=== بخش ۱ - سرآغاز === بشنو این نی چون شکایت می‌کند / از جدایی‌ها حکایت می‌کند کز نِیِستان تا مرا بُبْریده‌اند / در نَفیرم مرد و زن نالیده‌اند سینه خواهم شَرحه‌شَرحه از فراق / تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش / باز جوید روزگارِ وصلِ خویش من به هر جمعیّتی نالان شدم / جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم هر کسی از ظَنّ خود شد یار من / از درون من نجُست اَسرار من سِرِّ من از نالهٔ من دور نیست / لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست / لیکْ کس را دیدِ جان دستور نیست آتش است این بانگِ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد نیست باد آتشِ عشق است کاندر نیْ فتاد / جوششِ عشق است کاندر میْ فتاد نِی حریف هر که از یاری بُرید / پرده‌هایش پرده‌های ما درید همچو نِی زَهری و تَریاقی که دید؟ / همچو نِی دَمساز و مشتاقی که دید؟ نِی حدیثِ راهِ پُرخون می‌کُند / قصّه‌های عشقِ مجنون می‌کند مَحرمِ این هوش، جُز بی‌هوش نیست / مَر زبان را مُشتری جز گوش نیست در غمِ ما روزها بیگاه شد / روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت، گو «رو، باک نیست / تو بمان، ای آنکه چون تو پاک نیست» هر که جز ماهی ز آبش سیر شد / هر که بی‌روزی‌سْت، روزش دیر شد در نیابد حالِ پُخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید والسّلام بندْ بُگسَل، باش آزاد، ای پسر! / چند باشی بندِ سیم و بندِ زر گر بریزی بَحر را در کوزه‌ای / چند گنجد‌ قسمتِ یک روزه‌ای؟ کوزه‌ٔ چشمِ حریصان پُر نشد / تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد / او ز حرص و عیب، کُلّی پاک شد شاد باش ای عشقِ خوش‌سودای ما / ای طبیبِ جمله علّت‌هایِ ما ای دوایِ نَخوَت و ناموسِ ما / ای تو افلاطون و جالینوسِ ما جسمِ خاک از عشق، بَر افلاک شد / کوهْ در رقص آمد و چالاک شد عشقْ جانِ طور آمد عاشقا! / طور مست و «خَرَّ مُوسیٰ‏ صٰعِقا» با لبِ دَمسازِ خود گر جُفتمی / همچو نی مَن گفتنی‌ها گفتمی هر که او از هم‌زبانی شد جدا / بی‌زبان شد گر چه دارد صد نوا چون که گُل رفت و گلستان درگذشت / نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت جمله معشوق است و عاشق پَرده‌ای / زنده معشوق است و عاشق، مُرده‌ای چون نباشد عشق را پروای او / او چو مرغی مانْد بی‌ پَرْ وایِ او من چگونه هوش دارم پیش و پس / چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟ عشق خواهد کاین سخن بیرون بُوَد / آینهْ غَمّاز نَبْوَد، چون بُوَد؟ آینه‌ت دانی چرا غمّاز نیست؟ / زآن که زَنگار از رُخَش مُمتاز نیست === بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او === بشنوید ای دوستان این داستان / خود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن بود شاهی در زمانی پیش ازین / ملک دنیا بودش و هم ملکِ دین اتّفاقا شاه روزی شد سوار / با خواص خویش از بهر شکار یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه / شد غلام آن کنیزک پادشاه مرغ جانش در قفس چون می‌طپید / داد مال و آن کنیزک را خرید چون خرید او را و برخوردار شد / آن کنیزک از قضا بیمار شد آن یکی خر داشت، پالانش نبود / یافت پالان گرگ خر را در ربود کوزه بودش آب می‌نامد بدست / آب را چون یافت خود کوزه شکست شه طبیبان جمع کرد از چپّ و راست / گفت جان هر دو در دست شماست جان من سَهلست جان جانم اوست / دردمند و خسته‌ام درمانم اوست هر که درمان کرد مَر جان مرا / برد گنج و دُرّ و مَرجانِ مرا جمله گفتندش که جانبازی کنیم / فهم گِرد آریم و انبازی کنیم هر یکی از ما مسیح عالِمیست / هر الم را در کفِ ما مرهمیست «گر خدا خواهد» نگفتند از بطر / پس خدا بنمودشان عجز بشر ترک استثنا مُرادم قَسوتی‌ست / نه همین گفتن که عارِض حالتی‌ست ای بسا ناورده اِستثنا به گُفت / جان او با جانِ استثناست جفت هرچه کردند از علاج و از دوا / گشت رنج افزون و حاجت ناروا آن کنیزک از مرض چون موی شد / چشم شه از اشکِ خون چون جوی شد از قضا سرکنگبین صَفرا فزود / روغن بادام خشکی می‌نمود از هلیله قبض شد‌، اطلاق رفت / آب آتش را مدد شد همچو نَفت === بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را === شه چو عجز آن حکیمان را بدید / پابرهنه جانب مسجد دوید رفت در مسجد سوی محراب شد / سجده‌گاه از اشکِ شه پُر آب شد چون به خویش آمد ز غَرقاب فنا / خوش زبان بگشاد در مدح و دعا کای کمینه بخشِشَت مُلک جهان / من چه گویم چون تو می‌دانی نهان ای همیشه حاجت ما را پناه / بار دیگر ما غلط کردیم راه لیک گفتی گرچه می‌دانم سِرَت / زود هم پیدا کُنَش بر ظاهرت چون برآورد از میانِ جان خروش / اندر آمد بحرِ بخشایش به جوش در میان گریه خوابش دَر رُبود / دید در خواب او که پیری رو نمود گفت ای شه مژده، حاجاتت رواست / گر غریبی آیدت فردا، ز ماست چونکه آید او حکیمی حاذقست / صادقش دان کو امین و صادقست در علاجَش سِحرِ مطلق را ببین / در مزاجش قدرتِ حق را ببین چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد / آفتاب از شرق اخترسوز شد بود اندر منظره شه مُنتظر / تا ببیند آنچه بنمودند سِر دید شخصی کاملی پُر مایه‌ای / آفتابی درمیانِ سایه‌ای می‌رسید از دور مانند هلال / نیست بود و هست بر شکلِ خیال نیست‌وش باشد خیال اندر روان / تو جهانی بر خیالی بین روان بر خیالی صلحشان و جنگشان / وز خیالی فخرشان و ننگشان آن خیالاتی که دام اولیاست / عکسِ مه‌رویانِ بُستانِ خداست آن خیالی که شه اندر خواب دید / در رخ مهمان همی آمد پدید شه به جای حاجبان فا‌ پیش رفت / پیش آن مهمانِ غیبِ خویش رفت هر دو بحری‌ آشنا آموخته / هر دو جان بی‌دوختن بر‌دوخته گفت معشوقم تو بودستی نه آن / لیک کار از کار خیزد در جهان ای مرا تو مصطفی من چو عُمَر / از برای خدمتت بندم کمر === بخش ۴ - از خداوند ولی‌ّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی === از خدا جوییم توفیق ادب / بی‌ادب محروم گشت از لطفِ رب بی‌ادب تنها نه خود را داشت بَد / بلکه آتش در همه آفاق زد مایده از آسمان در می‌رسید / بی‌ شِری و بیع و بی‌گفت و شنید در میان قوم موسی چند کس / بی‌ادب گفتند «‌کو سیر و عدس‌؟» منقطع شد خوان و نان از آسمان / ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان باز عیسی چون شفاعت کرد حق / خوان فرستاد و غنیمت بر طبَق مائده از آسمان شد عائده / چون که گفت انزل علینا مائده باز گستاخان ادب بگذاشتند / چون گدایان زلّه‌ها برداشتند لابه کرده عیسی ایشان را که این / دایمست و کم نگردد از زمین بدگمانی کردن و حرص‌آوری / کفر باشد پیش خوان مهتری زان گدارویانِ نادیده ز آز / آن در رحمت بریشان شد فراز ابر بَر ناید پی منع زکات / وَز زِنا افتد وَبا اندر جهات هر چه بر تو آید از ظلمات و غم / آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم هر که بی‌باکی کند در راهِ دوست / ره‌زن مردان شد و نامرد اوست از ادب پرنور گشته‌ست این فلک / وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک بُد ز گستاخی کسوف آفتاب / شد عزازیلی ز جُراَت رَدِّ باب === بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند === دست بگشاد و کنارانش گرفت / همچو عشق اندر دل و جانش گرفت دست و پیشانیش بوسیدن گرفت / وز مقام و راه پُرسیدن گرفت پرس‌پرسان می‌کشیدش تا به صدر / گفت گنجی یافتم آخر به صبر گفت ای نور حَقُ و دفعِ حَرَج / معنی‌ اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الفرج ای لقای تو جواب هر سؤال / مشکل از تو حل شود بی‌قیل‌وقال ترجمانی، هرچه ما را در دل است / دستگیری، هر که پایش در گل است مَرْحَبا یا مُجْتَبی یا مُرْتَضی / إِنْ تَغِبْ جاءَ القَضَا ضَاقَ الفَضَا اَنتَ مَوْلَی‌القَوْم مَنْ لا یَشْتَهِی / قَدْ رَدَی کلّا لَئِنْ لَمْ یَنتَهِی چون گذشت آن مجلس و خوانِ کرم / دست او بگرفت و بُرد اندر حرم === بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند === قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند / بعد از آن در پیش رنجورش نشاند رنگِ روی و نبض و قاروره بدید / هم علاماتش هم اسبابش شنید گفت هر دارو که‌ ایشان کرده‌اند / آن عمارت نیست ویران کرده‌اند بی‌خبر بودند از حالِ درون /  اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت / لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت رنجَش از صفرا و از سودا نبود / بوی هر هیزم پدید آید ز دود دید از زاریش کاو زارِ دِلست / تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست عاشقی پیداست از زاریّ دل / نیست بیماری چو بیماریّ دل علّت عاشق ز علت‌ها جداست / عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست / عاقبت ما را بدان سَر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست / لیک عشقِ بی‌زبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت / چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت / شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیلِ آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب از وی ار سایه نشانی می‌دهد / شمس هر دم نورِ جانی می‌دهد سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر / چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست / شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد / می‌توان هم مثل او تصویر کرد شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر / نبودش در ذهن و در خارج نظیر در تصوّر ذات او را گُنج کو / تا درآید در تصوّر مثل او چون حدیث روی شمس‌الدّین رسید / شمسِ چارم‌ آسمان سَر در کشید واجب آید چونکه آمد نام او / شرح کردن رمزی از اِنعام او این نَفَس جانْ دامنم برتافته‌ست / بوی پیراهانِ یوسف یافته‌ست کز برای حقِّ صحبت سال‌ها / بازگو حالی از آن خوش حال‌ها تا زمین و آسمان خندان شود / عقل و روح و دیده صدچندان شود لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا / کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق / أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق من چه گویم یک رگم هشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ / واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق / نیست فردا گفتن از شرط طریق تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟ / هست را از نسیه خیزد نیستی گفتمش پوشیده خوش‌تر سِرِّ یار / خود تو در ضمن حکایت گوش‌ دار خوش‌تر آن باشد که سِرِّ دلبران / گفته آید در حدیث دیگران گفت مکشوف و برهنه بی‌ غُلول / بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول پرده بردار و برهنه گو که من / می‌نخسپم با صنم با پیرهن گفتم ار عریان شود او در عیان / نه تو مانی نه کنارت نه میان آرزو می‌خواه، لیک اندازه خواه / برنتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی کز وی این عالم فروخت / اندکی گر پیش آید جمله سوخت فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی / بیش ازین از شمس تبریزی مگوی این ندارد آخر از آغاز گوی / رو تمامِ این حکایت بازگوی === بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک === گفت ای شه خلوتی کن خانه را / دور کن هم خویش و هم بیگانه را کس ندارد گوش در دِهلیزها / تا بپرسم زین کنیزک چیزها خانه خالی مانْد و یک دَیّار نَه / جز طبیب و جز همان بیمار نه نرم‌نرمک گفت شهرِ تو کجاست؟ / که علاجِ اهلِ هر شهری جداست واندر آن شهر از قرابت کیستت؟ / خویشی و پیوستگی با چیستت؟ دست بر نبضش نهاد و یَک‌ بیَک / باز می‌پرسید از جور فلک چون کسی را خار در پایش جهد / پای خود را بر سَرِ زانو نهد وز سَرِ سوزن همی جوید سرش / ور نیابد، می‌کُند با لب تَرَش خار در پا شد چنین دشواریاب / خار در دل چون بود؟ وا دِه جواب خار در دل گر بدیدی هر خَسی / دستْ کِی بودی غمان را بر کسی؟ کس به زیر دُمِِّ خر خاری نهد / خر نداند دفع آن، برمی‌جهد برجهد، وان خار محکم‌تر زند / عاقلی باید که خاری برکَند خر ز بهر دفع خار از سوز و درد / جُفته می‌انداخت، صد جا زخم کرد آن حکیمِ خارچینْ استاد بود / دست می‌زد جابجا می‌آزمود زان کنیزک بر طریق داستان / باز می‌پرسید حال دوستان با حکیمْ او قصّه‌ها می‌گفت فاش / از مُقام و خواجگان و شهر و باش سوی قصّه گفتنش می‌داشت گوش / سوی نبض و جَستنش می‌داشت هوش تا که نبض از نام کی گردد جَهّان / او بُوَد مقصودِ جانش در جهان دوستان و شهرِ او را برشمرد / بعد از آن شهری دگر را نام بُرد گفت چون بیرون شدی از شهرِ خویش / در کدامین شهر بودستی تو بیش؟ نام شهری گفت و زان هم درگذشت / رنگ روی و نبض او دیگر نگشت خواجگان و شهرها را یَک‌ بیَک / باز گفت از جای و از نان و نمک شهر شهر و خانه خانه قصّه کرد / نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد نبض او بر حالِ خود بُد بی‌گزند / تا بپرسید از سمرقندِ چو قَند نبضْ جَست و رویْ سرخ و زرد شد / کز سمرقندیِِّ زرگر فرد شد چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت / اصلِ آن درد و بلا را باز یافت گفت کوی او کدام است در گُذَر / او سرِ پل گفت و کوی غاتِفَر گفت دانستم که رنجت چیست، زود / در خلاصت سِحرها خواهم نمود شاد باش و فارغ و آمِن که من / آن کنم با تو که باران با چمن من غم تو می‌خَورم، تو غم مخَور / بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر هان و هان این راز را با کس مگو / گرچه از تو شه کند بس جُست‌ و جو خانهٔ اسرار تو چون دل شود / آن مُرادت زودتر حاصل شود گفت پیغامبر که هر که سِرّ نهفت / زود گردد با مُرادِ خویش جفت دانه چون اندر زمین پنهان شود / سِرِِّ او سَرسبزی بستان شود زَرّ و نقره گر نبودندی نهان / پرورش کی یافتندی زیرِ کان وعده‌ها و لطف‌های آن حکیم / کرد آن رنجور را آمِن ز بیم وعده‌ها باشد حقیقی، دل‌پذیر / وعده‌ها باشد مجازی، تاسه‌گیر وعدهٔ اهل کرم، گنج روان / وعدهٔ نااهل شد، رنج روان === بخش ۸ - دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه === بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد / شاه را زان شمّه‌ای آگاه کرد گفت تدبیر آن بوَد کان مرد را / حاضر آریم از پی این درد را مرد زرگر را بخوان زان شهر دور / با زر و خلعت بده او را غرور === بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر === شه فرستاد آن طرف یک دو رسول / حاذقان و کافیان بس عَدول تا سمرقند آمدند آن دو امیر / پیش آن زرگر ز شاهنشه بَشیر «کای لطیف استاد کامل معرفت / فاش اندر شهرها از تو صفت نک فلان شه از برای زرگری / اختیارت کرد زیرا مهتری اینک این خلعت بگیر و زرّ و سیم / چون بیایی خاص باشی و ندیم» مرد مال و خلعت بسیار دید / غرّه شد از شهر و فرزندان برید. اندر آمد شادمان در راه مرد / بی‌خبر کان شاه قصد جانْش کرد اسپ تازی برنشست و شاد تاخت / خونبهای خویش را خلعت شناخت ای شده اندر سفر با صد رضا / خود به پای خویش تا سوء القضا در خیالش مُلک و عِزّ و مهتری / گفت عزرائیل رو، آری بری چون رسید از راه آن مرد غریب / اندر آوردش به پیش شه طبیب سوی شاهنشاه بردندش به‌ناز / تا بسوزد بر سر شمع طراز شاه دید او را بسی تعظیم کرد / مخزن زر را بدو تسلیم کرد پس حکیمش گفت کای سلطان مِه / آن کنیزک را بدین خواجه بدِه تا کنیزک در وصالش خوش شود / آب وصلش دفع آن آتش شود شه بدو بخشید آن مه‌روی را / جفت کرد آن هر دو صحبت‌جوی را مدت شش ماه می‌راندند کام / تا به صحتْ آمد آن دختر تمام بعد از آن از بهر او شربت بساخت / تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت چون ز رنجوری جمال او نماند / جان دختر در وبال او نماند چونک زشت و ناخوش و رخ‌زرد شد / اندک‌اندک در دل او سرد شد عشق‌هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود عاقبت ننگی بود کاش کان هم ننگ بودی یکسری / تا نرفتی بر وی آن بد داوری خون دوید از چشم همچون جوی او / دشمن جان وی آمد روی او دشمن طاووس آمد پرّ او / ای بسی شه را بکشته فرّ او گفت: «من آن آهوم کز ناف من / ریخت این صیاد خون صاف من، ای من آن روباهِ صحرا، کز کمین / سر بریدندش برای پوستین، ای من آن پیلی که زخم پیلبان / ریخت خونم از برای استخوان، آنکه کشتستم پی مادون من / می‌نداند که نخسپد خون من بر منست امروز و فردا بر وی‌است / خون چون من کس، چنین ضایع کی‌است؟ گرچه دیوار افکند سایهٔ دراز / باز گردد سوی او آن سایه باز؛ این جهان‌، کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا» این بگفت و رفت در دَم زیر خاک / آن کنیزک شد ز عشق‌ و رنج پاک زانک عشق مردگان پاینده نیست / زانک مرده سوی ما آینده نیست عشق زنده در روان و در بصر / هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر عشق آن زنده گزین کو باقی است / کز شراب جان‌فزایت ساقی است عشق آن بگزین که جمله انبیا / یافتند از عشق او کار و کیا تو مگو ما را بدان شه بار نیست / با کریمان کارها دشوار نیست === بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تأمّل فاسد === کُشتن آن مرد بَر دست حکیم / نه پی اومید بود و نه ز بیم او نکُشتش از برای طبع شاه / تا نیامد امر و الهامِ اِله آن پسر را کِش خضر بُبرید حلق / سِرِّ آن را در نیابد عام خَلق آنک از حق یابد او وَحی و جواب / هرچه فرماید بود عین صواب آنک جان بخشد اگر بکشد رواست / نایبَست و دستِ او دستِ خداست همچو اسماعیل پیشش سَر بنه / شاد و خندان پیش تیغش جان بده تا بماند جانت خندان تا ابد / همچو جانِ پاکِ احمد با احد عاشقان آنگه شراب جان کشند / که به دست خویش خوبانشان کُشند شاه آن خون از پی شهوت نکرد / تو رها کن بدگمانی و نبرد تو گمان بُردی که کرد آلودگی / در صَفا غِش کی هِلد پالودگی بهر آنست این ریاضت وین جَفا / تا بر آرد کوره از نقره جُفا بهر آنست امتحانِ نیک و بَد / تا بجوشد بر سر آرد زر زَبَد گر نبودی کارش الهامِ اِله / او سگی بودی دراننده نه شاه پاک بود از شهوت و حرص و هوا / نیک کرد او لیک نیکِ بَد‌نما گر خَضِر در بحر کشتی را شکست / صد درستی در شکست خضر هست وَهم موسی با همه نور و هنر / شد از آن محجوبْ تو بی پر مپر آن گُل سُرخست تو خونش مخوان / مستِ عقلست او تو مجنونش مخوان گر بدی خون مسلمان کامِ او / کافرم گر بُردَمی من نام او می‌بلرزد عرش از مدح شَقی / بدگمان گردد ز مدحش مُتَّقی شاه بود و شاهِ بس آگاه بود / خاص بود و خاصهٔ الله بود آن کسی را کش چنین شاهی کُشد / سوی بخت و بهترین جاهی کَشد گر ندیدی سود او در قهرِ او / کی شدی آن لطف مُطلق قهرجو بچّه می‌لرزد از آن نیشِ حَجام / مادر مشفق در آن دم شادکام نیم جان بستاند و صد جان دهد / آنچ در وهمت نیاید آن دهد تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک / دور دور افتاده‌ای بنگر تو نیک === بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان === بود بقّالی و وی را طوطی ای / خوش‌نوایی سبز و گویا طوطی ای بر دکان بودی نگهبان دکان / نکته گفتی با همه سوداگَران در خطاب آدمی ناطق بُدی / در نوای طوطیان حاذق بُدی خواجه روزی سوی خانه رفته بود / بر دکان طوطی نگهبانی نمود گربه‌ای برجست ناگه بر دکان / بهر موشی طوطیک از بیم جان جَست از سوی دکان سویی گریخت / شیشه‌های روغنِ گُل را بریخت از سوی خانه بیامد خواجه‌اش / بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وَش دید پُر روغن دکان و جامه چرب / بر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب روزکی چندی سخن کوتاه کرد / مردِ بقّال از ندامت آه کرد ریش بر می‌کَند و می‌گفت ای دریغ / کآفتابِ نعمتم شد زیر میغ دستِ من بشکسته بودی آن زمان / که زدم من بر سَرِ آن خوش زبان هدیه‌ها می‌داد هر درویش را / تا بیابد نطقِ مرغِ خویش را بعد سه روز و سه شب حیران و زار / بر دکان بنشسته بُد نومیدوار می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت / تا که باشد اندرآید او به گُفت جولقی ای سَر برهنه می‌گذشت / با سر بی‌مو چو پُشت طاس و طشت آمد اندر گفت طوطی آن زمان / بانگ بر درویش زد چون عاقلان کز چه ای کَل با کَلان آمیختی؟ / تو مگر از شیشه روغن ریختی؟ از قیاسش خنده آمد خلق را / کاو چو خود پنداشت صاحب‌دلق را کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر / گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر جمله عالَم زین سبب گمراه شد / کم کسی ز ابدالِ حقّ آگاه شد هَمسری با انبیا برداشتند / اولیا را همچو خود پنداشتند گفته اینک ما بشر ایشان بشر / ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خَور این ندانستند ایشان از عَمی / هست فرقی درمیان بی‌مُنتَهی هر دو گون زنبور خوردند از محل / لیک شد زآن نیش و زین دیگر عسل هر دو گون آهو گیا خوردند و آب / زین یکی سرگین شد و زآن مُشکِ ناب هر دو نی خوردند از یک آبخَور / این یکی خالی و آن پر از شکر صد هزاران این چنین اَشباه بین / فرقشان هفتاد ساله راه بین این خورد گردد پلیدی زو جدا / آن خورد گردد همه نور خدا این خورد زاید همه بُخل و حسد / وآن خورد زاید همه نور احد این زمینِ پاک و آن شوره‌ست و بد / این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دَد هر دو صورت گر به هم ماند رواست / آب تلخ و آب شیرین را صفاست جز که صاحب ذوق که شناسد؟ بیاب / او شناسد آبِ خوش از شوره‌آب سحر را با مُعجزه کرده قیاس / هر دو را بر مَکر پندارد اساس ساحرانِ موسی از استیزه را / برگرفته چون عصای او عصا زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف / زین عمل تا آن عمل راهی شگرف لعنةُ الله این عمل را در قفا / رحمةُ الله آن عمل را در وفا کافران اندر مِری بوزینه طبع / آفتی آمد درون سینه طبع هرچه مردم می‌کند بوزینه هم / آن کند کز مرد بیند دم بدم او گمان بُرده که من کردم  چو او / فرق را کی داند آن استیزه‌رو؟! این کند از امر و او بهرِ ستیز / بر سَرِ استیزه‌رویان خاک ریز آن منافق با موافق در نماز / از پی استیزه آید نه نیاز در نماز و روزه و حجّ و زکات / با منافق مؤمنان در بُرد و مات مؤمنان را برد باشد عاقبت / بر منافق مات اندر آخرت گرچه هر دو بر سَرِ یک بازی‌اند / هر دو با هم مروزی و رازی‌اند هر یکی سوی مقام خود رود / هر یکی بر وفق نام خود رود مؤمنش خوانند جانش خوش شود / ور منافق ،تیز و پر آتش شود نام او محبوب از ذات وی است / نام این مبغوض از آفات وی است میم و واو و میم و نون تشریف نیست / لفظ مؤمن جُز پی تعریف نیست گر منافق خوانیش این نامِ دون / همچو کژدم می‌خلد در اندرون گرنه این نام اشتقاق دوزخ است / پس چرا در وی مَذاق دوزخ است زشتی آن نامِ بَد از حرف نیست / تلخی آن آبِ بحر از ظرف نیست حرفْ ظرف آمد در او معنی چو آب / بحرِ معنی عِندَهُ اُمُّ الکِتاب بحرِ تلخ و بحرِ شیرین در جهان / در میانشان بَرزَخُ لا یَبغیان وانگه این هر دو ز یک اصلی روان / بر گذر زین هر دو ،رو تا اصلِ آن زرّ قلب و زرّ نیکو در عیار / بی محک هرگز ندانی ز اعتبار هر که را در جان خدا بنهد مِحَک / هر یقین را باز داند او ز شَک در دهان زنده خاشاکی جهد / آنگه آرامد که بیرونش نهد در هزاران لقمه یک خاشاکِ خُرد / چون در آمد حِسّ زنده پی ببُرد حِسّ دنیا نردبان این جهان / حِسّ دینی نردبان آسمان صحّت این حس بجویید از طبیب / صحّت آن حس بجویید از حبیب صحّت این حس ز معموریّ تن / صحّت آن حس ز تخریبِ بدن راهِ جان مر جسم را ویران کند / بعد از آن ویرانی آبادان کند کرد ویران خانه بهر گنج زر / وز همان گنجش کند معمورتر آب را ببرید و جو را پاک کرد / بعد از آن در جو روان کرد آبِ خورد پوست را بشکافت و پیکان را کشید / پوستِ تازه بعد از آنش بر دمید قلعه ویران کرد و از کافر ستد / بعد از آن بر ساختش صد برج و سَد کارِ بی‌چون را که کیفیّت نهد؟! / اینکه گفتم این ضرورت می‌دهد گَه چنین بنماید و گَه ضِدّ این / جز که حیرانی نباشد کار دین نه چنان حیران که پشتش سوی اوست / بل چنان حیران و غرق و مَستِ دوست آن یکی را روی او شد سوی دوست / وآن یکی را روی او خود روی اوست روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس / بوکه گردی تو ز خدمت روشناس چون بسی ابلیسِ آدم‌روی هست / پس به هر دستی نشاید داد دست زانک صیّاد آورد بانگ صفیر / تا فریبد مرغ را آن مرغ‌گیر بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش / از هوا آید بیابد دام و نیش حرفِ درویشان بدزدد مَردِ دون / تا بخواند بر سلیمی زآن فسون کارِ مَردان روشنی و گرمی است / کارِ دونان حیله و بی‌شرمی است شیر پشمین از برای کَد کنند / بومُسَیلِم را لقب احمد کنند بومُسَیلِم را لقب کذّاب ماند / مر محمد را اولُو الاَلباب ماند آن شراب حق خِتامش مُشکِ ناب / باده را ختمش بود گَند و عذاب === بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب === بود شاهی در جُهودان ظلم‌ساز / دشمنِ عیسی و نصرانی گُداز عهدِ عیسی بود و نوبتْ آنِ او / جانِ موسی او و موسی جانِ او شاهِ اَحْوَل کرد در راهِ خدا / آن دو دَمسازِ خدایی را جدا گفت استادْ اَحْوَلی را کَاندَر آ / رو بُرون آر از وِثاق آن شیشه را گفت اَحوَل: زان دو شیشه من کدام / پیشِ تو آرَم؟ بکُن شرحِ تمام گفت استاد: آن، دو شیشه نیست، رو / اَحوَلی بگذار و افزون‌ْبین مشو گفت: ای اُستا، مرا طعنه مزن / گفت اُستا: زان دو، یک را دَر شکن چون یکی بشکست، هر دو شد ز چشم / مَرد، اَحوَل گردد از مَیلان و خشم شیشه یک بود و به چشمش دو نمود / چون شکست او شیشه را، دیگر نبود خشم و شَهوَت مرد را احوَل کند / ز استقامت روح را مُبْدَل کند چون غَرَض آمد، هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد چون دهد قاضی به دل رُشْوَت قرار / کی شناسد ظالم از مظلومِ زار شاه، از حِقْدِ جُهودانه چنان / گشت اَحوَل، کَالْاَمانْ یا رَب اَمان صد هزاران مؤمنِ مظلوم کُشت / که پناهم دینِ موسی را و پُشت === بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را === او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِه / کو بَر آبْ از مَکر بَر بَستی گِرِه گفت: تَرسایان پناهِ جان کُنند / دینِ خود را از مَلِک پنهان کنند کم کُش ایشان را  که کشتن سود نیست / دین ندارد بویْ، مُشک و عود نیست سِرّ پنهانست اندر صد غِلاف / ظاهرش با تُست و باطن بَر خِلاف شاه گفتش: پس بگو تدبیر چیست؟ / چارهٔ آن مَکر و آن تزویر چیست؟ تا نمانَد در جهان نصرانی ای / نی هویدا دین و نه پنهانی ای گفت: ای شَه، گوش و دستم را ببُر / بینی‌ام بشکاف و لب در حُکمِ مُر بعد از آن در زیرِ دار آور مرا / تا بخواهد یک شفاعتگر مرا بر مُنادیگاه کُن این کارْ تو / بر سرِ راهی که باشد چارسو آنگَهَم از خْوَد بِران تا شهرِ دور / تا دَر اندازم دَر ایشان شَرّ و شور === بخش ۱۴ - تلبیس وزیر با نصاری === پس بگویم من به سِر نصرانی ام / ای خدای رازدان ،می‌دانی ام شاه واقف گشت از ایمان من / وز تعصب کرد قصد جان من خواستم تا دین ز شه پنهان کنم / آنکه  دین اوست ظاهر آن کُنم شاه بویی برد از اسرار من / متّهم شد پیش شه گفتار من گفت :گفتِ تو چو در نان سوزن است / از دل من تا دل تو روزن است من از آن روزن بدیدم حال تو / حال تو دیدم ننوشم قال تو گر نبودی جان عیسی چاره‌ام / او جهودانه بکردی پاره‌ام بهر عیسی جان سپارم سَر دهم / صد هزاران منّتش بر خود نهم جان دریغم نیست از عیسی ولیک / واقفم بر علمِ دینش نیک‌نیک حیف می‌آمد مرا کآن دینِ پاک / درمیان جاهلان گردد هلاک شکر ایزد را و عیسی را که ما / گشته‌ایم آن کیش حق را ره‌نما از جهود و از جهودی رَسته‌ایم / تا به زنّاری میان را بسته‌ایم دور دورِ عیسیَ است ای مردمان / بشنوید اسرارِ کیش او به جان کرد با وی شاه آن کاری که گفت / خلق حیران مانده زآن مَکرِ نهفت راند او را جانب نَصرانیان / کرد در دعوت شروع او بعد از آن === بخش ۱۵ - قبول کردن نصاری مکر وزیر را === صد هزاران مرد ترسا سوی او / اندک‌اندک جمع شد در کوی او او بیان می‌کرد با ایشان به راز / سِرّ انگلیون و زنّار و نماز او به ظاهر واعظ اَحکام بود / لیک در باطن صفیر و دام بود بهر این بعضی صَحابه از رسول / مُلتمِس بودند مکرِ نفسِ غول کو چه آمیزد ز اغراض نهان / در عبادت‌ها و در اخلاصِ جان فضلِ طاعت را نجُستَندی ازو / عیب ظاهر را بجُستندی که کو؟ مو به مو و ذرّه ذره مکرِ نَفس / می‌شناسیدند چون گُل از کرفس موشکافانِ صحابه هم در آن / وعظِ ایشان خیره گشتندی به جان === بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را === دل بدو دادند ترسایان تمام / خود چه باشد قوّت تقلیدِ عام در درون سینه مِهرش کاشتند / نایبِ عیسیش می‌پنداشتند او به سِر دجّال یک چشم لعین / ای خدا فریاد رَس نِعْمَ المُعین صد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا / ما چو مرغانِ حریص بی‌نوا دم به دم ما بستهٔ دام نویم / هر یکی گر باز و سیمرغی شویم می‌رهانی هر دمی ما را و باز / سوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز ما درین انبار گندم می‌کنیم / گندم جمع آمده گُم می‌کنیم می‌نیندیشیم آخر ما به هوش / کاین خلل در گندم است از مکر موش موش تا انبارِ ما حفره زده است / وز فَنَش انبار ما ویران شده است اوّل ای جان دفع شَرِّ موش کن / وانگهان در جمع گندم، جوش کن بشنو از اخبار آن صدر الصّدور / «لا صَلوةَ تَمَّ اِلّا بِالحُضور» گر نه موشی دزد، در انبار ماست / گندم اعمالِ چل ساله کجاست؟ ریزه‌ریزه صدقِ هر روزه چِرا / جمع می‌ناید درین انبار ما؟ بس ستارهٔ آتش از آهن جهید / وان دل سوزیده پذرفت و کشید لیک در ظلمت یکی دزدی نهان / می‌نهد انگشت بر استارگان می‌کُشد استارگان را یک به یک / تا که نفروزد چراغی از فلک گر هزاران دام باشد در قَدم / چون تو با مایی نباشد هیچ غم چون عنایاتت بود با ما مقیم / کی بود بیمی از آن دزد لئیم؟! هر شبی از دام تن ارواح را / می‌رهانی می‌کَنی الواح را می‌رهند ارواح هر شب زین قفس / فارغان نه حاکم و محکومِ کَس شب ز زندان بی‌خبر زندانیان / شب ز دولت بی‌خبر سُلطانیان نه غم و اندیشهٔ سود و زیان / نه خیالِ این فلان و آن فلان حالِ عارف این بود بی‌خواب هَم / گفت ایزد «هُمْ رُقودٌ» زین مَرَم خفته از احوال دنیا روز و شب / چون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رَب آنکه او پنجه نبیند در رقم / فِعل پندارد به جنبش از قلم شمّه‌ای زین حالِ عارف وانمود / عقل را هم خوابِ حِسّی در ربود رَفته در صحرای بی‌چون جانشان / روحشان آسوده و ابدانشان وز صفیری باز دام اندر کشی / جمله را در داد و در داوَر کشی چونکه نور صبحدم سَر بر زند / کرکس زرّین گردون پر زند فالق الاِصباح اسرافیل‌وار / جمله را در صورت آرد زان دیار روح‌های منبسط را تن کند / هر تنی را باز آبستن کند اسپِ جان‌ها را کُند عاری ز زین / سِرّ «اَلنَوْمُ اخُ المَوت»است این لیک بهر آنکه روز آیند باز / بر نهد بر پایشان بندِ دراز تا که روزش واکشد زان مَرغزار / وز چراگاه آردش در زیرِ بار کاش چون اصحاب کهف این روح را / حفظ کردی یا چو کشتی نوح را تا ازین توفانِ بیداری و هوش / وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش ای بسی اصحابِ کهف اندر جهان / پهلوی تو پیش تو هست این زمان یار با او غار با او در سُرود / مُهر بر چشم است و بر گوشت، چه سود؟ === بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را === گفت لیلی را خلیفه، کآن تویی؟ / کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟ از دگر خوبان تو افزون نیستی! / گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خواب‌تر / هست بیداریش از خوابش بتر چون به حق بیدار نبود جانِ ما / هست بیداری چو در بندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال / وز زیان و سود وز خوفِ زوال نی صفا می‌ماندش نی لطف و فَر / نی به سوی آسمان راهِ سفر خفته آن باشد که او از هر خیال / دارد اومید و کند با او مَقال دیو را چون حور بیند او به خواب / پس ز شهوت ریزد او با دیو آب چون که تخم نسل را در شوره ریخت / او به خویش آمد خیال از وی گریخت ضعفِ سر بیند از آن و تن پلید / آه از آن نقش پدید ناپدید مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش / می‌دود بر خاک پرّان مرغ‌وش ابلهی صیّاد آن سایه شود / می‌دود چندانکه بی‌مایه شود بی‌خبر کان عکسِ آن مرغ هواست / بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او / ترکشش خالی شود از جست و جو ترکش عُمرش تهی شد عمر رفت / از دویدن در شکارِ سایه تَفت سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش / وا رهاند از خیال و سایه‌اش سایهٔ یزدان بود بنده‌یْ خدا / مرده او زین عالم و زنده‌یْ خدا دامن او گیر زوتر بی‌گمان / تا رهی در دامن آخر زمان «کَيۡفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ» نقشِ اولیاست / کاو دلیل نورِ خورشیدِ خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل / «لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِين» گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب / دامنِ شه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عُرس / از ضیاء الحق حسام الدّین بپرس ور حسد گیرد ترا در رَه گلو / در حسد ابلیس را باشد غُلو کاو ز آدم ننگ دارد از حسد / با سعادت جنگ دارد از حسد عَقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست / ای خُنک آن کِش حسد همراه نیست این جسد خانه‌یْ حسد آمد بدان / از حسد آلوده باشد خاندان گر جسد خانه‌یْ حسد باشد ولیک / آن جسد را پاک کرد الله نیک «طَهِّرَا بَيْتِي» بیانِ پاکی است / گنجِ نور است ار طلسمش خاکی است چون کُنی بر بی‌حسد مکر و حسد / زان حسد دل را سیاهی‌ها رسد خاک شو مردانِ حق را زیر پا / خاک بر سر کن حسد را همچو ما === بخش ۱۸ - بیان حسد وزیر === آن وزیرک از حسد بودش نژاد / تا به باطل گوش و بینی باد داد بر امید آنکِ از نیش حسد / زهر او در جان مسکینان رسد هر کسی کو از حسد بینی کند / خویش را بی‌گوش و بی بینی کند بینی آن باشد که او بویی بَرد / بوی او را جانب کویی بَرد هر که بویش نیست بی بینی بود / بوی آن بویست کان دینی بود چونک بویی بُرد و شکر آن نکرد / کفر نعمت آمد و بینیش خورد شکر کن مر شاکران را بنده باش / پیش ایشان مُرده شو پاینده باش چون وزیر از ره‌زنی مایه مساز / خلق را تو بر میاور از نماز ناصح دین گشته آن کافر وزیر / کرده او از مکر در گوزینه سیر === بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را === هر که صاحب‌ذوق بود‌، از گفتِ او / لذتی می‌دید و تلخی جُفت او نکته‌ها می‌گفت او آمیخته / در جُلابِ قند زهری ریخته ظاهرش می‌گفت ‌در ره چُست شو‌ / وز اثر می‌گفت جان را ‌سُست شو‌ ظاهر نُقره گر اسپید‌ست و نو / دست و جامه می‌سیه گردد ازو آتش ار چه سرخ‌روی‌ست از شرر / تو ز فعل او سیه‌کار‌ی نگر برق اگر نوری نماید در نظر / لیک هست از خاصیت دُزدِ بصر هر که جز آگاه و صاحب‌ذوق بود / گفتِ او در گردن او‌ طوق بود مدّتی شش سال در هجرانِ شاه / شد وزیر‌ اَتباع‌ِ عیسی را پناه دین و دل را کُل بدو بسپرد خلق / پیش امر و حکمِ او می‌مُرد خلق === بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر === در میانِ شاه و او پیغام‌ها / شاه را پنهان بدو آرام‌ها آخر‌الامر از برای آن مُراد / تا دهد چون خاک ایشان را به باد پیشِ او بنوشت شه کای مُقبلم / وقت آمد‌ زود فارغ کن دلم گفت اینک اندر آن کارم شها / کافکنم در دین عیسی فتنه‌ها === بخش ۲۱ - بیان دوازده سبط از نصاری === قوم عیسی را بُد اندر دار و گیر / حاکمانْشان دَه امیر و دو امیر هر فَریقی مَر امیری را تبع / بنده گشته میر‌ِ خود را از طمع این دَه و این دو امیر و قومشان / گشته بَند‌ِ آن وزیر بَد نشان اعتمادِ جمله بر گفتارِ او / اقتدای جمله بر رفتار او پیش او در وقت و ساعت هر امیر / جان بدادی گر بدو گفتی بمیر === بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل === ساخت طوماری به نام هر یکی / نقش هر طومار‌ْ دیگر مَسلکی حُکم‌های هر یکی نوعی دگر / این خلاف‌ِ آن ز پایان تا به‌ سَر در یکی راهِ ریاضت را و جوع / رکن توبه کرده و شرط رجوع در یکی گفته ریاضت سود نیست / اندرین ره مَخلَصی جز جود نیست در یکی گفته که جوع و جود تو / شِرک باشد از تو با معبود تو جز توکّل جز که تسلیمِ تمام / در غم و راحت همه مکر‌ست و دام در یکی گفته که واجب خدمتست / ور نه اندیشهٔ توکّل‌ تُهمتَست در یکی گفته که امر و نهی‌هاست / بهر کردن نیست‌، شرحِ عجزِ ماست تا که عجزِ خود بینیم اندر آن / قدرت او را بدانیم آن زمان در یکی گفته که عجز خود مبین / کفر‌ِ نعمت کردن است آن عجز‌ْ هین قدرت خود بین که این قدرت ازوست / قدرت‌ِ تو نعمت‌ِ او دان که هوست در یکی گفته کزین دو بَر گذر / بُت بود هر چه بگنجد در نظر در یکی گفته مکُش این شمع را / کاین نظر چون شمع آمد جمع را از نظر چون بگذری‌ و از خیال / کُشته‌باشی نیم‌شب شمع‌ِ وصال در یکی گفته ‌بکُش‌ باکی مدار / تا عوض بینی نظر را صد هزار که ز کُشتن‌ شمع‌ِ جان افزون‌ شود / لیلی‌ات از صبرِ تو مجنون شود ترک دنیا هر که کرد از زُهدِ خویش / بیش آید پیش او دنیا و بیش‌ در یکی گفته که آنچت داد حق / بر تو شیرین کرد در ایجادْ حق بر تو آسان کرد و خَوش آن را بگیر / خویشتن را در مَیفکن در زحیر در یکی گفته که بگذار آن‌ِ خوَد / کان قبول طبع تو رَد‌َّست و بَد راه‌های مختلف آسان شدست / هر یکی را ملّتی چون جان شدست گر میّسر کردنِ حق ره بُدی / هر جهود و گبر ازو آگه بُدی در یکی گفته میسّر آن بود / که حیاتِ دل‌ غذای جان بود هر‌چه ذوقِ طبع باشد‌، چون گذشت / بَر نه‌ آرَد همچو شوره رَیع و کشت جز پشیمانی نباشد رَیع او / جز خسارت پیش نارد بَیع او آن میسَّر نبود اندر عاقبت / نام او باشد معسَّر عاقبت تو معسّر از میسّر بازدان / عاقبت بنگر جمال این و آن در یکی گفته که استادی طلب / عاقبت‌بینی نیابی در حسب عاقبت دیدند هر گون ملّتی / لاجرم گشتند اسیر زلّتی عاقبت‌دیدن نباشد دست‌باف / ورنه کی بودی ز دین‌ها اختلاف‌ در یکی گفته که اُستا هم توی / زانک استا را شناسا هم توی مرد باش و سُخرهٔ مردان مشو / رو سَر خود گیر و سرگردان مشو در یکی گفته که «این جمله یکیست / هر که او دو بیند احوَل مردکی‌ست در یکی گفته که صد یک چون بود‌ / این کی اندیشد‌ مگر مجنون بود هر یکی قولیست ضِدّ هم‌دگر / چون یکی باشد یکی زهر و شکر تا ز زهر و از شکر در نگذری / کی تو از گلزار وحدت بو بری این نمط وین نوع دَه طومار و دو / بر نوشت آن دین عیسی را عَدو === بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه === او ز یک رنگیّ عیسی بو نداشت / وز مزاج خمّ عیسی خو نداشت جامهٔ صد رنگ از آن خمِّ صفا / ساده و یک‌رنگ گشتی چون صبا نیست یک‌رنگی کزو خیزد ملال / بل مثال ماهی و آب زلال گرچه در خشکی هزاران رنگهاست / ماهیان را با یُبوسَت جنگهاست کیست ماهی چیست دریا در مثل / تا بدان مانَد مَلِک عزَّ و جَل صد‌هزاران بحر و ماهی در وجود / سجده آرد پیش آن اکرام و جود چند بارانِ عطا باران شده / تا بدانْ آن بحر دُرّ افشان شده چند خورشیدِ کرَم افروخته / تا که ابر و بحر جود آموخته پرتو دانش زده بر خاک و طین / تا که شد دانه پذیرنده زمین خاکْ امین و هر چه در وی کاشتی / بی‌خیانت جنسِ آن برداشتی این امانت زان امانت یافتست / کآفتابِ عدل بر وی تافتست تا نشانِ حق نیارد نوبهار / خاکْ سِرها را نکرده آشکار آن جوادی که جمادی را بداد / این خبرها وین امانت وین سَداد مر جمادی را کند فضلش خبیر / عاقلان را کرده قهرِ او ضریر جان و دل را طاقتِ آن جوش نیست / با که گویم در جهان یک گوش نیست هر کجا گوشی بُد از وی چشم گشت / هر کجا سنگی بُد از وی یَشم گشت کیمیاسازست چه‌بود کیمیا / معجزه بخش است چه‌بود سیمیا این ثنا گفتن ز من ترکِ ثناست / کین دلیلِ هستی و هستی خطاست پیشِ هستِ او بباید نیست بود / چیست هستی پیش او کور و کبود گر نبودی کور زو بگداختی / گرمی خورشید را بشناختی ور نبودی او کبود از تعزیَت / کی فسردی همچو یخ این ناحیَت === بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر === همچو شه نادان و غافل بد وزیر / پنجه می‌زد با قدیم ناگزیر با چنان قادر خدایی کز عدم / صد چو عالم هست گرداند بدم صد چو عالم در نظر پیدا کند / چونک چشمت را به خود بینا کند گر جهان پیشت بزرگ و بی‌بنیست / پیش قدرت ذره‌ای می‌دان که نیست این جهان خود حبس جانهای شماست / هین روید آن سو که صحرای شماست این جهان محدود و آن خود بی‌حدست / نقش و صورت پیش آن معنی سدست صد هزاران نیزهٔ فرعون را / در شکست از موسیئ با یک عصا صد هزاران طب جالینوس بود / پیش عیسی و دمش افسوس بود صد هزاران دفتر اشعار بود / پیش حرف امیی‌اش عار بود با چنین غالب خداوندی کسی / چون نمیرد گر نباشد او خسی بس دل چون کوه را انگیخت او / مرغ زیرک با دو پا آویخت او فهم و خاطر تیز کردن نیست راه / جز شکسته می‌نگیرد فضل شاه ای بسا گنج آگنان کنج‌کاو / کان خیال‌اندیش را شد ریش گاو گاو که بود تا تو ریش او شوی / خاک چه بود تا حشیش او شوی چون زنی از کار بد شد روی زرد / مسخ کرد او را خدا و زهره کرد عورتی را زهره کردن مسخ بود / خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود روح می‌بردت سوی چرخ برین / سوی آب و گل شدی در اسفلین خویشتن را مسخ کردی زین سفول / زان وجودی که بد آن رشک عقول پس ببین کین مسخ کردن چون بود / پیش آن مسخ این به غایت دون بود اسپ همت سوی اختر تاختی / آدم مسجود را نشناختی آخر آدم‌زاده‌ای ای ناخلف / چند پنداری تو پستی را شرف چند گویی من بگیرم عالمی / این جهان را پر کنم از خود همی گر جهان پر برف گردد سربسر / تاب خور بگدازدش با یک نظر وزر او و صد وزیر و صدهزار / نیست گرداند خدا از یک شرار عین آن تخییل را حکمت کند / عین آن زهراب را شربت کند آن گمان‌انگیز را سازد یقین / مهرها رویاند از اسباب کین پرورد در آتش ابراهیم را / ایمنی روح سازد بیم را از سبب سوزیش من سوداییم / در خیالاتش چو سوفسطاییم === بخش ۲۵ - مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم === مکر دیگر آن وزیر از خود ببست / وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست در مریدان در فکند از شوق، سوز / بود در خلوت چهل پنجاه روز خلق دیوانه شدند از شوقِ او / از فراقِ حال و قال و ذوقِ او لابه و زاری همی کردند و او / از ریاضت گشته در خلوت دوتو گفته، ایشان نیست ما را بی تو نور / بی عصاکش چون بود احوالِ کور از سَرِ اکرام و از بهر خدا / بیش ازین ما را مدار از خود جدا ما چو طفلانیم و ما را دایه تو / بر سر ما گستران آن سایه تو گفت جانم از مُحِبّان دور نیست / لیک بیرون آمدن دستور نیست آن امیران در شفاعت آمدند / وان مریدان در شَناعت آمدند کین چه بدبختیست ما را ای کریم / از دل و دین مانده ما بی تو یتیم تو بهانه می‌کنی و ما ز دَرد / می‌زنیم از سوزِ دل دمهای سرد ما به گفتار خوشت خو کرده‌ایم / ما ز شیر حکمتِ تو خورده‌ایم الله الله این جفا با ما مکن / خیر کن امروز را فردا مکن می‌دهد دل مر ترا کین بی‌دلان / بی تو گردند آخر از بی‌حاصلان جمله در خشکی چو ماهی می‌طپند / آب را بگشا ز جو بر دار بند ای که چون تو در زمانه نیست کس / الله الله خلق را فریاد رس === بخش ۲۶ - دفع گفتن وزیر مریدان را === گفت هان ای سُخرگانِ گفت و گو / وعظ و گفتار زبان و گوشْ جو پنبه اندر گوشِ حِسِّ دون کنید / بندِ حسّ از چشم خود بیرون کنید پنبهٔ آن گوشِ سِرّ، گوشِ سَرست / تا نگردد این کَر آن باطن کَرست بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید / تا خطاب أرْجِعی را بشنوید تا به گفت و گوی بیداری دَری / تو زگفت خوابْ بویی کی بَری سِیرِ بیرونیست قول و فعل ما / سیرِ باطن هست بالای سَما حسْ خشکی دید، کز خشکی بزاد / عیسی جان پای بر دریا نهاد سِیرِ جسمِ خشک بر خشکی فتاد / سیرِ جانْ پا در دلِ دریا نهاد چونک عمر اندر ره خشکی گذشت / گاه کوه و گاه دریا گاه دشت آبِ حیوان از کجا خواهی تو یافت / موجِ دریا را کجا خواهی شکافت موج خاکی وهم و فهم و فکرِ ماست / موج آبی محو و سُکرست و فناست تا درین سُکری، از آن سُکری تو دور / تا ازین مستی از آن جامی نفور گفت و گوی ظاهر آمد چون غبار / مدّتی خاموش خو کن، هوش‌دار === بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن === جمله گفتند ای حکیمِ رخنه‌جو / این فریب و این جفا با ما مگو چارپا را قدر طاقت بارْ نِهْ / بر ضعیفان قدر قوّت کارْ نِهْ دانهٔ هر مرغ اندازهٔ ویَست / طعمهٔ هر مرغْ انجیری کِیَست طفل را گر نان دهی بر جای شیر / طفلِ مسکین را از آن نانْ مُرده گیر چونک دندانها بر آرد، بعد از آن / هم بخود گردد دلش جویای نان مرغِ پَر نارُسته چون پرّان شود / لقمهٔ هر گربهٔ درّان شود چون بر آرد پر، بپرّد او بخوَد / بی‌تکلّف بی‌صفیرِ نیک و بَد دیو را نطقِ تو خامش می‌کند / گوشِ ما را گفتِ تو هُش می‌کند گوش ما هوشست چون گویا توی / خشک ما بحرست چون دریا توی با تو ما را خاک بهتر از فلک / ای سِماک از تو منوَّر تا سَمَک بی‌تو ما را بر فلک تاریکیَست / با تو ای ماه این فلک باری کیَست صورتِ رِفعت بود افلاک را / معنی رِفعت روانِ پاک را صورت رِفعت برای جسمهاست / جسمها در پیش معنی اسمهاست === بخش ۲۸ - جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم === گفت حجت‌های خود کوته کنید / پند را در جان و در دل ره کنید گر اَمینم، متهم نبوَد امین / گر بگویم آسمان را من زمین گر کمالم، با کمال اِنکار چیست / ور نیَم، این زحمت و آزار چیست من نخواهم شد ازین خلوت برون / زانک مشغولم باحوال درون === بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر === جمله گفتند ای وزیر انکار نیست / گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست اشکِ دیده‌ست از فراقِ تو دوان / آهِ آه‌ست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک / گرید او گرچه نه بَد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی / زاری از ما نه تو زاری می‌کنی ما چو ناییم و نوا در ما ز توست / ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست ما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات / بُرد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما که باشیم ای تو ما را جانِ جان / تا که ما باشیم با تو درمیان ما عدم‌هاییم و هستی‌های ما / تو وجودِ مُطلقی فانی‌نُما ما همه شیران ولی شیر عَلم / حمله‌شان از باد باشد دم‌به‌دم حمله‌شان پیدا و ناپیداست باد / آنک ناپیداست هرگز گُم مباد بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست / هستی ما جمله از ایجادِ توست لذّت هستی نمودی نیست را / عاشق خود کرده بودی نیست را لذّت انعامِ خود را وا مگیر / نُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر ور بگیری کیت جُست و جو کند / نقش با نقّاش چون نیرو کند منگر اندر ما مکن در ما نظر / اندر اِکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود / لطفِ تو ناگفتهٔ ما می‌شنود نقش باشد پیشِ نقّاش و قلم / عاجز و بسته چو کودک در شکم پیشِ قدرت خلقْ جمله بارگه / عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه گاه نقشش دیو و گَه آدم کند / گاه نقشش شادی و گه غم کند دست نِه تا دست جنباند به دفع / نطق نِه تا دَم زند در ضَرّ و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیت / گفت ایزد «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ» گر بپرّانیم تیر آن نه ز ماست / ما کمان و تیراندازش خداست این نه جَبر این معنی جبّاری است / ذکرِ جبّاری برای زاری است زاری ما شد دلیل اضطرار / خجلت ما شد دلیل اختیار گر نبودی اختیارْ این شرم چیست / وین دریغ و خجلت و آزرم چیست زَجرِ شاگردان و استادان چراست / خاطر از تدبیرها گردان چراست ور تو گویی غافل است از جَبرْ او / ماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو هست این را خوش جواب ار بشنوی / بگذری از کفر و در دین بِگروی حسرت و زاری گَهِ بیماری است / وقت بیماری همه بیداری است آن زمان که می‌شوی بیمارْ تو / می‌کنی از جُرم استغفار تو می‌نماید بر تو زشتیّ گُنه / می‌کنی نیّت که باز آیم به رَه عهد و پیمان می‌کنی که بعد ازین / جز که طاعت نبوَدم کاری گزین پس یقین گشت این که بیماری تو را / می‌ببخشد هوش و بیداری تو را پس بِدان این اصل را ای اصل‌جو / هر که را دَردست، او بُرده‌ست بو هر که او بیدارتر پُردَردتر / هر که او آگاه‌تر رخ‌زردتر گر ز جَبرش آگهی زاریت کو / بینشِ زنجیرِ جبّاریت کو بسته در زنجیرْ چون شادی کند / کی اسیر حبس، آزادی کند ور تو می‌بینی که پایت بسته‌اند / بر تو سرهنگانِ شه بنشسته‌اند پس تو سرهنگی مکُن با عاجزان / زانک نبود طبع و خوی عاجز آن چون تو جبرِ او نمی‌بینی مگو / ور همی بینی نشانِ دید کو در هر آن کاری که میلَستَت بدان / قدرت خود را همی بینی عیان واندر آن کاری که میلَت نیست و خواست / خویش را جَبری کنی کین از خداست انبیا در کارِ دنیا جبری‌اند / کافران در کار عُقبی جبری‌اند انبیا را کارِ عُقبی اختیار / جاهلان را کار دنیا اختیار زانک هر مرغی به‌ سوی جنسِ خویش / می‌پرد او در پس و جانْ پیش پیش کافران چون جنس سجّین آمدند / سَجنِ دنیا را خوش آیین آمدند انبیا چون جنس عِلّیّین بُدند / سوی عِلّیّینِ جان و دل شدند این سخن پایان ندارد لیک ما / باز گوییم آن تمام قصّه را === بخش ۳۰ - نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت === آن وزیر از اندرون آواز داد / کای مریدان از من این معلوم باد که مرا عیسی چنین پیغام کرد / کز همه یاران و خویشان باش فَرد روی در دیوار کن تنها نشین / وز وجود خویش هم خلوت گُزین بعد ازین دستوریِ گفتار نیست / بعد ازین با گفت و گویم کار نیست الوَداع ای دوستان من مُرده‌ام / رخت بر چارم فلک‌ بَر بُرده‌ام تا به زیر چرخ ناری چون حَطَب / من نسوزم در عَنا و در عَطب پهلوی عیسی نشینم بعد ازین / بر فرازِ آسمانِ چارمین === بخش ۳۱ - ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا === وانگهانی آن امیران را بخواند / یک‌بیک تنها بهر یک حرف راند گفت هر یک را بدین عیسوی / نایب حقّ و خلیفهٔ من توی وان امیران دگر، اتباع تو / کَرد عیسی جمله را اشیاع تو هر امیری کو کِشد گردن، بگیر / یا بکُش یا خود همی دارش اسیر لیک تا من زنده‌ام این وا مگو / تا نمیرم این ریاست را مجو تا نمیرم من تو این پیدا مکن / دعوی شاهی و استیلا مکن اینک این طومار و احکام مسیح / یک بیک بر خوان تو بر امت فصیح هر امیری را چنین گفت او جدا / نیست نایب جز تو در دین خدا هر یکی را کرد او یک‌یک عزیز / هرچه آن را گفت این را گفت نیز هر یکی را او یکی طومار داد / هر یکی ضدّ دگر بود المراد متن آن طومارها بُد مختلف / همچو شکل حرفها یا تا الف حکم این طومار ضد حکم آن / پیش ازین کردیم این ضد را بیان === بخش ۳۲ - کشتن وزیر خویشتن را در خلوت === بعد از آن چل روز دیگر در ببست / خویش کشت و از وجود خود برست چونک خلق از مرگ او آگاه شد / بر سر گورش قیامتگاه شد خلق چندان جمع شد بر گور او / مو کنان جامه‌دران در شور او کان عدد را هم خدا داند شمرد / از عرب وز ترک و از رومی و کرد خاک او کردند بر سرهای خویش / درد او دیدند درمان جای خویش آن خلایق بر سر گورش مهی / کرده خون را از دو چشم خود رهی === بخش ۳۳ - طلب کردن امت عیسی علیه‌السلام از امرا کی ولی عهد از شما کدامست === بعد ماهی خلق گفتند ای مهان / از امیران کیست بر جایش نشان تا به جای او شناسیمش امام / دست و دامن را به دست او دهیم چونک شد خورشید و ما را کرد داغ / چاره نبود بر مقامش از چراغ چونک شد از پیش دیده وصل یار / نایبی باید ازومان یادگار چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب / بوی گل را از که یابیم از گلاب چون خدا اندر نیاید در عیان / نایب حق‌اند این پیغامبران نه غلط گفتم که نایب با منوب / گر دو پنداری قبیح آید نه خوب نه دو باشد تا توی صورت‌پرست / پیش او یک گشت کز صورت برست چون به صورت بنگری چشم تو دوست / تو به نورش در نگر کز چشم رست نور هر دو چشم نتوان فرق کرد / چونک در نورش نظر انداخت مرد ده چراغ ار حاضر آید در مکان / هر یکی باشد بصورت غیر آن فرق نتوان کرد نور هر یکی / چون به نورش روی آری بی‌شکی گر تو صد سیب و صد آبی بشمری / صد نماند یک شود چون بفشری در معانی قسمت و اعداد نیست / در معانی تجزیه و افراد نیست اتحاد یار با یاران خوشست / پای معنی‌گیرْ، صورت سرکشست صورتِ سرکش گُدازان کُن برَنج / تا ببینی زیر او وحدت چو گنج ور تو نگدازی عنایتهای او / خود گدازد ای دلم مولای او او نماید هم به دلها خویش را / او بدوزد خرقهٔ درویش را منبسط بودیم یک جوهر همه / بی‌سر و بی پا بدیم آن سر همه یک گهر بودیم همچون آفتاب / بی گره بودیم و صافی همچو آب چون بصورت آمد آن نور سره / شد عدد چون سایه‌های کنگره گنگره ویران کنید از منجنیق / تا رود فرق از میان این فریق شرح این را گفتمی من از مری / لیک ترسم تا نلغزد خاطری نکته‌ها چون تیغ پولادست تیز / گر نداری تو سپر وا پس گریز پیش این الماس بی اسپر میا / کز بریدن تیغ را نبود حیا زین سبب من تیغ کردم در غلاف / تا که کژخوانی نخواند برخلاف آمدیم اندر تمامی داستان / وز وفاداری جمع راستان کز پس این پیشوا بر خاستند / بر مقامش نایبی می‌خواستند === بخش ۳۴ - منازعت امرا در ولی عهدی === یک امیری زان امیران پیش رفت / پیش آن قومِ وفا اندیش رفت گفت اینک نایبِ آن مرد من / نایبِ عیسی منم اندر زَمَن اینک این طومارْ برهانِ منست / کین نیابت بعد ازو آن منست آن امیر دیگر آمد از کمین / دعوی او در خلافت بُد همین از بغل او نیز طوماری نمود / تا برآمد هر دو را خشمِ جهود آن امیرانِ دگر یک‌یک قطار / برکشیده تیغهای آبدار هر یکی را تیغ و طوماری به دست / درهم افتادند چون پیلانِ مست صد هزاران مردِ تَرسا کُشته شد / تا ز سَرهای بریده پُشته شد خون روان شد همچو سیل از چپ و راست / کوه کوه اندر هوا زین گَردْ خاست تخم‌های فتنه‌ها کو کِشته بود / آفت سَرهای ایشان گَشته بود جوزها بشکست و آن کان مغز داشت / بَعد کُشتن روحِ پاکِ نغز داشت کُشتن و مُردن که بر نقشِ تنست / چون انار و سیب را بشکَستنست آنچ شیرینست او شد ناردانگ / وانک پوسیده‌ست نبود غیرِ بانگ آنچ با معنیست خود پیدا شود / وانچ پوسیده‌ست او رسوا شود رو بمعنی کوش ای صورت‌پرست / زانک معنی بر تنِ صورت‌ پُرست همنشین اهل معنی باش تا / هم عطا یابی و هم باشی فتیٰ جان بی‌معنی درین تن بی‌خلاف / هست همچون تیغ چوبین در غلاف تا غلاف اندر بود باقیمتست / چون برون شد سوختن را آلتست تیغ چوبین را مبَر در کارزار / بنگر اوّل تا نگردد کارْ زار گر بود چوبین برو دیگر طلب / ور بود الماس پیش آ با طرب تیغ در زرّادخانهٔ اولیاست / دیدن ایشان شما را کیمیاست جمله دانایان همین گفته همین / هست دانا رحمةَ للعالمین گر اناری می‌خری خندان بخَر / تا دهد خنده ز دانهٔ او خبر ای مبارک خنده‌اش کو از دهان / می‌نماید دلْ چو دُرّ از دُرجِ جان نامبارک خندهٔ آن لاله بود / کز دهانِ او سیاهی دل نمود نارِ خندان باغ را خندان کند / صحبت مردانَت از مردان کند گر تو سنگِ صَخره و مرمر شوی / چون به صاحب دل رسی گوهر شوی مهرِ پاکان درمیان جان نشان / دل مده الّا به مِهر دلخوشان کوی نومیدی مَرو اومیدهاست / سوی تاریکی مرو خورشیدهاست دل ترا در کوی اهلِ دل کشد / تن ترا در حبس آب و گل کشد هین غذای دل بِده از همدلی / رو بجو اقبال را از مُقبلی === بخش ۳۵ - تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل === بود در انجیل نام مُصطفی / آن سَر پیغامبران بحرِ صفا بود ذکر حلیه‌ها و شکل او / بود ذکر غَزو و صوم و اکلِ او طایفهٔ نصرانیان بهرِ ثواب / چون رسیدندی بدان نام و خطاب بوسه دادندی بر آن نام شریف / رو نهادندی بر آن وصفِ لطیف اندرین فتنه که گفتیم آن گروه / ایمن از فتنه بُدند و از شِکوه ایمن از شرِّ امیران و وزیر / در پناه نامِ احمد مُستجیر نسلِ ایشان نیز هم بسیار شد / نورِ احمد ناصر آمد یار شد وان گروه دیگر از نصرانیان / نام احمد داشتندی مُستهان مستهان و خوار گشتند از فِتَن / از وزیر شوم‌رای شوم‌فَن هم مخبَّط دینشان و حُکمشان / از پی طومارهای کژ بیان نام احمد این چنین یاری کند / تا که نورش چون نگهداری کند نام احمد چون حصاری شد حصین / تا چه باشد ذات آن روح‌الامین بعد ازین خون‌ریزِ درمان ناپذیر / کاندر افتاد از بلای آن وزیر === بخش ۳۶ - حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود === یک شه دیگر ز نسل آن جُهود / در هلاک قوم عیسی رو نمود گر خبر خواهی ازین دیگر خروج / سوره بر خوان وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلۡبُرُوجِ سنّت بَد کز شهِ اوّل بزاد / این شه دیگر قدم بر وی نهاد هر که او بنهاد ناخوش سنّتی / سوی او نفرین رود هر ساعتی نیکوان رفتند و سنّت‌ها بماند / وز لئیمان ظلم و لَعنت‌ها بماند تا قیامت هرکه جنس آن بَدان / در وجود آید بود رویش بِدان رگ رگست این آبِ شیرین و آب شور / در خلایق می‌رود تا نفخ صور نیکوان را هست میراث از خوشاب / آن چه میراث است أَوۡرَثۡنَا ٱلۡکِتَٰبَ شد نیاز طالبان ار بنگری / شعله‌ها از گوهرِ پیغامبری شعله‌ها با گوهران گَردان بود / شعله آن جانب رود هم کان بود نورِ روزن گِرد خانه می‌دَود / زانک خور بُرجی به بُرجی می‌رود هر که را با اختری پیوستگی‌ست / مر وِرا با اختر خود هم‌تگی‌ست طالعش گر زهره باشد در طرب / میل کلّی دارد و عشق و طلب ور بود مِرّیخی خون‌ریزخو / جنگ و بهتان و خصومت جوید او اخترانند از ورای اختران / که احتراق و نَحس نبود اندر آن سایران در آسمان‌های دگر / غیر این هفت آسمانِ مُعتبر راسخان در تابِ انوارِ خدا / نه به هم پیوسته نه از هم جدا هر که باشد طالع او زان نجوم / نفس او کفّار سوزد در رُجوم خشمِ مرّیخی نباشد خشم او / منقلب رَوْ غالب و مغلوب‌ْخو نورِ غالب ایمن از نقص و غَسَق / در میانِ اصبعَین نورِ حق حق فشاند آن نور را بر جان‌ها / مقبلان بر داشته دامان‌ها و آن نثار نور را وا یافته / روی از غیر خدا برتافته هر که را دامان عشقی نابُده / زان نثارِ نور بی‌بهره شده جزوها را رویها سوی کُل است / بلبلان را عشق با روی گُل است گاو را رنگ از برون و مرد را / از درون جو رنگ سرخ و زرد را رنگ‌های نیک از خُمِّ صفاست / رنگ زشتان از سیاهابهٔ جَفاست صِبغةُ الله نام آن رنگ لطیف / لعنةُ الله بوی این رنگ کثیف آنچ از دریا به دریا می‌رود / از همانجا کامد آنجا می‌رود از سرِ کُه سیل‌های تیزرو / وز تن ما جانِ عشق آمیزرو === بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست === آن جهودِ سَگ ببین چه راٰی کرد / پهلوی آتش بُتی بَر پای کرد کانکه این بُت را سجود آرد برست / ور نیارد در دلِ آتش نشست چون سزای این بتِ نفسْ او نداد / از بتِ نفسش بتی دیگر بِزاد مادرِ بتها بتِ نفس شماست / زانک آن بت مار و این بت اژدهاست آهن و سنگست نفس و بت شرار / آن شرار از آب می‌گیرد قرار سنگ و آهن زآب کی ساکن شود / آدمی با این دو کی ایمن بود بت سیاهابه‌ست در کوزه نهان / نفسْ مر آبِ سیه را چشمه دان آن بت مَنحوت چون سیل سیاه / نفسِ بُتگر چشمه‌ای بر آب‌راه صد سبو را بشکند یکپاره سنگ / و آبِ چشمه می‌زهاند بی‌درنگ بت‌شکستن سَهل باشد نیک سهل / سهل دیدن نفس را جَهلست جهل صورتِ نفس ار بجویی ای پسر / قصّهٔ دوزخ بخوان با هفت دَر هر نفَس مکری و در هر مکر زان / غرقه صد فرعون با فرعونیان در خدای موسی و موسی گریز / آب ایمان را ز فرعونی مریز دست را اندر اَحد و احمد بزن / ای برادر وا ره از بوجهل تَن === بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش === یک زنی با طفل آورد آن جهود / پیش آن بُت، آتش اندر شعله بود طفل ازو بستَد در آتش در فکند / زن بترسید و دل از ایمان بکَند خواست تا او سجده آرد پیش بُت / بانگ زد آن طفل "إنّي لم أمُت" اندر آ ای مادر اینجا من خوشم / گرچه در صورت میانِ آتشم چشم‌بندست آتش از بهرِ حجِاب / رحمتست این سر برآورده ز جیب اندر آ مادر ببین برهانِ حق / تا ببینی عشرتِ خاصانِ حق اندر آ و آب بین آتش‌مثال / از جهانی کآتش است آبش مثال اندر آ اسرارِ ابراهیم بین / کو در آتش یافت سرو و یاسمین مرگ می‌دیدم گَهِ زادن ز تو / سخت خوفم بود افتادن ز تو چون بزادم رَستم از زندان تنگ / در جهانِ خوش‌هوای خوب‌رنگ من جهان را چون رَحِم دیدم کنون / چون درین آتش بدیدم این سکون اندرین آتش بدیدم عالمی / ذرّه ذرّه اندرو عیسِی‌دمی نک جهانِ نیست‌شکلِ هست‌ْذات / و آن جهان هست شکلِ بی‌ثبات اندر آ مادر بحقّ مادری / بین که این آذر ندارد آذری اندر آ مادر که اقبال آمدست / اندر آ مادر مَدِه دولت زِ دست قدرتِ آن سگ بدیدی اندر آ / تا ببینی قدرت و لطفِ خدا من ز رحمت می‌کشانم پای تو / کز طرب خود نیستم پروای تو اندر آ و دیگران را هم بخوان / کاندر آتش شاه بِنهادست خوان اندر آیید ای مسلمانان همه / غیر عَذب، دین عَذابست آن همه اندر آیید ای همه پروانه‌وار / اندرین بهره که دارد صد بهار بانگ می‌زد درمیان آن گروه / پُر همی شد جان خلقان از شکوه خلقْ خود را بعد از آن بی‌خویشتن / می‌فکندند اندر آتش مرد و زن بی‌موکّل بی‌کشش از عشقِ دوست / زانک شیرین کردنِ هر تلخ ازوست تا چنان شد کان عوانان خلق را / منع می‌کردند کآتش در مَیا آن یهودی شد سیه‌رو و خجل / شد پشیمان زین سبب بیماردل کاندر ایمان خلق عاشق‌تر شدند / در فنای جسم صادق‌تر شدند مکرِ شیطان هم درو پیچید شُکر / دیو هم خود را سیه‌رو دید شکر آنچ می‌مالید دَر روی کَسان / جمع شد در چهرهٔ آن ناکس آن آنک می‌درّید جامهٔ خلق چُست / شد دریده آنِ او ایشان درست === بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمّد را صلی‌الله علیه و سلّم بتَسخر خواند === آن دهان کژ کرد و از تَسخر بخواند / مر محمّد را دهانش کژ بماند باز آمد کای محمّد عفو کن / ای ترا الطاف و علمِ مِن لَدُن من ترا افسوس می‌کردم ز جَهل / من بُدم افسوس را منسوب و اَهل چون خدا خواهد که پردهٔ کس درد / میلش اندر طعنهٔ پاکان برد ور خدا خواهد که پوشد عیبِ کس / کم زند در عیبِ معیوبان نفس چون خدا خواهد که‌مان یاری کند / میل ما را جانبِ زاری کند ای خنک چشمی که آن گریانِ اوست / وی همایون دل که آن بریان اوست آخر هر گریه آخِر خنده‌ایست / مردِ آخر بین، مبارک بنده‌ایست هر کجا آبِ روان سبزه بود / هر کجا اشکی روان رحمت شود باش چون دولابِ نالان چشم‌تَر / تا ز صحنِ جانت بَر روید خَضَر اشک خواهی رحم کن بر اشک‌ْبار / رحم خواهی بر ضعیفان رحمْ آر === بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود === رو به آتش کرد شه «کِای تُندخو / آن جهان‌سوز طبیعی‌خوت کو؟ چون نمی‌سوزی چه شد خاصیّتت؟ / یا ز بختِ ما دگر شد نیّتت؟ می‌نبخشایی تو بر آتش‌پرست؛ / آنک نپرستد ترا، او چون بِرست؟ هرگز ای آتش تو صابر نیستی / چون نسوزی؟ چیست؟ قادر نیستی؟ چشم‌بندست این عجب، یا هوش‌بند؟ / چون نسوزاند چنین شعله‌ٔ بلند؟ جادوی کردت کسی یا سیمیاست؟ / یا خلافِ طبع تو از بخت ماست؟» گفت آتش من همانم ای شَمن / اندر آ تا تو ببینی تابِ من طبع من دیگر نگشت و عنصرم / تیغ حقّم هم به دستوری بُرم بر دَرِ خرگَه سگانِ ترکمان / چاپلوسی کرده پیش میهمان ور بخرگه بگذرد بیگانه‌رو / حمله بیند از سگان شیرانه او من ز سگ کم نیستم در بندگی / کَم ز تُرکی نیست حق در زندگی آتش طبعت اگر غمگین کند / سوزش از امر ملیکِ دین کند آتش طبعت اگر شادی دهد / اندرو شادی ملیکِ دین نهد چونک غم‌ بینی تو استغفار کن / غم بامر خالق آمد کارکن چون بخواهد عین غم شادی شود / عین بندِ پای آزادی شود باد و خاک و آب و آتش بنده‌اند / با من و تو مرده با حق زنده‌اند پیش حق آتش همیشه در قیام / همچو عاشق روز و شب پیچان مدام سنگ بر آهن زنی بیرون جهد / هم به امر حق قدم بیرون نهد آهن و سنگِ هوا بر هم مزن / کین دو می‌زایند همچون مرد و زن سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک / تو به بالاتر نگر ای مَرد نیک کین سبب را آن سبب آورد پیش / بی‌سبب کی شد سبب هرگز ز خویش و آن سببها کانبیا را رهبرند / آن سببها زین سببها برترند این سبب را آن سبب عامل کند / باز گاهی بی بر و عاطل کند این سبب را محرم آمد عقلها / و آن سببها راست محرم انبیا این سبب چه بود بتازی گو رسن / اندرین چَه این رسن آمد به فَنّ گردِش چَرخه رسن را علّتست / چَرخه گردان را ندیدن زَلّتست این رسنهای سببها در جهان / هان و هان زین چرخِ سرگردان مدان تا نمانی صِفر و سرگردان چو چرخ / تا نسوزی تو ز بی‌مغزی چو مَرخ باد آتش می‌شود از امر حق / هر دو سرمست آمدند از خمرِ حق آبِ حلم و آتش خشم ای پسر / هم ز حق بینی چو بگشایی بصر گر نبودی واقف از حق جانِ باد / فرق کی کردی میانِ قومِ عاد هود گِردِ مؤمنان خطّی کشید / نرم می‌شد باد کانجا می‌رسید هر که بیرون بود زان خط جمله را / پاره پاره می‌گُسست اندر هوا همچنین شیبان راعی می‌کشید / گِرد بر گِردِ رمه خطّی پدید چون به جُمعه می‌شد او وقت نماز / تا نیارد گرگ آنجا تُرک‌تاز هیچ گرگی در نرفتی اندر آن / گوسفندی هم نگشتی زان نشان بادِ حرص گرگ و حرص گوسفند / دایره‌ٔ مرد خدا را بود بند همچنین بادِ اجل با عارفان / نرم و خوش همچون نسیم یوسفان آتش ابراهیم را دندان نزد / چون گُزیده‌ٔ حق بُوَد چونش گَزَد ز آتش شهوت نسوزد اهل دین / باقیان را بُرده تا قعر زمین موج دریا چون به اَمر حق بتاخت / اهل موسی را ز قَبْطی واشناخت خاکْ قارون را چو فرمان در رسید / با زر و تختش به قعرِ خود کشید آب و گِل چون از دمِ عیسی چرید / بال و پر بگشاد، مرغی شد پَرید هست تسبیحت بخارِ آب و گِل / مرغ جنّت شد ز نفخِ صِدق دل کوهِ طور از نور موسی شد به رقص / صوفی کامل شد و رَست او ز نقص چه عجب گر کوه صوفی شد عزیز / جسم موسی از کلوخی بود نیز === بخش ۴۱ - طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش === این عجایب دید آن شاه جهود / جُز که طنز و جز که انکارش نبود ناصحان گفتند از حد مگذران / مرکبِ استیزه را چندین مران ناصحان را دست بَست و بند کرد / ظلم را پیوند در پیوند کرد بانگ آمد کار چون اینجا رسید / پای دار ای سگ که قهر ما رسید بعد از آن آتش چهل گَز بر فروخت / حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت اصل ایشان بود آتش ز ابتدا / سوی اصل خویش رفتند انتها هم ز آتش زاده بودند آن فریق / جزوها را سوی کُل باشد طریق آتشی بودند مؤمن‌ سوز و بس / سوخت خود را آتش ایشان چو خَس آنک بودست امُّه الهاویه / هاویه آمد مَرورا زاویه مادر فرزند جویان ویَست / اصلها مر فرعها را در پیَست آبها در حوض اگر زندانیَست / باد نَشفش می‌کند کارکانیست می‌رهاند می‌بَرد تا مَعدنش / اندک اندک تا نبینی بُردنش وین نفس جانهای ما را همچنان / اندک اندک دزدد از حبس جهان تا اِلَیهِ یَصعَد اَطیابُ الکَلِم / صاعِداََ مِنّا اِلی حَیثُ عَلِم تَرتَقی اَنفاسُنا بِالمُنتَقا / مُحتَفاََ مِنّا اِلی دارِالبَقا ثُمَّ تَأتینا مُکافاتُ المَقال / ضِعفَ ذاکَ رَحمَةََ مِن ذِی الجَلال ثُمَّ یُلجینا اِلی اَمثالِها / کَی یَنالَ العَبدُ مِمّا نالَها هاکَذا تَعرُج وَ تَنزِل دایما / ذا فَلازِلتَ عَلَیه قایما پارسی گوییم یعنی این کشش / زان طرف آید که آمد آن چشش چشم هر قومی به سویی مانده‌ست / کان طرف یک روز ذوقی رانده‌ست ذوق جنس از جنس خود باشد یقین / ذوق جزو از کل خود باشد ببین یا مگر آن قابل جِنسی بود / چون بدو پیوست جنس او شود همچو آب و نان که جنس ما نبود / گشت جنس ما و اندر ما فزود نقش جنسیّت ندارد آب و نان / ز اعتبار آخر آن را جنس دان ور ز غیر جنس باشد ذوقِ ما / آن مگر مانند باشد جنس را آنک مانندست باشد عاریت / عاریت باقی نماند عاقبت مرغ را گر ذوق آید از صفیر / چونک جنس خود نیابد شد نفیر تشنه را گر ذوق آید از سَراب / چون رسد در وی گریزد جوید آب مفلسان هم خوش شوند از زر قلب / لیک آن رسوا شود در دارِ ضرب تا زر اندودیت از ره نَفکند / تا خیال کژ ترا چَه نَفکند از کلیله باز جو آن قصّه را / واندر آن قصه طلب کن حِصّه را === بخش ۴۲ - بیان توکّل و ترک جهد گفتن نخچیران به شیر === طایفهٔ نخچیر دَر وادی خوش / بودشان از شیر دایم کش‌مکش بس که آن شیر از کمین می در ربود / آن چَرا بر جمله ناخوش گشته بود حیله کردند آمدند ایشان بَشیر / کز وظیفه ما ترا داریم سیر بعد ازین اندر پی صیدی میا / تا نگردد تلخْ بر ما این گیا === بخش ۴۳ - جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن === گفت آری گر وفا بینم نه مکر / مکر‌ها بس دیده‌ام از زید و بکر من هلاک فعل و مکر مردمم / من گَزیدهٔ زخم مار و کَژدمم مَردمِ نَفس از درونم در کمین / از همه مردم بتر در مکر و کین گوشِ من لایُلْدَغُ المُؤمن شنید / قول پیغامبر به‌جان و دل گُزید === بخش ۴۴ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر جهد و اکتساب === جمله گفتند ای حکیم با خبر / الحذَر دَعْ لیس یُغْنِی عن قدر در حذر شوریدنِ شور و شر‌ست / رو توکّل کن توکّل بهتر‌ست با قضا پنجه مزن ای تُند و تیز / تا نگیرد هم قضا با تو ستیز مرده باید بود پیش حکمِ حق / تا نیاید زخم از ربُّ الفَلَق === بخش ۴۵ - ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکّل و تسلیم === گفت آری گر توکّل رهبر‌ست / این سبب هم سُنّت پیغمبر‌ست گفت پیغامبر به آواز بلند / با توکّل زانو‌ی اشتر ببند رمزِ الکاسِب حبیبُ الله شنو / از توکّل در سبب کاهل مشو === بخش ۴۶ - ترجیح نهادن نخچیران توکّل را بر اجتهاد === قوم گفتندش که کسب از ضعف خلق / لقمهٔ تزویر دان بر قدر حلق نیست کسبی از توکّل خوب‌تر / چیست از تسلیمْ خود محبوب‌تر بس گریزند از بلا سوی بلا / بس جهند از مار سوی اژدها حیله کرد اِنسان و حیله‌ش دام بود / آنک جان پنداشت خون‌آشام بود دَر ببست و دشمن اندر خانه بود / حیلهٔ فرعون زین افسانه بود صد هزاران طفل کُشت آن کینه‌کش / وانک او می‌جُست اندر خانه‌اَش دیدهٔ ما چون بسی علّت دروست / رو فنا کن دیدِ خود در دیدِ دوست دیدِ ما را دیدِ او نعْمَ العِوَض / یابی اندر دید او کُلّ غرض طفل تا گیرا و تا پویا نبود / مرکبش جز گردن بابا نبود چون فضولی گشت و دست و پا نمود / در عَنا افتاد و در کور و کبود جان‌های خلق پیش از دست و پا / می‌پَریدند از وفا اندر صفا چون به امر اِهْبِطُوا بَندی شدند / حبس خشم و حرص و خُرسند‌ی شدند ما عیال حَضرتیم و شیر‌خواه / گفت الخَلْقُ عیَالٌ لِلاِلٔه آنک او از آسمان باران دهد / هم تواند کاو ز رحمت نان دهد === بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکّل === گفت شیر آری ولی ربُّ العباد / نردبانی پیش پای ما نهاد پایه پایه رفت باید سوی بام / هست جَبری بودن اینجا طمع خام پای داری چون کُنی خود را تو لنگ‌‌؟ / دست داری چون کُنی پنهان تو چنگ‌‌؟ خواجه چون بیلی به دست بنده داد / بی زبان معلوم شد او را مُراد دستِ همچون بیل اشارت‌های اوست / آخر اندیشی عبارت‌های اوست چون اشارت‌هاش را بر جان نهی / در وفا‌ی آن اشارت جان دهی پس اشارت‌های اسرار‌ت دهد / بار بَر‌دارد ز تو کارت دهد حاملی محمول گرداند تو‌را / قابلی مقبول گرداند تو‌را قابل امر ویی قایل شوی / وصل جویی بعد از آن واصل شوی سعیِ شکرِ نعمتش قدرت بود / جَبر تو انکار آن نعمت بود شکرِ قدرت قدرتت افزون کند / جَبرْ نعمت از کفت بیرون کند جَبرِ تو خُفتن بود در ره مخُسپ / تا نبینی آن در و دَرگه مخُسپ هان مخسپ ای کاهلِ بی‌اعتبار / جز به زیر آن درخت میوه‌دار تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد / بر سر خفته بریزد نقل و زاد جبر و خفتن در میان ره‌زنان / مرغ بی‌هنگام کی یابد امان‌‌؟ ور اشارت‌هاش را بینی زنی / مرد پنداری و چون بینی زنی این قدر عقلی که داری گُم شود / سَر که عقل از وی بپرّد دُم شود زانک بی‌شکری بود شوم و شَنار / می‌برد بی‌شکر را در قَعرِ نار گر توکّل می‌کنی در کار کن / کشت کن پس تکیه بر جبّار کُن === بخش ۴۸ - باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد === جمله با وی بانگ‌ها بر داشتند / کان حریصان که سبب‌ها کاشتند صد هزار اندر هزار از مرد و زن / پس چرا محروم ماندند از زَمن صد هزار‌ان قرن ز آغاز جهان / همچو اژدر‌ها گُشاده صد دهان مکر‌ها کردند آن دانا گُروه / که ز بُن بر‌کنده شد زان مَکرْ کوه کرد وَصف مکر‌هاشان ذوالجلال / لِتَزُولَ مِنۡهُ اَقْلالُ ٱلجِبَالُ جز که آن قسمت که رفت اندر ازل / روی ننمود از شکار و از عمل جمله افتادند از تدبیر و کار / ماند کار و حکم‌های کردگار کسپ جز نامی مدان ای نام‌دار / جهد جز وَهمی مپندار ای عَیار === بخش ۴۹ - نگریستن عزراییل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکّل بر جهد و قلّت فایدهٔ جهد === زادمردی چاشتگاهی دررسید / در سراعدل سلیمان در دوید رویش از غم زرد و هر دو لب کبود / پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود‌؟ گفت عزراییل در من این چنین / یک نظر انداخت پر از خشم و کین گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه‌‌! / گفت فرما باد را ای جان‌پناه تا مرا زینجا به هندِستان بَرَد / بوکْ بنده کان طرف شد جان برد نک ز درویشی گریزانند خلق / لقمهٔ حرص و امل ز‌آنند خلق ترسِ درویشی مثال آن هراس / حرص و کوشش را تو هندستان شناس باد را فرمود تا او را شتاب / برد سوی قعرِ هندستان بر آب روزِ دیگر وقتِ دیوان و لِقا / پس سلیمان گفت عزراییل را کان مسلمان را به خشم از بهر آن / بنگریدی تا شد آواره ز خان گفت من از خشم کی کردم نظر / از تعجّب دیدمش در رَهگذر که مرا فرمود حق کامروز هان / جان او را تو به هندِستان ستان از عجب گفتم گر او را صد پَر‌ست / او به هندستان شدن دور اندرست تو همه کارِ جهان را همچنین / کن قیاس و چشم بگشا و ببین از که بگریزیم‌‌؟ از خود‌‌؟ ای مُحال / از که برباییم‌‌؟ از حق‌‌؟ ای وبال === بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن === شیر گفت آری ولیکن هم ببین / جهد‌های انبیا و مؤمنین حق تعالی جهد‌شان را راست کرد / آنچه دیدند از جفا و گرم و سرد حیله‌هاشان جمله حال آمد لطیف / کل شیء من ظریف هو ظریف دام‌هاشان مرغ گردونی گرفت / نقص‌هاشان جمله افزونی گرفت جهد می‌کن تا توانی ای کیا / در طریق انبیاء و اولیا با قضا پنجه زدن نبود جهاد / زانکه این را هم قضا بر ما نهاد کافر‌م من گر زیان کرده‌ست کس / در ره ایمان و طاعت یک نفس سر شکسته نیست‌‌، این سر را مبند / یک دو روزک جهد کن باقی بخند بد محالی جست کاو دنیا بجست / نیک حالی جست کاو عقبی بجست مکر‌ها در کسب دنیا بارد است / مکر‌ها در ترک دنیا وارد است مکر آن باشد که زندان حفره کرد / آنکه حفره بست آن مکری‌ست سرد این جهان زندان و ما زندانیان / حفره‌کن زندان و خود را وا رهان چیست دنیا از خدا غافل بدن / نه قماش و نقده و میزان و زن مال را کز بهر دین باشی حمول / نعم مال صالح خواندش رسول آب در کشتی هلاک کشتی است / آب اندر زیر کشتی پشتی است چونکه مال و ملک را از دل براند / زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند کوزهٔ سربسته اندر آب زفت / از دل پر باد فوق آب رفت باد درویشی چو در باطن بود / بر سر آب جهان ساکن بود گر‌چه جملهٔ این جهان ملک وی‌ست / ملک در چشم دل او لاشی‌ست پس دهان دل ببند و مُهر کن / پر کنش از بادِ کبرِ من‌لدن جهد حق‌ست و دوا حق‌ست و درد / منکر اندر نفی جهد‌ش جهد کرد === بخش ۵۱ - مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل === زین نمط بسیار برهان گفت شیر / کز جواب آن جبریان گشتند سیر روبه و آهو و خرگوش و شغال / جبر را بگذاشتند و قیل و قال عهدها کردند با شیر ژیان / کاندرین بیعت نیفتد در زیان قسم هر روزش بیاید بی‌جگر / حاجتش نبود تقاضایی دگر قرعه بر هر که فتادی روز روز / سوی آن شیر او دویدی همچو یوز چون به خرگوش آمد این ساغر بدور / بانگ زد خرگوش کاخر چند جور === بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر === قوم گفتندش که چندین گاه ما / جان فدا کردیم در عهد و وفا تو مجو بدنامی ما ای عنود / تا نرنجد شیر رو رو زود زود === بخش ۵۳ - جواب گفتن خرگوش ایشان را === گفت ای یاران مرا مهلت دهید / تا به مکرم از بلا بیرون جهید تا امان یابد به مکرم جانتان / ماند این میراث فرزندانتان هر پیمبر امتان را در جهان / همچنین تا مخلصی می‌خواندشان کز فلک راه برون شو دیده بود / در نظر چون مردمک پیچیده بود مردمش چون مردمک دیدند خرد / در بزرگی مردمک کس ره نبرد === بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش === قوم گفتندش که ای خر گوش‌دار / خویش را اندازهٔ خرگوش دار هین چه لافست این که از تو بهتران / در نیاوردند اندر خاطر آن معجبی یا خود قضامان در پیست / ور نه این دم لایق چون تو کیست === بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را === گفت ای یاران حقم الهام داد / مر ضعیفی را قوی رایی فتاد آنچ حق آموخت مر زنبور را / آن نباشد شیر را و گور را خانه‌ها سازد پر از حلوای تر / حق برو آن علم را بگشاد در آنچ حق آموخت کرم پیله را / هیچ پیلی داند آن گون حیله را آدم خاکی ز حق آموخت علم / تا به هفتم آسمان افروخت علم نام و ناموس ملک را در‌شکست / کوری آنکس که در حق در شکست زاهد ششصد هزاران ساله را / پوزبندی ساخت آن گوساله را تا نتاند شیر علم دین کشید / تا نگردد گرد آن قصر مشید علمهای اهل حس شد پوزبند / تا نگیرد شیر از آن علم بلند قطرهٔ دل را یکی گوهر فتاد / کان به دریاها و گردونها نداد چند صورت آخر ای صورت‌پرست / جان بی‌معنیت از صورت نرست گر بصورت آدمی انسان بدی / احمد و بوجهل خود یکسان بدی نقش بر دیوار مثل آدمست / بنگر از صورت چه چیز او کمست جان کمست آن صورت با تاب را / رو بجو آن گوهر کم‌یاب را شد سر شیران عالم جمله پست / چون سگ اصحاب را دادند دست چه زیانستش از آن نقش نفور / چونک جانش غرق شد در بحر نور وصف و صورت نیست اندر خامه‌ها / عالم و عادل بود در نامه‌ها عالم و عادل همه معنیست بس / کش نیابی در مکان و پیش و پس می‌زند بر تن ز سوی لامکان / می‌نگنجد در فلک خورشید جان === بخش ۵۶ - ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن === این سخن پایان ندارد هوش‌دار / هوش سوی قصهٔ خرگوش دار گوش خر بفروش و دیگر گوش خر / کین سخن را در نیابد گوش خر رو تو روبه‌بازی خرگوش بین / مکر و شیراندازی خرگوش بین خاتم ملک سلیمانست علم / جمله عالم صورت و جانست علم آدمی را زین هنر بیچاره گشت / خلق دریاها و خلق کوه و دشت زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش / زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش زو پری و دیو ساحلها گرفت / هر یکی در جای پنهان جا گرفت آدمی را دشمنِ پنهان بَسی‌ست / آدمیِ با حَذَر، عاقل کسی‌ست خلقِ پنهان، زشتِشان و خوبِشان / می‌زند در دل به هر دَم کوبشان بهر غسل ار در روی در جویبار / بر تو آسیبی زند در آب خار گرچه پنهان خار در آبست پست / چونک در تو می‌خلد دانی که هست خارخار وحیها و وسوسه / از هزاران کس بود نه یک کسه باش تا حسهای تو مبدل شود / تا ببینیشان و مشکل حل شود تا سخنهای کیان رد کرده‌ای / تا کیان را سرور خود کرده‌ای === بخش ۵۷ - باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را === بعد از آن گفتند کای خرگوش چست / در میان آر آنچ در ادراک تست ای که با شیری تو در پیچیده‌ای / بازگو رایی که اندیشیده‌ای مشورت ادراک و هشیاری دهد / عقلها مر عقل را یاری دهد گفت پیغامبر بکن ای رای‌زن / مشورت کالمستشار مؤتمن === بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را === گفت هر رازی نشاید باز گفت / جفت طاق آید گهی، گه طاق، جفت از صَفا گر دَم زَنی با آینه / تیره گردد زود با ما آینه در بیانِ این سه، کَم جُنبان لبت / از ذِهاب و از ذَهَب، وَز مَذهبت کین سه را خصمست بسیار و عدو / در کمینت ایستد چون داند او ور بگویی با یکی دو، الوَداع / کُلُّ سرٍّ جاوَزَ الاثْنَینِ شاع گر دو سه پَرَّنده را بندی به هَم / بر زمین مانند محبوس از اَلَم مشورت دارند سَرپوشیده خوب / در کنایت با غلط‌ افکن مشوب مشورت کردی پیمبر بسته‌سَر / گفته ایشانش جواب و بی‌خبر در مثالی بسته گفتی رای را / تا ندانند خصم از سَر پای را او جواب خویش بگرفتی ازو / وز سؤالش می‌نبُردی غیرْ بو === بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش === ساعتی تأخیر کرد اندر شدن / بعد از آن شد پیش شیر پنجه‌زن زان سبب کاندر شدن او ماند دیر / خاک را می‌کند و می‌غُرّید شیر گفت من گفتم که عهد آن خسان / خام باشد خام و سُست و نارسان دمدمه‌یْ ایشان مرا از خر فکند / چند بفریبد مرا این دهرْ چند سخت درماند امیرِ سُست ریش / چون نه پس بیند نه پیش از احمقیش راه هموارست زیرش دامها / قحطِ معنی در میانِ نامها لفظها و نامها چون دامهاست / لفظ شیرین ریگِ آب عمر ماست آن یکی ریگی که جوشد آب ازو / سخت کم‌یابست رو آن را بجو منبع حکمت شود حکمت‌طلب / فارغ آید او ز تحصیل و سبب لوحِ حافظ لوح محفوظی شود / عقل او از روحْ محظوظی شود چون معلّم بود عقلش ز ابتدا / بعد ازین شد عقل شاگردی ورا عقلْ چون جبریل گوید احمدا / گر یکی گامی نهم سوزد مرا تو مرا بگذار زین پس پیش ران / حدِّ من این بود ای سلطان جان هر که ماند از کاهلی بی‌شکر و صبر / او همی داند که گیرد پای جَبر هر که جبر آورد خود رنجور کَرد / تا همان رنجوریَش در گور کرد گفت پیغمبر که رنجوری بِلاغ / رنج آرد تا بمیرد چون چراغ جبر چه بود؟ بستنِ اِشکسته را / یا بپیوستن رگی بگسسته را چون درین ره پای خود نشکسته‌ای / بر که می‌خندی چه پا را بَسته‌ای وانک پایش در ره کوشش شکست / دررسید او را بُراق و بر نشست حامل دین بود او محمول شد / قابل فرمان بُد او مقبول شد تاکنون فرمان پذیرفتی ز شاه / بعد ازین فرمان رساند بر سپاه تاکنون اختر اثر کردی درو / بعد ازین باشد امیر اختر او گر ترا اِشکال آید در نظر / پس تو شک داری در انْشَقَّ الْقَمَرُ تازه کن ایمان نی از گفتِ زبان / ای هوا را تازه کرده در نهان تا هوا تازه‌ست ایمان تازه نیست / کاین هوا جز قفلِ آن دروازه نیست کرده‌ای تأویل حرف بِکر را / خویش را تاویل کن نه ذِکر را بر هوا تأویل قرآن می‌کنی / پست و کژ شد از تو معنی سَنی === بخش ۶۰ - زیافت تأویل رکیک مگس === آن مگس بر برگ کاه و بول خَر / همچو کشتیبان همی افراشت سَر گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام / مدّتی در فکر آن می‌مانده‌ام اینک این دریا و این کشتی و من / مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن بر سر دریا همی راند او عمد / می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد بود بی‌حدّ آن چَمین نسبت بدو / آن نظر که بیند آن را راستْ کو عالَمش چندان بود کِش بینشَست / چشمْ چندین بحر همچندینشست صاحب تأویلِ باطل چون مگس / وهم او بول خر و تصویرْ خَس گر مگس تاویل بگذارد برای / آن مگس را بخت گرداند همای آن مگس نبود کِش این عبرت بود / روح او نه در خور صورت بود === بخش ۶۱ - تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش === همچو آن خرگوش کو بر شیر زد / روح او کی بود اندر خوردِ قَد شیر می‌گفت از سر تیزی و خشم / کز ره گوشم عدو بر بست چشم مکرهای جَبریانم بسته کرد / تیغ چوبینشان تنم را خسته کرد زین سپس من نشنوم آن دمدمه / بانگ دیوانست و غولان آن همه بر دران ای دل تو ایشان را مه‌ایست / پوستشان برکَن کِشان جز پوست نیست پوست چه بود گفته‌های رنگ رنگ / چون زره بر آبْ کِش نبود درنگ این سخن چون پوست و معنی مغز دان / این سخن چون نقش و معنی همچو جان پوست باشد مغزِ بد را عیب‌پوش / مغز نیکو را ز غیرت غیب‌پوش چون قلم از باد بُد دفتر ز آب / هرچه بنویسی فنا گردد شتاب نقشِ آبست اَر وفا جویی از آن / باز گردی دستهای خود گزان باد در مَردُم هوا و آرزوست / چون هوا بگذاشتی پیغامِ هوست خوش بود پیغامهای کردگار / کو ز سر تا پای باشد پایدار خطبهٔ شاهان بگردد و آن کِیا / جُز کیا و خطبه‌های انبیا زانک بَوش پادشاهان از هواست / بارنامهٔ انبیا از کبریاست از دِرَمها نام شاهان برکنند / نام احمد تا ابد بَر می‌زنند نام احمد نام جملهٔ انبیاست / چونک صد آمد نود هم پیش ماست === بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش === در شدن خرگوش بس تأخیر کرد / مکر را با خویشتن تَقریر کرد در ره آمد بعد تأخیر دراز / تا به گوش شیر گوید یک دو راز تا چه عالَم‌هاست در سودای عقل / تا چه با پهنا‌ست این دریای عقل صورت ما اندرین بحر عِذاب / می‌دود چون کاسه‌ها بر رویِ آب تا نشد پُر بَر سَر دریا چو تَشت / چونکه پر شد تشت در وی غرق گشت عقل پنهان‌ست و ظاهِر عالَمی / صورت ما موج یا از وی نَمی هر چه صورت بی وسیلت سازدش / ز‌آن وسیلت بحر دور اندازدش تا نبیند دلْ دهندهٔ راز را / تا نبیند تیر‌ْ دورانداز را اسپِ خود را یاوه داند وز ستیز / می‌دواند اسپ خود در راه تیز اسپ خود را یاوه داند آن جَواد / و اسپْ خود او را کشان کرده چو باد در فغان و جُست و جو آن خیره‌سَر / هر طرف پُرسان و جویان در به‌دَر کانکه دُزدید اسپ ما را کو و کیست / این که زیر ران تُست ای خواجه چیست آری این اسپست لیک این اسپ کو‌‌ / با خود آی ای شهسوار اسپ‌ْجو جان ز پیدایی و نزدیکی‌ست گُم / چون شکم پر آب و لب خشکی چو خُم‌ تا نبینی سرخ و سبز و بور را / کی ببینی پیش ازین سه‌ نور را لیک چون در رنگ گُم شد هوش تو / شد ز نور آن رنگ‌ها روپوش تو چونکه شب آن رنگ‌ها مستور بود / پس بدیدی دید رنگ از نور بود نیست دیدِ رنگ بی‌نور برون / همچنین رنگِ خیال اندرون این برون از آفتاب و از سُها / و‌اندرون از عکس انوار عُلا نورِ نورِ چشم خود نور دل‌ست / نورِ چشم از نورِ دل‌ها حاصل‌ست باز نورِ نورِ دل نور خدا‌ست / کاو ز نور عقل و حسْ پاک و جدا‌ست شب نبُد نور و ندیدی رنگ‌ها / پس به ضدّ نور پیدا شد ترا دیدن نور‌ست، آنگه دیدِ رنگ / وین به ضدِّ نور دانی بی‌درنگ رنج و غم را حق پی آن آفرید / تا بدین ضِدْ خوش‌دلی آید پدید پس نهانی‌ها به ضِد پیدا شود / چونک حق را نیست ضد پنهان بود که نظر بر نور بود آنگه به رنگ / ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ پس به ضدِّ نور دانستی تو نور / ضدِّ ضد را می‌نماید در صدور نورِ حق را نیست ضد‌ی در وجود / تا به ضدْ او را توان پیدا نمود لاجرم ابصار ما لا تُدْرِکُه / و هو یُدرِک بین تو از موسی و کُه صورت از معنی چو شیر از بیشه دان / یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان این سخن و آوازْ از اندیشه خاست / تو ندانی بحرِ اندیشه کجاست لیک چون موج سخن دیدی لطیف / بحر آن دانی که باشد هم شریف چون ز دانش موجِ اندیشه بتاخت / از سخن و آواز او صورت بساخت از سخن صورت بزاد و باز مُرد / موجْ خود را باز اندر بحر بُرد صورت از بی‌صورتی آمد برون / باز شد که اِنّا اِلَیْه راجِعوُن پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست / مصطفی فرمود دنیا ساعتیست فکر ما تیر‌ی‌ست از هو در هوا / در هوا کی پاید آید تا خدا هر نفس نو می‌شود دنیا و ما / بی‌خبر از نو شدن اندر بقا عُمر همچون جوی نو نو می‌رسد / مستمِرّی می‌نماید در جسد آن ز تیزی مُستمِر شکل آمده‌ست / چون شَرَرْ کش تیز جنبانی بدَست شاخِ آتش را بجنبانی بساز / در نظر آتش نماید بس دراز این درازی مُدّت از تیزیّ صُنع / می‌نماید سُرعت‌انگیزیّ صُنع طالب این سِرّ اگر علّامه‌ای‌ست / نک حسام‌الدّین که سامی نامه‌ای‌ست === بخش ۶۳ - رسیدن خرگوش به شیر === شیر اندر آتش و در خشم و شور / دید کان خرگوش می‌آید ز دور می‌دود بی‌دهشت و گستاخ او / خشمگین و تند و تیز و تُرش‌رو کز شکسته آمدن تُهمت بود / وز دلیری دفع هر ریبت بود چون رسید او پیشتر نزدیکِ صف / بانگ بر زد شیر، های ای ناخلف من که پیلان را ز هم بدریده‌ام / من که گوش شیر نر مالیده‌ام نیم خرگوشی که باشد که چنین / امر ما را افکند او بر زمین تَرکِ خواب غفلت خرگوش کن / غُرّهٔ این شیر ای خَر گوش کن === بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش === گفت خرگوش الامان عذریم هست / گر دهد عفو خداوندیت دست گفت چه عذرْ ای قصورِ ابلهان / این زمان آیند در پیش شهان مرغِ بی‌وقتی سرت باید بُرید / عذرِ احمق را نمی‌شاید شنید عذرِ احمق بدتر از جُرمش بود / عذرِ نادان زهرِ هر دانش بود عذرت ای خرگوشِ از دانش تهی / من نه خرگوشم که در گوشم نهی گفت ای شه ناکسی را کس شمار / عذر اِستم دیده‌ای را گوش دار خاص از بهر زَکات جاه خود / گمرهی را تو مَران از راه خود بحر کو آبی به هر جو می‌دهد / هر خسی را بر سَر و رو می‌نهد کَم نخواهد گشت دریا زین کرم / از کرم دریا نگردد بیش و کَم گفت دارم من کرم بر جای او / جامهٔ هر کس بُرم بالای او گفت بشنو گر نباشم جای لطف / سر نهادم پیش اژدرهای عُنف من به وقت چاشت در راه آمدم / با رفیق خود سوی شاه آمدم با من از بهر تو خرگوشی دگر / جُفت و همره کرده بودند آن نفر شیری اندر راه قصد بنده کرد / قصدِ هر دو همرهِ آینده کرد گفتمش ما بندهٔ شاهنشهیم / خواجه‌تاشانِ کِهِ آن درگهیم گفت شاهنشه کی باشد شرم دار / پیش من تو یاد هر ناکس میار هم ترا و هم شهت را بَردَرم / گر تو با یارت بگردید از درم گفتمش بگذار تا بارِ دگر / روی شه بینم برم از تو خبر گفت همره را گِرو نِه پیش من / ور نه قربانی تو اندر کیش من لابه کردیمش بسی سودی نکرد / یار من بستد مرا بگذاشت فَرد یارم از زفتی دو چندان بُد که من / هم به لطف و هم به خوبی هم به تن بعد ازین زان شیر این رَه بسته شد / حال ما این بود و با تو گفته شد از وظیفه بعد ازین اومید بُر / حق همی گویم ترا والحقُّ مُرّ گر وظیفه بایدت ره پاک کن / هین بیا و دفع آن بی‌باک کن === بخش ۶۵ - جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او === گفت بسم الله بیا تا او کجاست / پیش در شو گر همی گویی تو راست تا سزای او و صد چون او دهم / ور دروغست این سزای تو دهم اندر آمد چون قلاووزی به پیش / تا برد او را به سوی دام خویش سوی چاهی کو نشانش کرده بود / چاه مَغ را دام جانش کرده بود می‌شدند این هر دو تا نزدیک چاه / اینت خرگوشی چو آبی زیر کاه آبْ کاهی را به هامون می‌برد / آب کوهی را عجب چون می‌بَرد دام مکر او کمند شیر بود / طرفه خرگوشی که شیری می‌ربود موسیی فرعون را با رود نیل / می‌کُشد با لشکر و جمع ثقیل پشّه‌ای نمرود را با نیم پر / می‌شکافد بی‌محابا دَرزِ سر حالِ آن کو قول دشمن را شنود / بین جزای آنک شد یار حسود حالِ فرعونی که هامان را شنود / حال نمرودی که شیطان را شنود دشمن ار چه دوستانه گویدت / دام دان گرچه ز دانه گویدت گر ترا قندی دهد آن زهر دان / گر بتن لطفی کند آن قهر دان چون قضا آید نبینی غیر پوست / دشمنان را باز نشناسی ز دوست چون چنین شد ابتهال آغاز کن / ناله و تَسبیح و روزه ساز کن ناله می‌کن کای تو عَلّام الغیوب / زیرِ سنگِ مَکرِ بد ما را مکوب گر سگی کردیم ای شیرآفرین / شیر را مگمار بر ما زین کمین آبِ خوش را صورت آتش مدِه / اندر آتش صورتِ آبی منه از شراب قهر چون مستی دهی / نیستها را صورتِ هستی دهی چیست مستی بندِ چشم از دیدِ چشم / تا نُماید سنگْ گوهرْ پَشمْ یشم چیست مستی حسّها مُبدَل شدن / چوبِ گَز اندر نظر صَندل شدن === بخش ۶۶ - قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود === چون سلیمان را سراپرده زدند / جمله مرغانش به خدمت آمدند هم‌زبان و محرم خود یافتند / پیش او یک یک بجان بشتافتند جمله مرغان ترک کرده چیک چیک / با سلیمان گشته اَفْصَحُ مِنْ اَخیک همزبانی خویشی و پیوندی است / مَرد با نامحرمان چون بندی است ای بسا هندو و تُرکِ همزبان / ای بسا دو تُرک چون بیگانگان پس زبانِ محرمی خود دیگرست / همدلی از همزبانی بهترست غیر نطق و غیر اِیما و سِجل / صد هزاران ترجمان خیزد ز دل جمله مرغان هر یکی اسرار خود / از هنر وز دانش و از کار خود با سلیمان یک بیک وا می‌نمود / از برای عرضه خود را می‌ستود از تکبّر نه و از هستی خویش / بهر آن تا ره دهد او را به پیش چون بباید بَرده را از خواجه‌ای / عرضه دارد از هنر دیباجه‌ای چونک دارد از خریداریش ننگ / خود کند بیمار و کِرّ و شَلّ و لنگ نوبت هدهد رسید و پیشه‌اش / و آن بیانِ صنعت و اندیشه‌اش گفت ای شه یک هنر کان کِهترست / باز گویم گفتْ کوته بهترست گفت بر گو تا کدامست آن هنر / گفت من آنگه که باشم اوج بَر بنگرم از اوج با چشم یقین / من ببینم آب در قعر زمین تا کجایست و چه عُمقستش چه رنگ / از چه می‌جوشد ز خاکی یا ز سنگ ای سلیمان بهرِ لشگرگاه را / در سفر می‌دار این آگاه را پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق / در بیابانهای بی آب عمیق === بخش ۶۷ - طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد === زاغ چون بشنود آمد از حسد / با سلیمان گفت کو کژ گفت و بَد از ادب نبود به پیش شَه مقال / خاصه خودلاف دروغین و محال گر مر او را این نظر بودی مُدام / چون ندیدی زیر مشتی خاکْ دام چون گرفتار آمدی در دامْ او / چون قفس اندر شدی ناکام او پس سلیمان گفت ای هدهد رواست / کز تو در اوّل قدح این دُرد خاست چون نمایی مستی ای خورده تو دوغ / پیش من لافی زنی آنگه دروغ === بخش ۶۸ - جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را === گفت ای شه بر من عور گدای / قول دشمن مشنو از بهر خدای گر به بطلانست دعوی کردنم / من نهادم سر ببُر این گردنم زاغ کو حکمِ قضا را منکرست / گر هزاران عقل دارد کافرست در تو تا کافی بود از کافران / جای گَند و شهوتی چون کافِ ران من ببینم دام را اندر هوا / گر نپوشد چشم عقلم را قضا چون قضا آید شود دانش بخواب / مه سیه گردد بگیرد آفتاب از قضا این تعبیه کی نادِرست / از قضا دان کو قضا را مُنکرست === بخش ۶۹ - قصهٔ آدم علیه‌السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل === بوالبشر کو علَّم الاَسْما بگَست / صد هزاران علمش اندر هر رگَست اسم هر چیزی چنان کان چیز هست / تا به پایان جانِ او را داد دست هر لقب کو داد آن مُبدَل نشد / آنک چُستش خواند او کاهل نشد هر که اوّل مؤمن است اوّل بدید / هر که آخر کافر او را شد پدید اسمِ هر چیزی تو از دانا شنو / سِرِّ رمز علَّمَ الاَسْما شنو اسم هر چیزی بر ما ظاهرش / اسم هر چیزی بر خالق سِرش نزد موسی نام چوبش بُد عصا / نزدِ خالق بود نامش اژدها بُد عُمر را نام اینجا بت‌پرست / لیک مؤمن بود نامش در اَلَست آنک بُد نزدیک ما نامش منی / پیش حق این نقش بُد که با منی صورتی بود این منی اندر عدم / پیش حق موجود نه بیش و نه کم حاصل آن آمد حقیقت نام ما / پیشِ حضرت کان بود انجام ما مرد را بر عاقبت نامی نهد / نی بر آن کو عاریت نامی نهد چشم آدم چون به نور پاک دید / جان و سرّ نام‌ها گشتش پدید چون مَلَک انوار حق از وی بتافت / در سجود افتاد و در خدمت شتافت مدح این آدم که نامش می‌بَرم / قاصرم گر تا قیامت بشمرم این همه دانِست و چون آمد قضا / دانِش یک نهی شد بر وی خطا کای عجب نهی از پی تحریم بود / یا به تأویلی بُد و توهیم بود در دلش تأویل چون ترجیح یافت / طبع در حیرت سوی گندم شتافت باغبان را خار چون در پای رفت / دزد فرصت یافت کالا برد تَفت چون ز حیرت رَست‌ باز آمد به راه / دید بُرده دزد رخت از کارگاه رَبَّنَا اِنَّا ظَلَمْنَا گفت و آه / یعنی آمد ظلمت و گُم گشت راه پس قضا ابری بوَد خورشیدپوش / شیر و اژدرها شود زو همچو موش من اگر دامی نبینم گاهِ حُکم / من نه تنها جاهلم در راه حُکم ای خنُک آن کو نکوکاری گرفت / زور را بگذاشت او‌، زاری گرفت گر قضا پوشد سیه همچون شبت / هم قضا دستت بگیرد عاقبت گر قضا صد بار قصدِ جان کند / هم قضا جانت دهد درمان کند این قضا صد بار اگر راهت زند / بر فراز چرخ‌ْ خرگاهت زند از کرم دان این که می‌تَرساندت / تا به مُلک ایمنی بنشاندت این سخن پایان ندارد گشت دیر / گوش کن تو قصهٔ خرگوش و شیر === بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید === چونک نزد چاه آمد شیر دید / کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید گفت پا واپس کشیدی تو چرا / پای را واپس مکش پیش اندر آ گفت کو پایم که دست و پای رفت / جان من لرزید و دل از جای رفت رنگ رویم را نمی‌بینی چو زر / ز اندرونْ خود می‌دهد رنگم خبر حق چو سیما را مُعرِّف خوانده‌ست / چشم عارف سوی سیما مانده‌ست رنگ و بو غمّاز آمد چون جرس / از فرس آگه کند بانگ فرس بانگ هر چیزی رساند زو خبر / تا بدانی بانگ خر از بانگ دَر گفت پیغامبر به تمییز کسان / مَرءُ مَخفیٌّ لَدَی طَیِّ اللِّسان رنگ رو از حال دل دارد نشان / رحمتم کن مِهر من در دل نشان رنگ روی سرخ دارد بانگ شکر / بانگ روی زرد دارد صبر و نُکر در من آمد آنک دست و پا بَرد / رنگ رو و قوّت و سیما بَرد آنک در هر چه در آید بشکند / هر درخت از بیخ و بن او بَر کَند در من آمد آنک از وی گشت مات / آدمی و جانور جامد نبات این خود اجزا اند کُلّیّات ازو / زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو تا جهان گَه صابرست و گَه شَکور / بوستان گَه حُلّه پوشد گاه عور آفتابی کو بر آید نارگون / ساعتی دیگر شود او سرنگون اخترانِ تافته بر چار طاق / لحظه لحظه مبتلای احتراق ماه کو افزود ز اختر در جمال / شد ز رنج دِقّ او همچون خیال این زمین با سکونِ با ادب / اندر آرد زلزله‌ش در لرز تب ای بسا کُه زین بلای مُردریگ / گشته است اندر جهان او خرد و ریگ این هوا با روح آمد مُقترِن / چون قضا آید وبا گشت و عَفِن آب خوش کو روح را همشیره شد / در غدیری زرد و تلخ و تیره شد آتشی کو باد دارد در بُروت / هم یکی بادی برو خوانَد یموت حال دریا ز اضطراب و جوش او / فهم کن تبدیلهای هوش او چرخ سرگردان که اندر جُست و جوست / حال او چون حال فرزندان اوست گه حَضیض و گه میانه گاه اوج / اندرو از سعد و نحسی فوج فوج از خودْ ای جزوی ز کُلها مُختلِط / فهم می‌کن حالت هر مُنبَسط چونک کلّیّات را رنجست و درد / جزو ایشان چون نباشد روی‌زرد خاصه جزوی کو ز اضدادست جمع / ز آب و خاک و آتش و بادست جمع این عجب نبود که میش از گرگ جَست / این عجب کین میش دل در گرگ بَست زندگانی آشتیّ ضدّهاست / مرگ آنک اندر میانش جنگ خاست لطفِ حق این شیر را و گور را / اُلْف دادست این دو ضدِّ دور را چون جهان رنجور و زندانی بود / چه عجب رنجور اگر فانی بود خواند بر شیر او ازین رو پندها / گفت من پس مانده‌ام زین بندها === بخش ۷۱ - پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش === شیر گفتش تو ز اسباب مرض / این سبب گو خاصْ کاینستم غرض گفت آن شیر اندرین چَه ساکنست / اندرین قلعه ز آفات آمنست قعر چَه بگزید هر که عاقلست / زانک در خلوت صفاهای دلست ظلمتِ چَه بِه که ظلمتهای خلق / سَر نبُرد آنکس که گیرد پای خلق گفت پیش آ زخمم او را قاهرست / تو ببین کان شیر در چَه حاضرست گفت من سوزیده‌ام زان آتشی / تو مگر اندر بَرِ خویشم کشی تا به پُشت تو من ای کانِ کرم / چشم بگشایم بِچَه دَر بنگرم === بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را === چونک شیر اندر بَر خویشش کشید / در پناه شیر تا چَه می‌دوید چونک در چَه بنگریدند اندر آب / اندر آب از شیر و او در تافت تاب شیر عکس خویش دید از آب تَفت / شکل شیری در بَرش خرگوش زفت چونک خصم خویش را در آب دید / مر ورا بگذاشت و اندر چه جهید در فتاد اندر چَهی کو کنده بود / زانک ظلمش در سَرش آینده بود چاهِ مُظلم گشت ظلمِ ظالمان / این چنین گفتند جملهٔ عالمان هر که ظالم‌تر چَهَش با هول‌تر / عدل فرمودست بتَر را بتر ای که تو از جاه ظلمی می‌کُنی / دانک بهر خویش چاهی می‌کَنی گِرد خود چون کِرم پیله بَر متَن / بهر خود چَه می‌کنی اندازه کَن مر ضعیفان را تو بی‌خصمی مدان / از نُبِی إِذَجَاءَ نَصْرُ اللَّه خوان گر تو پیلی خصم تو از تو رمید / نک جَزا طَیْرًا أَبَابِیلَت رسید گر ضعیفی در زمین خواهد امان / غلغل افتد در سپاه آسمان گر بِدَندانش گزی پُر خون کنی / درد دندانت بگیرد چون کُنی شیرْ خود را دید در چَه وز غُلو / خویش را نشناخت آن دم از عُدو عکس خود را او عدوّ خویش دید / لاجرم بر خویش شمشیری کشید ای بسا ظلمی که بینی در کسان / خوی تو باشد دریشان ای فلان اندریشان تافته هستی تو / از نفاق و ظلم و بد مستی تو آن توی و آن زخم بر خود می‌زنی / بر خود آن دم تار لعنت می‌تنی در خود آن بد را نمی‌بینی عیان / ورنه دشمن بودیی خود را بجان حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد / همچو آن شیری که بر خود حمله کرد چون به قعر خوی خود اندر رسی / پس بدانی کز تو بود آن ناکسی شیر را در قعر پیدا شد که بود / نقش او آنکش دگر کس می‌نمود هر که دندان ضعیفی می‌کند / کار آن شیر غلط‌بین می‌کند می‌ببیند خال بد بر روی عم / عکس خال تست آن از عم مرم مؤمنان آیینهٔ همدیگرند / این خبر می از پیمبر آورند پیش چشمت داشتی شیشهٔ کبود / زان سبب عالم کبودت می‌نمود گر نه کوری این کبودی دان ز خویش / خویش را بد گو مگو کس را تو بیش مؤمن ار ینظر بنور الله نبود / غیب مؤمن را برهنه چون نمود چون که تو ینظر بنار الله بدی / در بدی از نیکوی غافل شدی اندک اندک آب بر آتش بزن / تا شود نار تو نور ای بوالحزن تو بزن یا ربنا آب طهور / تا شود این نار عالم جمله نور آب دریا جمله در فرمان تست / آب و آتش ای خداوند آن تست گر تو خواهی آتش آب خوش شود / ور نخواهی آب هم آتش شود این طلب در ما هم از ایجاد تست / رستن از بیداد یا رب داد تست بی‌طلب تو این طلب‌مان داده‌ای / گنج احسان بر همه بگشاده‌ای === بخش ۷۳ - مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد === چونک خرگوش از رهایی شاد گشت / سوی نخچیران دوان شد تا به دشت شیر را چون دید در چَه کُشته، زار / چرخ می‌زد شادمان تا مرغزار دست می‌زد چون رهید از دستِ مرگ / سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ شاخ و برگ از حبسِ خاک آزاد شد / سَر برآورد و حریف باد شد برگها چون شاخ را بشکافتند / تا به بالای درخت اشتافتند با زبان شَطّاحِ شُکرِ خدا / می‌سراید هر بَر و بَرگی جدا که بپرورد اصل ما را ذوالعطا / تا درخت فَاسْتَغْلَظَ آمد فَاسْتَوی‌ جانهای بسته اندر آب و گِل / چون رهند از آب و گِلها شاددل در هوای عشقِ حق رقصان شوند / همچو قُرص بَدر بی‌نقصان شوند جسمشان در رقص و جانها خود مپرس / وانک گِرد جانْ از آنها خود مپرس شیر را خرگوش در زندان نشاند / ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند درچنان ننگی و آنگه این عجب / فخر دین خواهد که گویندش لقب ای تو شیری در تک این چاهْ فَرد / نفسْ چون خرگوشْ خونت‌ریخت و خورد نفسِ خرگوشت به صَحرا در چَرا / تو به قعر این چَه چون و چِرا سوی نخچیران دوید آن شیرگیر / کأَبْشِرُوا یَا قَوْمُ إِذْ جَاءَ الْبَشِیرُ مژده مژده ای گروه عیش‌ساز / کان سگِ دوزخ به دوزخ رفت باز مژده مژده کان عدوّ جانها / کَند قهرِ خالقش دندانها آنک از پنجه بسی سرها بکوفت / همچو خَس جاروبِ مَرگش هم بروفت === بخش ۷۴ - جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را === جمع گشتند آن زمان جمله وحوش / شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش حلقه کردند او چو شمعی در میان / سجده آوردند و گفتندش که هان تو فرشتهٔ آسمانی یا پری / نی تو عزرائیل شیرانِ نری هرچه هستی جان ما قربان تُست / دست بُردی دست و بازویت درست راند حق این آب را در جوی تو / آفرین بر دست و بَر بازوی تو باز گو تا چون سگالیدی به مکر / آن عوان را چون بمالیدی به مکر بازگو تا قصّه درمانها شود / بازگو تا مرهمِ جانها شود بازگو کز ظلم آن اِستم‌نُما / صد هزاران زخم دارد جان ما گفت تأییدِ خدا بُد ای مِهان / ورنه خرگوشی که باشد در جهان قوّتم بخشید و دل را نور داد / نورِ دل مر دست و پا را زور داد از بَرِ حق می‌رسد تفضیلها / باز هم از حق رسد تبدیلها حق بدور نوبت این تأیید را / می‌نماید اهل ظنّ و دید را === بخش ۷۵ - پند دادن خرگوش نخچیران را کی بدین شاد مشوید === هین به مُلکِ نوبتی شادی مکن / ای تو بستهٔ نوبت آزادی مکن آنک ملکش برتر از نوبت تنند / برتر از هفت انجمش نوبت زنند برتر از نوبت ملوک باقیند / دور دایم روحها با ساقیند ترک این شُرب ار بگویی یک دو روز / در کنی اندر شرابِ خُلد پوز === بخش ۷۶ - تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر === ای شهان کُشتیم ما خصم برون / ماند خصمی زو بتر در اندرون کشتن این، کار عقل و هوش نیست / شیر باطن سخرهٔ خرگوش نیست دوزخست این نَفس و دوزخ اژدهاست / کو به دریاها نگردد کم و کاست هفت دریا را در آشامد، هنوز / کم نگردد سوزش آن خلق‌سوز سنگها و کافرانِ سنگ‌دل / اندر آیند اندرو زار و خجل هم نگردد ساکن از چندین غذا / تا ز حقّ آید مرورا این ندا سیر گشتی سیر، گوید نه هنوز / اینت آتش اینت تابش اینت سوز عالمی را لقمه کرد و در کشید / معده‌اش نعره زنان هَلْ مِنْ مَزید حق قدم بر وی نهد از لامکان / آنگه او ساکن شود از کُنْ فَکان چونک جزو دوزخست این نَفس ما / طبع کل دارد همیشه جزوها این قدم حق را بود کو را کُشد / غیرِ حق خود کی کمان او کَشد در کمان ننهند الّا تیر راست / این کمان را بازگون کژ تیرهاست راست شو چون تیر و وا رَه از کمان / کز کمان هر راست بجهد بی‌گمان چونک وا گشتم ز پیگار بُرون / روی آوردم به پیگار درون قَدْ رَجَعْنَا مِنَ الْجِهَادِ الْأَصْغَرِیمْ / بَانَبِیٍّ أَنْدَرَ جِهَادِ أَکْبَرِیمْ قوّت از حق خواهم و توفیق و لاف / تا به سوزن بر کَنم این کوه قاف سهل دان شیری که صَفها بشکند / شیر آنست آن که خود را بشکند === بخش ۷۷ - آمدن رسول روم تا امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه و دیدن او کرامات عمر را رضی‌الله عنه === تا عمر آمد ز قیصر یک رسول / در مدینه از بیابان نغول گفت کو قصر خلیفه ای حشم / تا من اسپ و رخت را آنجا کشم قوم گفتندش که او را قصر نیست / مر عمر را قصر، جان روشنیست گرچه از میری ورا آوازه‌ایست / همچو درویشان مر او را کازه‌ایست ای برادر چون ببینی قصر او / چونک در چشم دلت رُسته‌ست مو چشم دل از مو و علت پاک آر / وانگه آن دیدار قصرش چشم دار هر که را هست از هوسها جان پاک / زود بیند حضرت و ایوان پاک چون محمد پاک شد زین نار و دود / هر کجا رو کرد وجه الله بود چون رفیقی وسوسهٔ بدخواه را / کی بدانی ثم وجه الله را هر که را باشد ز سینه فتح باب / بیند او بر چرخ دل صد آفتاب حق پدیدست از میان دیگران / همچو ماه اندر میان اختران دو سر انگشت بر دو چشم نه / هیچ بینی از جهان انصاف ده گر نبینی این جهان معدوم نیست / عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست تو ز چشم انگشت را بَردار هین / وانگهانی هرچه می‌خواهی ببین نوح را گفتند امت کو ثواب / گفت او زان سوی واستغشوا ثیاب رو و سر در جامه‌ها پیچیده‌اید / لاجرم با دیده و نادیده‌اید آدمی دیدست و باقی پوستست / دید آنست آن که دید دوستست چونک دید دوست نبود کور به / دوست کو باقی نباشد دور به چون رسول روم این الفاظ تر / در سماع آورد شد مشتاق‌تر دیده را بر جستن عمر گماشت / رخت را و اسپ را ضایع گذاشت هر طرف اندر پی آن مرد کار / می‌شدی پرسان او دیوانه‌وار کین چنین مردی بود اندر جهان / وز جهان مانند جان باشد نهان جست او را تاش چون بنده بود / لاجرم جوینده یابنده بود دید اعرابی زنی او را دخیل / گفت عمر نک به زیر آن نخیل زیر خرمابن ز خلقان او جدا / زیر سایه خفته بین سایهٔ خدا === بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضی‌الله عنه خفته به زیر درخت === آمد او آنجا و از دور ایستاد / مر عمر را دید و در لرز اوفتاد هیبتی زان خفته آمد بر رسول / حالتی خوش کرد بر جانش نزول مهر و هیبت هست ضد همدگر / این دو ضد را دید جمع اندر جگر گفت با خود من شهان را دیده‌ام / پیش سلطانان مه و بگزیده‌ام از شهانم هیبت و ترسی نبود / هیبت این مرد هوشم را ربود رفته‌ام در بیشهٔ شیر و پلنگ / روی من زیشان نگردانید رنگ بس شدستم در مصاف و کارزار / همچو شیر آن دم که باشد کارزار بس که خوردم بس زدم زخم گران / دل قوی‌تر بوده‌ام از دیگران بی‌سلاح این مرد خفته بر زمین / من به هفت اندام لرزان چیست این هیبت حقست این از خلق نیست / هیبت این مرد صاحب دلق نیست هر که ترسید از حق او تقوی گزید / ترسد از وی جن و انس و هر که دید اندرین فکرت به حرمت دست بست / بعد یک ساعت عمر از خواب جست کرد خدمت مر عمر را و سلام / گفت پیغامبر سلام آنگه کلام پس علیکش گفت و او را پیش خواند / ایمنش کرد و به پیش خود نشاند لاتخافوا هست نزل خایفان / هست در خور از برای خایف آن هر که ترسد مر ورا ایمن کنند / مر دل ترسنده را ساکن کنند آنک خوفش نیست چون گویی مترس / درس چه‌دهی نیست او محتاج درس آن دل از جا رفته را دلشاد کرد / خاطر ویرانش را آباد کرد بعد از آن گفتش سخنهای دقیق / وز صفات پاک حق نعم الرفیق وز نوازشهای حق ابدال را / تا بداند او مقام و حال را حال چون جلوه‌ست زان زیبا عروس / وین مقام آن خلوت آمد با عروس جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز / وقت خلوت نیست جز شاه عزیز جلوه کرده خاص و عامان را عروس / خلوت اندر شاه باشد با عروس هست بسیار اهل حال از صوفیان / نادرست اهل مقام اندر میان از منازلهای جانش یاد داد / وز سفرهای روانش یاد داد وز زمانی کز زمان خالی بدست / وز مقام قدس که اجلالی بدست وز هوایی کاندرو سیمرغ روح / پیش ازین دیدست پرواز و فتوح هر یکی پروازش از آفاق بیش / وز امید و نهمت مشتاق بیش چون عمر اغیاررو را یار یافت / جان او را طالب اسرار یافت شیخ کامل بود و طالب مشتهی / مرد چابک بود و مرکب درگهی دید آن مرشد که او ارشاد داشت / تخم پاک اندر زمین پاک کاشت === بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه === مرد گفتش کای امیرالمؤمنین / جان ز بالا چون در آمد در زمین مرغ بی‌اندازه چون شد در قفس / گفت حقّ بر جانْ فسونْ خوانْد و قصص بر عدمها کان ندارد چشم و گوش / چون فسون خوانَد همی آید به جوش از فسونِ او عدمها زودْ زود / خوش معلق می‌زند سوی وجود باز بر موجود افسونی چو خوانْد / زو دو اسپه در عدم موجود راند گفت در گوش گُل و خندانش کرد / گفت با سنگ و عقیق کانش کرد گفت با جسمْ آیتی تا جان شد او / گفت با خورشیدْ تا رخشان شد او باز در گوشش دمد نکتهٔ مخوف / در رخ خورشید افتد صد کسوف تا به گوش ابر آن گویا چه خوانْد / کو چو مَشک از دیدهٔ خود اشک راند تا به گوش خاک حق چه خوانده است / کو مراقب گشت و خامش مانده است در تردد هر که او آشفته است / حق به گوش او معما گفته است تا کند محبوسش اندر دو گمان / آن کنم آن گفت یا خود ضد آن هم ز حق ترجیح یابد یک طرف / زان دو یک را برگزیند زان کنف گر نخواهی در تردد هوش جان / کم فشار این پنبه اندر گوش جان تا کنی فهم آن معماهاش را / تا کنی ادراک رمز و فاش را پس محل وحی گردد گوش جان / وحی چه بود گفتنی از حس نهان گوش جان و چشم جان جز این حس است / گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کرد / وانک عاشق نیست حبس جبر کرد این معیت با حقست و جبر نیست / این تجلی مه است این ابر نیست ور بود این جبر جبر عامه نیست / جبر آن امارهٔ خودکامه نیست جبر را ایشان شناسند ای پسر / که خدا بگشادشان در دل بصر غیب و آینده بریشان گشت فاش / ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش اختیار و جبر ایشان دیگرست / قطره‌ها اندر صدفها گوهرست هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ / در صدف آن در خردست و سترگ طبع ناف آهوست آن قوم را / از برون خون و درونشان مشکها تو مگو کین مایه بیرون خون بود / چون رود در ناف مشکی چون شود تو مگو کین مس برون بد محتقر / در دل اکسیر چون گیرد گهر اختیار و جبر در تو بد خیال / چون دریشان رفت شد نور جلال نان چو در سفره‌ست باشد آن جماد / در تن مردم شود او روح شاد در دل سفره نگردد مستحیل / مستحیلش جان کند از سلسبیل قوت جانست این ای راست‌خوان / تا چه باشد قوت آن جان جان گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان / می‌شکافد کوه را با بحر و کان زور جان کوه کن شق حجر / زور جان جان در انشق القمر گر گشاید دلْ سرِ انبان راز / جان به سوی عرش سازد ترک‌تاز === بخش ۸۰ - اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی === کَردِ حق و کَردِ ما هر دو ببین / کَردِ ما را هست دان پیداست این گر نباشد فعل خَلق اندر میان / پس مگو کس را چرا کردی چنان خَلقِ حق افعال ما را موُجِدست / فعل ما آثار خَلقِ ایزدست ناطقی یا حرف بیند یا غرض / کی شود یک دم محیط دو عرض گر به معنی رفت شد غافل ز حرف / پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف آن زمان که پیش‌بینی آن زمان / تو پَسِ خود کی ببینی این بدان چون محیط حرف و معنی نیست جان / چون بود جان خالق این هر دوان حق محیط جمله آمد ای پسر / وا ندارد کارش از کار دگر گفت شیطان که بما اغویتنی / کرد فعل خود نهان دیو دنی گفت آدم که ظلمنا نفسنا / او ز فعل حق نبد غافل چو ما در گنه او از ادب پنهانش کرد / زان گنه بر خود زدن او بر بخورد بعد توبه گفتش ای آدم نه من / آفریدم در تو آن جرم و محن نه که تقدیر و قضای من بد آن / چون به وقت عذر کردی آن نهان؟ گفت ترسیدم ادب نگذاشتم / گفت هم من پاس آنت داشتم هر که آرد حرمت او حرمت برد / هر که آرد قند لوزینه خورد طیبات از بهر کی للطیبین / یار را خوش کن برنجان و ببین یک مثال ای دل پی فرقی بیار / تا بدانی جبر را از اختیار دست کان لرزان بود از ارتعاش / وانک دستی تو بلرزانی ز جاش هر دو جنبش آفریدهٔ حق شناس / لیک نتوان کرد این با آن قیاس زان پشیمانی که لرزانیدیش / مرتعش را کی پشیمان دیدیش بحث عقلست این چه عقل آن حیله‌گر / تا ضعیفی ره برد آنجا مگر بحث عقلی گر دُر و مرجان بود / آن دگر باشد که بحث جان بود بحث جان اندر مقامی دیگرست / بادهٔ جان را قوامی دیگرست آن زمان که بحث عقلی ساز بود / این عمر با بوالحکم همراز بود چون عمر از عقل آمد سوی جان / بوالحکم بوجهل شد در حکم آن سوی حس و سوی عقل او کاملست / گرچه خود نسبت به جان او جاهلست بحث عقل و حس اثر دان یا سبب / بحث جانی یا عجب یا بوالعجب ضؤ جان آمد نماند ای مستضی / لازم و ملزوم و نافی مقتضی زانک بینایی که نورش بازغست / از دلیل چون عصا بس فارغست === بخش ۸۱ - تفسیر و هو معکم اینما کنتم === بار دیگر ما به قصه آمدیم / ما از آن قصه برون خود کی شدیم گر به جهل آییم آن زندان اوست / ور به علم آییم آن ایوان اوست ور به خواب آییم مستان وییم / ور به بیداری به دستان وییم ور بگرییم ابر پر زرق وییم / ور بخندیم آن زمان برق وییم ور به خشم و جنگ عکس قهر اوست / ور به صلح و عذر عکس مهر اوست ما کییم اندر جهان پیچ پیچ / چون الف او خود چه دارد هیچ‌هیچ === بخش ۸۲ - سؤال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم === گفت یا عمر چه حکمت بود و سِر / حبس آن صافی درین جای کدر آب صافی در گِلی پنهان شده / جان صافی بستهٔ ابدان شده گفت تو بحثی شگرفی می‌کنی / معنیی را بند حرفی می‌کنی حبس کردی معنی آزاد را / بند حرفی کرده‌ای تو یاد را از برای فایده این کرده‌ای / تو که خود از فایده در پرده‌ای آنک از وی فایده زاییده شد / چون نبیند آنچ ما را دیده شد صد هزاران فایده‌ست و هر یکی / صد هزاران پیش آن یک اندکی آن دم نطقت که جزو جزوهاست / فایده شد کُلِ کُل خالی چراست تو که جزوی کار تو با فایده‌ست / پس چرا در طعن کل آری تو دست گفت را گر فایده نبود مگو / ور بود هل اعتراض و شکر جو شکر یزدان طوق هر گردن بود / نی جدال و رو ترش کردن بود گر ترش‌رو بودن آمد شکر و بس / پس چو سرکه شکرگویی نیست کس سرکه را گر راه باید در جگر / گو بشو سرکنگبین او از شکر معنی اندر شعر جز با خبط نیست / چون قلاسنگست و اندر ضبط نیست === بخش ۸۳ - در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف === آن رسول از خود بشد زین یک دو جام / نی رسالت یاد ماندش نی پیام واله اندر قدرت الله شد / آن رسول اینجا رسید و شاه شد سیل چون آمد به دریا بحر گشت / دانه چون آمد به مزرع صحو گشت چون تعلق یافت نان با بوالبشر / نان مرده زنده گشت و با خبر موم و هیزم چون فدای نار شد / ذات ظلمانی او انوار شد سنگ سرمه چونک شد در دیدگان / گشت بینایی شد آنجا دیدبان ای خنک آن مرد کز خود رسته شد / در وجود زنده‌ای پیوسته شد وای آن زنده که با مرده نشست / مرده گشت و زندگی از وی بجست چون تو در قرآن حق بگریختی / با روان انبیا آمیختی هست قرآن حالهای انبیا / ماهیان بحر پاک کبریا ور بخوانی و نه‌ای قرآن‌ پذیر / انبیا و اولیا را دیده گیر ور پذیرایی چو بر خوانی قصص / مرغ جانت تنگ آید در قفس مرغ کو اندر قفس زندانیست / می‌نجوید رستن از نادانیست روحهایی کز قفسها رسته‌اند / انبیاء رهبر شایسته‌اند از برون آوازشان آید ز دین / که ره رستن ترا اینست این ما بدین رستیم زین تنگین قفس / جز که این ره نیست چارهٔ این قفس خویش را رنجور سازی زار زار / تا ترا بیرون کنند از اشتهار که اشتهار خلق بند محکمست / در ره این از بند آهن کی کمست === بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او، او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت === بود بازرگان و او را طوطیی / در قفس محبوس زیبا طوطیی چونک بازرگان سفر را ساز کرد / سوی هندستان شدن آغاز کرد هر غلام و هر کنیزک را ز جود / گفت بهر تو چه آرم گوی زود هر یکی از وی مرادی خواست کرد / جمله را وعده بداد آن نیک مرد گفت طوطی را چه خواهی ارمغان / که‌آرَمَت از خطهٔ هندوستان گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان / چون ببینی کن ز حال من بیان که‌آن فلان طوطی که مشتاق شماست / از قضای آسمان در حبس ماست بر شما کرد او سلام و داد خواست / وز شما چاره و ره ارشاد خواست گفت می‌شاید که من در اشتیاق / جان دهم اینجا بمیرم در فراق این روا باشد که من در بند سخت / گه شما بر سبزه گاهی بر درخت این چنین باشد وفای دوستان / من درین حبس و شما در گلستان یاد آرید ای مهان زین مرغِ زار / یک صبوحی در میان مرغزار یاد یاران یار را میمون بود / خاصه که‌آن لیلی و این مجنون بود ای حریفانِ بت موزون خود / من قدحها می‌خورم پر خون خود یک قدح می‌ نوش کن بر یاد من / گر نمی‌خواهی که بدهی داد من یا به یاد این فتاده‌ی خاک‌بیز / چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز ای عجب آن عهد و آن سوگند کو / وعده‌های آن لب چون قند کو گر فراق بنده از بدبندگی‌ست / چون تو با بد، بد کنی پس فرق چیست؟ ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ / با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ ای جفای تو ز دولت خوب‌تر / و انتقام تو ز جان محبوب‌تر نار تو اینست نورت چون بود / ماتم این، تا خود که سورت چون بود از حلاوتها که دارد جور تو / وز لطافت کس نیابد غور تو نالم و ترسم که او باور کند / وز کرم آن جور را کمتر کند عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد / بوالعجب من عاشق این هر دو ضد والله ار زین خار در بستان شوم / همچو بلبل زین سبب نالان شوم این عجب بلبل که بگشاید دهان / تا خورد او خار را با گلستان این چه بلبل این نهنگ آتشیست / جمله ناخوشها ز عشق او را خَوشیست عاشق کلست و خود کلست او / عاشق خویشست و عشق خویش‌جو === بخش ۸۵ - صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی === قصهٔ طوطی جان زین سان بود / کو کسی کو محرم مرغان بود کو یکی مرغی ضعیفی بی‌گناه / و اندرون او سلیمان با سپاه چون به نالد زار بی‌شکر و گله / افتد اندر هفت گردون غلغله هر دمش صد نامه صد پیک از خدا / یا ربی زو، شصت لبیک از خدا زلت او به ز طاعت نزد حق / پیش کفرش جمله ایمانها خلَق هر دمی او را یکی معراج خاص / بر سر تاجش نهد صد تاج خاص صورتش بر خاک و جان بر لامکان / لامکانی فوق وهم سالکان لامکانی نه که در فهم آیدت / هر دمی در وی خیالی زایدت بل مکان و لامکان در حکم او / همچو در حکم بهشتی چار جو شرح این کوته کن و رخ زین بتاب / دم مزن والله اعلم بالصواب باز می‌گردیم ما ای دوستان / سوی مرغ و تاجر و هندوستان مرد بازرگان پذیرفت این پیام / کو رساند سوی جنس از وی سلام === بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی === چونک تا اقصای هندستان رسید / در بیابان طوطیی چندی بدید مرکب استانید پس آواز داد / آن سلام و آن امانت باز داد طوطیی زان طوطیان لرزید بس / اوفتاد و مُرد و بگسستش نفس شد پشیمان خواجه از گفت خبر / گفت رفتم در هلاک جانور این مگر خویشست با آن طوطیک / این مگر دو جسم بود و روح یک این چرا کردم چرا دادم پیام / سوختم بیچاره را زین گفتِ خام این زبان چون سنگ و هم آهن وشست / وانچ بجهد از زبان چون آتشست سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف / گه ز روی نقل و گه از روی لاف زانک تاریکست و هر سو پنبه‌زار / درمیان پنبه چون باشد شرار ظالم آن قومی که چشمان دوختند / زان سخنها عالمی را سوختند عالمی را یک سخن ویران کند / روبهان مرده را شیران کند جانها در اصل خود عیسی‌دمند / یک زمان زخمند و گاهی مرهمند گر حجاب از جانها بر خاستی / گفت هر جانی مسیح‌آساستی گر سخن خواهی که گویی چون شکر / صبر کن از حرص و این حلوا مخور صبر باشد مشتهای زیرکان / هست حلوا آرزوی کودکان هرکه صبر آورد گردون بر رود / هر که حلوا خورد واپس‌تر رود === بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد === صاحب دل را ندارد آن زیان / گر خورد او زهر قاتل را عیان زانک صحت یافت و از پرهیز رست / طالب مسکین میان تب درست گفت پیغامبر که ای مرد جِری / هان مکن با هیچ مطلوبی مِری در تو نمرودیست آتش در مرو / رفت خواهی اول ابراهیم شو چون نه‌ای سبّاح و نه دریاییی / در میفکن خویش از خودراییی او ز آتش وَردِ احمر آورد / از زیانها سود بر سَر آورد کاملی گر خاک گیرد زر شود / ناقص ار زر بُرد خاکستر شود چون قبول حق بود آن مرد راست / دستِ او در کارها دست خداست دستِ ناقص دست شیطانست و دیو / زانک اندر دامِ تکلیفست و ریو جهل آید پیش او دانش شود / جهل شد علمی که در مُنکِر رود هرچه گیرد علّتی علّت شود / کفر گیرد کاملی ملّت شود ای مری کرده پیاده با سوار / سَر نخواهی بُرد اکنون پایِ دار === بخش ۸۸ - تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا === ساحران در عهد فرعون لعین / چون مری کردند با موسی بکین لیک موسی را مقدّم داشتند / ساحران او را مکرّم داشتند زانک گفتندش که فرمان آنِ تُست / گر همی خواهی عصا تو فکن نخست گفت نی اوّل شما ای ساحران / افکنید ان مکرها را در میان این قدر تعظیم دینشان را خرید / کز مِرِی آن دست و پاهاشان بُرید ساحران چون حقِّ او بشناختند / دست و پا در جرم آن در باختند لُقمه و نُکته‌ست کامل را حلال / تو نه‌ای کامل مخور می‌باش لال چون تو گوشی او زبان نی جنس تو / گوشها را حق بفرمود اَنْصِتوا کودک اوّل چون بزاید شیرنوش / مدّتی خامُش بوَد او جمله گوش مدّتی می‌بایدش لب دوختن / از سخن، تا او سخن آموختن ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند / خویشتن را گُنگِ گیتی می‌کند کَرِّ اصلی کِش نَبُد ز آغاز گوش / لال باشد، کی کند در نطقْ جوش زانکه اوّل سمع باید نطق را / سوی منطق از رهِ سمع اندر آ وادخُلوا الابیاتَ من اَبوابِها / وَاطْلُبوا الاغراضَ فی اَسبابِها نطق کان موقوف راهِ سمع نیست / جز که نطق خالق بی‌طمع نیست مُبدعست او تابع اُستاد نی / مسند جمله ورا اِسناد نی باقیان هم در حِرَف هم در مَقال / تابع استاد و محتاج مثال زین سخن گر نیستی بیگانه‌ای / دَلق و اشکی گیر در ویرانه‌ای زانک آدم زان عتاب از اشک رَست / اشکِ تر باشد دَم توبه‌پرست بهر گریه آمد آدم بر زمین / تا بود گریان و نالان و حزین آدم از فردوس و از بالای هفت / پای ماچان از برای عُذر رفت گر ز پشت آدمی وز صُلبِ او / در طلب می‌باش هم در طُلب او ز آتش دل و آب دیده نُقل ساز / بوستان از ابر و خورشیدست باز تو چه دانی ذوق آب دیدگان / عاشق نانی تو چون نادیدگان گر تو این انبان ز نان خالی کنی / پُر ز گوهرهای اِجلالی کنی طفلِ جان از شیرِ شیطان باز کن / بعد از آنش با ملَک انباز کُن تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای / دان که با دیو لعین همشیره‌ای لقمه‌ای کو نور افزود و کمال / آن بود آورده از کَسب حلال روغنی کاید چراغ ما کِشَد / آبْ خوانش چون چراغی را کُشد علم و حکمت زاید از لقمهٔ حلال / عشق و رقَّت آید از لقمهٔ حلال چون ز لقمه تو حسد بینی و دام / جهل و غفلت زاید آن را دان حرام هیچ گندم کاری و جو بر دهد / دیده‌ای اسپی که کُرّهٔ خر دهد لقمه تُخمَست و بَرش اندیشه‌ها / لقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها زاید از لقمهٔ حلال اندر دهان / میل خدمت عزمِ رفتنْ آن جهان === بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان === کرد بازرگان تجارت را تمام / باز آمد سوی منزل دوستکام هر غلامی را بیاورد ارمغان / هر کنیزک را ببخشید او نشان گفت طوطی ارمغانِ بنده کو / آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو گفت نه من خود پشیمانم از آن / دست خود خایان و انگشتان گزان من چرا پیغام خامی از گزاف / بُردم از بی‌دانشی و از نشاف گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست / چیست آن کاین خشم و غم را مُقتضی‌ست‌ گفت گفتم آن شکایت‌های تو / با گروهی طوطیان‌، همتای‌ِ تو آن یکی طوطی ز دردَت بوی برد / زهره‌اش بدرید و لرزید و بمُرد من پشیمان گشتم‌، این گفتن چه بود / لیک چون گفتم پشیمانی چه سود نکته‌ای کان جَست ناگه از زبان / همچو تیری دان که آن جست از کمان وا نگردد از ره آن تیر ای پسر / بند باید کرد سیلی را ز سَر چون گذشت از سَر جهانی را گرفت / گر جهان ویران کند نبود شگِفت فعل را در غیبْ اثرها زادنی‌ست / و آن مَوالید‌ش به حکم خَلق نیست بی‌شریکی جمله مخلوقِ خداست / آن موالید ار چه نِسبتشان به ماست زید پرانید تیری سوی عَمر / عَمر را بگرفت تیرش همچو نَمر مدّت سالی همی‌زایید درد / دردها را آفریند حق‌ْ نه مَرد زید را می آن دَم ار مُرد از وَجل / دَردها می‌زاید آنجا تا اجل زان موالیدِ وجَع چون مُرد او / زید را ز اوّل سبب قتّال گو آن وَجَع‌ها را بدو منسوب دار / گرچه هست آن جمله صُنع کردگار همچنین کشت و دم و دام و جماع / آن موالیدست حق را مُستطاع اولیا را هست قدرت از اله / تیرِ جسته باز آرندش ز راه بسته درهای موالید از سبب / چون پشیمان شد ولی زان دستِ رب گفته ناگفته کند از فتح باب / تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب از همه دل‌ها که آن نکته شنید / آن سخن را کرد محو و ناپدید گَرت برهان باید و حجّت مِها / بازخوان مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا آیت أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی بخوان / قدرت نسیان نهادنشان بدان چون به تذکیر و به نسیان قادرند / بر همه دل‌های خلقان قاهرند چون به نسیان بَست او راهِ نظر / کار نتوان کرد ور باشد هنر خِلْتُمْ سُخْرِیَّةً أَهْلَ السَّمُو / از نبی خوانید تا أَنسَوْکُمْ صاحب دِه پادشاه جسم‌هاست / صاحب دل شاهِ دلهای شماست فرعِ دید آمد عمل بی‌هیچ شک / پس نباشد مردم الّا مردمک من تمام این نیارم گفت از آن / منع می‌آید ز صاحب مَرکزان چون فراموشی خلق و یادشان / با وی‌َست و او رسد فریادشان صد هزاران نیک و بد را آن بَهی / می‌کند هر شب ز دل‌هاشان تهی روز دل‌ها را از آن پُر می‌کند / آن صدف‌ها را پر از دُر می‌کند آن همه اندیشهٔ پیشانها / می‌شناسند از هدایت جانها پیشه و فرهنگِ تو آید به تو / تا دَرِ اسباب بگشاید به تو پیشهٔ زرگر به آهنگر نشد / خوی این خوش‌خو با آن مُنکَر نشد پیشه‌ها و خُلق‌ها همچون جهاز / سوی خصم آیند روز رستخیز پیشه‌ها و خلق‌ها از بَعد خواب / واپس آید هم به خصم خود شتاب پیشه‌ها وَ اندیشه‌ها در وقت صبح / هم بدانجا شد که بود آن حُسن و قُبح چون کبوترهای پیک از شهرها / سوی شهر خویش آرد بهرها === بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی === چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد / پس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد خواجه چون دیدش فتاده همچنین / بر جهید و زد کله را بر زمین چون بدین رنگ و بدین حالش بدید / خواجه بر جست و گریبان را درید گفت ای طوطیِ خوبِ خوش‌حنین / این چه بودت‌؟ این چرا گشتی چنین‌؟ ای دریغا مرغ خوش‌آواز من / ای دریغا همدم و همراز من ای دریغا مرغ خوش‌الحان من / راح‌ِ روح و روضه و ریحان من گر سلیمان را چنین مرغی بدی / کی خود او مشغول آن مرغان شدی‌؟ ای دریغا مرغ که‌ارزان یافتم / زود روی از روی او بر تافتم ای زبان تو بس زیانی مر مرا / چون تویی گویا‌، چه گویم من تو را‌؟ ای زبان هم آتش و هم خرمنی / چند این آتش درین خرمن زنی در نهان جان از تو افغان می‌کند / گرچه هر چه گوییش آن می‌کند ای زبان هم گنج بی‌پایان توی / ای زبان هم رنج بی‌درمان توی هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی / هم انیس وحشت هجران توی چند امانم می‌دهی ای بی امان‌؟ / ای تو زه کرده به کین من کمان نک بپرانیده‌ای مرغ مرا / در چراگاه ستم کم کن چرا یا جواب من بگو‌، یا داد ده / یا مرا ز اسباب شادی یاد ده ای دریغا نور ظلمت‌سوز من / ای دریغا صبح روز افروز من ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من / ز انتها پریده تا آغاز من عاشق رنج است نادان تا ابد / خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد از کبد فارغ بدم با روی تو / وز زَبَد صافی بدم در جوی تو این دریغاها خیال دیدن است / وز وجود نقد خود ببریدن است غیرت حق بود و با حق چاره نیست / کو دلی کز عشق حق صد‌پاره نیست‌؟ غیرت آن باشد که او غیر همه‌ست / آنکه افزون از بیان و دمدمه‌ست ای دریغا اشک من دریا بدی / تا نثار دلبر زیبا بدی طوطی من مرغ زیرکسار من / ترجمان فکرت و اسرار من هرچه روزی داد و ناداد آیدم / او ز اول گفته تا یاد آیدم طوطیی کآید ز وحی آواز او / پیش از آغاز‌ِ وجود‌، آغاز او اندرون تست آن طوطی نهان / عکس او را دیده تو بر این و آن می‌بَرد شادیت را‌، تو شاد ازو / می‌پذیری ظلم را چون داد ازو ای که جان را بهر تن می‌سوختی / سوختی جان را و تن افروختی سوختم من‌، سوخته خواهد کسی / تا ز من آتش زند اندر خسی سوخته چون قابل آتش بود / سوخته بستان که آتش‌کش بود ای دریغا ای دریغا ای دریغ / کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ چون زنم دم کآتش دل تیز شد / شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد آنکه او هشیارْ خود تندست و مست / چون بوَد‌‌؟ چون او قدح گیرد به دست شیر‌مستی کز صفت بیرون بوَد / از بسیط مرغزار افزون بود قافیه اندیشم و دلدار من / گویدم مندیش جز دیدار من خوش نشین ای قافیه‌اندیش من / قافیهٔ دولت تویی در پیش من حرف چه‌بْوَد تا تو اندیشی از آن‌؟ / حرف چه‌بْوَد‌؟ خار دیوار رَزان حرف و صوت و گفت را بر هم زنم / تا که بی این هر سه با تو دم زنم آن دمی کز آدمش کردم نهان / با تو گویم ای تو اسرار جهان آن دمی را که نگفتم با خلیل / و آن غمی را که نداند جبرئیل آن دمی کز وی مسیحا دم نزد / حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد ما چه باشد در لغت اثبات و نفی / من نه اثباتم‌ منم بی‌ذات و نفی من کسی در ناکسی در یافتم / پس کسی در ناکسی در بافتم جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند / جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند جمله شاهان پست پست خویش را / جمله خلقان مست مست خویش را می‌شود صیاد مرغان را شکار / تا کند ناگاه ایشان را شکار بی‌دلان را دلبران جسته به‌جان / جمله معشوقان شکار عاشقان هر که عاشق دیدی‌اش معشوق دان / کاو به نسبت هست هم این و هم آن تشنگان گر آب جویند از جهان / آب جوید هم به عالم تشنگان چونک عاشق اوست تو خاموش باش / او چو گوشَت می‌کشد تو گوش باش بند کن چون سیل سیلانی کند / ور نه رسوایی و ویرانی کند من چه غم دارم که ویرانی بوَد‌؟ / زیر ویران گنج سلطانی بود غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر / همچو موج بحر جان زیر و زبر زیر دریا خوشتر آید یا زبر / تیر او دلکش‌تر آید یا سپر پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا / گر طرب را باز دانی از بلا گر مرادت را مذاق شکرست / بی‌مرادی نه مراد دلبرست‌؟ هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال / خون عالم ریختن او را حلال ما بها و خونبها را یافتیم / جانب جان باختن بشتافتیم ای حیات عاشقان در مردگی / دل نیابی جز که در دل‌بردگی من دلش جسته به صد ناز و دلال / او بهانه کرده با من از ملال گفتم آخر غرق تست این عقل و جان / گفت رو رو بر من این افسون مخوان من ندانم آنچ اندیشیده‌ای / ای دو دیده‌، دوست را چون دیده‌ای‌؟ ای گران‌جان‌! خوار دیدستی ورا / زانکه بس ارزان خریدستی ورا هرکه او ارزان خرد‌، ارزان دهد / گوهری طفلی به قرصی نان دهد غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین / عشق‌های اولین و آخرین مجملش گفتم‌، نکردم زان بیان / ورنه هم افهام سوزد هم زبان من چو لب گویم‌، لب‌ِ دریا بود / من چو لا گویم مراد الّا بود من ز شیرینی نشستم رو تُرُش / من ز بسیاریِ گفتارم خَمُش تا که شیرینی ما از دو جهان / در حجاب رو ترش باشد نهان تا که در هر گوش ناید این سخن / یک همی‌گویم ز صد سرّ لدن === بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم: به هرچ از راه وا مانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان، به هرچ از دوست دور افتی، چه زشت آن نقش و چه زیبا، در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن === جمله عالم زان غیور آمد که حق / برد در غیرت برین عالم سبق او چو جانست و جهان چون کالبد / کالبد از جان پذیرد نیک و بد هر که محراب نمازش گشت عین / سوی ایمان رفتنش می‌دان تو شین هر که شد مر شاه را او جامه‌دار / هست خسران بهر شاهش اتّجار هر که با سلطان شود او همنشین / بر درش شِستن بود حیف و غبین دستبوس‌ش چون رسید از پادشاه / گر گزیند بوس‌ِ پا باشد گناه گرچه سر بر پا نهادن خدمت است / پیش آن خدمت خطا و زلت است شاه را غیرت بود بر هر که او / بو گزیند بعد از آن که دید رو غیرت حق بر مثَل گندم بوَد / کاه‌ْخرمن غیرت‌ِ مردم بود اصل غیرتها بدانید از اله / آن‌ِ خلقان فرع‌، حق بی‌اشتباه شرح این بگذارم و گیرم گله / از جفای آن نگار ده دله نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش / از دو عالم ناله و غم بایدش چون ننالم تلخ از دستان او‌؟ / چون نیم در حلقهٔ مستان او چون نباشم همچو شب بی‌روز او‌؟ / بی‌وصال روی روز افروز او‌؟ ناخوش او خوش بود در جان من / جان فدای یار دل‌رنجان من عاشقم بر رنج خویش و درد خویش / بهر خشنودی شاه فرد خویش خاک غم را سرمه سازم بهر چشم / تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم اشک کان از بهر او بارند خلق / گوهرست و اشک پندارند خلق من ز جان جان شکایت می‌کنم / من نیم شاکی روایت می‌کنم دل همی‌گوید کزو رنجیده‌ام / وز نفاق سست می‌خندیده‌ام راستی کن ای تو فخر راستان / ای تو صدر و من درت را آستان آستانه و صدر در معنی کجاست‌؟ / ما و من کو‌، آن طرف کان یار ماست‌؟ ای رهیده جان تو از ما و من / ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن مرد و زن چون یک شود آن یک توی / چونک یک‌ها محو شد آنک توی این من و ما بهر آن بر ساختی / تا تو با خود نرد خدمت باختی تا من و توها همه یک جان شوند / عاقبت مستغرق جانان شوند این همه هست و بیا ای امر کن / ای منزه از بیان و از سخن جسم جسمانه تواند دیدنت / در خیال آرد غم و خندیدنت دل که او بستهٔ غم و خندیدن است / تو مگو کاو لایق آن دیدن است آنک او بستهٔ غم و خنده بود / او بدین دو عاریت زنده بود باغ سبز عشق کاو بی‌منتها‌ست / جز غم و شادی درو بس میوه‌هاست عاشقی زین هر دو حالت برترست / بی بهار و بی خزان سبز و ترست ده زکات روی خوب ای خوب‌رو / شرح جان شرحه شرحه بازگو کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای / بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای من حلالش کردم ار خونم بریخت / من همی‌گفتم حلال‌، او می‌گریخت چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان / غم چه ریزی بر دل غمناکیان‌؟ ای که هر صبحی که از مشرق بتافت / همچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت چون بهانه دادی این شیدات را / ای بها نه شکّر لبهات را ای جهان کهنه را تو جان نو / از تن بی جان و دل افغان شنو شرح گل بگذار از بهر خدا / شرح بلبل گو که شد از گل جدا از غم و شادی نباشد جوش ما / با خیال و وهم نبود هوش ما حالتی دیگر بود کان نادر‌ست / تو مشو منکر که حق بس قادر‌ست تو قیاس از حالت انسان مکن / منزل اندر جور و در احسان مکن جور و احسان‌، رنج و شادی حادث است / حادثان میرند و حقْشان وارث است صبح شد ای صبح را صبح و پناه / عذر مخدومی حسام‌الدین بخواه عذرخواه عقل کل و جان توی / جان جان و تابش مرجان توی تافت نور صبح و ما از نور تو / در صبوحی با می منصور تو دادهٔ تو چون چنین دارد مرا / باده کی بود کاو طرب آرد مرا‌؟ باده در جوشش گدای جوش ماست / چرخ در گردش گدای هوش ماست باده از ما مست شد نه ما ازو / قالب از ما هست شد نه ما ازو ما چو زنبور‌یم و قالب‌ها چو موم / خانه خانه کرده قالب را چو موم === بخش ۹۲ - رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر === بس دراز است این‌، حدیث خواجه گو / تا چه شد احوال آن مرد نکو خواجه اندر آتش و درد و حنین / صد پراکنده همی‌گفت این چنین گه تناقض گاه ناز و گه نیاز / گاه سودای حقیقت گه مجاز مرد غرقه گشته جانی می‌کند / دست را در هر گیاهی می‌زند تا کدامش دست گیرد در خطر / دست و پایی می‌زند از بیم سر دوست دارد یار این آشفتگی / کوشش بیهوده به از خفتگی آنک او شاهست او بی کار نیست / ناله از وی طرفه کو بیمار نیست بهر این فرمود رحمان ای پسر / کل یوم هو فی شان ای پسر اندرین ره می‌تراش و می‌خراش / تا دم آخر دمی فارغ مباش تا دم آخر دمی آخر بود / که عنایت با تو صاحب‌ سِر بود هر چه می‌کوشند اگر مرد و زنست / گوش و چشم شاه جان بر روزنست === بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده === بعد از آنَش از قفس بیرون فکند / طوطیَک پَرّید تا شاخ بلند طوطی مرده چنان پرواز کرد / کآفتاب شرق، تُرکی‌تاز کرد خواجه حیران گشت اندر کار مرغ / بی‌خبر، ناگه بدید اسرار مرغ روی بالا کرد و گفت ای عندلیب / از بیانِ حالِ خودْ، مان دِه نصیب او چه کرد آنجا که تو آموختی‌؟ / ساختی مکری و ما را سوختی‌؟ گفت طوطی کاو به فعلم پند داد / که رها کن لطف آواز و وَداد زان‌که آوازت ترا در بند کرد / خویشتن مُرده، پِیِ این پند کرد یعنی ای مطرب شده با عام و خاص / مُرده شو چون من که تا یابی خلاص دانه باشی مرغکانت بَرچِنند / غنچه باشی کودکانت بَرکَنند دانه پنهان کن به‌کلی دام شو / غنچه پنهان کن گیاه بام شو هر که داد او حُسن خود را در مَزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد چَشم‌ها و خَشم‌ها و رَشک‌ها / بر سرش ریزد چو آب از مَشک‌ها دشمنان او را ز غیرت می‌درند / دوستان هم روزگارش می‌بَرند آنک غافل بود از کشت و بهار / او چه داند قیمت این روزگار‌؟ در پناه لطف حق باید گریخت / کاو هزاران لطف بر ارواح ریخت تا پناهی یابی آن‌گه چون پناه‌! / آب و آتش، مَر ترا گردد سپاه نوح و موسی را نه دریا یار شد‌؟ / نه بر اعداشان به کین قَهّار شد‌؟ آتش ابراهیم را نی قلعه بود‌؟ / تا برآوَرْد از دل نَمرود، دود‌؟ کوه، یحیی را نه سوی خویش خوانْد‌؟ / قاصدانش را به زخم سنگ راند‌؟ گفت "ای یحیی! بیا در من گریز / تا پناهت باشم از شمشیرِ تیز" === بخش ۹۴ - وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن === یک دو پندش داد طوطی، بی‌نفاق / بعد از آن گفتش: "سلامٌ، الفِراق!" خواجه گفتش: "فی امان الله، برو / مَر مَرا اکنون نمودی راه نو" خواجه با خود گفت کاین پند منست / راه او گیرم که این ره، روشنست جان من کمتر ز طوطی کی بوَد‌؟ / جان چنین باید که نیکوپی بود === بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشت‌نمای شدن === تن قفس‌شکل است‌، تن شد خار جان / در فریب داخلان و خارجان اینْش گوید من شوم هم‌راز تو / وآنش گوید نی‌! منم انباز تو اینش گوید نیست چون تو در وجود / در جمال و فضل و در احسان و جود آنش گوید هر دو عالم آن تست / جمله جانهامان طُفیل جان تست او چو بیند خلق را سرمست خویش / از تکبر می‌رود از دست خویش او نداند که هزاران را چو او / دیو افکنده‌ست اندر آب جو لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ای‌ست / کمترش خور کان پُر آتش لقمه‌ای‌ست آتشش پنهان و ذوقش آشکار / دود او ظاهر شود پایان کار تو مگو ‌«آن مدح را من کی خورم‌؟ / از طمع می‌گوید او‌، پی می‌برم‌» مادحت گر هجو گوید بر ملا / روزها سوزد دلت زان سوزها گرچه دانی کو ز حرمان گفت آن / کان طمع که داشت از تو‌، شد زیان آن اثر می‌مانَدَت در اندرون / در مدیح این حالتت هست آزمون آن اثر هم روزها باقی بوَد / مایهٔ کبر و خِداع جان شود لیک ننماید‌، چو شیرین است مدح / بد نماید زانک تلخ افتاد قدح همچو مطبوخ‌ست و حب کان را خوری / تا بدیری شورش و رنج اندری ور خوری حلوا بود ذوقش دمی / این اثر چون آن نمی‌پاید همی چون نمی‌پاید همی‌پاید نهان / هر ضدی را تو به ضد او بدان چون شکر پاید نهان تأثیر او / بعد حینی دمل آرد نیش‌جو نفس از بس مدح‌ها فرعون شد / کن ذلیل النفس هونا لا تسد تا توانی بنده شو‌، سلطان مباش / زخم کش چون گوی شو‌، چوگان مباش ورنه چون لطفت نماند وین جمال / از تو آید آن حریفان را ملال آن جماعت کت همی‌دادند ریو / چون ببینندت بگویندت که دیو جمله گویندت چو بینندت به‌در / ‌«مرده‌ای از گور خود بر کرد سر‌» همچو امرد که خدا نامش کنند / تا بدین سالوس در دامش کنند چونک در بدنامی آمد ریش او / دیو را ننگ آید از تفتیش او دیو سوی آدمی شد بهر شر / سوی تو ناید که از دیوی بتر تا تو بودی آدمی دیو از پیَت / می‌دوید و می‌چشانید او میَت چون شدی در خوی دیوی استوار / می‌گریزد از تو دیو نابکار آنک اندر دامنت آویخت او / چون چنین گشتی ز تو بگریخت او === بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان === این همه گفتیم لیک اندر بسیچ / بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ بی عنایات حق و خاصان حق / گر ملک باشد سیاهستش ورق ای خدا ای فضل تو حاجت روا / با تو یاد هیچ کس نبود روا این قدر ارشاد تو بخشیده‌ای / تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش / متصل گردان به دریاهای خویش قطرهٔ علمست اندر جان من / وارهانش از هوا وز خاک تن پیش از آن کین خاکها خسفش کنند / پیش از آن کین بادها نشفش کنند گرچه چون نشفش کند تو قادری / کش ازیشان وا ستانی وا خری قطره‌ای کو در هوا شد یا که ریخت / از خزینهٔ قدرت تو کی گریخت گر در آید در عدم یا صد عدم / چون بخوانیش او کند از سر قدم صد هزاران ضد ضد را می‌کشد / بازشان حکم تو بیرون می‌کشد از عدمها سوی هستی هر زمان / هست یا رب کاروان در کاروان خاصه هر شب جمله افکار و عقول / نیست گردد غرق در بحر نغول باز وقت صبح آن اللهیان / بر زنند از بحر سر چون ماهیان در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ / از هزیمت رفته در دریای مرگ زاغ پوشیده سیه چون نوحه‌گر / در گلستان نوحه کرده بر خضر باز فرمان آید از سالار ده / مر عدم را کانچ خوردی باز ده آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه / از نبات و دارو و برگ و گیاه ای برادر عقل یکدم با خود آر / دم بدم در تو خزانست و بهار باغ دل را سبز و تر و تازه بین / پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ / ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ این سخنهایی که از عقل کلست / بوی آن گلزار و سرو و سنبلست بوی گل دیدی که آنجا گل نبود / جوش مل دیدی که آنجا مل نبود بو قلاووزست و رهبر مر ترا / می‌برد تا خلد و کوثر مر ترا بو دوای چشم باشد نورساز / شد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز بوی بد مر دیده را تاری کند / بوی یوسف دیده را یاری کند تو که یوسف نیستی یعقوب باش / همچو او با گریه و آشوب باش بشنو این پند از حکیم غزنوی / تا بیابی در تن کهنه نوی ناز را رویی بباید همچو ورد / چون نداری گرد بدخویی مگرد زشت باشد روی نازیبا و ناز / سخت باشد چشم نابینا و درد پیش یوسف نازش و خوبی مکن / جز نیاز و آه یعقوبی مکن معنی مردن ز طوطی بد نیاز / در نیاز و فقر خود را مرده ساز تا دم عیسی ترا زنده کند / همچو خویشت خوب و فرخنده کند از بهاران کی شود سرسبز سنگ / خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ سالها تو سنگ بودی دل‌خراش / آزمون را یک زمانی خاک باش === بخش ۹۷ - داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی‌نوایی چنگ زد میان گورستان === آن شنیدستی که در عهد عمر / بود چنگی مطربی با کر و فر بلبل از آواز او بی‌خود شدی / یک طرب ز آواز خوبش صد شدی مجلس و مجمع دمش آراستی / وز نوای او قیامت خاستی همچو اسرافیل کآوازش بفن / مردگان را جان در آرد در بدن یا رسیلی بود اسرافیل را / کز سماعش پر برستی فیل را سازد اسرافیل روزی ناله را / جان دهد پوسیدهٔ صدساله را انبیا را در درون هم نغمه‌هاست / طالبان را زان حیات بی‌بهاست نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس / کز ستمها گوش حس باشد نجس نشنود نغمهٔ پری را آدمی / کو بود ز اسرار پریان اعجمی گرچه هم نغمهٔ پری زین عالمست / نغمهٔ دل برتر از هر دو دمست که پری و آدمی زندانیند / هر دو در زندان این نادانیند معشر الجن سورهٔ رحمان بخوان / تستطیعوا تنفذوا را باز دان نغمه‌های اندرون اولیا / اوّلاً گوید که ای اجزای لا هین ز لای نفی سرها بر زنید / این خیال و وهم یکسو افکنید ای همه پوسیده در کون و فساد / جان باقیتان نرویید و نزاد گر بگویم شمه‌ای زان نغمه‌ها / جانها سر بر زنند از دخمه‌ها گوش را نزدیک کُن، کان دور نیست / لیک نقل آن به تو دستور نیست هین که اسرافیل وقتند اولیا / مرده را زیشان حیاتست و نما جان هر یک مرده‌ای از گور تن / برجَهد ز آوازشان اندر کفن گوید این آواز ز آواها جداست / زنده کردن کار آواز خداست ما بمردیم و بکلی کاستیم / بانگ حق آمد همه بر خاستیم بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب / آن دهد کو داد مریم را ز جیب ای فناتان نیست کرده زیر پوست / باز گردید از عدم ز آواز دوست مطلق آن آواز خود از شه بود / گرچه از حلقوم عبدالله بود گفته او را من زبان و چشم تو / من حواس و من رضا و خشم تو رو که بی یسمع و بی یبصر توی / سِر توی چه جای صاحب‌سِر توی چون شدی من کان لله از وله / من ترا باشم که کان الله له گه توی گویم ترا گاهی منم / هر چه گویم آفتاب روشنم هر کجا تابم ز مشکات دمی / حل شد آنجا مشکلات عالمی ظلمتی را کآفتابش بر نداشت / از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت آدمی را او بخویش اسما نمود / دیگران را ز آدم اسما می‌گشود خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو / خواه از خم گیر می خواه از کدو کین کدو با خنب پیوستست سخت / نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت گفت طوبی من رآنی مصطفی / والذی یبصر لمن وجهی رای چون چراغی نور شمعی را کشید / هر که دید آن را یقین آن شمع دید همچنین تا صد چراغ ار نقل شد / دیدن آخر لقای اصل شد خواه از نور پسین بستان تو آن / هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان خواه بین نور از چراغ آخرین / خواه بین نورش ز شمع غابرین === بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها === گفت پیغامبر که نفحتهای حق / اندرین ایام می‌آرد سبق گوش و هش دارید این اوقات را / در ربایید این چنین نفحات را نفحه آمد مر شما را دید و رفت / هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش / تا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش جان آتش یافت زو آتش کشی / جان مرده یافت از وی جنبشی جان ناری یافت از وی انطفا / مرده پوشید از بقای او قبا تازگی و جنبش طوبیست این / همچو جنبشهای حیوان نیست این گر در افتد در زمین و آسمان / زهره‌هاشان آب گردد در زمان خود ز بیم این دم بی‌منتها / باز خوان فابین ان یحملنها ورنه خود اشفقن منها چون بدی / گرنه از بیمش دل که خون شدی دوش دیگر لون این می‌داد دست / لقمهٔ چندی درآمد ره ببست بهر لقمه گشته لقمانی گرو / وقت لقمانست ای لقمه برو از هوای لقمهٔ این خارخار / از کف لقمان همی جویید خار در کف او خار و سایه‌ش نیز نیست / لیکتان از حرص آن تمییز نیست خار دان آن را که خرما دیده‌ای / زانک بس نان‌کور و بس نادیده‌ای جان لقمان که گلستان خداست / پای جانش خستهٔ خاری چراست اشتر آمد این وجود خارخوار / مصطفی‌زادی برین اشتر سوار اشترا تنگ گلی بر پشت تست / کز نسیمش در تو صد گلزار رست میل تو سوی مغیلانست و ریگ / تا چه گل چینی ز خار مردریگ ای بگشته زین طلب از کو بکو / چند گویی کین گلستان کو و کو پیش از آن کین خار پا بیرون کنی / چشم تاریکست جولان چون کنی آدمی کو می‌نگنجد در جهان / در سر خاری همی گردد نهان مصطفی آمد که سازد همدمی / کلمینی یا حمیرا کلمی ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل / تا ز نعل تو شود این کوه لعل این حمیرا لفظ تانیثست و جان / نام تانیثش نهند این تازیان لیک از تانیث جان را باک نیست / روح را با مرد و زن اشراک نیست از مؤنث وز مذکر برترست / این نی آن جانست کز خشک و ترست این نه آن جانست کافزاید ز نان / یا گهی باشد چنین گاهی چنان خوش کننده‌ست و خوش و عین خوشی / بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی چون تو شیرین از شکر باشی بود / کان شکر گاهی ز تو غایب شود چون شکر گردی ز تاثیر وفا / پس شکر کی از شکر باشد جدا عاشق از خود چون غذا یابد رحیق / عقل آنجا گم شود گم ای رفیق عقل جزوی عشق را منکر بود / گرچه بنماید که صاحب‌سر بود زیرک و داناست اما نیست نیست / تا فرشته لا نشد آهرمنیست او بقول و فعل یار ما بود / چون بحکم حال آیی لا بود لا بود چون او نشد از هست نیست / چونک طوعا لا نشد کرها بسیست جان کمالست و ندای او کمال / مصطفی گویان ارحنا یا بلال ای بلال افراز بانگ سلسلت / زان دمی کاندر دمیدم در دلت زان دمی کادم از آن مدهوش گشت / هوش اهل آسمان بیهوش گشت مصطفی بی‌خویش شد زان خوب صوت / شد نمازش از شب تعریس فوت سر از آن خواب مبارک بر نداشت / تا نماز صبحدم آمد بچاشت در شب تعریس پیش آن عروس / یافت جان پاک ایشان دستبوس عشق و جان هر دو نهانند و ستیر / گر عروسش خوانده‌ام عیبی مگیر از ملولی یار خامش کردمی / گر همو مهلت بدادی یکدمی لیک می‌گوید بگو هین عیب نیست / جز تقاضای قضای غیب نیست عیب باشد کو نبیند جز که عیب / عیب کی بیند روان پاک غیب عیب شد نسبت به مخلوق جهول / نی به نسبت با خداوند قبول کفر هم نسبت به خالق حکمتست / چون به ما نسبت کنی کفر آفتست ور یکی عیبی بود با صد حیات / بر مثال چوب باشد در نبات در ترازو هر دو را یکسان کشند / زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند پس بزرگان این نگفتند از گزاف / جسم پاکان عین جان افتاد صاف گفتشان و نفسشان و نقششان / جمله جان مطلق آمد بی نشان جان دشمن‌دارشان جسمست صرف / چون زیاد از نرد او اسمست صرف آن به خاک اندر شد و کل خاک شد / وین نمک اندر شد و کل پاک شد آن نمک کز وی محمد املحست / زان حدیث با نمک او افصحست این نمک باقیست از میراث او / با توند آن وارثان او بجو پیش تو شسته ترا خود پیش کو / پیش هستت جان پیش‌اندیش کو گر تو خود را پیش و پس داری گمان / بستهٔ جسمی و محرومی ز جان زیر و بالا پیش و پس وصف تنست / بی‌جهتها ذات جان روشنست برگشا از نور پاک شه نظر / تا نپنداری تو چون کوته‌نظر که همینی در غم و شادی و بس / ای عدم کو مر عدم را پیش و پس روز بارانست می‌رو تا به شب / نه ازین باران از آن باران رب === بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامه‌های تو چون تر نیست === مصطفی روزی به گورستان برفت / با جنازهٔ مردی از یاران برفت خاک را در گور او آگنده کرد / زیر خاک آن دانه‌اش را زنده کرد این درختانند همچون خاکیان / دستها بر کرده‌اند از خاکدان سوی خلقان صد اشارت می‌کنند / وانک گوشستش عبارت می‌کنند با زبان سبز و با دست دراز / از ضمیر خاک می‌گویند راز همچو بطان سر فرو برده به آب / گشته طاووسان و بوده چون غراب در زمستانشان اگر محبوس کرد / آن غرابان را خدا طاووس کرد در زمستانشان اگر چه داد مرگ / زنده‌شان کرد از بهار و داد برگ منکران گویند خود هست این قدیم / این چرا بندیم بر رب کریم کوری ایشان درون دوستان / حق برویانید باغ و بوستان هر گلی کاندر درون بویا بود / آن گل از اسرار کل گویا بود بوی ایشان رغم آنف منکران / گرد عالم می‌رود پرده‌دران منکران همچون جعل زان بوی گل / یا چو نازک مغز در بانگ دهل خویشتن مشغول می‌سازند و غرق / چشم می‌دزدند ازین لمعان برق چشم می‌دزدند و آنجا چشم نی / چشم آن باشد که بیند مامنی چون ز گورستان پیمبر باز گشت / سوی صدیقه شد و همراز گشت چشم صدیقه چو بر رویش فتاد / پیش آمد دست بر وی می‌نهاد بر عمامه و روی او و موی او / بر گریبان و بر و بازوی او گفت پیغامبر چه می‌جویی شتاب / گفت باران آمد امروز از سحاب جامه‌هاات می‌بجویم در طلب / تر نمی‌یابم ز باران ای عجب گفت چه بر سر فکندی از ازار / گفت کردم آن ردای تو خمار گفت بهر آن نمود ای پاک‌جیب / چشم پاکت را خدا باران غیب نیست آن باران ازین ابر شما / هست ابری دیگر و دیگر سما === بخش ۱۰۰ - تفسیر بیت حکیم سنائی رضی‌ الله عنه «آسمانهاست در ولایتِ جان، کارفرمای آسمان جهان» «در ره روح پست و بالاهاست،  کوههای بلند و دریاهاست» === غیب را ابری و آبی دیگرست / آسمان و آفتابی دیگرست ناید آن الّا که بر خاصان پدید / باقیان فی لَبْس مِنْ خَلْقٍ جَدید هست باران از پی پروردگی / هست باران از پی پژمردگی نفع باران بهاران بوالعجب / باغ را باران پاییزی چو تب آن بهاری نازپروردش کند / وین خزانی ناخوش و زردش کند همچنین سرما و باد و آفتاب / بر تفاوت دان و سررشته بیاب همچنین در غیب انواعست این / در زیان و سود و در ربح و غبین این دم ابدال باشد زان بهار / در دل و جان روید از وی سبزه‌زار فعل باران بهاری با درخت / آید از انفاسشان در نیکبخت گر درخت خشک باشد در مکان / عیب آن از باد جان‌افزا مدان باد کار خویش کرد و بر وزید / آنک جانی داشت بر جانش گزید === بخش ۱۰۱ - در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره === گفت پیغامبر ز سرمای بهار / تن مپوشانید یاران زینهار زانک با جان شما آن می‌کند / کان بهاران با درختان می‌کند لیک بگریزید از سرد خزان / کان کند کو کرد با باغ و رزان راویان این را به ظاهر برده‌اند / هم بر آن صورت قناعت کرده‌اند بی‌خبر بودند از جان آن گروه / کوه را دیده ندیده کان به کوه آن خزان نزد خدا نفس و هواست / عقل و جان عین بهار است و بقاست مر ترا عقلیست جزوی در نهان / کامل‌العقلی بجو اندر جهان جزو تو از کل او کلی شود / عقل کل بر نفس چون غُلّی شود پس به تأویل این بود کانفاس پاک / چون بهار است و حیات برگ و تاک از حدیث اولیا نرم و درشت / تن مپوشان زانک دینت راست پشت گرم گوید سرد گوید خوش بگیر / تا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر گرم و سردش نوبهار زندگیست / مایهٔ صدق و یقین و بندگیست زان کزو بستان جان‌ها زنده است / زین جواهر بحر دل آگنده است بر دل عاقل هزاران غم بود / گر ز باغ دل خلالی کم شود === بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضی‌الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود === گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجود / حکمت باران امروزین چه بود این ز بارانهای رحمت بود یا / بهر تهدیدست و عدل کبریا این از آن لطف بهاریات بود / یا ز پاییزی پر آفات بود گفت این از بهر تسکین غمست / کز مصیبت بر نژاد آدمست گر بر آن آتش بماندی آدمی / بس خرابی در فتادی و کمی این جهان ویران شدی اندر زمان / حرصها بیرون شدی از مردمان استن این عالم ای جان غفلتست / هوشیاری این جهان را آفتست هوشیاری زان جهانست و چو آن / غالب آید پست گردد این جهان هوشیاری آفتاب و حرص یخ / هوشیاری آب و این عالم وسخ زان جهان اندک ترشح می‌رسد / تا نغرد در جهان حرص و حسد گر ترشح بیشتر گردد ز غیب / نه هنر ماند درین عالم نه عیب این ندارد حد سوی آغاز رو / سوی قصهٔ مرد مطرب باز رو === بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن === مطربی کز وی جهان شد پر طرب / رُسته ز آوازش خیالاتِ عجب از نوایش مرغ دل پرّان شدی / وز صَدایش هوشِ جان حیران شدی چون برآمد روزگار و پیر شد / بازِ جانْشْ از عجز، پشّه‌گیر شد پشت او خم گشت همچون پشت خُم / ابروان بر چشم همچون پالْدُم گشت آواز لطیفِ جان‌فزاش / زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش آن نوایِ رشکِ زهره آمده / همچو آواز خر پیری شده خود کدامین خوش که او ناخوش نشد / یا کدامین سقف کان مِفْرَش نشد غیر آواز عزیزان در صُدور / که بوَد از عکسِ دَمْشان نفخِ صور اندرونی کاندرونها مست از اوست / نیستی کین هستهامان هست از اوست کهربای فکر و هر آواز او / لذت الهام و وحی و راز او چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیف / شد ز بی کسبی رهین یک رَغیف گفت: عمر و مهلتم دادی بسی / لطفها کردی خدایا با خسی! معصیت ورزیده‌ام هفتاد سال / باز نگرفتی ز من روزیْ نَوال نیست کسب امروز مهمان تُوَم / چنگ بهر تو زنم کان تُوَم چنگ را برداشت و شد الله‌جو / سوی گورستان یثرب آه‌گو گفت: خواهم از حق، ابریشم‌بها / کو به نیکویی پذیرد قلب‌ها چونک زد بسیار و گریان سر نهاد / چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد خواب بردش مرغ جانْش از حبس رست / چنگ و چنگی را رها کرد و بجَست گشت آزاد از تن و رنج جهان / در جهانِ ساده و صحرای جان جان او آنجا سُرایان ماجرا / کاندر اینجا گر بماندندی مرا خوش بُدی جانم درین باغ و بهار / مست این صحرا و غیبی لاله‌زار بی پر و بی پا سفر می‌کردمی / بی لب و دندان شکر می‌خَوردمی ذکر و فکری فارغ از رنج دِماغ / کردمی با ساکنان چرخ، لاغ چشم بسته عالمی می‌دیدمی / وَرد و ریحان بی کفی می‌چیدمی مرغ آبی غرق دریای عسل / عین ایوبی، شراب و مغتسل که بدو ایوب از پا تا به فرق / پاک شد از رنجها چون نور شرق مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ / در نگنجیدی درو زین نیم بَرخ کان زمین و آسمانِ بس فراخ / کرد از تنگی دلم را شاخ‌شاخ وین جهانی کاندرین خوابم نمود / از گشایش پرّ و بالم را گشود این جهان و راهش ار پیدا بدی / کم کسی یک لحظه‌ای آنجا بدی امر می‌آمد که نه طامع مشو / چون ز پایت خار بیرون شد برو مول مولی می‌زد آنجا جان او / در فضای رحمت و احسان او === بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال به آن مرد ده کی در گورستان خفته است === آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشت / تا که خویش از خواب نتوانست داشت در عجب افتاد کاین معهود نیست / این ز غیب افتاد، بی‌مقصود نیست سر نهاد و خواب بردش خواب دید / کآمدش از حق ندا جانش شنید آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست / خود ندا آنست و این باقی صَداست ترک و کرد و پارسی‌گو و عرب / فهم کرده آن ندا بی‌گوش و لب خود چه جای ترک و تاجیکست و زنگ / فهم کرده است آن ندا را چوب و سنگ هر دمی از وی همی‌آید اَلَست / جوهر و اَعراض می‌گردند هست گر نمی‌آید بلی زایشان ولی / آمدنشان از عدم باشد بلی زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب / در بیانش قصه‌ای هش‌دار خوب === بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند «ما روی مبارک ترا به هنگام وعظ نمی‌بینیم» و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح === اُسُتنِ حنّانه از هِجر رسول / ناله می‌زد همچو ارباب عُقول گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون؟ / گفت: جانم از فراقت گشت خون؛ مُسْنَدَت من بودم، از من تاختی / بر سر منبر تو مَسنَد ساختی گفت: خواهی که ترا نخلی کنند؟ / شرقی و غربی ز تو میوه چنند یا در آن عالم، حقت سروی کند؟ / تا تر و تازه بمانی تا ابد گفت آن خواهم که دایم شد بقاش / بشنو ای غافل! کم از چوبی مباش آن ستون را دفن کرد اندر زمین / تا چو مردم حَشْرْ گردد یومِ دین تا بدانی هر که را یزدان بخواند / از همه کار جهان بی‌کار ماند هر که را باشد ز یزدان کار و بار / یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار آنک او را نبود از اسرار داد / کی کند تصدیق او نالهٔ جماد گوید آری نه ز دل بهر وفاق / تا نگویندش که هست اهل نفاق گر نیندی واقفان امر کن / در جهان رد گشته بودی این سخن صد هزاران ز اهل تقلید و نشان / افکندشان نیم وهمی در گمان که به ظن تقلید و استدلالشان / قایمست و جمله پر و بالشان شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون / درفتند این جمله کوران سرنگون پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی‌تمکین بود غیر آن قطب زمان دیده‌ور / کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر پای نابینا عصا باشد عصا / تا نیفتد سرنگون او بر حصا آن سواری کاو سپه را شد ظفر / اهل دین را کیست سلطان بصر با عصا کوران اگر ره دیده‌اند / در پناه خلق روشن‌دیده‌اند گر نه بینایان بدندی و شهان / جمله کوران مرده‌اندی در جهان نه ز کوران کشت آید نه درود / نه عمارت نه تجارتها و سود گر نکردی رحمت و افضالتان / در شکستی چوب استدلالتان این عصا چه بود قیاسات و دلیل / آن عصا که دادشان بینا جلیل چون عصا شد آلت جنگ و نفیر / آن عصا را خرد بشکن ای ضریر او عصاتان داد تا پیش آمدیت / آن عصا از خشم هم بر وی زدیت حلقهٔ کوران به چه کار اندرید / دیدبان را در میانه آورید دامن او گیر کاو دادت عصا / در نگر کادم چه‌ها دید از عصا معجزهٔ موسی و احمد را نگر / چون عصا شد مار و استن با خبر از عصا ماری و از استن حنین / پنج نوبت می‌زنند از بهر دین گرنه نامعقول بودی این مزه / کی بدی حاجت به چندین معجزه هرچه معقولست عقلش می‌خورد / بی بیان معجزه بی جر و مد این طریق بکر نامعقول بین / در دل هر مقبلی مقبول بین همچنان کز بیم آدم دیو و دد / در جزایر در رمیدند از حسد هم ز بیم معجزات انبیا / سر کشیده منکران زیر گیا تا به ناموس مسلمانی زیند / در تَسلُّس تا ندانی که کیند همچو قلابان بر آن نقد تباه / نقره می‌مالند و نام پادشاه ظاهر الفاظشان توحید و شرع / باطن آن همچو در نان تخم صرع فلسفی را زهره نه تا دم زند / دم زند دین حقش بر هم زند دست و پای او جماد و جان او / هر چه گوید آن دو در فرمان او با زبانشان گرچه تهمت می‌نهند / دست و پاهاشان گواهی می‌دهند === بخش ۱۰۶ - اظهار معجزهٔ پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگ‌ریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگ‌ریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او === سنگها اندر کف بوجهل بود / گفت ای احمد بگو این چیست زود گر رسولی چیست در مشتم نهان / چون خبر داری ز راز آسمان گفت چون خواهی بگویم آن چه‌هاست / یا بگویند آن که ما حقیم و راست گفت بوجهل این دوم نادرترست / گفت آری حق از آن قادرترست از میان مشت او هر پاره سنگ / در شهادت گفتن آمد بی درنگ لا اله گفت و الا الله گفت / گوهر احمد رسول الله سفت چون شنید از سنگها بوجهل این / زد ز خشم آن سنگها را بر زمین === بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد === باز گرد و حال مطرب گوش‌دار / زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَر / بندهٔ ما را ز حاجت باز خر بنده‌ای داریم خاص و محترم / سوی گورستان تو رنجه کن قدم ای عمر بَرجه ز بیت المالِ عام / هفتصد دینار در کف نِه تمام پیش او بر کای تو ما را اختیار / این قدر بستان کنون معذور دار این قدر از بهر ابریشم‌بها / خرج کن چون خرج شد اینجا بیا پس عمر زان هیبتِ آواز جَست / تا میان را بهر این خدمت ببست سوی گورستان عمر بنهاد رو / در بغل همیان، دوان در جست و جو گرد گورستان دوانه شد بسی / غیر آن پیر، او ندید آنجا کسی گفت: این نَبْوَد! دگر باره دوید / مانده گشت و غیرِ آن پیر او ندید گفت حق فرمود ما را بنده‌ایست / صافی و شایسته و فرخنده‌ایست پیر چنگی کی بود خاص خدا؟ / حَبَّذا ای سر پنهان حَبَّذا بار دیگر گِرد گورستان بگشت / همچو آن شیرِ شکاری گردِ دشت چون یقین گشتش؛ که غیر پیر نیست / گفت: در ظلمت دلِ روشن بسی است آمد او با صد ادب آنجا نشست / بر عمر عطسه فتاد و پیر جست مر عمر را دید ماند اندر شگفت / عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت گفت در باطن: خدایا از تو داد! / محتسب بر پیرکی چنگی فتاد چون نظر اندر رخ آن پیر کرد / دید او را شرمسار و روی‌زرد پس عمر گفتش مترس از من مَرَم / که‌ت بشارتها ز حق آورده‌ام چند یزدان مِدْحَتِ خوی تو کرد / تا عُمَر را عاشقِ روی تو کرد پیش من بنشین و مهجوری مساز / تا به گوشَت گویم از اقبال راز؛ حق سلامت می‌کند، می‌پرسدت / چونی از رنج و غمان بی‌حَدَت؟ نک قُراضهٔ چند ابریشم‌بها / خرج کن این را و باز اینجا بیا پیر لرزان گشت چون این را شنید / دست می‌خایید و بر خود می‌طپید بانگ می‌زد کای خدای بی‌نظیر / بس! که از شرم آب شد بیچاره پیر چون بسی بگریست و از حد رفت درد / چنگ را زد بر زمین و خُرد کرد گفت ای بوده حجابم از اله / ای مرا تو راه‌زن از شاه‌راه ای بخورده خونِ من هفتاد سال / ای ز تو رویم سیه پیشِ کمال ای خدای با عطای با وفا / رحم کن بر عُمْرِ رفته در جفا داد حق عمری که هر روزی از آن / کس نداند قیمت آن در جهان خرج کردم عمر خود را دم بدم / در دمیدم جمله را در زیر و بم آه کز یاد ره و پردهٔ عراق / رفت از یادم دمِ تلخِ فراق وای کز تری زیر افکند خُرد / خشک شد کِشت دل من دل بمرد وای کز آواز این بیست و چهار / کاروان بگذشت و بیگه شد نهار ای خدا فریاد زین فریادخواه / داد خواهم نه ز کس زین دادخواه داد خود از کس نیابم جز مگر / زانک او از من به من نزدیکتر کاین منی از وی رسد دم دم مرا / پس ورا بینم چو این شد کم مرا همچو آن کو با تو باشد زرشُمَر / سوی او داری، نه سوی خود نظر === بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست به مقام استغراق === پس عمر گفتش که این زاری تو / هست هم آثار هشیاری تو راه فانی گشته راهی دیگرست / زانک هشیاری گناهی دیگرست هست هشیاری ز یاد ما مضی / ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا آتش اندر زن بهر دو تا به کی / پر گره باشی ازین هر دو چو نی تا گره با نی بود همراز نیست / همنشین آن لب و آواز نیست چون بطوفی خود بطوفی مرتدی / چون به خانه آمدی هم با خودی ای خبرهات از خبرده بی‌خبر / توبهٔ تو از گناه تو بتر ای تو از حال گذشته توبه‌جو / کی کنی توبه ازین توبه بگو گاه بانگ زیر را قبله کنی / گاه گریهٔ زار را قبله زنی چونک فاروق آینهٔ اسرار شد / جان پیر از اندرون بیدار شد همچو جان بی‌گریه و بی‌خنده شد / جانش رفت و جان دیگر زنده شد حیرتی آمد درونش آن زمان / که برون شد از زمین و آسمان جست و جویی از ورای جست و جو / من نمی‌دانم تو می‌دانی بگو حال و قالی از ورای حال و قال / غرقه گشته در جمال ذوالجلال غرقه‌ای نه که خلاصی باشدش / یا به جز دریا کسی بشناسدش عقل جزو از کل گویا نیستی / گر تقاضا بر تقاضا نیستی چون تقاضا بر تقاضا می‌رسد / موج آن دریا بدینجا می‌رسد چونک قصهٔ حال پیر اینجا رسید / پیر و حالش روی در پرده کشید پیر دامن را ز گفت و گو فشاند / نیم گفته در دهان ما بماند از پی این عیش و عشرت ساختن / صد هزاران جان بشاید باختن در شکار بیشهٔ جان باز باش / همچو خورشید جهان جان‌باز باش جان‌فشان افتاد خورشید بلند / هر دمی تی می‌شود پر می‌کنند جان فشان ای آفتاب معنوی / مر جهان کهنه را بنما نوی در وجود آدمی جان و روان / می‌رسد از غیب چون آب روان === بخش ۱۰۹ - تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی می‌کنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا === گفت پیغامبر که دایم بهر پند / دو فرشته خوش منادی می‌کنند کای خدایا منفقان را سیر دار / هر درمشان را عوض ده صد هزار ای خدایا ممسکان را در جهان / تو مده الا زیان اندر زیان ای بسا امساک کز انفاق به / مال حق را جز به امر حق مده تا عوض یابی تو گنج بی‌کران / تا نباشی از عداد کافران کاشتران قربان همی‌کردند تا / چیره گردد تیغشان بر مصطفی امر حق را باز جو از واصلی / امر حق را در نیابد هر دلی چون غلام یاغیی کو عدل کرد / مال شه بر یاغیان او بذل کرد در نبی انذار اهل غفلتست / کان همه انفاقهاشان حسرتست عدل این یاغی و دادش نزد شاه / چه فزاید دوری و روی سیاه سروران مکه در حرب رسول / بودشان قربان به اومید قبول بهر این مؤمن همی‌گوید ز بیم / در نماز اهد الصراط المستقیم آن درم دادن سخی را لایقست / جان سپردن خود سخای عاشقست نان دهی از بهر حق نانت دهند / جان دهی از بهر حق جانت دهند گر بریزد برگهای این چنار / برگ بی‌برگیش بخشد کردگار گر نماند از جود در دست تو مال / کی کند فضل الهت پای‌مال هر که کارد گردد انبارش تهی / لیکش اندر مزرعه باشد بهی وانک در انبار ماند و صرفه کرد / اشپش و موش حوادث پاک خورد این جهان نفیست در اثبات جو / صورتت صفرست در معنیت جو جان شور تلخ پیش تیغ بر / جان چون دریای شیرین را بخر ور نمی‌دانی شدن زین آستان / باری از من گوش کن این داستان === بخش ۱۱۰ - قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت === یک خلیفه بود در ایام پیش / کرده حاتم را غلام جود خویش رایت اکرام و داد افراشته / فقر و حاجت از جهان بر داشته بحر و در از بخششش صاف آمده / داد او از قاف تا قاف آمده در جهان خاک ابر و آب بود / مظهر بخشایش وهاب بود از عطااش بحر و کان در زلزله / سوی جودش قافله بر قافله قبلهٔ حاجت در و دروازه‌اش / رفته در عالم بجود آوازه‌اش هم عجم هم روم هم ترک و عرب / مانده از جود و سخااش در عجب آب حیوان بود و دریای کرم / زنده گشته هم عرب زو هم عجم === بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی === یک شب اعرابی‌زنی مر شوی را / گفت و از حد برد گفت و گوی را کین همه فقر و جفا ما می‌کشیم / جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم نان‌مان نه، نان‌خورش‌مان درد و رشک / کوزه‌مان نه، آب‌مان از دیده اشک جامهٔ ما، روز تاب آفتاب / شب، نهالین و لحاف از ماهتاب قرص مه را قرص نان پنداشته / دست سوی آسمان برداشته ننگ درویشان ز درویشی ما / روز شب، از روزی‌اندیشی ما خویش و بیگانه شده از ما رمان / بر مثال سامری از مردمان گر بخواهم از کسی یک مشت نسک / مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک مر عرب را فخر غزوست و عطا / در عرب تو همچو اندر خط خطا چه غزا ما بی‌غزا خود کشته‌ایم / ما به تیغ فقر بی‌سر گشته‌ایم چه عطا ما بر گدایی می‌تنیم / مر مگس را در هوا رگ می‌زنیم گر کسی مهمان رسد گر من منم / شب بخسپد، دلقش از تن بر کنم === بخش ۱۱۲ - مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته === بهر این گفتند دانایان بفن / میهمان محسنان باید شدن تو مرید و میهمان آن کسی / کو ستاند حاصلت را از خسی نیست چیره چون ترا چیره کند / نور ندهد مر ترا تیره کند چون ورا نوری نبود اندر قران / نور کی یابند از وی دیگران همچو اعمش کو کند داروی چشم / چه کشد در چشمها الا که یشم حال ما اینست در فقر و عنا / هیچ مهمانی مبا مغرور ما قحط ده سال ار ندیدی در صور / چشمها بگشا و اندر ما نگر ظاهر ما چون درون مدعی / در دلش ظلمت زبانش شعشعی از خدا بویی نه او را نه اثر / دعویش افزون ز شیث و بوالبشر دیو ننموده ورا هم نقش خویش / او همی‌گوید ز ابدالیم بیش حرف درویشان بدزدیده بسی / تا گمان آید که هست او خود کسی خرده گیرد در سخن بر بایزید / ننگ دارد از درون او یزید بی‌نوا از نان و خوان آسمان / پیش او ننداخت حق یک استخوان او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام / نایب حقم خلیفه‌زاده‌ام الصلا ساده‌دلان پیچ پیچ / تا خورید از خوان جودم سیر هیچ سالها بر وعدهٔ فردا کسان / گرد آن در گشته فردا نارسان دیر باید تا که سِر آدمی / آشکارا گردد از بیش و کمی زیر دیوار بدن گنجست یا / خانهٔ مارست و مور و اژدها چونک پیدا گشت کو چیزی نبود / عمر طالب رفت آگاهی چه سود === بخش ۱۱۳ - در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر === لیک نادر طالب آید کز فروغ / در حق او نافع آید آن دروغ او به قصد نیک خود جایی رسد / گرچه جان پنداشت و آن آمد جسد چون تحری در دل شب قبله را / قبله نی و آن نماز او روا مدعی را قحط جان اندر سرست / لیک ما را قحط نان بر ظاهرست ما چرا چون مدعی پنهان کنیم / بهر ناموس مزور جان کنیم === بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن === شوی گفتش چند جویی دخل و کشت / خود چه ماند از عمر افزون‌تر گذشت عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد / زانک هر دو همچو سیلی بگذرد خواه صاف و خواه سیل تیره‌رو / چون نمی‌پاید دمی از وی مگو اندرین عالم هزاران جانور / می‌زید خوش‌عیش بی زیر و زبر شکر می‌گوید خدا را فاخته / بر درخت و برگ شب نا ساخته حمد می‌گوید خدا را عندلیب / کاعتماد رزق بر تست ای مجیب باز دست شاه را کرده نوید / از همه مردار ببریده امید همچنین از پشه‌گیری تا به پیل / شد عیال الله و حق نعم المعیل این همه غمها که اندر سینه‌هاست / از بخار و گردِ باد و بود ماست این غمان بیخ‌کن چون داس ماست / این چنین شد و آنچنان وسواس ماست دان که هر رنجی ز مردن پاره‌ایست / جزو مرگ از خود بران گر چاره‌ایست چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت / دان که کلش بر سرت خواهند ریخت جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا / دان که شیرین می‌کند کل را خدا دردها از مرگ می‌آید رسول / از رسولش رو مگردان ای فضول هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد / هر که او تن را پرستد جان نبرد گوسفندان را ز صحرا می‌کشند / آنک فربه‌تر مر آن را می‌کشند شب گذشت و صبح آمد ای تمر / چند گیری این فسانهٔ زر ز سر تو جوان بودی و قانع‌تر بدی / زر طلب گشتی، خود اول زر بدی رز بدی پر میوه چون کاسد شدی؟ / وقت میوه پختنت فاسد شدی میوه‌ات باید که شیرین‌تر شود / چون رسن تابان، نه واپس‌تر رود جفت مایی جفت باید هم‌صفت / تا برآید کارها با مصلحت جفت باید بر مثال همدگر / در دو جفت کفش و موزه در نگر گر یکی کفش از دو تنگ آید به پا / هر دو جفتش کار ناید مر ترا جفت در یک خرد وان دیگر بزرگ / جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ راست ناید بر شتر جفت جوال / آن یکی خالی و این پر مال مال من روم سوی قناعت دل‌قوی / تو چرا سوی شناعت می‌روی مرد قانع از سر اخلاص و سوز / زین نسق می‌گفت با زن تا بروز === بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخن‌ها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد === زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیش / من فسون تو نخواهم خورد بیش ترهات از دعوی و دعوت مگو / رو سخن از کبر و از نخوت مگو چند حرف طمطراق و کار بار / کار و حال خود ببین و شرم‌دار کبر زشت و از گدایان زشت‌تر / روز سرد و برف وانگه جامه تر چند دعوی و دم و باد و بروت‌؟ / ای ترا خانه چو بیت العنکبوت از قناعت کی تو جان افروختی‌؟ / از قناعت‌ها تو نام آموختی گفت پیغامبر قناعت چیست‌؟ گنج / گنج را تو وا نمی‌دانی ز رنج این قناعت نیست جز گنج روان / تو مزن لاف ای غم و رنج روان تو مخوانم جفت کمتر زن بغل / جفت انصافم نیم جفت دغل چون قدم با میر و با بگ می‌زنی / چون ملخ را در هوا رگ می‌زنی با سگان زین استخوان در چالشی / چون نی اشکم تهی در نالشی سوی من منگر به‌خواری سست سست / تا نگویم آنچ در رگ‌های تست عقل خود را از من افزون دیده‌ای / مر من کم‌عقل را چون دیده‌ای همچو گرگ غافل اندر ما مجه / ای ز ننگ عقل تو بی‌عقل به چونکه عقل تو عقیلهٔ مردم است / آن نه عقل‌ست آن که مار و کزدم است خصم ظلم و مکر تو الله باد / فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد هم تو ماری هم فسون‌گر‌، این عجب / مارگیر و ماری ای ننگ عرب زاغ اگر زشتی خود بشناختی / همچو برف از درد و غم بگداختی مرد افسونگر بخوانَد چون عدو / او فسون بر مار و مار افسون برو گر نبودی دام او افسون مار / کی فسون مار را گشتی شکار‌؟ مرد افسون‌گر ز حرص کسب و کار / در نیابد آن زمان افسون مار مار گوید ای فسون‌گر هین و هین / آن خود دیدی فسون من ببین تو به نام حق فریبی مر مرا / تا کنی رسوای شور و شر مرا نام حقم بست، نی آن رای تو / نام حق را دام کردی وای تو نام حق بستاند از تو داد من / من به نام حق سپردم جان و تن یا به زخم من رگ جانت برد / یا که همچون من به زندانت برد زن ازین گونه خشن گفتارها / خواند بر شوی جوان طومار‌ها === بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی‌نوایی خویشتن === گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن / فقر فخر آمد مرا بر سر مزن مال و زر سر را بود همچون کلاه / کل بود او کز کله سازد پناه آنک زلف جعد و رعنا باشدش / چون کلاهش رفت خوشتر آیدش مرد حق باشد بمانند بصر / پس برهنه به که پوشیده نظر وقت عرضه کردن آن برده‌فروش / بر کند از بنده جامهٔ عیب‌پوش ور بود عیبی برهنه‌ش کی کند / بل بجامه خدعه‌ای با وی کند گوید این شرمنده است از نیک و بد / از برهنه کردن، او از تو رمد خواجه در عیبست غرقه تا به گوش / خواجه را مالست و مالش عیب‌پوش کز طمع عیبش نبیند طامعی / گشت دلها را طمعها جامعی ور گدا گوید سخن چون زر کان / ره نیابد کالهٔ او در دکان کار درویشی ورای فهم تست / سوی درویشی بمنگر سست سست زانک درویشان ورای ملک و مال / روزیی دارند ژرف از ذوالجلال حق تعالی عادلست و عادلان / کی کنند استم‌گری بر بی‌دلان آن یکی را نعمت و کالا دهند / وین دگر را بر سر آتش نهند آتشش سوزا که دارد این گمان / بر خدا و خالق هر دو جهان فقر فخری از گزافست و مجاز؟ / نه هزاران عز پنهانست و ناز از غضب بر من لقبها راندی / یارگیر و مارگیرم خواندی گر بگیرم برکنم دندان مار / تاش از سر کوفتن نبود ضرار زانک آن دندان عدو جان اوست / من عدو را می‌کنم زین علم دوست از طمع هرگز نخوانم من فسون / این طمع را کرده‌ام من سرنگون حاش لله طمع من از خلق نیست / از قناعت در دل من عالمیست بر سر امرودبن بینی چنان / زان فرودآ تا نماند آن گمان چون که بر گردی تو سرگشته شوی / خانه را گردنده بینی و آن توی === بخش ۱۱۷ - در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابه‌ها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابه‌های دیگر او راست‌گوتر باشد و امام باشد === دید احمد را ابوجهل و بگفت / زشت نقشی کز بنی‌هاشم شکفت گفت احمد مر ورا که راستی / راست گفتی گرچه کار افزاستی دید صدیقش بگفت ای آفتاب / نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب گفت احمد راست گفتی ای عزیز / ای رهیده تو ز دنیای نه چیز حاضران گفتند ای صدر الوری / راست‌گو گفتی دو ضدگو را چرا گفت من آیینه‌ام مصقول دست / ترک و هندو در من آن بیند که هست ای زن ار طماع می‌بینی مرا / زین تحری زنانه برتر آ آن طمع را ماند و رحمت بود / کو طمع آنجا که آن نعمت بود امتحان کن فقر را روزی دو تو / تا به فقر اندر غنا بینی دوتو صبر کن با فقر و بگذار این ملال / زانک در فقرست عز ذوالجلال سرکه مفروش و هزاران جان ببین / از قناعت غرق بحر انگبین صد هزاران جان تلخی‌کش نگر / همچو گل آغشته اندر گلشکر ای دریغا مر ترا گنجا بدی / تا ز جانم شرح دل پیدا شدی این سخن شیرست در پستان جان / بی کشنده خوش نمی‌گردد روان مستمع چون تشنه و جوینده شد / واعظ ار مرده بود گوینده شد مستمع چون تازه آمد بی‌ملال / صدزبان گردد به گفتن گنگ و لال چونک نامحرم در آید از درم / پرده در پنهان شوند اهل حرم ور در آید محرمی دور از گزند / برگشایند آن ستیران روی‌بند هرچه را خوب و خوش و زیبا کنند / از برای دیدهٔ بینا کنند کی بود آواز چنگ و زیر و بم / از برای گوش بی‌حس اصم مشک را بیهوده حق خوش‌دم نکرد / بهر حس کرد و پی اخشم نکرد حق زمین و آسمان بر ساخته‌ست / در میان بس نار و نور افراخته‌ست این زمین را از برای خاکیان / آسمان را مسکن افلاکیان مرد سفلی دشمن بالا بود / مشتری هر مکان پیدا بود ای ستیره هیچ تو بر خاستی / خویشتن را بهر کور آراستی گر جهان را پُر دُرِ مکنون کنم / روزی تو چون نباشد چون کنم ترک جنگ و ره‌زنی ای زن بگو / ور نمی‌گویی به ترک من بگو مر مرا چه جای جنگ نیک و بد / کین دلم از صلحها هم می‌رمد گر خمش گردی و گر نه آن کنم / که همین دم ترک خان و مان کنم === بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش === زن چو دید او را که تند و توسنست / گشت گریان گریه خود دام زنست گفت از تو کی چنین پنداشتم / از تو من اومید دیگر داشتم زن در آمد از طریق نیستی / گفت من خاک شماام نی ستی جسم و جان و هرچه هستم آن تست / حکم و فرمان جملگی فرمان تست گر ز درویشی دلم از صبر جست / بهر خویشم نیست آن بهر تو است تو مرا در دردها بودی دوا / من نمی‌خواهم که باشی بی‌نوا جان تو کز بهر خویشم نیست این / از برای تستم این ناله و حنین خویش من والله که بهر خویش تو / هر نفس خواهد که میرد پیش تو کاش جانت کش روان من فدا / از ضمیر جان من واقف بُدا چون تو با من این چنین بودی بظن / هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن خاک را بر سیم و زر کردیم چون / تو چنینی با من ای جان را سکون تو که در جان و دلم جا می‌کنی / زین قدر از من تبرا می‌کنی تو تبرا کن که هستت دستگاه / ای تبرای ترا جان عذرخواه یاد می‌کن آن زمانی را که من / چون صنم بودم تو بودی چون شمن بنده بر وفق تو دل افروخته‌ست / هرچه گویی پخت گوید سوخته‌ست من سپاناخ تو با هرچه‌م پزی / یا ترش‌با یا که شیرین می‌سزی کفر گفتم نک به ایمان آمدم / پیش حکمت از سر جان آمدم خوی شاهانه‌یْ ترا نشناختم / پیش تو گستاخ خر درتاختم چون ز عفو تو چراغی ساختم / توبه کردم اعتراض انداختم می‌نهم پیش تو شمشیر و کفن / می‌کشم پیش تو گردن را بزن از فراق تلخ می‌گویی سُخُن / هر چه خواهی کن ولیکن این مکن در تو از من عذرخواهی هست سر / با تو بی من او شفیعی مستمر عذر خواهم در درونت خلق تست / ز اعتماد او دل من جرم جست رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین / ای که خلقت به ز صد من انگبین زین نسق می‌گفت با لطف و گشاد / در میانه گریه‌ای بر وی فتاد گریه چون از حد گذشت و های های / زو که بی گریه بُد او خود دلربای شد از آن باران یکی برقی پدید / زد شراری در دل مرد وحید آنک بنده‌یْ روی خوبش بود مرد / چون بود چون بندگی آغاز کرد آنک از کبرش دلت لرزان بود / چون شوی چون پیش تو گریان شود آنک از نازش دل و جان خون بود / چونک آید در نیاز او چون بود آنک در جور و جفااش دام ماست / عذر ما چه‌بْوَد چو او در عذر خاست زین للناس حق آراسته‌ست / زانچ حق آراست چون دانند جست چون پی یسکن الیهاش آفرید / کی تواند آدم از حوا برید رستم زال ار بود وز حمزه بیش / هست در فرمان اسیر زال خویش آنک عالم مست گفتش آمدی / کلمینی یا حمیرا می‌زدی آب غالب شد بر آتش از لهیب / زآتش او جوشد چو باشد در حجیب چونک دیگی حایل آمد هر دو را / نیست کرد آن آب را کردش هوا ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی / باطنا مغلوب و زن را طالبی این چنین خاصیتی در آدمیست / مهر حیوان را کمست آن از کمیست === بخش ۱۱۹ - در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل === گفت پیغامبر که زن بر عاقلان / غالب آید سخت و بر صاحب‌دلان باز بر زن جاهلان چیره شوند / زانک ایشان تند و بس خیره روند کم بودشان رقت و لطف و وداد / زانک حیوانیست غالب بر نهاد مهر و رقت وصف انسانی بود / خشم و شهوت وصف حیوانی بود پرتو حقست آن معشوق نیست / خالقست آن گوییا مخلوق نیست === بخش ۱۲۰ - تسلیم کردن مرد خود را به آنچ التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراضِ زن را اشارات حق دانستن. به نزد عقلِ هر داننده ای هست، که با گردنده گرداننده ای هست === مرد زان گفتن پیشمان شد چنان / کز عوانی ساعت مردن عوان گفت خصم جانِ جان چون آمدم / بر سر جان من لگدها چون زدم چون قضا آید فرو پوشد بصر / تا نداند عقل ما پا را ز سر چون قضا بگذشت خود را می‌خورد / پرده بدریده گریبان می‌درد مرد گفت ای زن پیشمان می‌شوم / گر بدم کافر مسلمان می‌شوم من گنه‌کار توم رحمی بکن / بر مکن یکبارگیم از بیخ و بن کافر پیر ار پشیمان می‌شود / چونک عذر آرد مسلمان می‌شود حضرت پر رحمتست و پر کرم / عاشق او هم وجود و هم عدم کفر و ایمان عاشق آن کبریا / مس و نقره بندهٔ آن کیمیا === بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت‌اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند === موسی و فرعون معنی را رهی / ظاهر آن ره دارد و این بی‌رهی روز موسی پیش حق نالان شده / نیمشب فرعون هم گریان بده کین چه غلست ای خدا بر گردنم / ورنه غل باشد کی گوید من منم زانک موسی را منور کرده‌ای / مر مرا زان هم مکدر کرده‌ای زانک موسی را تو مه‌رو کرده‌ای / ماه جانم را سیه‌رو کرده‌ای بهتر از ماهی نبود استاره‌ام / چون خسوف آمد چه باشد چاره‌ام نوبتم گر رب و سلطان می‌زنند / مه گرفت و خلق پنگان می‌زنند می‌زنند آن طاس و غوغا می‌کنند / ماه را زان زخمه رسوا می‌کنند من که فرعونم ز خلق ای وای من / زخم طاس آن ربی الاعلای من خواجه‌تاشانیم اما تیشه‌ات / می‌شکافد شاخ را در بیشه‌ات باز شاخی را موصل می‌کند / شاخ دیگر را معطل می‌کند شاخ را بر تیشه دستی هست نی / هیچ شاخ از دست تیشه جست نی حق آن قدرت که آن تیشه تراست / از کرم کن این کژیها را تو راست باز با خود گفته فرعون ای عجب / من نه در یا ربناام جمله شب در نهان خاکی و موزون می‌شوم / چون به موسی می‌رسم چون می‌شوم رنگ زر قلب ده‌تو می‌شود / پیش آتش چون سیه‌رو می‌شود نه که قلب و قالبم در حکم اوست / لحظه‌ای مغزم کند یک لحظه پوست سبز گردم چونک گوید کشت باش / زرد گردم چونک گوید زشت باش لحظه‌ای ماهم کند یک دم سیاه / خود چه باشد غیر این کار اله پیش چوگانهای حکم کن فکان / می‌دویم اندر مکان و لامکان چونک بی‌رنگی اسیر رنگ شد / موسیی با موسیی در جنگ شد چون به بی‌رنگی رسی کان داشتی / موسی و فرعون دارند آشتی گر ترا آید برین نکته سئوال / رنگ کی خالی بود از قیل و قال این عجب کین رنگ از بی‌رنگ خاست / رنگ با بی‌رنگ چون در جنگ خاست اصل روغن ز آب افزون می‌شود / عاقبت با آب ضد چون میشود چونک روغن را ز آب اسرشته‌اند / آب با روغن چرا ضد گشته‌اند چون گل از خارست و خار از گل چرا / هر دو در جنگند و اندر ماجرا یا نه جنگست این برای حکمتست / همچو جنگ خر فروشان صنعتست یا نه اینست و نه آن حیرانیست / گنج باید جست این ویرانیست آنچ تو گنجش توهم می‌کنی / زان توهم گنج را گم می‌کنی چون عمارت دان تو وهم و رایها / گنج نبود در عمارت جایها در عمارت هستی و جنگی بود / نیست را از هستها ننگی بود نه که هست از نیستی فریاد کرد / بلک نیست آن هست را واداد کرد تو مگو که من گریزانم ز نیست / بلک او از تو گریزانست بیست ظاهرا می‌خواندت او سوی خود / وز درون می‌راندت با چوب رد نعلهای بازگونه‌ست ای سلیم / نفرت فرعون می‌دان از کلیم === بخش ۱۲۲ - سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و الآخرة === چون حکیمک اعتقادی کرده است / کآسمان بیضه زمین چون زرده است گفت سایل چون بماند این خاکدان / در میان این محیط آسمان همچو قندیلی معلق در هوا / نه باسفل می‌رود نه بر علا آن حکیمش گفت کز جذب سما / از جهات شش بماند اندر هوا چون ز مغناطیس قبهٔ ریخته / درمیان ماند آهنی آویخته آن دگر گفت آسمان با صفا / کی کشد در خود زمین تیره را بلک دفعش می‌کند از شش جهات / زان بماند اندر میان عاصفات پس ز دفع خاطر اهل کمال / جان فرعونان بماند اندر ضلال پس ز دفع این جهان و آن جهان / مانده‌اند این بی‌رهان بی این و آن سر کشی از بندگان ذوالجلال / دان که دارند از وجود تو ملال کهربا دارند چون پیدا کنند / کاه هستی ترا شیدا کنند کهربای خویش چون پنهان کنند / زود تسلیم ترا طغیان کنند آنچنان که مرتبهٔ حیوانیست / کو اسیر و سغبهٔ انسانیست مرتبهٔ انسان به دست اولیا / سغبه چون حیوان شناسش ای کیا بندهٔ خود خواند احمد در رشاد / جمله عالم را بخوان قل یا عباد عقل تو همچون شتربان تو شتر / می‌کشاند هر طرف در حکم مر عقل عقلند اولیا و عقلها / بر مثال اشتران تا انتها اندریشان بنگر آخر ز اعتبار / یک قلاووزست جان صد هزار چه قلاووز و چه اشتربان بیاب / دیده‌ای کان دیده بیند آفتاب یک جهان در شب بمانده میخ‌دوز / منتظر موقوف خورشیدست و روز اینت خورشیدی نهان در ذره‌ای / شیر نر در پوستین بره‌ای اینت دریایی نهان در زیر کاه / پا برین که هین منه با اشتباه اشتباهی و گمانی را درون / رحمت حقست بهر رهنمون هر پیمبر فرد آمد در جهان / فرد بود آن رهنمایش در نهان عالم کبری به قدرت سحر کرد / کرد خود را در کهین نقشی نورد ابلهانش فرد دیدند و ضعیف / کی ضعیفست آن که با شَه شُد حریف ابلهان گفتند مردی بیش نیست / وای آنکو عاقبت‌اندیش نیست === بخش ۱۲۳ - حقیر و بی‌خصم دیدن دیده‌های حس صالح و ناقهٔ صالح علیه‌السلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا === ناقهٔ صالح بصورت بد شتر / پی بریدندش ز جهل آن قوم مر از برای آب چون خصمش شدند / نان‌کور و آب‌کور ایشان بدند ناقة الله آب خورد از جوی و میغ / آب حق را داشتند از حق دریغ ناقهٔ صالح چو جسم صالحان / شد کمینی در هلاک طالحان تا بر آن امت ز حکم مرگ و درد / ناقةالله و سقیاها چه کرد شحنهٔ قهر خدا زیشان بجست / خونبهای اشتری شهری درست روح همچون صالح و تن ناقه است / روح اندر وصل و تن در فاقه است روح صالح قابل آفات نیست / زخم بر ناقه بود بر ذات نیست روح صالح قابل آزار نیست / نور یزدان سغبهٔ کفار نیست حق از آن پیوست با جسمی نهان / تاش آزارند و بینند امتحان بی‌خبر کآزار این آزار اوست / آب این خم متصل با آب جوست زان تعلق کرد با جسمی اله / تا که گردد جمله عالم را پناه ناقهٔ جسم ولی را بنده باش / تا شوی با روح صالح خواجه‌تاش گفت صالح چونک کردید این حسد / بعد سه روز از خدا نقمت رسد بعد سه روز دگر از جانستان / آفتی آید که دارد سه نشان رنگ روی جمله‌تان گردد دگر / رنگ رنگ مختلف اندر نظر روز اول رویتان چون زعفران / در دوم رو سرخ همچون ارغوان در سوم گردد همه روها سیاه / بعد از آن اندر رسد قهر اله گر نشان خواهید از من زین وعید / کرهٔ ناقه به سوی کُه دوید گر توانیدش گرفتن چاره هست / ورنه خود مرغ امید از دام جست کس نتانست اندر آن کره رسید / رفت در کهسارها شد ناپدید گفت دیدیت آن قضا معلن شدست / صورت اومید را گردن زدست کرهٔ ناقه چه باشد خاطرش / که بجا آرید ز احسان و برش گر بجا آید دلش رستید از آن / ورنه نومیدیت و ساعد را گزان چون شنیدند این وعید منکدر / چشم بنهادند و آن را منتظر روز اول روی خود دیدند زرد / می‌زدند از ناامیدی آه سرد سرخ شد روی همه روز دوم / نوبت اومید و توبه گشت گم شد سیه روز سیم روی همه / حکم صالح راست شد بی ملحمه چون همه در ناامیدی سر زدند / همچو مرغان در دو زانو آمدند در نبی آورد جبریل امین / شرح این زانو زدن را جاثمین زانو آن دم زن که تعلیمت کنند / وز چنین زانو زدن بیمت کنند منتظر گشتند زخم قهر را / قهر آمد نیست کرد آن شهر را صالح از خلوت بسوی شهر رفت / شهر دید اندر میان دود و نفت ناله از اجزای ایشان می‌شنید / نوحه پیدا نوحه‌گویان ناپدید ز استخوانهاشان شنید او ناله‌ها / اشک‌ریزان جانشان چون ژاله‌ها صالح آن بشنید و گریه ساز کرد / نوحه بر نوحه‌گران آغاز کرد گفت ای قومی به باطل زیسته / وز شما من پیش حق بگریسته حق بگفته صبر کن بر جورشان / پندشان ده بس نماند از دورشان من بگفته پند شد بند از جفا / شیر پند از مهر جوشد وز صفا بس که کردید از جفا بر جای من / شیر پند افسرد در رگهای من حق مرا گفته ترا لطفی دهم / بر سر آن زخمها مرهم نهم صاف کرده حق دلم را چون سما / روفته از خاطرم جور شما در نصیحت من شده بار دگر / گفته امثال و سخنها چون شکر شیر تازه از شکر انگیخته / شیر و شهدی با سخن آمیخته در شما چون زهر گشته آن سخن / زانک زهرستان بدیت از بیخ و بن چون شوم غمگین که غم شد سرنگون / غم شما بودیت ای قوم حرون هیچ کس بر مرگ غم نوحه کند / ریش سر چون شد کسی مو بر کند رو بخود کرد و بگفت ای نوحه‌گر / نوحه‌ات را می‌نیرزند آن نفر کژ مخوان ای راست‌خوانندهٔ مبین / کیف آسی خلف قوم ظالمین باز اندر چشم و دل او گریه یافت / رحمتی بی‌علتی در وی بتافت قطره می‌بارید و حیران گشته بود / قطره‌ای بی‌علت از دریای جود عقل او می‌گفت کین گریه ز چیست / بر چنان افسوسیان شاید گریست بر چه می‌گریی بگو بر فعلشان / بر سپاه کینه‌توز بد نشان بر دل تاریک پر زنگارشان / بر زبان زهر همچون مارشان بر دم و دندان سگسارانه‌شان / بر دهان و چشم کزدم خانه‌شان بر ستیز و تسخر و افسوسشان / شکر کن چون کرد حق محبوسشان دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ / مهرشان کژ صلحشان کژ خشم کژ از پی تقلید و معقولات نقل / پا نهاده بر سر این پیر عقل پیرخر نه جمله گشته پیر خر / از ریای چشم و گوش همدگر از بهشت آورد یزدان بندگان / تا نمایدشان سقر پروردگان === بخش ۱۲۴ - در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان === اهل نار و خلد را بین هم دکان / در میانشان برزخ لایبغیان اهل نار و اهل نور آمیخته / در میانشان کوه قاف انگیخته همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط / در میانشان صد بیابان و رباط همچنانک عقد، دَر دُر و شبه / مختلط چون میهمان یک‌شبه بحر را نیمیش شیرین چون شکر / طعم شیرین رنگ روشن چون قمر نیم دیگر تلخ همچون زهر مار / طعم تلخ و رنگ مظلم همچو قار هر دو بر هم می‌زنند از تحت و اوج / بر مثال آب دریا موج موج صورت بر هم زدن از جسم تنگ / اختلاط جانها در صلح و جنگ موجهای صلح بر هم می‌زند / کینه‌ها از سینه‌ها بر می‌کند موجهای جنگ بر شکل دگر / مهرها را می‌کند زیر و زبر مهر تلخان را به شیرین می‌کشد / زانک اصل مهرها باشد رشد قهر شیرین را به تلخی می‌برد / تلخ با شیرین کجا اندر خورد تلخ و شیرین زین نظر ناید پدید / از دریچهٔ عاقبت دانند دید چشم آخربین تواند دید راست / چشم آخُربین غرورست و خطاست ای بسا شیرین که چون شکر بود / لیک زهر اندر شکر مضمر بود آنک زیرک تر، به بو بشناسدش / و آن دگر چون بر لب و دندان زدش پس لبش ردش کند پیش از گلو / گرچه نعره می‌زند شیطان کلوا و آن دگر را در گلو پیدا کند / و آن دگر را در بدن رسوا کند وان دگر را در حدث سوزش دهد / ذوق آن زخم جگردوزش دهد وان دگر را بعد ایام و شهور / وان دگر را بعد مرگ از قعر گور ور دهندش مهلت اندر قعر گور / لابد آن پیدا شود یوم النشور هر نبات و شکری را در جهان / مهلتی پیداست از دور زمان سالها باید که اندر آفتاب / لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب باز تره در دو ماه اندر رسد / باز تا سالی گل احمر رسد بهر این فرمود حق عز و جل / سورة الانعام در ذکر اجل این شنیدی مو بمویت گوش باد / آب حیوانست خوردی نوش باد آب حیوان خوان مخوان این را سخن / روح نو بین در تن حرف کهن نکتهٔ دیگر تو بشنو ای رفیق / همچو جان او سخت پیدا و دقیق در مقامی هست هم این زهر مار / از تصاریف خدایی خوش‌گوار در مقامی زهر و در جایی دوا / در مقامی کفر و در جایی روا گرچه آنجا او گزند جان بود / چون بدینجا در رسد درمان بود آب در غوره ترش باشد ولیک / چون به انگوری رسد شیرین و نیک باز در خم او شود تلخ و حرام / در مقام سرکگی نعم الادام === بخش ۱۲۵ - در معنی آنک آنچ ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و همان فعل کردن کی حلوا طبیب را زیان ندارد اما بیماران را زیان دارد و سرما و برف انگور را زیان ندارد اما غوره را زیان دارد کی در راهست کی لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر === گر ولی زهری خورد نوشی شود / ور خورد طالب سیه‌هوشی شود رب هب لی از سلیمان آمدست / که مده غیر مرا این ملک دست تو مکن با غیر من این لطف و جود / این حسد را ماند اما آن نبود نکتهٔ لا ینبغی می‌خوان بجان / سرّ من بعدی ز بخل او مدان بلک اندر ملک دید او صد خطر / موبمو ملک جهان بد بیم سر بیم سَر با بیم سِر با بیم دین / امتحانی نیست ما را مثل این پس سلیمان همتی باید که او / بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو با چنان قوت که او را بود هم / موج آن ملکش فرو می‌بست دم چون برو بنشست زین اندوه گرد / بر همه شاهان عالم رحم کرد شد شفیع و گفت این ملک و لوا / با کمالی ده که دادی مر مرا هرکه را بدهی و بکنی آن کرم / او سلیمانست وانکس هم منم او نباشد بعدی او باشد معی / خود معی چه بود منم بی‌مدعی شرح این فرضست گفتن لیک من / باز می‌گردم به قصهٔ مرد و زن === بخش ۱۲۶ - مخلص ماجرای عرب و جفت او === ماجرای مرد و زن را مَخلَصی / باز می‌جوید درون مُخلِصی ماجرای مرد و زن افتاد نقل / آن مثال نفس خود می‌دان و عقل این زن و مردی که نفسست و خرد / نیک بایستست بهر نیک و بد وین دو بایسته درین خاکی‌سرا / روز و شب در جنگ و اندر ماجرا زن همی‌خواهد حویج خانگاه / یعنی آب رو و نان و خوان و جاه نفس همچون زن پی چاره‌گری / گاه خاکی گاه جوید سروری عقل خود زین فکرها آگاه نیست / در دماغش جز غم الله نیست گرچه سِرّ قصه این دانه‌ست و دام / صورت قصه شنو اکنون تمام گر بیان معنوی کافی شدی / خلق عالم عاطل و باطل بدی گر محبت فکرت و معنیستی / صورت روزه و نمازت نیستی هدیه‌های دوستان با همدگر / نیست اندر دوستی الا صور تا گواهی داده باشد هدیه‌ها / بر محبتهای مضمر در خفا زانک احسانهای ظاهر شاهدند / بر محبتهای سر ای ارجمند شاهدت گه راست باشد گه دروغ / مست گاهی از می و گاهی ز دوغ دوغ خورده مستیی پیدا کند / های هوی و سرگرانیها کند آن مرایی در صیام و در صلاست / تا گمان آید که او مست ولاست حاصل افعال برونی دیگرست / تا نشان باشد بر آنچ مضمرست یا رب این تمییز ده ما را بخواست / تا شناسیم آن نشان کژ ز راست حس را تمییز دانی چون شود / آنک حس ینظر بنور الله بود ور اثر نبود سبب هم مظهرست / همچو خویشی کز محبت مخبرست نبود آنک نور حقش شد امام / مر اثر را یا سببها را غلام یا محبت در درون شعله زند / زفت گردد وز اثر فارغ کند حاجتش نبود پی اعلام مهر / چون محبت نور خود زد بر سپهر هست تفصیلات تا گردد تمام / این سخن لیکن بجو تو والسلام گرچه شد معنی درین صورت پدید / صورت از معنی غریبست و بعید در دلالت همچو آبند و درخت / چون بماهیت روی دورند سخت ترک ماهیات و خاصیات گو / شرح کن احوال آن دو ماه‌رو === بخش ۱۲۷ - دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست === مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف / حکم داری تیغ برکش از غلاف هرچه گویی من ترا فرمان برم / در بد و نیک آمدِ آن ننگرم در وجود تو شوم من منعدم / چون محبم حب یعمی و یصم گفت زن آهنگ بِرَّم می‌کنی / یا بحیلت کشف سِرَّم می‌کنی گفت والله عالمَ الْسِرَّ الْخَفی / کآفرید از خاک آدم را صفی در سه گز قالب که دادش وا نمود / هر چه در الواح و در ارواح بود تا ابد هرچه بود او پیش‌پیش / درس کرد از علَّمَ الْاَسماء خویش تا مَلَکْ بی‌خود شد از تدریس او / قدس دیگر یافت از تقدیس او آن گشادیشان کز آدم رو نمود / در گشاد آسمانهاشان نبود در فراخی عرصهٔ آن پاک‌جان / تنگ آمد عرصهٔ هفت آسمان گفت پیغامبر که حق فرموده است / من نگنجم هیچ در بالا و پست در زمین و آسمان و عرش نیز / من نگنجم این یقین دان ای عزیز در دل مؤمن بگنجم ای عجب / گر مرا جویی در آن دلها طلب گفت اُدْخُل فی عِبادی تَلتَقی / جَنَّةً مِن رُویَتی یا مُتَّقی عرش با آن نورِ با پهنای خویش / چون بدید آنرا، برفت از جای خویش خود بزرگی عرش باشد بس مدید / لیک صورت کیست چون معنی رسید هر مَلَکْ می‌گفت ما را پیش ازین / الفتی می‌بود بر روی زمین تخم خدمت بر زمین می‌کاشتیم / زان تعلق ما عجب می‌داشتیم کین تعلق چیست با این خاکمان / چون سرشت ما بُدَست از آسمان اُلْفِ ما انوارْ، با ظُلْمات چیست؟ / چون تواند نور با ظُلْمات زیست؟ آدما آن اُلفْ از بوی تو بود / زانک جسمت را زمین بُد تار و پود جسم خاکت را ازینجا بافتند / نور پاکت را درینجا یافتند این که جان ما ز روحت یافتست / پیش‌پیش از خاک آن می‌تافتست در زمین بودیم و غافل از زمین / غافل از گنجی که در وی بُد دفین چون سفر فرمود ما را زان مقام / تلخ شد ما را از آن تحویل کام تا که حجتها همی گفتیم ما / که به جای ما کی آید ای خدا نورِ این تسبیح و این تهلیل را / می‌فروشی بهر قال و قیل را حکم حق گسترد بهر ما بساط / که بگویید ازطریق انبساط هرچه آید بر زبانتان بی‌حذر / همچو طفلان یگانه با پدر زانک این دمها چه گر نالایقست / رحمت من بر غضب هم سابقست از پی اظهار این سبقْ ای مَلَک / در تو بنهم داعیهٔ اشکال و شک تا بگویی و نگیرم بر تو من / منکر حِلْمم نیارد دم زدن صد پدر صد مادر اندر حلمِ ما / هر نفس زاید در افتد در فنا حلم ایشان کف بحر حلم ماست / کف رَوَد آید، ولی دریا بجاست خود چه گویم پیش آن دُرّ این صدف / نیست الا کف کف کف کف حق آن کف، حق آن دریای صاف / کامتحانی نیست این گفت و نه لاف از سر مهر و صفا است و خضوع / حق آنکس که بدو دارم رجوع گر به پیشت امتحانست این هوس / امتحان را امتحان کن یک نفس سِر مپوشان تا پدید آید سِرم / امر کن تو، هرچه بر وی قادرم دل مپوشان تا پدید آید دلم / تا قبول آرم هر آنچ قابلم چون کنم در دست من چه چاره است / درنگر تا جان من چه کاره است === بخش ۱۲۸ - تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او === گفت زن یک آفتابی تافتست / عالمی زو روشنایی یافتست نایب رحمان خلیفهٔ کردگار / شهر بغدادست از وی چون بهار گر بپیوندی بدان شه شه شوی / سوی هر ادبیر تا کی می‌روی همنشینی با شهان چون کیمیاست / چون نظرشان کیمیایی خود کجاست چشم احمد بر ابوبکری زده / او ز یک تصدیق صدیق آمده گفت من شه را پذیرا چون شوم / بی بهانه سوی او من چون روم نسبتی باید مرا یا حیلتی / هیچ پیشه راست شد بی‌آلتی همچو مجنونی که بشنید از یکی / که مرض آمد به لیلی اندکی گفت آوه بی بهانه چون روم / ور بمانم از عیادت چون شوم لیتنی کنت طبیبا حاذقا / کنت امشی نحو لیلی سابقا قل تعالوا گفت حق ما را بدان / تا بود شرم‌اشکنی ما را نشان شب‌پران را گر نظر و آلت بدی / روزشان جولان و خوش حالت بدی گفت چون شاه کرم میدان رود / عین هر بی‌آلتی آلت شود زانک آلت دعوی است و هستی است / کار در بی‌آلتی و پستی است گفت کی بی‌آلتی سودا کنم / تا نه من بی‌آلتی پیدا کنم پس گواهی بایدم بر مفلسی / تا مرا رحمی کند شاه غنی تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ / وا نما تا رحم آرد شاه شنگ کین گواهی که ز گفت و رنگ بد / نزد آن قاضی القضاة آن جرح شد صدق می‌خواهد گواه حال او / تا بتابد نور او بی قال او === بخش ۱۲۹ - هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست === گفت زن صدق آن بود کز بود خویش / پاک برخیزی تو از مجهود خویش آب بارانست ما را در سبو / ملکت و سرمایه و اسباب تو این سبوی آب را بردار و رو / هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو گو که ما را غیر این اسباب نیست / در مفازه هیچ به زین آب نیست گر خزینه‌ش پر متاع فاخرست / این چنین آبش نباشد نادرست چیست آن کوزه تن محصور ما / اندرو آب حواس شور ما ای خداوند این خم و کوزهٔ مرا / در پذیر از فضلِ الله اشتری کوزه‌ای با پنج لولهٔ پنج حس / پاک دار این آب را از هر نجس تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر / تا بگیرد کوزهٔ من خوی بحر تا چو هدیه پیش سلطانش بری / پاک بیند باشدش شه مشتری بی‌نهایت گردد آبش بعد از آن / پر شود از کوزهٔ من صد جهان لوله‌ها بر بند و پر دارش ز خم / گفت غضوا عن هوا ابصارکم ریش او پر باد کین هدیه کراست / لایق چون او شهی اینست راست زن نمی‌دانست کانجا برگذر / هست جاری دجله‌ای همچون شکر در میان شهر چون دریا روان / پر ز کشتیها و شست ماهیان رو بر سلطان و کار و بار بین / حس تجری تحتها الانهار بین این چنین حسها و ادراکات ما / قطره‌ای باشد در آن نهر صفا === بخش ۱۳۰ - در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب === مرد گفت آری سبو را سر ببند / هین که این هدیه‌ست ما را سودمند در نمد در دوز تو این کوزه را / تا گشاید شه به هدیه روزه را کاین چنین اندر همه آفاق نیست / جز رحیق و مایه‌ی اذواق نیست زانک ایشان ز آبهای تلخ و شور / دایما پر علت‌اند و نیم‌کور مرغ کاب شور باشد مسکنش / او چه داند جای آب روشنش ای که اندر چشمه‌ی شورست جات / تو چه دانی شط و جیحون و فرات ای تو نارسته ازین فانی رباط / تو چه دانی محو و سکر و انبساط ور بدانی نقلت از آب و جدست / پیش تو این نامها چون ابجدست ابجد و هوز چه فاش است و پدید / بر همه طفلان و معنی بس بعید پس سبو برداشت آن مرد عرب / در سفر شد می‌کشیدش روز و شب بر سبو لرزان بُد از آفات دهر / هم کشیدش از بیابان تا به شهر زن مصلا باز کرده از نیاز / رب سلم ورد کرده در نماز که نگه‌دار آب ما را از خسان / یا رب آن گوهر بدان دریا رسان گرچه شویم آگهست و پر فنست / لیک گوهر را هزاران دشمنست خود چه باشد گوهر، آبِ کوثرست / قطره‌ای زینست کاصل گوهرست از دعاهای زن و زاری او / وز غم مرد و گران‌باری او سالم از دزدان و از آسیب سنگ / برد تا دار الخلافه بی‌درنگ دید درگاهی پر از انعامها / اهل حاجت گستریده دامها دم بدم هر سوی صاحب‌حاجتی / یافته زان در عطا و خلعتی بهر گبر و مؤمن و زیبا و زشت / همچو خورشید و مطر نی چون بهشت دید قومی در نظر آراسته / قوم دیگر منتظر بر خاسته خاص و عامه از سلیمان تا بمور / زنده گشته چون جهان از نفخ صور اهل صورت در جواهر بافته / اهل معنی بحر معنی یافته آنک بی همت چه با همت شده / وانک با همت چه با نعمت شده === بخش ۱۳۱ - در بیان آنک چنانک گدا عاشق کرمست و عاشق کریم، کرمِ کریم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید اما صبر گدا کمال گداست و صبر کریم نقصان اوست === بانگ می‌آمد که ای طالب بیا / جود، محتاج گدایان چون گدا جود می‌جوید گدایان و ضعاف / همچو خوبان کآینه جویند صاف روی خوبان ز آینه زیبا شود / روی احسان از گدا پیدا شود پس ازین فرمود حق در والضحی / بانگ کم زن ای محمد بر گدا چون گدا آیینهٔ جودست هان / دم بود بر روی آیینه زیان آن یکی جودش گدا آرد پدید / و آن دگر بخشد گدایان را مزید پس گدایان آیت جود حقند / وانک با حقند جود مطلقند وانک جز این دوست او خود مرده‌ایست / او برین در نیست نقش پرده‌ایست === بخش ۱۳۲ - فرق میان آنک درویش است به خدا و تشنهٔ خدا و میان آنک درویش است از خدا و تشنهٔ غیرست === نقش درویشست او نه اهل نان / نقش سگ را تو مینداز استخوان فقرِ لقمه دارد او، نه فقر حق / پیش نقش مرده‌ای کم نه طبق ماهی خاکی بود درویش نان / شکل ماهی لیک از دریا رمان مرغ خانه‌ست او نه سیمرغ هوا / لوت نوشد او ننوشد از خدا عاشق حقست او بهر نوال / نیست جانش عاشق حسن و جمال گر توهم می‌کند او عشق ذات / ذات نبود وهم اسما و صفات وهم مخلوقست و مولود آمدست / حق نزاییده‌ست او لم یولدست عاشق تصویر و وهم خویشتن / کی بود از عاشقان ذوالمنن عاشق آن وهم اگر صادق بود / آن مجاز او حقیقت‌کش شود شرح می‌خواهد بیان این سخن / لیک می‌ترسم ز افهام کهن فهمهای کهنهٔ کوته‌نظر / صد خیال بد در آرد در فکر بر سماع راست هر کس چیر نیست / لقمهٔ هر مرغکی انجیر نیست خاصه مرغی مرده‌ای پوسیده‌ای / پرخیالی اعمیی بی‌دیده‌ای نقش ماهی را چه دریا و چه خاک / رنگ هندو را چه صابون و چه زاک نقش اگر غمگین نگاری بر ورق / او ندارد از غم و شادی سبق صورتش غمگین و او فارغ از آن / صورتش خندان و او زان بی‌نشان وین غم و شادی که اندر دل حظیست / پیش آن شادی و غم جز نقش نیست صورت غمگین نقش از بهر ماست / تا که ما را یاد آید راه راست صورت خندان نقش از بهر تست / تا از آن صورت شود معنی درست نقشهایی کاندرین حمامهاست / از برون جامه‌کن چون جامه‌هاست تا برونی جامه‌ها بینی و بس / جامه بیرون کن درآ ای هم‌نفس زانک با جامه درون سو راه نیست / تن ز جان، جامه ز تن آگاه نیست === بخش ۱۳۳ - پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را === آن عرابی از بیابان بعید / بر در دار الخلافه چون رسید پس نقیبان پیش او باز آمدند / بس گلاب لطف بر جیبش زدند حاجت او فهمشان شد بی مقال / کار ایشان بد عطا پیش از سئوال پس بدو گفتند یا وجه العرب / از کجایی چونی از راه و تعب گفت وجهم گر مرا وجهی دهید / بی وجوهم چون پس پشتم نهید ای که در روتان نشان مهتری / فرتان خوشتر ز زر جعفری ای که یک دیدارتان دیدارها / ای نثار دینتان دینارها ای همه ینظر بنور الله شده / بهر بخشش از بر شه آمده تا زنید آن کیمیاهای نظر / بر سر مسهای اشخاص بشر من غریبم از بیابان آمدم / بر امید لطف سلطان آمدم بوی لطف او بیابانها گرفت / ذره‌های ریگ هم جانها گرفت تا بدین جا بهر دینار آمدم / چون رسیدم مست دیدار آمدم بهر نان شخصی سوی نانبا دوید / داد جان چون حسن نانبا را بدید بهر فرجه شد یکی تا گلستان / فرجهٔ او شد جمال باغبان همچو اعرابی که آب از چه کشید / آب حیوان از رخ یوسف چشید رفت موسی کآتش آرد او بدست / آتشی دید او که از آتش برست جست عیسی تا رهد از دشمنان / بردش آن جستن به چارم آسمان دام آدم خوشهٔ گندم شده / تا وجودش خوشهٔ مردم شده باز آید سوی دام از بهر خور / ساعد شه یابد و اقبال و فر طفل شد مکتب پی کسب هنر / بر امید مرغ با لطف پدر پس ز مکتب آن یکی صدری شده / ماهگانه داده و بدری شده آمده عباس حرب از بهر کین / بهر قمع احمد و استیز دین گشته دین را تا قیامت پشت و رو / در خلافت او و فرزندان او من برین در طالب چیز آمدم / صدر گشتم چون به دهلیز آمدم آب آوردم به تحفه بهر نان / بوی نانم برد تا صدر جنان نان برون راند آدمی را از بهشت / نان مرا اندر بهشتی در سرشت رَستم از آب و ز نان همچون ملک / بی‌غرض گردم برین در چون فلک بی‌غرض نبود بگردش در جهان / غیر جسم و غیر جان عاشقان === بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون === عاشقان کل نه عشاق جزو / ماند از کل آنک شد مشتاق جزو چونک جزوی عاشق جزوی شود / زود معشوقش بکل خود رود ریش گاو و بندهٔ غیر آمد او / غرقه شد کف در ضعیفی در زد او نیست حاکم تا کند تیمار او / کار خواجهٔ خود کند یا کار او === بخش ۱۳۵ - مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة === فازن بالحرة پی این شد مثل / فاسرق الدرة بدین شد منتقل بنده سوی خواجه شد او ماند زار / بوی گل شد سوی گل او ماند خار او بمانده دور از مطلوب خویش / سعی ضایع، رنج باطل، پای ریش همچو صیادی که گیرد سایه‌ای / سایه کی گردد ورا سرمایه‌ای سایهٔ مرغی گرفته مرد سخت / مرغ حیران گشته بر شاخ درخت کین مدمغ بر کی می‌خندد عجب / اینت باطل اینت پوسیده سبب ور تو گویی جزو پیوستهٔ کلست / خار می‌خور خار مقرون گلست جز ز یک رو نیست پیوسته به کل / ورنه خود باطل بدی بعث رسل چون رسولان از پی پیوستنند / پس چه پیوندندشان چون یک تنند این سخن پایان ندارد ای غلام / روز بیگه شد حکایت کن تمام === بخش ۱۳۶ - سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه === آن سبوی آب را در پیش داشت / تخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت گفت این هدیه بدان سلطان برید / سایل شه را ز حاجت وا خرید آب شیرین و سبوی سبز و نَوْ / ز آب بارانی که جمع آمد به گَوْ خنده می‌آمد نقیبان را از آن / لیک پذرفتند آن را همچو جان زانک لطف شاه خوب با خبر / کرده بود اندر همه ارکان اثر خوی شاهان در رعیت جا کند / چرخ اخضر خاک را خضرا کند شه چو حوضی دان حشم چون لوله‌ها / آب از لوله روان در گوله‌ها چونک آب جمله از حوضیست پاک / هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک ور در آن حوض آب شورست و پلید / هر یکی لوله همان آرد پدید زانک پیوستست هر لوله به حوض / خوض کن در معنی این حرف خوض لطف شاهنشاه جان بی‌وطن / چون اثر کردست اندر کل تن لطف عقل خوش‌نهاد خوش‌نسب / چون همه تن را در آرد در ادب عشق شنگ بی‌قرار بی سکون / چون در آرد کل تن را در جنون لطف آب بحر کو چون کوثرست / سنگ‌ریزه‌ش جمله در و گوهرست هر هنر که استا بدان معروف شد / جان شاگردان بدان موصوف شد پیش استاد اصولی هم اصول / خواند آن شاگرد چست با حصول پیش استاد فقیه آن فقه‌خوان / فقه خواند نه اصول اندر بیان پیش استادی که او نحوی بود / جان شاگردش ازو نحوی شود باز استادی که او محو رهست / جان شاگردش ازو محو شهست زین همه انواع دانش روز مرگ / دانش فقرست ساز راه و برگ === بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان === آن یکی نحوی به کشتی در نشست / رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا / گفت نیم عمر تو شد در فنا دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب / لیک آن دم کرد خامش از جواب باد کشتی را به گردابی فکند / گفت کشتیبان بدان نحوی بلند هیچ دانی آشنا کردن بگو / گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو گفت کل عمرت ای نحوی فناست / زانک کشتی غرق این گردابهاست محو می‌باید نه نحو اینجا بدان / گر تو محوی بی‌خطر در آب ران آب دریا مرده را بر سر نهد / ور بود زنده ز دریا کی رهد چون بمردی تو ز اوصاف بشر / بحرِ اسرارت نهد بر فرق سر ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای / این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای گر تو علامه زمانی در جهان / نک فنای این جهان بین وین زمان مرد نحوی را از آن در دوختیم / تا شما را نحوِ محو آموختیم فقهِ فقه و نَحوِ نحو و صَرفِ صرف / در کم آمد یابی ای یار شگرف آن سبوی آب، دانشهای ماست / وان خلیفه دجلهٔ علم خداست ما سبوها پر به دجله می‌بریم / گرنه خر دانیم خود را، ما خریم باری اعرابی بدان معذور بود / کو ز دجله غافل و بس دور بود گر ز دجله با خبر بودی چو ما / او نبردی آن سبو را جا بجا بلک از دجله چو واقف آمدی / آن سبو را بر سر سنگی زدی === بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی‌نیازی از آن هدیه و از آن سبو === چون خلیفه دید و احوالش شنید / آن سبو را پر ز زر کرد و مزید آن عرب را کرد از فاقه خلاص / داد بخشش‌ها و خلعت‌های خاص کاین سبو پر زر به دست او دهید / چونک واگردد سوی دجله‌ش برید از ره خشک آمده‌ست و از سفر / از ره دجله‌ش بود نزدیک‌تر چون به کشتی در نشست و دجله دید / سجده می‌کرد از حیا و می‌خمید کای عجب لطف این شه وهاب را / وان عجب‌تر کاو ستد آن آب را چون پذیرفت از من آن دریای جود‌؟ / آن‌چنان نقد دغل را زود زود‌؟ کل عالم را سبو دان ای پسر / کاو بود از علم و خوبی تا به‌سر قطره‌ای از دجلهٔ خوبی اوست / کان نمی‌گنجد ز پُری زیر پوست گنج مخفی بُد ز پُری چاک کرد / خاک را تابان‌تر از افلاک کرد گنج مخفی بد ز پری جوش کرد / خاک را سلطان اطلس‌پوش کرد ور بدیدی شاخی از دجلهٔ خدا / آن سبو را او فنا کردی فنا آنک دیدندش همیشه بی خودند / بی‌خودانه بر سبو سنگی زدند ای ز غیرت بر سبو سنگی زده / وان شکستت خود درستی آمده خم شکسته آب ازو ناریخته / صد درستی زین شکست انگیخته جزو جزو خم به‌رقص‌ست و به‌حال / عقل جزوی را نموده این محال نه سبو پیدا درین حالت نه آب / خوش ببین والله اعلم بالصواب چون درِ معنی زنی بازت کنند / پرّ فکرت زن که شهباز‌ت کنند پر فکرت شد گل‌آلود و گران / زانک گِل‌خواری‌، ترا گِل شد چو نان نان گلست و گوشت کمتر خور ازین / تا نمانی همچو گل اندر زمین چون گرسنه می‌شوی سگ می‌شوی / تند و بد پیوند و بدرَگ می‌شوی چون شدی تو سیر‌، مرداری شدی / بی‌خبر بی‌پا ، چو دیواری شدی پس دمی مردار و دیگر دم سگی / چون کنی در راه شیران خوش‌تگی‌؟ آلت اشکار خود جز سگ مدان / کمترک انداز سگ را استخوان زانک سگ چون سیر شد سرکش شود / کی سوی صید و شکار خوش دود آن عرب را بی‌نوایی می‌کشید / تا بدان درگاه و آن دولت رسید در حکایت گفته‌ایم احسان شاه / در حق آن بی‌نوای بی‌پناه هر‌چه گوید مرد عاشق بوی عشق / از دهانش می‌جهد در کوی عشق گر بگوید فقه‌، فقر آید همه / بوی فقر آید از آن خوش دمدمه ور بگوید کفر‌، دارد بوی دین / آید از گفت ِ شکش بوی یقین کف‌ِ کژ کز بحر صدقی خاسته‌ست / اصل صاف آن فرع را آراسته‌ست آن کفش را صافی و محقوق دان / همچو دشنام ِ لب معشوق دان گشته آن دشنام نامطلوب او / خوش ز بهر عارض محبوب او گر بگوید کژ‌، نماید راستی / ای کژی که راست را آراستی از شکر گر شکل نانی می‌پزی / طعم قند آید نه نان‌، چون می‌مزی ور بیابد مؤمنی زرین وثن / کی هِلَد آن را برای هر شمن‌؟ بلک گیرد اندر آتش افکند / صورت عاریتش را بشکند تا نماند بر ذهب شکل وثن / زانک صورت مانع است و راه‌زن ذات زرش دادِ ربانیت است / نقش بت بر نقد زر عاریت است بهر کیکی تو گلیمی را مسوز / وز صداع هر مگس مگذار روز بت‌پرستی چون بمانی در صوَر / صورتش بگذار و در معنی نگر مرد حجی‌، همره ِ حاجی طلب / خواه هندو خواه ترک و یا عرب منگر اندر نقش و اندر رنگ او / بنگر اندر عزم و در آهنگ او گر سیاه‌ست او هم‌آهنگ توست / تو سپید‌ش خوان که همرنگ توست این حکایت گفته شد زیر و زبر / همچو فکر عاشقان بی پا و سر سر ندارد چون ز ازل بوده‌ست پیش / پا ندارد با ابد بوده‌ست خویش بلک چون آبست هر قطره از آن / هم سرست و پا و هم بی هر دوان حاش لله این حکایت نیست هین / نقد حال ما و تست این‌، خوش ببین زانک صوفی با کرّ و با فر بود / هرچ آن ماضی‌ست لا یذکر بود هم عرب ما‌، هم سبو ما‌، هم مَلِک / جمله ما یؤفک عنه من افک عقل را شو دان و زن این نفْس و طَمْع / این دو ظلمانی و منکِر‌، عقل شمع بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست / زانک کل را گونه‌گونه جزوهاست جزو کل نی جزوها نسبت به کل / نی چو بوی گل که باشد جزو گل لطف سبزه جزو لطف گل بود / بانگ قمری جزو آن بلبل بود گر شوم مشغول اشکال و جواب / تشنگان را کی توانم داد آب گر تو اشکالی بکلی و حرج / صبر کن الصبر مفتاح الفرج احتما کن احتما ز اندیشه‌ها / فکر شیر و گور و دل‌ها بیشه‌ها احتماها بر دواها سرور‌ست / زانک خاریدنْ فزونی‌ِ گَر‌ست احتما اصل دوا آمد یقین / احتما کن‌، قوّت جانت ببین قابل این گفته‌ها شو گوش‌وار / تا که از زر سازمت من گوش‌وار حلقه در گوش مه زرگر شوی / تا به ماه و تا ثریا بر شوی اولا بشنو که خلق مختلف / مختلف جانند تا یا از الف در حروف مختلف شور و شکی‌ست / گرچه از یک‌رو ز سر تا پا یکی‌ست از یکی رو ضد و یک رو متحد / از یکی رو هزل و از یک روی جد پس قیامت روز عرض اکبر‌ست / عرض او خواهد که با زیب و فر‌ست هر که چون هندوی‌ِ بد سودایی است / روز عرضش نوبت رسوایی است چون ندارد روی همچون آفتاب / او نخواهد جز شبی همچون نقاب برگ یک گل چون ندارد خارِ او / شد بهاران دشمن اسرار او وانک سر تا پا گُل‌ست و سوسن‌ست / پس بهار او را دو چشم روشن است خار بی‌معنی خزان خواهد خزان / تا زند پهلوی خود با گلستان تا بپوشد حسن آن و ننگ این / تا نبینی رنگ آن و زنگ این پس خزان او را بهارست و حیات / یک نماید سنگ و یاقوت زکات باغبان هم داند آن را در خزان / لیک دید یک به از دید جهان خود جهان آن یک کس است او ابله‌ست / هر ستاره بر فلک جزو مه است پس همی‌گویند هر نقش و نگار / مژده مژده نک همی‌آید بهار تا بود تابان شکوفه چون زره / کی کنند آن میوه‌ها پیدا گره چون شکوفه ریخت‌، میوه سر کند / چونکه تن بشکست‌، جان سر بر زند میوه معنی و شکوفه صورتش / آن شکوفه مژده‌، میوه نعمتش چون شکوفه ریخت میوه شد پدید / چونکه آن کم شد، شد این اندر مزید تا که نان نشکست‌، قوّت کی دهد‌؟ / ناشکسته خوشه‌ها کی می‌ دهد‌؟ تا هلیله نشکند با ادویه / کی شود خود صحت‌افزا ادویه‌؟ === بخش ۱۳۹ - در صفت پیر و مطاوعت وی === ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر / یک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر گرچه جسم نازکت را زور نیست / لیک بی خورشید ما را نور نیست گرچه مصباح و زجاجه گشته‌ای / لیک سرخیل دلی سررشته‌ای چون سر رشته به دست و کام تست / درهای عقد دل ز انعام تست بر نویس احوال پیر راه‌دان / پیر را بگزین و عین راه دان پیر تابستان و خلقان تیر ماه / خلق مانند شبند و پیر ماه کرده‌ام بخت جوان را نام پیر / کو ز حق پیرست نه از ایام پیر او چنان پیرست کش آغاز نیست / با چنان در یتیم انباز نیست خود قوی‌تر می‌شود خمر کهن / خاصه آن خمری که باشد من لدن پیر را بگزین که بی پیر این سفر / هست بس پر آفت و خوف و خطر آن رهی که بارها تو رفته‌ای / بی قلاوز اندر آن آشفته‌ای پس رهی را که ندیدستی تو هیچ / هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ گر نباشد سایهٔ او بر تو گول / پس ترا سرگشته دارد بانگ غول غولت از ره افکند اندر گزند / از تو داهی‌تر درین ره بس بدند از نبی بشنو ضلال ره‌روان / که چه شان کرد آن بلیس بدروان صد هزاران ساله راه از جاده دور / بردشان و کردشان ادبیر و عور استخوانهاشان ببین و مویشان / عبرتی گیر و مران خر سویشان گردن خر گیر و سوی راه کش / سوی ره‌بانان و ره‌دانان خوش هین مهل خر را و دست از وی مدار / زانک عشق اوست سوی سبزه‌زار گر یکی دم تو به غفلت وا هلیش / او رود فرسنگها سوی حشیش دشمن راهست خر مست علف / ای که بس خر بنده را کرد او تلف گر ندانی ره هر آنچ خر بخواست / عکس آن کن خود بود آن راه راست شاوروهن و آنگه خالفوا / ان من لم یعصهن تالف با هوا و آرزو کم باش دوست / چون یضلک عن سبیل الله اوست این هوا را نشکند اندر جهان / هیچ چیزی همچو سایهٔ همرهان === بخش ۱۴۰ - وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق، تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیش‌قدم‌تر باشی === گفت پیغامبر علی را کای علی / شیر حقی پهلوان پردلی لیک بر شیری مکن هم اعتمید / اندر آ در سایهٔ نخل امید اندر آ در سایهٔ آن عاقلی / کش نداند برد از ره ناقلی ظل او اندر زمین چون کوه قاف / روح او سیمرغ بس عالی‌طواف گر بگویم تا قیامت نعت او / هیچ آن را مقطع و غایت مجو در بشر روپوش کردست آفتاب / فهم کن والله اعلم بالصواب یا علی از جملهٔ طاعات راه / بر گزین تو سایهٔ خاص اله هر کسی در طاعتی بگریختند / خویشتن را مَخلصی انگیختند تو برو در سایهٔ عاقل گریز / تا رهی زان دشمن پنهان‌ستیز از همه طاعات اینت بهترست / سبق یابی بر هر آن سابق که هست چون گرفتت پیر هین تسلیم شو / همچو موسی زیر حکم خضر رو صبر کن بر کار خضری بی نفاق / تا نگوید خضر رو هذا فراق گرچه کشتی بشکند تو دم مزن / گرچه طفلی را کشد تو مو مکن دست او را حق چو دست خویش خواند / تا ید الله فوق ایدیهم براند دست حق میراندش زنده‌ش کند / زنده چه بود جان پاینده‌ش کند هرکه تنها نادرا این ره برید / هم به عون همت پیران رسید دست پیر از غایبان کوتاه نیست / دست او جز قبضه الله نیست غایبان را چون چنین خلعت دهند / حاضران از غایبان لا شک به‌اند غایبان را چون نواله می‌دهند / پیش مهمان تا چه نعمتها نهند کو کسی کو پیش شه بندد کمر / تا کسی کو هست بیرون سوی در چون گزیدی پیر نازک‌دل مباش / سست و ریزیده چو آب و گل مباش ور بهر زخمی تو پر کینه شوی / پس کجا بی‌صیقل آیینه شوی === بخش ۱۴۱ - کبودی زدن قزوینی بر شانه‌گاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن === این حکایت بشنو از صاحب بیان / در طریق و عادت قزوینیان بر تن و دست و کَتَف‌ها بی‌گزند / از سر سوزن کبودیها زنند سوی دلاکی بشد قزوینیی / که کبودم زن بکن شیرینیی گفت چه صورت زنم ای پهلوان / گفت برزن صورت شیر ژیان طالعم شیرست نقش شیر زن / جهد کن رنگ کبودی سیر زن گفت بر چه موضعت صورت زنم / گفت بر شانه گهم زن آن رقم چونک او سوزن فرو بردن گرفت / درد آن در شانه‌گه مسکن گرفت پهلوان در ناله آمد کای سنی / مر مرا کشتی چه صورت می‌زنی گفت آخر شیر فرمودی مرا / گفت از چه عضو کردی ابتدا گفت از دمگاه آغازیده‌ام / گفت دم بگذار ای دو دیده‌ام از دُم و دُمگاه شیرم دَم گرفت / دُمگه او دَمگهم محکم گرفت شیر بی‌دُم باش گو ای شیرساز / که دلم سستی گرفت از زخم گاز جانب دیگر گرفت آن شخص زخم / بی‌محابا و مواسایی و رحم بانگ کرد او کین چه اندامست ازو / گفت این گوشست ای مرد نکو گفت تا گوشش نباشد ای حکیم / گوش را بگذار و کوته کن گلیم جانب دیگر خلش آغاز کرد / باز قزوینی فغان را ساز کرد کین سوم جانب چه اندامست نیز / گفت اینست اِشکمِ شیر ای عزیز گفت تا اشکم نباشد شیر را / گشت افزون درد کم زن زخمها خیره شد دلاک و پس حیران بماند / تا بدیر انگشت در دندان بماند بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد / گفت در عالم کسی را این فتاد؟ شیر بی‌دُم و سَر و اِشکم کی دید / این‌چنین شیری خدا خود نافرید ای برادر صبر کن بر درد نیش / تا رهی از نیش نفس گبر خویش کان گروهی که رهیدند از وجود / چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود هر که مُرد اندر تن او نفس گبر / مر ورا فرمان برد خورشید و ابر چون دلش آموخت شمع افروختن / آفتاب او را نیارد سوختن گفت حق در آفتاب منتجم / ذکر تزاور کذی عن کهفهم خار جمله لطف چون گل می‌شود / پیش جزوی کو سوی کل می‌رود چیست تعظیم خدا افراشتن / خویشتن را خوار و خاکی داشتن چیست توحید خدا آموختن / خویشتن را پیش واحد سوختن گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز / هستی همچون شب خود را بسوز هستیت در هستِ آن هستی‌نواز / همچو مس در کیمیا اندر گداز در من و ما سخت کردستی دو دست / هست این جمله خرابی از دو هست === بخش ۱۴۲ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار === شیر و گرگ و روبهی بهر شکار / رفته بودند از طلب در کوهسار تا به پشت همدگر بر صیدها / سخت بر بندند بار قیدها هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف / صیدها گیرند بسیار و شگرف گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود / لیک کرد اکرام و همراهی نمود این چنین شه را ز لشکر زحمتست / لیک همره شد جماعت رحمتست این چنین مه را ز اختر ننگهاست / او میان اختران بهر سخاست امر شاورهم پیمبر را رسید / گرچه رایی نیست رایش را ندید در ترازو جو رفیق زر شدست / نه از آن که جو چو زر جوهر شدست روح قالب را کنون همره شدست / مدتی سگ حارس درگه شدست چونک رفتند این جماعت سوی کوه / در رکاب شیر با فر و شکوه گاو کوهی و بز و خرگوش زفت / یافتند و کار ایشان پیش رفت هر که باشد در پی شیر حراب / کم نیاید روز و شب او را کباب چون ز کُه در بیشه آوردندشان / کشته و مجروح و اندر خون کشان گرگ و روبه را طمع بود اندر آن / که رود قسمت به عدل خسروان عکسِ طمْعِ هر دوشان بر شیر زد / شیر دانست آن طمعها را سند هر که باشد شیرِ اسرار و امیر / او بداند هر چه اندیشد ضمیر هین نگه دار ای دل اندیشه‌خو / دل ز اندیشهٔ بدی در پیش او داند و خر را همی‌راند خموش / در رخت خندد برای روی‌پوش شیر چون دانست آن وسواسشان / وا نگفت و داشت آن دم پاسشان لیک با خود گفت بنمایم سزا / مر شما را ای خسیسان گدا مر شما را بس نیامد رای من / ظنتان اینست در اعطای من ای عقول و رایتان از رای من / از عطاهای جهان‌آرای من نقش با نقاش چه سگالد دگر / چون سگالش اوش بخشید و خبر این چنین ظنِ خسیسانه به من / مر شما را بود ننگانِ زمن ظانین بالله ظن السؤ را / گر نبرم سر بود عین خطا وا رهانم چرخ را از ننگتان / تا بماند در جهان این داستان شیر با این فکر می‌زد خنده فاش / بر تبسمهای شیر ایمن مباش مال دنیا شد تبسمهای حق / کرد ما را مست و مغرور و خلَق فقر و رنجوری بهستت ای سند / کان تبسم دام خود را بر کند === بخش ۱۴۳ - امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما === گفت شیر ای گرگ این را بخش کن / معدلت را نو کن ای گرگ کهن نایب من باش در قسمت‌گری / تا پدید آید که تو چه گوهری گفت ای شه گاو وحشی بخش تست / آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست بز مرا که بز میانه‌ست و وسط / روبها خرگوش بستان بی غلط شیر گفت ای گرگ چون گفتی بگو / چونک من باشم تو گویی ما و تو گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید / پیش چون من شیر بی مثل و ندید گفت پیش آ ای خری کو خود خرید / پیشش آمد پنجه زد او را درید چون ندیدش مغز و تدبیر رشید / در سیاست پوستش از سر کشید گفت چون دید منت ز خود نبرد / این چنین جان را بباید زار مرد چون نبودی فانی اندر پیش من / فضل آمد مر ترا گردن زدن کل شیء هالک جز وجه او / چون نه‌ای در وجه او هستی مجو هر که اندر وجه ما باشد فنا / کل شیء هالک نبود جزا زانک در الاست او از لا گذشت / هر که در الاست او فانی نگشت هر که بر در او من و ما می‌زند / رد بابست او و بر لا می‌تند === بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو === آن یکی آمد در یاری بزد / گفت یارش کیستی ای معتمد گفت من، گفتش برو هنگام نیست / بر چنین خوانی مقام خام نیست خام را جز آتش هجر و فراق / کی پزد کی وا رهاند از نفاق رفت آن مسکین و سالی در سفر / در فراق دوست سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته پس باز گشت / باز گرد خانهٔ همباز گشت حلقه زد بر در به صد ترس و ادب / تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که بر در کیست آن / گفت بر در هم توی ای دلستان گفت اکنون چون منی ای من در آ / نیست گنجایی دو من را در سرا نیست سوزن را سر رشتهٔ دوتا / چونک یکتایی درین سوزن در آ رشته را با سوزن آمد ارتباط / نیست در خور با جمل سم الخیاط کی شود باریک هستی جمل / جز به مقراضِ ریاضات و عمل دست حق باید مر آن را ای فلان / کو بود بر هر محالی کن فکان هر محال از دست او ممکن شود / هر حرون از بیم او ساکن شود اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز / زنده گردد از فسون آن عزیز و آن عدم کز مرده مرده‌تر بود / در کف ایجاد او مضطر بود کل یوم هو فی شان بخوان / مر ورا بی کار و بی‌فعلی مدان کمترین کاریش هر روزست آن / کو سه لشکر را کند این سو روان لشکری ز اصلاب سوی امهات / بهر آن تا در رحم روید نبات لشکری ز ارحام سوی خاکدان / تا ز نر و ماده پر گردد جهان لشکری از خاکدان سوی اجل / تا ببیند هر کسی حسن عمل این سخن پایان ندارد هین بتاز / سوی آن دو یار پاک پاک‌باز گفت یارش کاندر آ ای جمله من / نی مخالف چون گل و خار چمن رشته یکتا شد غلط کم شد کنون / گر دوتا بینی حروف کاف و نون کاف و نون همچون کمند آمد جذوب / تا کشاند مر عدم را در خطوب پس دوتا باید کمند اندر صور / گرچه یکتا باشد آن دو در اثر گر دو پا گر چار پا ره را برد / همچو مقراض دو تا یکتا برد آن دو همبازان گازر را ببین / هست در ظاهر خلافی زان و زین آن یکی کرباس را در آب زد / وان دگر همباز خشکش می‌کند باز او آن خشک را تر می‌کند / گوییا ز استیزه ضد بر می‌تند لیک این دو ضد استیزه‌نما / یک‌دل و یک‌کار باشد در رضا هر نبی و هر ولی را مسلکیست / لیک تا حق می‌برد جمله یکیست چونک جمع مستمع را خواب برد / سنگهای آسیا را آب برد رفتن این آب فوق آسیاست / رفتنش در آسیا بهر شماست چون شما را حاجت طاحون نماند / آب را در جوی اصلی باز راند ناطقه سوی دهان تعلیم راست / ورنه خود آن نطق را جویی جداست می‌رود بی بانگ و بی تکرارها / تحتها الانهار تا گلزارها ای خدا جان را تو بنما آن مقام / کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام تا که سازد جان پاک از سر قدم / سوی عرصهٔ دور و پهنای عدم عرصه‌ای بس با گشاد و با فضا / وین خیال و هست یابد زو نوا تنگ‌تر آمد خیالات از عدم / زان سبب باشد خیال اسباب غم باز هستی تنگ‌تر بود از خیال / زان شود در وی قمر همچون هلال باز هستی جهان حس و رنگ / تنگ‌تر آمد که زندانیست تنگ علت تنگیست ترکیب و عدد / جانب ترکیب حسها می‌کشد زان سوی حس عالم توحید دان / گر یکی خواهی بدان جانب بران امرِ کن یک فعل بود و نون و کاف / در سخن افتاد و معنی بود صاف این سخن پایان ندارد باز گرد / تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد === بخش ۱۴۵ - ادب کردن شیر گرگ را کی در قسمت بی‌ادبی کرده بود === گرگ را بر کند سر، آن سرفراز / تا نماند دوسری و امتیاز فانتقمنا منهم است ای گرگ پیر / چون نبودی مرده در پیش امیر بعد از آن رو شیر با روباه کرد / گفت این را بخش کن از بهر خورد سجده کرد و گفت کین گاو سمین / چاشت‌خوردت باشد ای شاه گزین وان بز از بهر میان روز را / یخنیی باشد شه پیروز را و آن دگر خرگوش بهر شام هم / شب‌چرهٔ این شاه با لطف و کرم گفت ای روبه تو عدل افروختی / این چنین قسمت ز کی آموختی از کجا آموختی این ای بزرگ / گفت ای شاه جهان از حال گرگ گفت چون در عشق ما گشتی گرو / هر سه را بر گیر و بستان و برو روبها چون جملگی ما را شدی / چونت آزاریم چون تو ما شدی ما ترا و جمله اشکاران ترا / پای بر گردون هفتم نه بر آ چون گرفتی عبرت از گرگ دنی / پس تو روبه نیستی شیر منی عاقل آن باشد که عبرت گیرد از / مرگ یاران در بلای محترز روبه آن دم بر زبان صد شکر راند / که مرا شیر از پی آن گرگ خواند گر مرا اول بفرمودی که تو / بخش کن این را، که بردی جان ازو پس سپاس او را که ما را در جهان / کرد پیدا از پس پیشینیان تا شنیدیم آن سیاستهای حق / بر قرون ماضیه اندر سبق تا که ما از حال آن گرگان پیش / همچو روبه پاس خود داریم بیش امت مرحومه زین رو خواندمان / آن رسول حق و صادق در بیان استخوان و پشم آن گرگان عیان / بنگرید و پند گیرید ای مهان عاقل از سر بنهد این هستی و باد / چون شنید انجام فرعونان و عاد ور بننهد دیگران از حال او / عبرتی گیرند از اضلال او === بخش ۱۴۶ - تهدید کردن نوح علیه‌السلام مر قوم را کی با من مپیچید کی من روپوشم با خدای می‌پیچید در میان این بحقیقت ای مخذولان === گفت نوح ای سرکشانْ من، من نیم / من ز جان مُردم به جانان می‌زیم چون بمُردم از حواسِ بوالبشر / حق مرا شد سمع و ادراک و بصر چونکِ من، من نیستم این دَم ز هوست / پیش این دَم هرکه دَم زد کافر اوست هست اندر نقش این روباه شیر / سوی این روبه نشاید شد دلیر گر ز روی صورتش می‌نگروی / غره شیران ازو می‌نشنوی؟ گر نبودی نوح را از حق یَدی / پس جهانی را چرا بر هم زدی؟ صد هزاران شیر بود او در تنی / او چو آتش بود و عالم خرمنی چونک خرمن پاس عشر او نداشت / او چنان شعله بر آن خرمن گماشت هر که او در پیش این شیر نهان / بی‌ادب چون گرگ بگشاید دهان همچو گرگ آن شیر بر دراندش / فانتقمنا منهم بر خواندش زخم یابد همچو گرگ از دست شیر / پیشِ شیرْ ابله بُوَد کو شد دلیر کاشکی آن زخم بر تن آمدی / تا بُدی کایمان و دل سالم بُدی قوَتم بگسست چون اینجا رسید / چون توانم کرد این سِر را پدید همچو آن روبه کمِ اشکم کنید / پیش او روباه‌ بازی کم کنید جمله ما و من به پیش او نهید / مُلکْ مُلکِ اوست مُلک او را دهید چون فقیر آیید اندر راه راست / شیر و صیدِ شیر خود آن شماست زانک او پاکست و سبحان وصف اوست / بی نیازست او ز نغز و مغز و پوست هر شکار و هر کراماتی که هست / از برای بندگان آن شهست نیست شه را طمع بهر خلق ساخت / این همه دولت خنک آنکو شناخت آنک دولت آفرید و دو سرا / ملک و دولتها چه کار آید ورا پیش سبحان پس نگه دارید دل / تا نگردید از گمان بد خجل کو ببیند سِر و فکر و جست و جو / همچو اندر شیرِ خالص تارِ مو آنک او بی نقش ساده‌سینه شد / نقشهای غیب را آیینه شد سِر ما را بی‌گمان موقن شود / زان که مؤمن آینهٔ مؤمن بود چون زند او نقد ما را بر محک / پس یقین را باز داند او ز شک چون شود جانش محکِ نقدها / پس ببیند قلب را و قلب را === بخش ۱۴۷ - نشاندن پادشاه، صوفیانِ عارف را پیش روی خویش تا چشمشان بدیشان روشن شود === پادشاهان را چنان عادت بود / این شنیده باشی ار یادت بود دست چپشان پهلوانان ایستند / زانک دل پهلوی چپ باشد ببند مشرف و اهل قلم بر دست راست / زانک علم خط و ثبت آن دست راست صوفیان را پیش رو موضع دهند / کاینهٔ جانند و ز آیینه بهند سینه صیقلها زده در ذکر و فکر / تا پذیرد آینهٔ دل نقش بکر هر که او از صُلب فطرت خوب زاد / آینه در پیش او باید نهاد عاشق آیینه باشد روی خوب / صیقل جان آمد و تقوی القلوب === بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیه‌السلام و تقاضا کردن یوسف علیه‌السلام ازو تحفه و ارمغان === آمد از آفاق، یار مهربان / یوسف صِدّیق را شد میهمان کاشنا بودند وقت کودکی / بر وسادهٔ آشنایی متکی یاد دادش جَور اخوان و حسد / گفت کان زنجیر بود و ما اسد عار نَبْوَد شیر را از سلسله / نیست ما را از قضای حق گله شیر را بر گردن ار زنجیر بود / بر همه زنجیرسازان میر بود گفت چون بودی ز زندان و ز چاه / گفت همچون در محاق و کاست ماه در محاق ار ماه نو گردد دوتا / نی در آخر بدر گردد بر سما؟ گرچه دردانه به هاون کوفتند / نور چشم و دل شد و بیند بلند گندمی را زیر خاک انداختند / پس ز خاکش خوشه‌ها بر ساختند بار دیگر کوفتندش ز آسیا / قیمتش افزود و نان شد جان‌فزا باز، نان را زیر دندان کوفتند / گشت عقل و جان و فهم هوشمند باز آن جان چونک محو عشق گشت / یُعْجِبُ الزُّرّاع آمد بعد کشت این سخن پایان ندارد باز گرد / تا که با یوسف چه گفت آن نیک‌مرد بعد قصه گفتنش گفت ای فلان / هین چه آوردی تو ما را ارمغان بر در یاران تهی‌دست آمدن / هست بی‌گندم سوی طاحون شدن حق تعالی خلق را گوید بحشر / ارمغان کو از برای روز نشر جِئتمونا و فُرادی بی نوا / هم بدان سان که خلقناکم کذا هین چه آوردید دست‌آویز را / ارمغانی روز رستاخیز را یا امید بازگشتنتان نبود / وعدهٔ امروز باطلتان نمود منکری مهمانیش را از خری / پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری ور نه‌ای منکر چنین دست تهی / در در آن دوست چون پا می‌نهی اندکی صرفه بکن از خواب و خور / ارمغان بهر ملاقاتش ببر شو قلیل النوم مما یهجعون / باش در اسحار از یستغفرون اندکی جنبش بکن همچون جنین / تا ببخشندت حواس نوربین وز جهانِ چون رحِم، بیرون روی / از زمین در عرصهٔ واسع شوی آنک ارض الله واسع گفته‌اند / عرصه‌ای دان انبیا را بس بلند دل نگردد تنگ زان عرصهٔ فراخ / نخلِ تر آنجا نگردد خشک شاخ حاملی تو مر حواست را کنون / کند و مانده می‌شوی و سرنگون چونک محمولی نه حامل وقت خواب / ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب چاشنیی دان تو حال خواب را / پیش محمولی حال اولیا اولیا اصحاب کهفند ای عنود / در قیام و در تقلب هم رقود می‌کشدشان بی تکلف در فعال / بی‌خبر ذاتَ الیَمین ذاتَ الشِّمال چیست آن ذات الیَمین؟ فعلِ حَسَن / چیست آن ذات الشِّمال؟ اَشغالِ تَن می‌رود این هر دو کار از انبیا / بی‌خبر زین هر دو ایشان چون صدا گر صدایت بشنواند خیر و شر / ذات کُه باشد ز هر دو بی‌خبر === بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیه‌السلام کی آینه‌ای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی === گفت یوسف هین بیاور ارمغان / او ز شرمِ این تقاضا زد فغان گفت من چند ارمغان جستم ترا / ارمغانی در نظر نامد مرا حبّه‌ای را جانب کان چون برم / قطره‌ای را سوی عمّان چون برم زیره را من سوی کرمان آورم / گر به پیش تو دل و جان آورم نیست تخمی کاندرین انبار نیست / غیر حُسن تو که آن را یار نیست لایق آن دیدم که من آیینه‌ای / پیش تو آرم چو نور سینه‌ای تا ببینی روی خوب خود در آن / ای تو چون خورشید شمع آسمان آینه آوردمت ای روشنی / تا چو بینی روی خود یادم کنی آینه بیرون کشید او از بغل / خوب را آیینه باشد مُشتغَل آینهٔ هستی چه باشد نیستی / نیستی بر، گر تو ابله نیستی هستی اندر نیستی بتوان نمود / مال‌داران بر فقیر آرند جود آینهٔ صافی نان خود گرسنه‌ست / سوخته هم آینهٔ آتش‌زنه‌ست نیستی و نقص هر جایی که خاست / آینهٔ خوبی جمله پیشه‌هاست چونک جامه چست و دوزیده بود / مظهر فرهنگ درزی چون شود ناتراشیده همی باید جذوع / تا دروگر اصل سازد یا فروع خواجهٔ اشکسته‌بند آنجا رود / کاندر آنجا پای اشکسته بود کی شود چون نیست رنجورِ نزار / آن جمالِ صنعت طب آشکار خواری و دونی مسها بر ملا / گر نباشد کی نماید کیمیا نقصها آیینهٔ وصف کمال / و آن حقارت آینهٔ عز و جلال زانک ضد را ضد کند پیدا یقین / زانک با سرکه پدیدست انگبین هر که نقص خویش را دید و شناخت / اندر استکمال خود ده‌اسپه تاخت زان نمی‌پرد به سوی ذوالجلال / کو گمانی می‌برد خود را کمال علتی بتر ز پندار کمال / نیست اندر جان تو ای ذو دلال از دل و از دیده‌ات بس خون رود / تا ز تو این معجبی بیرون شود علت ابلیس انا خیری بُدست / وین مرض در نفس هر مخلوق هست گرچه خود را بس شکسته بیند او / آب صافی دان و سرگین زیر جو چون بشوراند ترا در امتحان / آب سرگین رنگ گردد در زمان در تگ جو هست سرگین ای فتی / گرچه جو صافی نماید مر ترا هست پیر راه‌دان پر فطن / باغهای نفس کل را جوی کَن جوی خود را کی تواند پاک کرد / نافع از علم خدا شد علم مرد کی تراشد تیغ دستهٔ خویش را / رو به جراحی سپار این ریش را بر سر هر ریش جمع آمد مگس / تا نبیند قبح ریش خویش کس آن مگس اندیشه‌ها وان مال تو / ریش تو آن ظلمت احوال تو ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر / آن زمان ساکن شود درد و نفیر تا که پندارد که صحت یافتست / پرتو مرهم بر آنجا تافتست هین ز مرهم سر مکش ای پشت‌ریش / و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش === بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم === پیش از عثمان یکی نساخ بود / کو به نسخ وحی جدی می‌نمود چون نبی از وحی فرمودی سبق / او همان را وا نبشتی بر ورق پرتو آن وحی بر وی تافتی / او درون خویش حکمت یافتی عین آن حکمت بفرمودی رسول / زین قدر گمراه شد آن بوالفضول کانچ می‌گوید رسول مستنیر / مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر پرتو اندیشه‌اش زد بر رسول / قهر حق آورد بر جانش نزول هم ز نساخی بر آمد هم ز دین / شد عدوّ مصطفی و دین بکین مصطفی فرمود کای گبر عنود / چون سیه گشتی اگر نور از تو بود؟ گر تو ینبوع الهی بودیی / این چنین آب سیه نگشودیی تا که ناموسش به پیش این و آن / نشکند بر بست این او را دهان اندرون می‌سوختش هم زین سبب / توبه کردن می‌نیارست این عجب آه می‌کرد و نبودش آه سود / چون در آمد تیغ و سر را در ربود کرده حق ناموس را صد من حدید / ای بسا بسته به بند ناپدید کبر و کفر آن سان ببست آن راه را / که نیارد کرد ظاهر آه را گفت اغلالا فهم به مقمحون / نیست آن اغلال بر ما از برون خلفهم سدا فاغشیناهم / می‌نبیند بند را پیش و پس او رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست / او نمی‌داند که آن سد قضاست شاهد تو سد روی شاهدست / مرشد تو سد گفت مرشدست ای بسا کفار را سودای دین / بندشان ناموس و کبر آن و این بند پنهان لیک از آهن بتر / بند آهن را کند پاره تبر بند آهن را توان کردن جدا / بند غیبی را نداند کس دوا مرد را زنبور اگر نیشی زند / طبع او آن لحظه بر دفعی تند زخم نیش اما چو از هستی تست / غم قوی باشد نگردد درد سست شرح این از سینه بیرون می‌جهد / لیک می‌ترسم که نومیدی دهد نی مشو نومید و خود را شاد کن / پیش آن فریادرس فریاد کن کای محب عفو از ما عفو کن / ای طبیب رنج ناسور کهن عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد / خود مبین تا بر نیارد از تو گرد ای برادر بر تو حکمت جاریه‌ست / آن ز ابدالست و بر تو عاریه‌ست گرچه در خودخانه نوری یافتست / آن ز همسایهٔ منور تافتست شکر کن، غره مشو، بینی مکن / گوش دار و هیچ خودبینی مکن صد دریغ و درد، کین عاریتی / امتّان را دور کرد از امّتی من غلام آن که او در هر رباط / خویش را واصل نداند بر سماط بس رباطی که بباید ترک کرد / تا به مسکن در رسد یک روز مرد گرچه آهن سرخ شد، او سرخ نیست / پرتو عاریت آتش‌زنیست گر شود پر نور روزن یا سرا / تو مدان روشن مگر خورشید را هر در و دیوار گوید روشنم / پرتو غیری ندارم این منم پس بگوید آفتاب ای نارشید / چونک من غارب شوم، آید پدید سبزه‌ها گویند ما سبز از خودیم / شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم فصل تابستان بگوید ای امم / خویش را بینید چون من بگذرم تن همی‌نازد به خوبی و جمال / روح پنهان کرده فرُّ و پر و بال گویدش ای مزبله تو کیستی / یک دو روز از پرتو من زیستی غنج و نازت می‌نگنجد در جهان / باش تا که من شوم از تو جهان گرم‌دارانت ترا گوری کنند / طعمهٔ ماران و مورانت کنند بینی از گند تو گیرد آن کسی / کو به پیش تو همی‌مردی بسی پرتو روحست نطق و چشم و گوش / پرتو آتش بود در آب جوش آنچنانک پرتو جان بر تنست / پرتو ابدال بر جان منست جان جان چو واکشد پا را ز جان / جان چنان گردد که بی‌جان تن بدان سر از آن رو می‌نهم من بر زمین / تا گواه من بود در روز دین یوم دین که زلزلت زلزالها / این زمین باشد گواه حالها گو تحدث جهرة اخبارها / در سخن آید زمین و خاره‌ها فلسفی منکر شود در فکر و ظن / گو برو سر را بر آن دیوار زن نطق آب و نطق خاک و نطق گل / هست محسوسِ حواسِ اهل دل فلسفی کو منکر حنّانه است / از حواس اولیا بیگانه است گوید او که پرتو سودای خلق / بس خیالات آورد در رای خلق بلک عکس آن فساد و کفر او / این خیال منکری را زد برو فلسفی مر دیو را منکر شود / در همان دم سخرهٔ دیوی بود گر ندیدی دیو را خود را ببین / بی جنون نبود کبودی بر جبین هر که را در دل شک و پیچانیَست / در جهان او فلسفی پنهانیست می‌نماید اعتقاد و گاه گاه / آن رگ فلسف کند رویش سیاه الحذر ای مؤمنان کان در شماست / در شما بس عالم بی‌منتهاست جمله هفتاد و دو ملت در توست / وه که روزی آن بر آرد از تو دست هر که او را برگ آن ایمان بود / همچو برگ از بیم این لرزان بود بر بِلیس و دیو زان خندیده‌ای / که تو خود را نیک‌مردم دیده‌ای چون کند جان بازگونه پوستین / چند وا ویلی بر آید ز اهل دین بر دکان، هر زرنما خندان شدست / زانک سنگ امتحان پنهان شدست پرده‌ ای ستار از ما بر مگیر / باش اندر امتحان ما را مجیر قلب پهلو می‌زند با زر به شب / انتظار روز می‌دارد ذهب با زبان حال زر گوید که باش / ای مُزَوَّر تا بر آید روز فاش صد هزاران سال ابلیس لعین / بود ز ابدال و امیر المؤمنین پنجه زد با آدم از نازی که داشت / گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت === بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار داده‌اند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او === بلعم باعور را خلق جهان / سغبه شد مانند عیسی زمان سجدهٔ ناوردند کس را دون او / صحَّت رنجور بود افسون او پنجه زد با موسی از کبر و کمال / آنچنان شد که شنیدستی تو حال صد هزار ابلیس و بلعم در جهان / همچنین بودست پیدا و نهان این دو را مشهور گردانید الٓه / تا که باشد این دو بر باقی گواه این دو دزد آویخت از دار بلند / ورنه اندر قهر بس دزدان بُدند این دو را پرچم به سوی شهر برد / کشتگان قهر را نتوان شمرد نازنینی تو ولی در حد خویش / الله الله ، پا منه از حدّ بیش گر زنی بر نازنین‌تر از خودت / در تگ هفتم زمین زیر آردت قصهٔ عاد و ثمود از بهر چیست؟ / تا بدانی کانبیا را نازکیست این نشان خَسف و قَذف و صاعقه / شد بیان عزّ نفسِ ناطقه جمله حیوان را پی انسان بکش / جمله انسان را بکش از بهر هُش هش چه باشد، عقل کل هوشمند / هوش جزوی هش بود اما نژند جمله حیوانات وحشی ز آدمی / باشد از حیوان انسی در کمی خون آنها خلق را باشد سبیل / زانک وحشی‌اند از عقل جلیل عزت وحشی بدین افتاد پست / که مر انسان را مخالف آمدست پس چه عزت باشدت ای نادره / چون شدی تو حمر مستنفره خر نشاید کشت از بهر صلاح / چون شود وحشی، شود خونش مباح گرچه خر را دانش زاجر نبود / هیچ معذورش نمی‌دارد ودود پس چو وحشی شد از آن دم آدمی / کی بود معذور ای یار سمی لاجرم کفار را شد خون مباح / همچو وحشی پیش نشاب و رماح جفت و فرزندانشان جمله سبیل / زانک بی‌عقلند و مردود و ذلیل باز عقلی کو رمد از عقل عقل / کرد از عقلی به حیوانات نقل === بخش ۱۵۲ - اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن === همچو هاروت و چو ماروت شهیر / از بطَر خوردند زهرآلود تیر اعتمادی بودشان بر قدس خویش / چیست بر شیر اعتماد گاومیش گرچه او با شاخ صد چاره کند / شاخْ شاخش شیر نر پاره کند گر شود پر شاخ همچون خارپشت / شیر خواهد گاو را ناچار کشت گرچه صرصر بس درختان می‌کند / با گیاه تر وی احسان می‌کند بر ضعیفی گیاه آن باد تند / رحم کرد ای دل تو از قوت ملند تیشه را ز انبوهی شاخ درخت / کی هراس آید ببرد لخت لخت لیک بر برگی نکوبد خویش را / جز که بر نیشی نکوبد نیش را شعله را ز انبوهی هیزم چه غم / کی رمد قصاب از خیل غنم پیش معنی چیست صورت بس زبون / چرخ را معنیش می‌دارد نگون تو قیاس از چرخ دولابی بگیر / گردشش از کیست از عقل مشیر گردش این قالب همچون سپر / هست از روح مستر ای پسر گردش این باد از معنی اوست / همچو چرخی کان اسیر آب جوست جر و مد و دخل و خرج این نفس / از کی باشد جز ز جان پر هوس گاه جیمش می‌کند گه حا و دال / گاه صلحش می‌کند گاهی جدال گه یمینش می‌برد گاهی یسار / که گلستانش کند گاهیش خار همچنین این باد را یزدان ما / کرده بد بر عاد همچون اژدها باز هم آن باد را بر مؤمنان / کرده بد صلح و مراعات و امان گفت المعنی هوالله شیخ دین / بحر معنیهای رب العالمین جمله اطباق زمین و آسمان / همچو خاشاکی در آن بحر روان حمله‌ها و رقص خاشاک اندر آب / هم ز آب آمد به وقت اضطراب چونک ساکن خواهدش کرد از مرا / سوی ساحل افکند خاشاک را چون کشد از ساحلش در موج‌گاه / آن کند با او که آتش با گیاه این حدیث آخر ندارد باز ران / جانب هاروت و ماروت ای جوان === بخش ۱۵۳ - باقی قصهٔ هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل === چون گناه و فسق خلقان جهان / می‌شدی بر هر دو روشن آن زمان دست خاییدن گرفتندی ز خشم / لیک عیب خود ندیدندی به چشم خویش در آیینه دید آن زشت مرد / رو بگردانید از آن و خشم کرد خویش‌بین چون از کسی جرمی بدید / آتشی در وی ز دوزخ شد پدید حمیت دین خواند او آن کبر را / ننگرد در خویش نفس گبر را حمیت دین را نشانی دیگرست / که از آن آتش جهانی اخضرست گفت حقشان گر شما روشن گرید / در سیه‌کاران مغفل منگرید شکر گویید ای سپاه و چاکران / رسته‌اید از شهوت و از چاک‌ران گر از آن معنی نهم من بر شما / مر شما را بیش نپذیرد سما عصمتی که مر شما را در تنست / آن ز عکس عصمت و حفظ منست آن ز من بینید نه از خود هین و هین / تا نچربد بر شما دیو لعین آنچنان که کاتب وحی رسول / دید حکمت در خود و نور اصول خویش را هم صوت مرغان خدا / می‌شمرد آن بد صفیری چون صدا لحن مرغان را اگر واصف شوی / بر مراد مرغ کی واقف شوی گر بیاموزی صفیر بلبلی / تو چه دانی کو چه دارد با گلی ور بدانی باشد آن هم از گمان / چون ز لب‌جنبان گمانهای کران === بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش === آن کری را گفت افزون مایه‌ای / که ترا رنجور شد همسایه‌ای گفت با خود کر که با گوش گِران / من چه دریابم ز گفت آن جوان خاصه رنجور و ضعیف آواز شد / لیک باید رفت آنجا نیست بُد چون ببینم کان لبش جُنبان شود / من قیاسی گیرم آن را از خِرد چون بگویم، چونی ای مِحنت‌ کشم؟ / او بخواهد گفت نیکم یا خوشم من بگویم شکر، چه خوردی ابا / او بگوید "شربتی" یا "ماش با" من بگویم صَحّهِ‌نوشَتْ کیست آن / از طبیبان پیش تو؟ گوید فِلان من بگویم بس مبارک‌‌پاست او / چونک او آمد شود کارت نِکو پای او را آزمودستیم ما / هر کجا شد می‌شود حاجت روا این جوابات قیاسی راست کرد / پیش آن رنجور شد آن نیک‌مرد گفت چونی؟  گفت مُردم،  گفت شُکر / شد ازین رنجور پر آزار و نُکر کین چه شُکر است، این عدوی ما بُدَست / کر قیاسی کرد و، آن کژ آمدست بعد از آن گفتش چه خوردی؟ گفت زهر / گفت نوشت باد! افزون گشت قهر بعد از آن گفت از طبیبان کیست او / کاو همی‌ آید به چاره پیش تو؟ گفت عزرائیل می‌آید برو / گفت پایش بس مبارک، شاد شو کر برون آمد بگفت او شادمان / شُکر کَش کردم مراعات این زمان گفت رنجور این عَدوی جان ماست / ما ندانستیم کاو کان جفاست خاطر رنجور جویان شد سَقط / تا که پیغامش کند از هر نَمَط چون کسی که خورده باشد آش بَد / می‌بشوراند دلش تا قی کند کظم غیظ اینست آن را قی مکن / تا بیابی در جزا شیرین سُخن چون نبودش صبر، می‌پیچید او / کین سگ زن‌روسپیِ حیز کو تا بریزم بر وی آنچه گفته بود / کان زمان شیر ضمیرم خفته بود چون عیادت بهر دل‌آرامیست / این عیادت نیست، دشمن کامیست تا ببیند دشمن خود را نزار / تا بگیرد خاطر زشتش قرار بس کسان، کایشان ز طاعت که رهند / دل به رضوان و ثواب آن دهند خود حقیقت، معصیت باشد خفی / بس کِدر، کان را تو پنداری صفی همچو آن کر، کو همی پنداشتست / کو نکویی کرد و آن بر عکس جَست او نشسته خوش که خدمت کرده‌ام / حق همسایه بجا آورده‌ام بهر خود او آتشی افروخته‌ست / در دلِ رنجور و، خود را سوخته‌ست فَاتَقوا النار الَتی اوقَدَتُم / اِنَکُم فی المَعصیه اِزدَدَتُم گفت پیغامبر به یک صاحب‌ریا / صَلِ اِنَک لَم تَصَلَ یا فَتی از برای چارهٔ این خوف‌ها / آمد اندر هر نمازی اِهدِنا کین نمازم را میامیز ای خدا / با نماز ضالین و اهل ریا از قیاسی که بکرد آن کر گزین / صحبت ده‌ ساله باطل شد بدین خاصه، ای خواجه قیاس حس دون / اندر آن وحیی که شد از حَد فزون گوش حس تو، به حرف ار در خور است؟ / دان، که گوش غیب‌گیر تو، کر است === بخش ۱۵۵ - اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود === اول آن کس کین قیاسکها نمود / پیش انوار خدا ابلیس بود گفت نار از خاک بی شک بهترست / من ز نار و او ز خاک اکدرست پس قیاس فرع بر اصلش کنیم / او ز ظلمت ما ز نور روشنیم گفت حق نه بلک لا انساب شد / زهد و تقوی فضل را محراب شد این نه میراث جهان فانی است / که به انسابش بیابی جانی است بلک این میراثهای انبیاست / وارث این جانهای اتقیاست پور آن بوجهل شد مؤمن عیان / پور آن نوح نبی از گمرهان زادهٔ خاکی منور شد چو ماه / زادهٔ آتش توی رو روسیاه این قیاسات و تحری روز ابر / یا بشب مر قبله را کردست حبر لیک با خورشید و کعبه پیش رو / این قیاس و این تحری را مجو کعبه نادیده مکن رو زو متاب / از قیاس الله اعلم بالصواب چون صفیری بشنوی از مرغ حق / ظاهرش را یاد گیری چون سبق وانگهی از خود قیاساتی کنی / مر خیال محض را ذاتی کنی اصطلاحاتیست مر ابدال را / که نباشد زان خبر اقوال را منطق الطیری به صوت آموختی / صد قیاس و صد هوس افروختی همچو آن رنجور دلها از تو خست / کر بپندار اصابت گشته مست کاتب آن وحی زان آواز مرغ / برده ظنی کو بود همباز مرغ مرغ پری زد مرورا کور کرد / نک فرو بردش به قعر مرگ و درد هین به عکسی یا به ظنی هم شما / در میفتید از مقامات سما گرچه هاروتید و ماروت و فزون / از همه بر بام نحن الصافون بر بدیهای بدان رحمت کنید / بر منی و خویش‌بین لعنت کنید هین مبادا غیرت آید از کمین / سرنگون افتید در قعر زمین هر دو گفتند ای خدا فرمان تراست / بی امان تو امانی خود کجاست این همی گفتند و دلشان می‌طپید / بد کجا آید ز ما نعم العبید خار خار دو فرشته هم نهشت / تا که تخم خویش‌بینی را نکشت پس همی گفتند کای ارکانیان / بی خبر از پاکی روحانیان ما برین گردون تتقها می‌تنیم / بر زمین آییم و شادروان زنیم عدل توزیم و عبادت آوریم / باز هر شب سوی گردون بر پریم تا شویم اعجوبهٔ دور زمان / تا نهیم اندر زمین امن و امان آن قیاس حال گردون بر زمین / راست ناید فرق دارد در کمین === بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان === بشنو الفاظ حکیم پرده‌ای / سر همانجا نه که باده خورده‌ای چونک از میخانه مستی ضال شد / تسخر و بازیچهٔ اطفال شد می‌فتد او سو به سو بر هر رهی / در گل و می‌خنددش هر ابلهی او چنین و کودکان اندر پیش / بی‌خبر از مستی و ذوق میش خلق اطفالند جز مست خدا / نیست بالغ جز رهیده از هوا گفت دنیا لعب و لهوست و شما / کودکیت و راست فرماید خدا از لعب بیرون نرفتی کودکی / بی ذکات روح کی باشد ذکی چون جماع طفل دان این شهوتی / که همی رانند اینجا ای فتی آن جماع طفل چه بود بازیی / با جماع رستمی و غازیی جنگ خلقان همچو جنگ کودکان / جمله بی‌معنی و بی‌مغز و مهان جمله با شمشیر چوبین جنگشان / جمله در لا ینفعی آهنگشان جمله شان گشته سواره بر نیی / کین براق ماست یا دلدل‌پیی حاملند و خود ز جهل افراشته / راکب و محمول ره پنداشته باش تا روزی که محمولان حق / اسپ‌تازان بگذرند از نُه طبق تعرج الروح الیه و الملک / من عروج الروح یهتز الفلک همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوار / گوشهٔ دامن گرفته اسپ‌وار از حق ان الظن لا یغنی رسید / مرکب ظن بر فلکها کی دوید اغلب الظنین فی ترجیح ذا / لا تماری الشمس فی توضیحها آنگهی بینید مرکبهای خویش / مرکبی سازیده‌ایت از پای خویش وهم و فکر و حس و ادراک شما / همچو نی دان مرکب کودک هلا علمهای اهل دل حمالشان / علمهای اهل تن احمالشان علم چون بر دل زند یاری شود / علم چون بر تن زند باری شود گفت ایزد یحمل اسفاره / بار باشد علم کان نبود ز هو علم کان نبود ز هو بی واسطه / آن نپاید همچو رنگ ماشطه لیک چون این بار را نیکو کشی / بار بر گیرند و بخشندت خوشی هین مکش بهر هوا آن بار علم / تا ببینی در درون انبار علم تا که بر رهوار علم آیی سوار / بعد از آن افتد ترا از دوش بار از هواها کی رهی بی جام هو / ای ز هو قانع شده با نام هو از صفت وز نام چه زاید خیال / و آن خیالش هست دلال وصال دیده‌ای دلال بی مدلول هیچ / تا نباشد جاده نبود غول هیچ هیچ نامی بی حقیقت دیده‌ای / یا ز گاف و لامِ گُل، گُل چیده‌ای اسم خواندی رو مسمی را بجو / مه به بالا دان نه اندر آب جو گر ز نام و حرف خواهی بگذری / پاک کن خود را ز خود هین یکسری همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو / در ریاضت آینهٔ بی زنگ شو خویش را صافی کن از اوصاف خود / تا ببینی ذات پاک صاف خود بینی اندر دل علوم انبیا / بی کتاب و بی معید و اوستا گفت پیغمبر که هست از امتم / کو بود هم گوهر و هم همتم مر مرا زان نور بیند جانشان / که من ایشان را همی‌بینم بدان بی صحیحین و احادیث و روات / بلک اندر مشرب آب حیات سر امسینا لکردیا بدان / راز اصبحنا عرابیا بخوان ور مثالی خواهی از علم نهان / قصه‌گو از رومیان و چینیان === بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری === چینیان گفتند ما نقاش‌تر / رومیان گفتند ما را کر و فر گفت سلطان امتحان خواهم درین / کز شماها کیست در دعوی گزین اهل چین و روم چون حاضر شدند / رومیان در علم واقف‌تر بدند چینیان گفتند یک خانه به ما / خاص بسپارید و یک آن شما بود دو خانه مقابل در بدر / زان یکی چینی ستد رومی دگر چینیان صد رنگ از شه خواستند / پس خزینه باز کرد آن ارجمند هر صباحی از خزینه رنگها / چینیان را راتبه بود از عطا رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ / در خور آید کار را جز دفع زنگ در فرو بستند و صیقل می‌زدند / همچو گردون ساده و صافی شدند از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهیست / رنگ چون ابرست و بی‌رنگی مهیست هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب / آن ز اختر دان و ماه و آفتاب چینیان چون از عمل فارغ شدند / از پی شادی دهلها می‌زدند شه در آمد دید آنجا نقشها / می‌ربود آن عقل را و فهم را بعد از آن آمد به سوی رومیان / پرده را بالا کشیدند از میان عکس آن تصویر و آن کردارها / زد برین صافی شده دیوارها هر چه آنجا دید اینجا به نمود / دیده را از دیده‌خانه می‌ربود رومیان آن صوفیانند ای پدر / بی ز تکرار و کتاب و بی هنر لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها / پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها آن صفای آینه وصف دلست / صورت بی منتها را قابلست صورت بی‌صورت بی حد غیب / ز آینهٔ دل تافت بر موسی ز جیب گرچه آن صورت نگنجد در فلک / نه بعرش و فرش و دریا و سمک زانک محدودست و معدودست آن / آینهٔ دل را نباشد حد بدان عقل اینجا ساکت آمد یا مضل / زانک دل یا اوست یا خود اوست دل عکس هر نقشی نتابد تا ابد / جز ز دل هم با عدد هم بی عدد تا ابد هر نقش نو کاید برو / می‌نماید بی حجابی اندرو اهل صیقل رسته‌اند از بوی و رنگ / هر دمی بینند خوبی بی درنگ نقش و قشر علم را بگذاشتند / رایت عین الیقین افراشتند رفت فکر و روشنایی یافتند / نحر و بحر آشنایی یافتند مرگ کین جمله ازو در وحشتند / می‌کنند این قوم بر وی ریش‌خند کس نیابد بر دل ایشان ظفر / بر صدف آید ضرر نه بر گهر گرچه نحو و فقه را بگذاشتند / لیک محو فقر را بر داشتند تا نقوش هشت جنت تافتست / لوح دلشان را پذیرا یافتست برترند از عرش و کرسی و خلا / ساکنان مقعد صدق خدا === بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت مؤمنا یا رسول الله === گفت پیغمبر صباحی زید را / کیف اصبحت ای رفیق با صفا گفت عبداً مؤمنا باز اوش گفت / کو نشان از باغ ایمان گر شکفت گفت تشنه بوده‌ام من روزها / شب نخفتستم ز عشق و سوزها تا ز روز و شب گذر کردم چنان / که ز اسپر بگذرد نوک سنان که از آن سو جملهٔ ملت یکیست / صد هزاران سال و یک ساعت یکیست هست ازل را و ابد را اتحاد / عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد گفت ازین ره کو ره‌آوردی بیار / در خور فهم و عقول این دیار گفت خلقان چون ببینند آسمان / من ببینم عرش را با عرشیان هشت جنت هفت دوزخ پیش من / هست پیدا همچو بت پیش شمن یک به یک وا می‌شناسم خلق را / همچو گندم من ز جو در آسیا که بهشتی کیست و بیگانه کیست / پیش من پیدا چو مار و ماهیست این زمان پیدا شده بر این گروه / یوم تبیض و تسودالوجوه پیش ازین هرچند جان پر عیب بود / در رحم بود و ز خلقان غیب بود الشقی من شقی فی بطن الام / من سمات الجسم یعرف حالهم تن چو مادر طفل جان را حامله / مرگ درد زادنست و زلزله جمله جانهای گذشته منتظر / تا چگونه زاید آن جان بطر زنگیان گویند خود از ماست او / رومیان گویند بس زیباست او چون بزاید در جهان جان و جود / پس نماند اختلاف بیض و سود گر بود زنگی برندش زنگیان / روم را رومی برد هم از میان تا نزاد او مشکلات عالمست / آنک نازاده شناسد او کمست او مگر ینظر بنور الله بود / کاندرون پوست او را ره بود اصل آب نطفه اسپیدست و خوش / لیک عکس جان رومی و حبش می‌دهد رنگ احسن التقویم را / تا به اسفل می‌برد این نیم را این سخن پایان ندارد باز ران / تا نمانیم از قطار کاروان یوم تبیض و تسود وجوه / ترک و هندو شهره گردد زان گروه در رحم پیدا نباشد هند و ترک / چونک زاید بیندش زار و سترگ جمله را چون روز رستاخیز من / فاش می‌بینم عیان از مرد و زن هین بگویم یا فرو بندم نفس / لب گزیدش مصطفی یعنی که بس یا رسول الله بگویم سر حشر / در جهان پیدا کنم امروز نشر هل مرا تا پرده‌ها را بر درم / تا چو خورشیدی بتابد گوهرم تا کسوف آید ز من خورشید را / تا نمایم نخل را و بید را وا نمایم راز رستاخیز را / نقد را و نقد قلب‌آمیز را دستها ببریده اصحاب شمال / وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل وا گشایم هفت سوراخ نفاق / در ضیای ماه بی خسف و محاق وا نمایم من پلاس اشقیا / بشنوانم طبل و کوس انبیا دوزخ و جنات و برزخ در میان / پیش چشم کافران آرم عیان وا نمایم حوض کوثر را به جوش / کاب بر روشان زند بانگش به گوش وان کسان که تشنه بر گردش دوان / گشته‌اند این دم نمایم من عیان می‌بساید دوششان بر دوش من / نعره‌هاشان می‌رسد در گوش من اهل جنت پیش چشمم ز اختیار / در کشیده یک‌دگر را در کنار دست همدیگر زیارت می‌کنند / از لبان هم بوسه غارت می‌کنند کر شد این گوشم ز بانگ آه آه / از خسان و نعرهٔ واحسرتاه این اشارتهاست گویم از نغول / لیک می‌ترسم ز آزار رسول همچنین می‌گفت سرمست و خراب / داد پیغامبر گریبانش بتاب گفت هین در کش که اسبت گرم شد / عکس حق لا یستحی زد شرم شد آینهٔ تو جست بیرون از غلاف / آینه و میزان کجا گوید خلاف آینه و میزان کجا بندد نفس / بهر آزار و حیاء هیچ‌کس آینه و میزان محکهای سنی / گر دو صد سالش تو خدمتها کنی کز برای من بپوشان راستی / بر فزون بنما و منما کاستی اوت گوید ریش و سبلت بر مخند / آینه و میزان و آنگه ریو و پند چون خدا ما را برای آن فراخت / که بما بتوان حقیقت را شناخت این نباشد، ما چه اَرزیم ای جوان؟ / کی شویم آیین روی نیکوان لیک در کش در نمد آیینه را / کز تجلی کرد سینا سینه را گفت آخر هیچ گنجد در بغل / آفتاب حق و خورشید ازل هم دغل را هم بغل را بر درد / نه جنون ماند به پیشش نه خرد گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی / بیند از خورشید عالم را تهی یک سر انگشت پردهٔ ماه شد / وین نشان ساتری شاه شد تا بپوشاند جهان را نقطه‌ای / مهر گردد منکسف از سقطه‌ای لب ببند و غور دریایی نگر / بحر را حق کرد محکوم بشر همچو چشمهٔ سلسبیل و زنجبیل / هست در حکم بهشتی جلیل چار جوی جنت اندر حکم ماست / این نه زور ما ز فرمان خداست هر کجا خواهیم داریمش روان / همچو سحر اندر مراد ساحران همچو این دو چشمهٔ چشم روان / هست در حکم دل و فرمان جان گر بخواهد رفت سوی زهر و مار / ور بخواهد رفت سوی اعتبار گر بخواهد سوی محسوسات رفت / ور بخواهد سوی ملبوسات رفت گر بخواهد سوی کلیات راند / ور بخواهد حبس جزویات ماند همچنین هر پنج حس چون نایزه / بر مراد و امر دل شد جایزه هر طرف که دل اشارت کردشان / می‌رود هر پنج حس دامن‌کشان دست و پا در امر دل اندر ملا / همچو اندر دست موسی آن عصا دل بخواهد پا در آید زو به رقص / یا گریزد سوی افزونی ز نقص دل بخواهد دست آید در حساب / با اصابع تا نویسد او کتاب دست در دست نهانی مانده است / او درون تن را برون بنشانده است گر بخواهد بر عدو ماری شود / ور بخواهد بر ولی یاری شود ور بخواهد کفچه‌ای در خوردنی / ور بخواهد همچو گرز ده‌منی دل چه می‌گوید بدیشان ای عجب / طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب دل مگر مهر سلیمان یافتست / که مهار پنج حس بر تافتست پنج حسی از برون میسور او / پنج حسی از درون مامور او ده حس است و هفت اندام و دگر / آنچ اندر گفت ناید می‌شمر چون سلیمانی دلا در مهتری / بر پری و دیو زن انگشتری گر درین ملکت بری باشی ز ریو / خاتم از دست تو نستاند سه دیو بعد از آن عالم بگیرد اسم تو / دو جهان محکوم تو چون جسم تو ور ز دستت دیو خاتم را ببرد / پادشاهی فوت شد بختت بمرد بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد / بر شما محتوم تا یوم التناد مکر خود را گر تو انکار آوری / از ترازو و آینه کی جان بری === بخش ۱۵۹ - متهم کردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را کی آن میوه‌های ترونده را که می‌آوردیم او خورده است === بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن / در میان بندگانش خوارتن می‌فرستاد او غلامان را به باغ / تا که میوه آیدش بهر فراغ بود لقمان در غلامان چون طفیل / پر معانی تیره‌صورت همچو لیل آن غلامان میوه‌های جمع را / خوش بخوردند از نهیب طمع را خواجه را گفتند لقمان خورد آن / خواجه بر لقمان ترش گشت و گران چون تفحص کرد لقمان از سبب / در عتاب خواجه‌اش بگشاد لب گفت لقمان سیدا پیش خدا / بندهٔ خاین نباشد مرتضی امتحان کن جمله‌مان را ای کریم / سیرمان در ده تو از آب حمیم بعد از آن ما را به صحرایی کلان / تو سواره ما پیاده می‌دوان آنگهان بنگر تو بدکردار را / صنعهای کاشف الاسرار را گشت ساقی خواجه از آب حمیم / مر غلامان را و خوردند آن ز بیم بعد از آن می‌راندشان در دشتها / می‌دویدند آن نفر تحت و علا قی در افتادند ایشان از عنا / آب می‌آورد زیشان میوه‌ها چون که لقمان را در آمد قی ز ناف / می بر آمد از درونش آب صاف حکمت لقمان چو داند این نمود / پس چه باشد حکمت رب الوجود یوم تبلی والسرائر کلها / بان منکم کامن لا یشتهی چون سقوا ماء حمیما قطعت / جملة الاستار مما افضعت نار زان آمد عذاب کافران / که حجر را نار باشد امتحان آن دل چون سنگ را ما چند چند / نرم گفتیم و نمی‌پذرفت پند ریش بد را داروی بد یافت رگ / مر سر خر را سر دندان سگ الخبیثات الخبیثین حکمتست / زشت را هم زشت جفت و بابتست پس تو هر جفتی که می‌خواهی برو / محو و هم‌شکل و صفات او بشو نور خواهی مستعد نور شو / دور خواهی خویش بین و دور شو ور رهی خواهی ازین سجن خرب / سر مکش از دوست و اسجد واقترب === بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم === این سخن پایان ندارد خیز زید / بر براق ناطقه بربند قید ناطقه چون فاضح آمد عیب را / می‌دراند پرده‌های غیب را غیب مطلوب حق آمد چند گاه / این دهل‌زن را بران، بربند راه تگ مران درکش عنان مستور به / هر کس از پندار خود مسرور به حق همی‌خواهد که نومیدان او / زین عبادت هم نگردانند رو هم باومیدی مشرف می‌شوند / چند روزی در رکابش می‌دوند خواهد آن رحمت بتابد بر همه / بر بد و نیک از عموم مرحمه حق همی‌خواهد که هر میر و اسیر / با رجا و خوف باشند و حذیر این رجا و خوف در پرده بود / تا پس این پرده پرورده شود چون دریدی پرده کو خوف و رجا / غیب را شد کر و فری بر ملا بر لب جو برد ظنّی یک فتی / که سلیمانست ماهی‌گیر ما گر ویست این از چه فردست و خفیست / ورنه سیمای سلیمانیش چیست اندرین اندیشه می‌بود او دودل / تا سلیمان گشت شاه و مستقل دیو رفت از ملک و تخت او گریخت / تیغ بختش خون آن شیطان بریخت کرد در انگشتِ خود انگشتری / جمع آمد لشکر دیو و پری آمدند از بهر نظاره رجال / در میانشان آنک بُد صاحب‌خیال چون در انگشتش بدید انگشتری / رفت اندیشه و گمانش یکسری وهم آنگاهست کان پوشیده است / این تحرّی از پی نادیده است شد خیال غایب اندر سینه زفت / چونک حاضر شد خیال او برفت گر سمای نور بی باریده نیست / هم زمین تار بی بالیده نیست یؤمنون بالغیب می‌باید مرا / زان ببستم روزن فانی سرا چون شکافم آسمان را در ظهور / چون بگویم هل تری فیها فطور تا درین ظلمت تحرّی گسترند / هر کسی رو جانبی می‌آورند مدتی معکوس باشد کارها / شحنه را دزد آورد بر دارها تا که بس سلطان و عالی‌همّتی / بندهٔ بندهٔ خود آید مدتی بندگی در غیب آید خوب و گش / حفظ غیب آید در استعباد خوش کو که مدح شاه گوید پیش او / تا که در غیبت بود او شرم‌رو قلعه‌داری کز کنار مملکت / دور از سلطان و سایهٔ سلطنت پاس دارد قلعه را از دشمنان / قلعه نفروشد به مالی بی‌کران غایب از شه در کنار ثغرها / همچو حاضر او نگه دارد وفا پیش شه او به بود از دیگران / که به خدمت حاضرند و جان‌فشان پس به غیبت نیم ذره حفظ کار / به که اندر حاضری زان صد هزار طاعت و ایمان کنون محمود شد / بعد مرگ اندر عیان مردود شد چونک غیب و غایب و روپوش به / پس لبان بر بند و لب خاموش به ای برادر دست وادار از سخن / خود خدا پیدا کند علم لدن بس بود خورشید را رویش گواه / ای شیء اعظم الشاهد اله نه بگویم چون قرین شد در بیان / هم خدا و هم مَلَک هم عالمان یشهد الله و المَلَک و اهل العلوم / اِنَّهُ لا رَبَّ الّا مَن یَدوم چون گواهی داد حق، کی بُد مَلَک؟ / تا شود اندر گواهی مشترک زانک شعشاع و حضور آفتاب / بر نتابد چشم و دلهای خراب چون خفاشی کو تفِ خورشید را / بر نتابد بسکلد اومید را پس ملایک را چو ما هم یار دان / جلوه‌گر خورشید را بر آسمان کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم / چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم چون مه نو یا سه روزه یا که بدر / هر ملک دارد کمال و نور و قدر ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع / بر مراتب هر ملک را آن شعاع همچو پرهای عقول انسیان / که بسی فرقستشان اندر میان پس قرین هر بشر در نیک و بد / آن ملک باشد که مانندش بود چشم اعمش چونک خور را بر نتافت / اختر او را شمع شد تا ره بیافت === بخش ۱۶۱ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاش‌تر ازین مگو و متابعت نگهدار === گفت پیغامبر که اصحابی نجوم / ره‌روان را شمع و شیطان را رجوم هر کسی را گر بدی آن چشم و زور / کو گرفتی ز آفتابِ چرخْ نور کی ستاره حاجتستی ای ذلیل / که بدی بر نور خورشید او دلیل ماه می‌گوید به خاک و ابر و فی / من بشر بودم ولی یوحی الی چون شما تاریک بودم در نهاد / وحی خورشیدم چنین نوری بداد ظلمتی دارم به نسبت با شموس / نور دارم بهر ظلمات نفوس زان ضعیفم تا تو تابی آوری / که نه مرد آفتاب انوری همچو شهد و سرکه در هم بافتم / تا سوی رنج جگر ره یافتم چون ز علت وا رهیدی ای رهین / سرکه را بگذار و می‌خور انگبین تخت دل معمور شد پاک از هوا / بین که الرحمن علی العرش استوی حکم بر دل بعد ازین بی واسطه / حق کند چون یافت دل این رابطه این سخن پایان ندارد زید کو / تا دهم پندش که رسوایی مجو === بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید === زید را اکنون نیابی کو گریخت / جست از صفّ نعال و نعل ریخت تو که باشی زید هم خود را نیافت / همچو اختر که برو خورشید تافت نه ازو نقشی بیابی نه نشان / نه کهی یابی به راه کهکشان شد حواس و نطقِ باپایان ما / محو نور دانش سلطان ما حسها و عقلهاشان در درون / موج در موج لدینا محضرون چون بیاید صبح وقت بار شد / انجم پنهان شده بر کار شد بیهشان را وادهد حق هوشها / حلقه حلقه، حلقه‌ها در گوشها پای‌کوبان دست‌افشان در ثنا / ناز نازان ربَّنا اَحیَیتَنا آن جُلود و آن عِظامِ ریخته / فارسان گشته غبار انگیخته حمله آرند از عدم سوی وجود / در قیامت هم شکور و هم کنود سر چه می‌پیچی کنی نادیده‌ای / در عدم ز اول نه سر پیچیده‌ای در عدم افشرده بودی پای خویش / که مرا کی برکند از جای خویش می‌نبینی صُنع ربّانیت را / که کشید او موی پیشانیت را تا کشیدت اندرین انواع حال / که نبودت در گمان و در خیال آن عدم او را هماره بنده است / کار کن دیوا سلیمان زنده است دیو می‌سازد جفان کالجواب / زهره نه تا دفع گوید یا جواب خویش را بین چون همی‌لرزی ز بیم / مر عدم را نیز لرزان دان مقیم ور تو دست اندر مناصب می‌زنی / هم ز ترس است آن که جانی می‌کنی هرچه جز عشق خدای احسنست / گر شکرخواریست آن جان کندنست چیست جان کندن سوی مرگ آمدن / دست در آب حیاتی نازدن خلق را دو دیده در خاک و ممات / صد گمان دارند در آب حیات جهد کن تا صد گمان گردد نود / شب برو ور تو بخسپی شب رود در شب تاریک جوی آن روز را / پیش کن آن عقل ظلمت‌سوز را در شب بدرنگ بس نیکی بود / آب حیوان جفت تاریکی بود سر ز خفتن کی توان برداشتن / با چنین صد تخم غفلت کاشتن خوابْ‌مرده لقمه مرده یار شد / خواجه خفت و دزد شب بر کار شد تو نمی‌دانی که خصمانت کیند / ناریان خصمِ وجود خاکیند نار خصم آب و فرزندان اوست / همچنانک آب خصم جان اوست آب آتش را کشد زیرا که او / خصم فرزندان آبست و عدو بعد از آن این نار نار شهوتست / کاندرو اصل گناه و زلتست نار بیرونی به آبی بفسرد / نار شهوت تا به دوزخ می‌برد نار شهوت می‌نیارامد به آب / زانک دارد طبع دوزخ در عذاب نار شهوت را چه چاره نور دین / نورکم اطفاء نار الکافرین چه کشد این نار را نور خدا / نور ابراهیم را ساز اوستا تا ز نار نفس چون نمرود تو / وا رهد این جسم همچون عود تو شهوت ناری به راندن کم نشد / او بماندن کم شود بی هیچ بد تا که هیزم می‌نهی بر آتشی / کی بمیرد آتش از هیزم‌کِشی چونک هیزم باز گیری نار مرد / زانک تقوی آب سوی نار برد کی سیه گردد ز آتش روی خوب / کو نهد گلگونه از تقوی القلوب === بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر به ایام عمر رضی الله عنه === آتشی افتاد در عهد عمر / همچو چوب خشک می‌خورد او حجر در فتاد اندر بنا و خانه‌ها / تا زد اندر پر مرغ و لانه‌ها نیم شهر از شعله‌ها آتش گرفت / آب می‌ترسید از آن و می‌شکفت مشکهای آب و سرکه می‌زدند / بر سر آتش کسان هوشمند آتش از استیزه افزون می‌شدی / می‌رسید او را مدد از بی حدی خلق آمد جانب عمر شتاب / کآتش ما می‌نمیرد هیچ از آب گفت آن آتش ز آیات خداست / شعله‌ای از آتش بخل شماست آب و سرکه چیست نان قسمت کنید / بخل بگذارید اگر آل منید خلق گفتندش که در بگشوده‌ایم / ما سخی و اهل فتوت بوده‌ایم گفت نان در رسم و عادت داده‌اید / دست از بهر خدا نگشاده‌اید بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز / نه از برای ترس و تقوی و نیاز مال تخمست و به هر شوره منه / تیغ را در دست هر ره‌زن مده اهل دین را باز دان از اهل کین / همنشین حق بجو با او نشین هر کسی بر قوم خود ایثار کرد / کاغَه پندارد که او خود کار کرد === بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست === از علی آموز اخلاص عمل / شیر حق را دان مُطهَّر از دغل در غَزا بر پهلوانی دست یافت / زود شمشیری بر آورد و شتافت او خَدو انداخت در روی علی / افتخار هر نبیّ و هر ولی آن خدو زد بر رخی که روی ماه / سجده آرد پیش او در سجده‌گاه در زمان انداخت شمشیرْ آن علی / کرد او اندر غزااَش کاهلی گشت حیران آن مبارز، زین عمل / وز نمودن عفو و رحمتْ بی‌محل گفت بر من تیغِ تیز افراشتی / از چه افکندی مرا بگذاشتی؟ آن چه دیدی بهتر از پیکار من؟ / تا شدی تو سست در اشکار من آن چه دیدی که چنین خشمت نشست / تا چنان برقی نمود و باز جست آن چه دیدی که مرا زان عکس دید / در دل و جان شعله‌ای آمد پدید آن چه دیدی برتر از کون و مکان / که بِهْ از جان بود و بخشیدیم جان در شجاعت شیر رَبّانیستی / در مُروَّت خود که داند کیستی؟ در مُرُوَّت، اَبْر موسیّی به تیه / کآمد از وی خوان و نانِ بی‌شبیه ابرها گندم دهد کان را بجهد / پخته و شیرین کند مردم چو شهد ابر موسی پَرّ رحمت برگشاد / پخته و شیرین بی زحمت بداد از برای پخته‌خواران کرم / رحمتش افراخت در عالم علم تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا / کم نشد یک روز زان اهل رجا تا هم ایشان از خسیسی خاستند / گندنا و ترّه و خس خواستند امت احمد که هستید از کرام / تا قیامت هست باقی آن طعام چون اَبِیتُ عند ربّی فاش شد / یطعم و یسقی کنایت ز آش شد هیچ بی‌تأویل این را درپذیر / تا درآید در گلو چون شهد و شیر زانک تأویلست وا داد عطا / چونک بیند آن حقیقت را خطا آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست / عقلِ کُل مغزست و عقل جزو پوست خویش را تأویل کن نه اخبار را / مغز را بد گوی نه گلزار را ای علی که جمله عقل و دیده‌ای / شمّه‌ای واگو از آنچ دیده‌ای تیغ حلمت جان ما را چاک کرد / آب علمت خاک ما را پاک کرد بازگو دانم که این اسرار هوست / زانک بی شمشیر کشتن کار اوست صانع بی آلت و بی جارحه / واهب این هدیه‌های رابحه صد هزاران می چشاند هوش را / که خبر نبود دو چشم و گوش را باز گو ای بازِ عرش خوش‌شکار / تا چه دیدی این زمان از کردگار چشم تو ادراک غیب آموخته / چشمهای حاضران بردوخته آن یکی ماهی همی‌بیند عیان / وان یکی تاریک می‌بیند جهان وان یکی سه ماه می‌بیند بهم / این سه کس بنشسته یک موضع نعم چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز / در تو آویزان و از من در گریز سحر عین است این عجب لطف خفیست / بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست عالم ار هجده هزارست و فزون / هر نظر را نیست این هجده زبون راز بگشا ای علی مرتضی / ای پس سؤ القضا حسن القضا یا تو واگو آنچ عقلت یافتست / یا بگویم آنچ برمن تافتست از تو بر من تافت چون داری نهان / می‌فشانی نور چون مه بی زبان لیک اگر در گفت آید قرص ماه / شب روان را زودتر آرد به راه از غلط ایمن شوند و از ذهول / بانگ مه غالب شود بر بانگ غول ماه بی گفتن چو باشد رهنما / چون بگوید شد ضیا اندر ضیا چون تو بابی آن مدینهٔ علم را / چون شعاعی آفتاب حلم را باز باش ای باب بر جویای باب / تا رسد از تو قشور اندر لباب باز باش ای باب رحمت تا ابد / بارگاه ما له کفوا احد هر هوا و ذره‌ای خود منظریست / نا گشاده کی گود کانجا دریست تا بنگشاید دری را دیدبان / در درون هرگز نجنبد این گمان چون گشاده شد دری حیران شود / مرغ اومید و طمع پران شود غافلی ناگه به ویران گنج یافت / سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت تا ز درویشی نیابی تو گهر / کی گهر جویی ز درویشی دگر سالها گر ظن دَوَد با پای خویش / نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش تا ببینی نایدت از غیب بو / غیر بینی هیچ می‌بینی بگو === بخش ۱۶۵ - سؤال کردن آن کافر از علی کرم الله وجهه کی بر چون منی مظفر شدی شمشیر از دست چون انداختی === پس بگفت آن نو مسلمان ولی / از سر مستی و لذت با علی که بفرما یا امیر المؤمنین / تا بجنبد جان بتن در چون جنین هفت اختر هر جنین را مدتی / می‌کنند ای جان به نوبت خدمتی چونک وقت آید که جان گیرد جنین / آفتابش آن زمان گردد معین این جنین در جنبش آید ز آفتاب / کآفتابش جان همی‌بخشد شتاب از دگر انجم به جز نقشی نیافت / این جنین تا آفتابش بر نتافت از کدامین ره تعلق یافت او / در رحم با آفتاب خوب‌رو از ره پنهان که دور از حس ماست / آفتاب چرخ را بس راههاست آن رهی که زر بیابد قوت ازو / و آن رهی که سنگ شد یاقوت ازو آن رهی که سرخ سازد لعل را / وان رهی که برق بخشد نعل را آن رهی که پخته سازد میوه را / و آن رهی که دل دهد کالیوه را بازگو ای باز پر افروخته / با شه و با ساعدش آموخته باز گو ای باز عنقاگیر شاه / ای سپاه‌اشکن بخود نه با سپاه امت وحدی یکی و صد هزار / بازگو ای بنده بازت را شکار در محل قهر این رحمت ز چیست / اژدها را دست دادن راه کیست === بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت === گفت من تیغ از پی حق می‌زنم / بندهٔ حقم نه مامور تنم شیر حقم نیستم شیر هوا / فعل من بر دین من باشد گوا ما رمیت اذ رمیتم در حراب / من چو تیغم وان زننده آفتاب رخت خود را من ز ره بر داشتم / غیر حق را من عدم انگاشتم سایه‌ای‌ام کدخداام آفتاب / حاجبم من نیستم او را حجاب من چو تیغم پر گهرهای وصال / زنده گردانم نه کشته در قتال خون نپوشد گوهر تیغ مرا / باد از جا کی برد میغ مرا که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد / کوه را کی در رباید تند باد آنک از بادی رود از جا خسیست / زانک باد ناموافق خود بسیست باد خشم و باد شهوت باد آز / برد او را که نبود اهل نماز کوهم و هستی من بنیاد اوست / ور شوم چون کاه بادم یاد اوست جز به باد او نجنبد میل من / نیست جز عشق احد سرخیل من خشم بر شاهان شه و ما را غلام / خشم را هم بسته‌ام زیر لگام تیغ حلمم گردن خشمم زدست / خشم حق بر من چو رحمت آمدست غرق نورم گرچه سقفم شد خراب / روضه گشتم گرچه هستم بوتراب چون در آمد علتی اندر غزا / تیغ را دیدم نهان کردن سزا تا احب لله آید نام من / تا که ابغض لله آید کام من تا که اعطا لله آید جود من / تا که امسک لله آید بود من بخل من لله عطا لله و بس / جمله لله‌ام نیم من آن کس وانچ لله می‌کنم تقلید نیست / نیست تخییل و گمان جز دید نیست ز اجتهاد و از تحری رسته‌ام / آستین بر دامن حق بسته‌ام گر همی‌پرم همی‌بینم مطار / ور همی‌گردم همی‌بینم مدار ور کشم باری بدانم تا کجا / ماهم و خورشید پیشم پیشوا بیش ازین با خلق گفتن روی نیست / بحر را گنجایی اندر جوی نیست پست می‌گویم به اندازهٔ عقول / عیب نبود این بود کار رسول از غرض حرم گواهی حر شنو / که گواهی بندگان نه ارزد دو جو در شریعت مر گواهی بنده را / نیست قدری وقت دعوی و قضا گر هزاران بنده باشندت گواه / بر نسنجد شرع ایشان را به کاه بندهٔ شهوت بتر نزدیک حق / از غلام و بندگان مسترق کین بیک لفظی شود از خواجه حر / وان زید شیرین میرد سخت مر بندهٔ شهوت ندارد خود خلاص / جز به فضل ایزد و انعام خاص در چهی افتاد کان را غور نیست / وان گناه اوست جبر و جور نیست در چهی انداخت او خود را که من / درخور قعرش نمی‌یابم رسن بس کنم گر این سخن افزون شود / خود جگر چه بود که خارا خون شود این جگرها خون نشد نه از سختی است / غفلت و مشغولی و بدبختی است خون شود روزی که خونش سود نیست / خون شو آن وقتی که خون مردود نیست چون گواهی بندگان مقبول نیست / عدل او باشد که بندهٔ غول نیست گشت ارسلناک شاهد در نذر / زانک بود از کون او حر بن حر چونک حرم خشم کی بندد مرا / نیست اینجا جز صفات حق در آ اندر آ کآزاد کردت فضل حق / زانک رحمت داشت بر خشمش سبق اندر آ اکنون که رستی از خطر / سنگ بودی کیمیا کردت گهر رسته‌ای از کفر و خارستان او / چون گلی بشکف به سروستان هو تو منی و من توم ای محتشم / تو علی بودی علی را چون کشم معصیت کردی به از هر طاعتی / آسمان پیموده‌ای در ساعتی بس خجسته معصیت کان کرد مرد / نه ز خاری بر دمد اوراق ورد نه گناه عمر و قصد رسول / می‌کشیدش تا بدرگاه قبول نه بسحر ساحران فرعونشان / می‌کشید و گشت دولت عونشان گر نبودی سحرشان و آن جحود / کی کشیدیشان به فرعون عنود کی بدیدندی عصا و معجزات / معصیت طاعت شد ای قوم عصات ناامیدی را خدا گردن زدست / چون گنه مانند طاعت آمدست چون مبدل می‌کند او سیئات / طاعتی‌اش می‌کند رغم وشات زین شود مرجوم شیطان رجیم / وز حسد او بطرقد گردد دو نیم او بکوشد تا گناهی پرورد / زان گنه ما را به چاهی آورد چون ببیند کان گنه شد طاعتی / گردد او را نامبارک ساعتی اندر آ من در گشادم مر ترا / تف زدی و تحفه دادم مر ترا مر جفاگر را چنینها می‌دهم / پیش پای چپ چه سان سر می‌نهم پس وفاگر را چه بخشم تو بدان / گنجها و ملکهای جاودان === بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم === من چنان مردم که بر خونی خویش / نوش لطف من نشد در قهر نیش گفت پیغامبر به گوش چاکرم / کو برد روزی ز گردن این سرم کرد آگه آن رسول از وحی دوست / که هلاکم عاقبت بر دست اوست او همی‌گوید بکش پیشین مرا / تا نیاید از من این منکر خطا من همی‌گویم چو مرگ من ز تست / با قضا من چون توانم حیله جست او همی‌افتد به پیشم کای کریم / مر مرا کن از برای حق دو نیم تا نه آید بر من این انجام بد / تا نسوزد جان من بر جان خود من همی گویم برو جف القلم / زان قلم بس سرنگون گردد علم هیچ بغضی نیست در جانم ز تو / زانک این را من نمی‌دانم ز تو آلت حقی تو فاعل دست حق / چون زنم بر آلت حق طعن و دق گفت او پس آن قصاص از بهر چیست / گفت هم از حق و آن سر خفیست گر کند بر فعل خود او اعتراض / ز اعتراض خود برویاند ریاض اعتراض او را رسد بر فعل خود / زانک در قهرست و در لطف او احد اندرین شهر حوادث میر اوست / در ممالک مالک تدبیر اوست آلت خود را اگر او بشکند / آن شکسته گشته را نیکو کند رمز ننسخ آیة او ننسها / نات خیرا در عقب می‌دان مها هر شریعت را که حق منسوخ کرد / او گیا برد و عوض آورد ورد شب کند منسوخ شغل روز را / بین جمادی خرد افروز را باز شب منسوخ شد از نور روز / تا جمادی سوخت زان آتش‌فروز گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات / نه درون ظلمتست آب حیات نه در آن ظلمت خردها تازه شد / سکته‌ای سرمایهٔ آوازه شد که ز ضدها ضدها آمد پدید / در سویدا روشنایی آفرید جنگ پیغامبر مدار صلح شد / صلح این آخر زمان زان جنگ بد صد هزاران سر برید آن دلستان / تا امان یابد سر اهل جهان باغبان زان می‌برد شاخ مضر / تا بیابد نخل قامتها و بر می‌کند از باغ دانا آن حشیش / تا نماید باغ و میوه خرمیش می‌کند دندان بد را آن طبیب / تا رهد از درد و بیماری حبیب پس زیادتها درون نقصهاست / مر شهیدان را حیات اندر فناست چون بریده گشت حلق رزق‌خوار / یرزقون فرحین شد گوار حلق حیوان چون بریده شد بعدل / حلق انسان رست و افزونید فضل حلق انسان چون ببرد هین ببین / تا چه زاید کن قیاس آن برین حلق ثالث زاید و تیمار او / شربت حق باشد و انوار او حلق ببریده خورد شربت ولی / حلق از لا رسته مرده در بلی بس کن ای دون‌همت کوته‌بنان / تا کیت باشد حیات جان به نان زان نداری میوه‌ای مانند بید / کآبرو بردی پی نان سپید گر ندارد صبر زین نان جان حس / کیمیا را گیر و زر گردان تو مس جامه‌شویی کرد خواهی ای فلان / رو مگردان از محلهٔ گازران گرچه نان بشکست مر روزهٔ ترا / در شکسته‌بند پیچ و برتر آ چون شکسته‌بند آمد دست او / پس رفو باشد یقین اشکست او گر تو آن را بشکنی گوید بیا / تو درستش کن نداری دست و پا پس شکستن حق او باشد که او / مر شکسته گشته را داند رفو آنک داند دوخت او داند درید / هر چه را بفروخت نیکوتر خرید خانه را ویران کند زیر و زبر / پس بیک ساعت کند معمورتر گر یکی سر را ببرد از بدن / صد هزاران سر بر آرد در زمن گر نفرمودی قصاصی بر جنات / یا نگفتی فی القصاص آمد حیات خود که را زهره بدی تا او ز خود / بر اسیر حکم حق تیغی زند زانک داند هر که چشمش را گشود / کان کشنده سخرهٔ تقدیر بود هر که را آن حکم بر سر آمدی / بر سر فرزند هم تیغی زدی رو بترس و طعنه کم زن بر بدان / پیش دام حکم عجز خود بدان === بخش ۱۶۸ - تعجب کردن آدم علیه‌السلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن === چشم آدم بر بلیسی کو شقی‌ست / از حقارت وز زیافت بنگریست خویش‌بینی کرد و آمد خودگزین / خنده زد بر کار ابلیس لعین بانگ بر زد غیرت حق کای صفی / تو نمی‌دانی ز اسرار خفی پوستین را بازگونه گر کند / کوه را از بیخ و از بن برکند پردهٔ صد آدم آن دم بر درد / صد بلیس نو مسلمان آورد گفت آدم توبه کردم زین نظر / این چنین گستاخ نندیشم دگر یا غیاث المستغیثین اهدنا / لا افتخار بالعلوم و الغنی لا تزغ قلبا هدیت بالکرم / واصرف السؤ الذی خط القلم بگذران از جان ما سؤ القضا / وامبر ما را ز اخوان صفا تلخ‌تر از فرقت تو هیچ نیست / بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست رخت ما هم رخت ما را راه‌زن / جسم ما مر جان ما را جامه کن دست ما چون پای ما را می‌خورد / بی امان تو کسی جان چون برد ور برد جان زین خطرهای عظیم / برده باشد مایهٔ ادبار و بیم زانک جان چون واصل جانان نبود / تا ابد با خویش کورست و کبود چون تو ندهی راه جان خود برده گیر / جان که بی تو زنده باشد مرده گیر گر تو طعنه می‌زنی بر بندگان / مر ترا آن می‌رسد ای کامران ور تو ماه و مهر را گویی جفا / ور تو قد سرو را گویی دوتا ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر / ور تو کان و بحر را گویی فقیر آن به نسبت با کمال تو رواست / ملک اکمال فناها مر تراست که تو پاکی از خطر وز نیستی / نیستان را موجد و مغنیستی آنک رویانید داند سوختن / زانک چون بدرید داند دوختن می‌بسوزد هر خزان مر باغ را / باز رویاند گل صباغ را کای بسوزیده برون آ تازه شو / بار دیگر خوب و خوب‌آوازه شو چشم نرگس کور شد بازش بساخت / حلق نی ببرید و بازش خود نواخت ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم / جز زبون و جز که قانع نیستیم ما همه نفسی و نفسی می‌زنیم / گر نخواهی ما همه آهرمنیم زان ز آهرمن رهیدستیم ما / که خریدی جان ما را از عمی تو عصاکش هر کرا که زندگیست / بی عصا و بی عصاکش کور چیست غیر تو هر چه خوشست و ناخوشست / آدمی سوزست و عین آتشست هر که را آتش پناه و پشت شد / هم مجوسی گشت و هم زردشت شد کل شیء ما خلا الله باطل / ان فضل الله غیم هاطل === بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش === باز رو سوی علی و خونیش / وان کرم با خونی و افزونیش گفت دشمن را همی‌بینم به چشم / روز و شب بر وی ندارم هیچ خشم زانک مرگم همچو من خوش آمدست / مرگ من در بعث چنگ اندر زدست مرگ بی مرگی بود ما را حلال / برگ بی برگی بود ما را نوال ظاهرش مرگ و به باطن زندگی / ظاهرش ابتر نهان پایندگی در رحم زادن جنین را رفتنست / در جهان او را ز نو بشکفتنست چون مرا سوی اجل عشق و هواست / نهی لا تلقوا بایدیکم مراست زانک نهی از دانهٔ شیرین بود / تلخ را خود نهی حاجت کی شود دانه‌ای کش تلخ باشد مغز و پوست / تلخی و مکروهیش خود نهی اوست دانهٔ مردن مرا شیرین شدست / بل هم احیاء پی من آمدست اقتلونی یا ثقاتی لائما / ان فی قتلی حیاتی دائما ان فی موتی حیاتی یا فتی / کم افارق موطنی حتی متی فرقتی لو لم تکن فی ذا السکون / لم یقل انا الیه راجعون راجع آن باشد که باز آید به شهر / سوی وحدت آید از تفریق دهر === بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان === باز آمد کای علی زودم بکش / تا نبینم آن دم و وقت ترش من حلالت می‌کنم خونم بریز / تا نبیند چشم من آن رستخیز گفتم ار هر ذره‌ای خونی شود / خنجر اندر کف به قصد تو رود یک سر مو از تو نتواند برید / چون قلم بر تو چنان خطی کشید لیک بی غم شو شفیع تو منم / خواجهٔ روحم نه مملوک تنم پیش من این تن ندارد قیمتی / بی تن خویشم فتی ابن الفتی خنجر و شمشیر شد ریحان من / مرگ من شد بزم و نرگسدان من آنک او تن را بدین سان پی کند / حرص میری و خلافت کی کند زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم / تا امیران را نماید راه و حکم تا امیری را دهد جانی دگر / تا دهد نخل خلافت را ثمر === بخش ۱۷۱ - بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود === جهد پیغامبر به فتح مکه هم / کی بود در حب دنیا متهم آنک او از مخزن هفت آسمان / چشم و دل بر بست روز امتحان از پی نظارهٔ او حور و جان / پر شده آفاق هر هفت آسمان خویشتن آراسته از بهر او / خود ورا پروای غیر دوست کو آنچنان پر گشته از اجلال حق / که درو هم ره نیابد آل حق لا یسع فینا نبی مرسل / والملک و الروح ایضا فاعقلوا گفت مازاغیم همچون زاغ نه / مست صباغیم مست باغ نه چونک مخزن‌های افلاک و عقول / چون خسی آمد بر چشم رسول پس چه باشد مکه و شام و عراق / که نماید او نَبَرد و اشتیاق آن گمان بر وی ضمیر بد کند / کو قیاس از جهل و حرص خود کند آبگینهٔ زرد چون سازی نقاب / زرد بینی جمله نور آفتاب بشکن آن شیشهٔ کبود و زرد را / تا شناسی گرد را و مرد را گَرد فارِس گِرد سر افراشته / گَرد را تو مرد حق پنداشته گرد دید ابلیس و گفت این فرع طین / چون فزاید بر من آتش‌جبین تا تو می‌بینی عزیزان را بشر / دانک میراث بلیس‌ست آن نظر گر نه فرزندی‌، بلیسی ای عنید / پس به تو میراث آن سگ چون رسید من نیم سگ‌، شیر حقم حق‌پرست / شیر حق آنست کز صورت برست شیر دنیا جوید اشکاری و برگ / شیر مولی جوید آزادی و مرگ چونک اندر مرگ بیند صد وجود / همچو پروانه بسوزاند وجود شد هوای مرگ طوق صادقان / که جهودان را بد این دم امتحان در نبی فرمود کای قوم یهود / صادقان را مرگ باشد گنج و سود همچنانک آرزوی سود هست / آرزوی مرگ بردن زان بهست ای جهودان بهر ناموس کسان / بگذرانید این تمنا بر زبان یک جهودی این قدر زهره نداشت / چون محمد این علم را بر فراشت گفت اگر رانید این را بر زبان / یک یهودی خود نماند در جهان پس یهودان مال بردند و خراج / که مکن رسوا تو ما را ای سراج این سخن را نیست پایانی پدید / دست با من ده چو چشمت دوست دید === بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد === گفت امیر المؤمنین با آن جوان / که به هنگام نبرد ای پهلوان چون خدو انداختی در روی من / نفس جنبید و تبه شد خوی من نیم بهر حق شد و نیمی هوا / شرکت اندر کار حق نبود روا تو نگاریدهٔ کف مولیستی / آنِ حقی کردهٔ من نیستی نقش حق را هم به امر حق شکن / بر زجاجهٔ دوست سنگ دوست زن گبر این بشنید و نوری شد پدید / در دل او تا که زناری برید گفت من تخم جفا می‌کاشتم / من ترا نوعی دگر پنداشتم تو ترازوی احدخو بوده‌ای / بل زبانهٔ هر ترازو بوده‌ای تو تبار و اصل و خویشم بوده‌ای / تو فروغ شمع کیشم بوده‌ای من غلام آن چراغ چشم‌جو / که چراغت روشنی پذرفت ازو من غلام موج آن دریای نور / که چنین گوهر بر آرد در ظهور عرضه کن بر من شهادت را که من / مر ترا دیدم سرافراز زمن قرب پنجه کس ز خویش و قوم او / عاشقانه سوی دین کردند رو او به تیغ حلم چندین حلق را / وا خرید از تیغ و چندین خلق را تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر / بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر ای دریغا لقمه‌ای دو خورده شد / جوشش فکرت از آن افسرده شد گندمی خورشید آدم را کسوف / چون ذنب شعشاع بدری را خسوف اینت لطف دل که از یک مشت گل / ماه او چون می‌شود پروین‌گسل نان چو معنی بود خوردش سود بود / چونک صورت گشت انگیزد جحود همچو خار سبز کاشتر می‌خورد / زان خورش صد نفع و لذت می‌برد چونک آن سبزیش رفت و خشک گشت / چون همان را می‌خورد اشتر ز دشت می‌دراند کام و لنجش ای دریغ / کانچنان ورد مربی گشت تیغ نان چو معنی بود، بود آن خار سبز / چونک صورت شد کنون خشکست و گبز تو بدان عادت که او را پیش ازین / خورده بودی ای وجود نازنین بر همان بو می‌خوری این خشک را / بعد از آن کامیخت معنی با ثری گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌بر / زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر سخت خاک‌آلود می‌آید سخن / آب تیره شد سر چه بند کن تا خدایش باز صاف و خوش کند / او که تیره کرد هم صافش کند صبر آرد آرزو را نه شتاب / صبر کن والله اعلم بالصواب