی تم الکلام